His Ari.

His Ari.

h

توی جاش تکون خورد و چشم‌‌هاش باز شدن، جاش مثل همیشه نبود. نرم بود. راحت بود‌. طوری که دلش دوباره خوابیدن رو می‌خواست.

سرش رو بلند کرد. پوند بهش خیره بود، از قبل.

تازه یادش افتاد کجا خوابیده بود...

دوباره خجالت افتاد به جونش.

نگاهش رو از پوند گرفت و دوباره سرش رو همون‌جای قبلی گذاشت.

"صبح شده؟" آروم، با صدای خواب‌آلودش گفت.

انگشت‌های پوند، لای موهاش رفت. نوازشش می‌کرد.

"نه... تازه یک ساعته که خوابیدی"

این حتی بهتر بود، بیشتر می‌تونست کنار پوند بمونه.

پوند به نوازش کردن موهاش ادامه داد و پووین چشم‌هاش رو بست. چطور انقدر لطیف نوازشش می‌کرد؟

قدری آرامش بخش بود که یاد نوازش‌های مادرش افتاد.

پووین خوابید و بیدار شد، این باعث می‌شد که مطمئن‌تر شه، همه‌اش رویا نبود.

"چرا نخوابیدید؟" ناخواسته دوباره رسمی حرف زد.

"یعنی... نخوابیدی" درستش کرد.

پوند تمام مدتی که پسر خوابیده بود، به صدای نفس‌هاش گوش می‌کرد.

ریتم مورد علاقه‌اش شده بود.

"امشب نمی‌خوام بخوابم"

پووین سرش رو از روی سینه‌ی پوند برداشت و روی بالش ابریشمی تخت گذاشت.

حالا به چشم‌های هم نگاه می‌‌کردن.

این احساسات... کثیف بود؟

اگر کثیف بود، پووین می‌خواست تا ابد این احساس کثیف باهاش باقی بمونه.

"چرا؟" قدری به هم نزدیک بودن که آروم صحبت کنن.

پوند، دستش رو زیر سر خودش گذاشت، بدون اینکه نگاهش رو از پووین بگیره.

"ترجیح می‌دم بیدار بمونم و نگاهت کنم" حرف‌هاش صادق بودن. چیزی که قلب پووین رو قلقلک می‌داد‌.

لبخندی زد.

بعد کمی توی فکر فرو رفت.

"یک ساعتی که خوابیدم"

"هیچ کابوسی ندیدم..." دست پوند، از زیر سر خودش، روی دست پووین منتقل شد.

دستش رو گرفت و انگشت‌هاش رو لای انگشت‌های پسر برد.

"همیشه کابوس می‌بینی؟" 

پووین سرش رو بالا پایین کرد.

تا جایی که یادش می‌اومد، بعد از اون حادثه کابوس می‌دید.

"آره، همیشه"

"پس درمانت می‌شم، همون‌طور که تو درمانم شدی" 

پووین کِی قرار بود به این حرف‌های عاشقانه عادت کنه؟ شنیدنشون از پادشاه، خیلی خیلی دور از انتظار بود.

نگاهی به دستشون انداخت، توی هم گره خورده بودن. انگار که راه خودشون رو پیدا کرده بودن‌.

دست ظریف پووین بین دست‌ پوند گم شده بود.

پوند دوباره نگاهش به شونه‌ی پووین افتاد.

دست پووین رو آروم ول کرد و پارچه‌ی تن پسر رو لمس کرد. انگار که داشت اجازه می‌گرفت.

نگاه به چهره‌ی پووین انداخت‌.

پووین سرش رو تکون داد‌.

پوند یقه لباس پووین رو باز کرد و تا نصف بازوی پووین پایین کشید. تن ظریف و زیباش، نمایان شد. دوباره می‌خواست اون خالکوبی رو نگاه کنه. این دفعه با دقت‌تر.

"اسمش چیه؟"

"هانومان" 

"برای شجاعت و وفاداری..." زیر لب گفت و پوند با انگشتش یانت رو لمس می‌کرد.

"موقعی که خواستم به قصر بیام یانت رو زدم"

نگاهش بین نقش پیچیده‌ی یانت گم شد، تصویر میمونی جنگجو، با حالتی جدی و خطوطی که اطرافش رو احاطه کرده بود. طرح ساده‌ای نبود. پر از نماد‌ها و جزئیاتی بود که با نگاه اول نمی‌شد تشخیصشون داد.

"خیلی دنبال معنیش گشتم"

کمی مکث کرد.

"وقتی مست بودم بوسیدمش" این رو یادش مونده بود.

"بدون اینکه بدونم یه قسم رو بوسیدم" 

پووین حرفی نزد، خیره موند. احساس می‌کرد تا صبح حرف‌ دارن که بزنن. حرف‌هایی که تمام نمی‌شد.

پر از حرف‌های نگفته بودن.

اما حرف پوند، به اون شب بردتش.

شبی که پوند مست بود و آغاز همه‌چیز بود.

"اون شب... صدام زدی آری" حالا می‌تونست چیزی رو که هیچ‌وقت به پوند نگفته بود رو بگه.

دیگه چشم‌های پوند به چشم‌هاش نگاه می‌کردن. چیزی که از یاد برده بود همین بود...

"مست بودی و وقتی خواستم برم صدام زدی" 

پس این یعنی... پوند از همون اول، توی مستی‌اش فهمیده بود.

"خیلی برام سوال بود که چطوری..." پوند حرفش رو قطع کرد.

"واقعا منو یادت نیست؟" روی تخت نشست.

پووین هم بلند شد و نشست، پیراهنش رو درست کرد.

"نه..." 

آب دهنش رو قورت داد، دوباره بغضش گرفته بود.

نمی‌تونست حس خوبی به این موضوع داشته باشه، در مقابل احساس پاک پوند، حسی گناه داشت.

آروم زمزمه کرد:

"احساس گناه می‌کنم" بغض امونش نداد، اشکش دوباره ریخت.

هر قطره اشک پووین، قلب پوند رو بیشتر مچاله می‌کرد.

"تو سال‌ها منو از یاد نبردی و من..." چند بار بینی‌اش رو بالا کشید و نفس گرفت.

"تورو یادم نیست" نمی‌تونست احساس گناه نداشته باشه، این تقصیر خودش نبود اما، در برابر پوند، گناه به نظر می‌رسید؟

پوند خودش رو جلو کشید، آروم و مطمئن زمزمه کرد:

"نه... من مدت زیادی کنارت نبودم حق داری"

"اما الان می‌خوام کنارت باشم" 

پووین هنوز اشک می‌ریخت. 

پوند شروع به پاک کردن اشک‌های تازه ریخته‌ی پسر شد.

"گریه نکن... بودنت برام کافیه"

پووین سر تکون داد، اما هنوز گه‌‌گاهی از چشم‌های قهوه‌ای و زیباش، اشک می‌ریخت. پوند در یک آن تصمیم گرفت جلوتر بره.

رفت جلو و دقیقا خال زیر بینی‌اش رو آروم بوسید. کوتاه اما نرم.

بخاطر فاصله‌ی کم خال زیر بینی و لب‌هاش، لب پایینیِ پوند، لب بالایی پووین رو لمس کرد. برای یک ثانیه. 

اما به قدری این حرکت زیبا بود که پووین اشک‌هاش بند بیاد. مثل یه بچه که به خواسته‌اش رسیده بود و دیگه گریه نمی‌کرد.

با همون چشم‌های گریون، به پوند زل زده بود.

و پوند به اون.

دروغ بود اگر می‌گفت به طور کامل باورش شده پووین آریه، هنوز باورش براش سخت بود.

اما چیزی که بیشتر ذهن هر دو رو درگیر کرده بود، اون بوسه تقریبا غیر مستقیم بود. پوند با خودش عهد بسته بود. عهد بسته بود که هیچ‌وقت کسی رو نبوسه.

چون روزی وقتی که بچه بود، احساساتی رو تجربه کرد که یه بچه عادی، تجربه‌اش نمی‌کرد.

برای همین جرئت بوسیدن آری رو نداشت.

و حالا...

"برام تعریف می‌کنی؟ همه‌چیز رو" پووین خواست. گوش کردن به صدای پوند، اونم وقتی که از گذشته حرف بزنه، می‌خواستش.

قبل اینکه پوند شروع کنه، حالا این‌ دفعه، این پووین بود که سرش رو روی پاهای پوند گذاشت.

اون پادشاه بود. هنوز هم خجالت می‌کشید. اما بهش احتیاج داشت. حس نیاز، باعث می‌شد اختیاری نداشته باشه.

لبخندی میون لب‌های مرد نقش بست.

"تورو همیشه بیرون می‌دیدم، با خودت بازی می‌کردی می‌رقصیدی، همیشه می‌گفتم قدرت تخیل بالایی داری"

دستش روی موهای پووین رفت.

"جثه‌ات ریز بود با اینکه اونقدر کوچیک نبودی، گاهی توی باغ گل یاس مادرت پیدات می‌کردم. عاشق بو کردنشون بودی."

چشم‌های پووین بسته شد. انگار که بهترین قصه رو داشت می‌شنید.

"یه بار برات پارچه‌ای خریدم و بهت دادم وسط بازار... توی شلوغی"

گلوش رو صاف کرد و ادامه داد:

"حدودا دو سال، شده بودی دلیل بیرون اومدنم از قصر. گاهی با خودم می‌گفتم چرا انقدر جذبش شدم؟"

"تا روزی که... جرئت پیدا کردم نزدیکت بشم، هیچ‌وقت بهت نگفتم که شاهزاده‌ام چون می‌خواستم مثل تو عادی به نظر برسم" 

حرف‌هاش، باعث نشده بود که به خاطر بیاره، اما حس می‌کرد. همه‌چیز آشنا به نظر می‌رسید.

"اما دیر کردم..."

"تقریبا یک سال بعدش... از دستت دادم"

"باورم نشد."

"تا یک هفته هر روز کنار اون خونه‌ی سوخته می‌رفتم"

می‌ترسید بیشتر حرف بزنه و از خانواده‌اش بگه و بیشتر پسر بشکنه... پس زیاد از اون خونه حرف نزد.

"اما کم‌کم باورم شد. بعد از تو گل‌های یاس زیادی کاشتم، هر روز اجرا‌ی مختلف رو نگاه می‌کردم"

"تا شاید، یکی به زیبایی تو برقصه"

"بعد از چند سال، تو به قصر اومدی... شبیه آری بودی" 

داستان زیبایی بود، چون پوند، اجرا‌های مختلفی رو نگاه می‌کرد تا شاید کسی رو مثل آری پیدا کنه و در آخر، خود آری رو پیدا کرده بود.

بدون اینکه، بدونه.

اشک از گوشه چشمش سُر خورد و افتاد، روی گونه‌ی پسر.

پووین با حس خیسی گونه‌اش، چشم باز کرد.

"بهم می‌گی گریه نکن، خودت گریه می‌کنی؟"

سرش روی پای پوند، جا‌به‌جا شد و مستقیم به مرد نگاه می‌کرد، پوند هم سرش خم بود.

"این خواب نیست پووین؟"

پووین دوباره خندید، دوباره همون صدای دلنشین.

صدایی که این اتاق سرد، اتاقی که سال‌ها با ریشه‌هایی از غم سرپا مونده بود، بهش احتیاج داشت.

"نیست..." گفت و از همون زاویه، به پوند خیره موند.

پس موندن، این طعم رو داشت؟

موندن به مکانی که قلبت می‌خواد، جایی که روحت بهش تعلق داره.

خوشحال بود که قلبش گوش کرد، به پوند گوش کرد.

و خوشحال بود که... پوند مانعش شده بود.

اگر استعفا می‌داد و می‌رفت، احتمالا گوشه‌ای از خونه‌ی راهب، نشسته بود و زانوی غم بغل گرفته بود.

اما الان... سرش روی پاهای پادشاه بود.

چیزی که جرئت نمی‌کرد روزی تصورش کنه.

پوند نگاهی به ساعت ایستاده کنار دیوار توی اتاقش انداخت، سه و نیم صبح...

نمی‌خواست امشب تمام بشه.

"حتی اگه خواب باشه... دوباره این خواب رو می‌بینم. بار‌ها و بار‌ها می‌خوامش" پوند زیر لب زمزمه کرد. 

پووین مکث کرد، انگار که از عالم خوشی‌اش بیرون اومد، فردا... چطور با ملکه رو‌ در رو می‌شد؟

چی باید می‌گفت؟

اگر خودش اخراجش می‌کرد چی؟

"چی‌شده؟" پوند آروم پرسید. تغییر چهره‌ی پسر رو احساس کرده بود.

"هیچی فقط... کسی متوجه نمی‌شه؟" پرسید و سرش رو از پای مرد بلند کرد.

پوند قدری محو پسر بود که متوجه منظورش نشد. فقط به چهره‌اش خیره بود.

"چی؟" 

"منظورم اینه که... توی اتاق موندم" یه تار مو، جلوی چشمش بود. پوند اون رو کنار زد.

"برام مهم نیست، آری"

"تو کسی هستی که بهش اهمیت می‌دم"

پووین یاد تمام روزهایی افتاد که خودش رو برای پادشاه، بی‌ارزش می‌دونست. کل‌ روز‌هایی که با خودش می‌گفت پادشاه پشت مادرش رو می‌گیره و احساس بی‌ارزش بودن می‌کرد. اما حالا... حرف‌هایی رو می‌شنید که بهش حس خاص بودن، می‌دادن.

"بیا نزدیک‌‌تر"

"چی؟" 

"بیا" پوند گفت و منتظر موند.

پووین یه کم جابه‌جا شد و نزدیک‌تر رفت، با کنجکاوی.

دست پوند، بین موهاش رفت.

موهاش از زمانی که کوتاهشون کرده بود، دوباره بلندتر شده بودن.

پووین نمی‌فهمید که پادشاه داره چی‌‌کار می‌کنه.

انگشت‌های پوند، یکی یکی جا به جا می‌شدن.

خیلی ریز، موهای پووین رو می‌بافت.

"داری موهامو می‌بافی؟" پووین پرسید. بدون اینکه بتونه جلوی لبخندش رو بگیره.

پوند سر تکون داد، جوری دقت می‌کرد که انگار درگیر مهم‌ترین مسئله‌ی زندگیشه.

"یه بار ناراحت بودی... مامانت موهای آریچا رو بافت، تورو یادش رفت" 

لبخند پووین، کم‌کم کم‌رنگ شد. انگار چیزی که پوند می‌گفت، براش حس آشنایی زیادی داشت.

"منم بافتن رو یاد گرفتم تا موهات رو ببافم" وقتی کارش تمام شد انتهای مو رو با تار موهای خود پووین، بست‌. عقب رفت و به پووین نگاه کرد.

بین موهای بازش، یه دسته ریزی از موهاش بافته شده بود.

خیلی برای خودش عجیب بود که هنوز بافتن رو یادش مونده بود. در حدی دور شده بود که خودش هم این خاطره رو از یاد برده بود.

"بهم می‌آد؟" پووین پرسید. با اینکه جواب پوند رو می‌دونست، از الان عاشق این شده بود که تعریف‌های پوند رو بشنوه.

"خیلی، زیباترینی..." جلو رفت و بینی‌اش موهای نرم و ابریشمی پسر رو لمس کرد.

آروم بویید، موهای قهوه‌ای خوش‌رنگش... بویی وصف نشدنی‌ای داشتن.

وقتی عقب رفت، پووین برای بار آخر به چشم‌هاش نگاه کرد.

"بهتره برم... داره صبح می‌شه" گفت و از روی تخت بلند شد. لباسش رو مرتب کرد.

پوند هم همراهش بلند شد.

"فردا شب دوباره بیا" پوند گفت و پووین بهش نگاه کرد.

پسر می‌ترسید.

اما حرفی نزد.

فقط گوشه لبش رو جویید.

ولی پوند حس کرد، می‌دونست پسر از چی می‌ترسه.

"نترس، کسی متوجه نمی‌شه"

پسر آروم سرش رو تکون داد و در آخر، تعظیم کوتاهی کرد.

وقتی خواست بره، پوند به در نزدیک شد، فاصله کم بود، پووین به در چسبید و پوند از فاصله‌ی کم بهش نگاه می‌کرد.

"خوشحالم که موندی..."

هردو لبخند به لب داشتن.

بهترین شب زندگیشون رو سپری کرده بودن.

تک‌تک این لحظات. ثانیه به ثانیه‌اش، با ارزش ترین بودن.

"خوشحالم که نذاشتی برم" پووین لب زد و قبل اینکه در رو باز کنه جلو رفت، پیشونی‌‌هاشون دوباره به هم چسبیده شد. کمی توی همین حالت موندن و بعد، پووین در رو باز کرد و رفت.

پوند پشت در مونده بود.

لبخندی روی لب‌هاش بود که نمی‌دونست آخرین بار، چه زمانی همچین لبخندی به لب داشت.

باید می‌خوابید اما می‌تونست؟ با این هیجانی که درونش رخ داده بود؟

وضعیت هر دو همین بود. پووین هم با اینکه بابت موضوع‌های دیگه، اظطراب داشت، نمی‌تونست قلبش رو آروم کنه.

روی سینه‌ی پادشاه خوابیده بود.

چه چیزی قشنگ‌تر از این حس؟

طوری با خجالت از پله‌ها رد می‌شد، انگار که همه فهمیده بودن کل شب رو پیش پادشاه بوده.

یه حس جرئتی داشت، احساس می‌کرد اگر ملکه همین الان جلوش حاضر بشه، می‌تونه باهاش مقابله کنه، اما ته دلش می‌دونست. این فقط از سر شور و هیجان بود.

پوند ازش خواسته بود فردا شب دوباره به اتاق بره، با فکر کردن بهش دوباره لبخند زد. از همین الان دلش برای اون آغوش گرم تنگ شده بود.

یعنی پوند هم همین حس رو داشت؟

داشت.

روی تختش دراز کشیده بود. قسمتی که پووین تا کمی پیش دراز کشیده بود.

روی بالش رو بویید و لبخند عمیقی زد.

آریِ زندگی‌اش برگشته بود.

خیلی وقت بود که برگشته، فقط باید پیداش می‌کرد.

دیگه نیازی به نوشتن نامه نبود، می‌تونست مستقیم به چشم‌های آری‌اش نگاه کنه و حرف بزنه...

نیازی به نگاه کردن به اون گل خشک شده نبود.

پوند، این دفعه نمی‌ذاشت، نمی‌ذاشت کسی آری رو ازش بگیره.

Report Page