His Ari.

His Ari.

h

آب دهنش رو قورت داد، این دفعه عقب نرفت. فقط ایستاد.

منتظر توضیحی از طرف پوند بود. 

یعنی چی که اون حرف رو قبلا هم بهش زده بود؟

اما پوند همونجا مکث کرد. احساس کرد بغضی گلوش رو فشار می‌ده. نفسی کشید و سعی کرد خونسرد به نظر برسه.

برای اینکه بتونه دوباره خودش رو جمع و جور کنه، بحث رو عوض کرد.

"چرا می‌خوای استعفا بدی؟" صداش می‌لرزید. فکر کرد می‌تونه کنترلش کنه اما موفق نبود. پووین متوجه‌اش شد.

پسر، با همون چشم‌های درد کشیده‌اش، به مرد نگاه کرد

"لطفا... نپرسید"

پووین به هیچ‌وجه مثل قبل نبود. اون درد کشیده بود. پوند واضحا این رو می‌دید.

فکری از ذهنش رد شد؛ اینکه این پسر چطور به اینجا رسیده بود‌.

سکوت کرد.

یه سکوت طولانی، پر از حرف و سوال‌.

پووین منتظر جواب بود. اما نمی‌دونست چرا پادشاه انقدر عجیب رفتار می‌کنه.

کمی بعد، وقتی دید حرفی نمی‌زنه، خودش زیر لب زمزمه کرد:

"فقط این آینده‌ای نیست که من بخوام" دروغ گفت‌. پووین کسی بود که از صبح دنبال روش‌های مختلف برای دیدن پادشاه بود. پووین بود که از ته دلش دوباره می‌خواست اجرا کنه، توی این قصر.

اما... نه، این‌ها برای قبل بود. اگر ملکه بویی می‌برد، پادشاه توی دردسر می‌افتاد. بهترین کار این بود که اینجا نباشه. چون احساس می‌کرد، حتی چشم‌هاش هم نمی‌تونن احساساتش رو مخفی کنن و هرکسی به چشم‌هاش نگاه کنه، پوند رو می‌بینه...

"می‌تونم دوباره رقصنده‌ات کنم" با هر جواب پوند، قلبش فشرده‌‌تر می‌شد. برای نرفتن، برای موندن. 

چرا فقط قبول نمی‌کرد و نمی‌ذاشت هرچه زودتر بره؟

پوند یه قدم جلو برداشت. چیزی که عوض شده بود، طرز نگاهش به پووین بود.

خشمگین نبود، آروم هم نبود. انگار نمی‌دونست باید چطوری باشه، چشم‌هاش طوری بودن انگار چیزی که دنبالش بوده رو پیدا کرده بود. واقعا هم همین بود.

با هر نزدیک‌تر شدن پادشاه، ضربان قلب پووین بالاتر می‌رفت. توی دلش هزاران بار گفت کاش بس کنه. کاش انقدر سختش نکنه.

 اما پوند، توی حال خودش نبود. چنان خیره بهش نگاه می‌کرد، انگار که قرار بود بعد از رفتن پووین، چهره‌اش از ذهنش پاک بشه و حالا، باید تک به تک اجزای صورتش رو حفظ می‌کرد‌.

"اگه اجازه بدید... امشب برم"

"من به آخرین وظایفم عمل کردم"

آخرین؟

پوند از این کلمه متنفر بود.

آخرین.

آخرین باری که آری رو دید.

آخرین باری که پدرش کنارش بود.

آخرین باری که خودش می‌‌خندید.

آخرین باری که مادرش خوشحال‌تر بود.

اخمی بین ابرو‌هاش شکل گرفت، اما حرفی نزد. 

چون... جرئت نداشت.

جرئت نداشت به رقصنده‌اش بگه.

بگه نرو.

می‌تونست؟

اما...

چرا همین یه بار، قانون‌های خودش رو زیر پا نمی‌ذاشت؟ چرا همیشه باید پادشاه بودنش رو در نظر می‌گرفت؟

تا کِی قرار بود خودش رو نادیده بگیره؟

تا وقتی که هیچ اثری از پووین نباشه؟ درست مثل آری؟

تاریکیِ اتاق، با چندین شمع شکسته شده بود.

به قسمتی از صورت پووین که روشن‌تر بود نگاه کرد.

پوند می‌خواست جرئت پیدا کنه و گونه‌اش رو لمسش کنه.

بار‌ها توی دلش گفت کاش چیزی به اسم جرئت وجود نداشت. 

شاید اون‌موقع، چیزهایی رو بیان می‌کرد که سال‌ها توی قلبش دفن شده بودن.

قدری سکوت کرده بود که پووین با خودش فکر کرد پادشاه موافقه. با این حال، بیشتر صبر کرد.

اگر برای بار آخره، چه عیبی داشت بیشتر می‌موند؟ بیشتر به چهره‌ی پوند نگاه می‌کرد؟

پس مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد.

به خال زیر چشمش.

به پوست نرمش.

لب‌های گوشتی‌اش.

درواقع، فردی که ترس داشت بعد از رفتن، چهره‌ای رو از خاطر ببره، پووین بود.

اما بیشتر از این نمی‌تونست اینجا بمونه.

"اعلیحضرت..." گفت و خم شد، تعظیم کرد.

و پوند، به پسر خیره شده بود، در حالی که جلوش خم شده بود و ادای احترام می‌کرد. این یعنی جواب رو گرفته بود و می‌خواست بره...

می‌تونست جلوش رو بگیره؟

لب‌هاش از هم باز شدن، اما چیزی نگفت. پووین سمت در قدم برداشت، هر لحظه به در نزدیک‌تر می‌شد و به رفتن.

اما چیزی که بعدش شنید، نه تنها باعث شد همون‌جا مکث کنه، بلکه... قلبش دیوانه‌وار بتپه.

"آری..."

پشت به پوند ایستاده بود.

پوند وسط اتاق بود و پووین نزدیک در.

با همین یه کلمه‌ی پوند، اولین قطره‌ی اشک از چشمش سرازیر شد.

"بهم بگو..."

"بگو این یه توهم نیست..."

صدای پوند، از قبل بیشتر می‌لرزید. حالا دیگه بغضش رو پنهان نمی‌کرد.

"پووین"

کمی مکث کرد. انگار دنبال حرفی بود که جلوی پسر رو بگیره.

"دوباره نرو..."

اشک‌هاش، انقدر سریع گونه‌هاش رو خیس کردن که متوجه نشد، فقط شوری طعمشون رو حس کرد.

"اگه این خودتی... دوباره تنهام نذار"

پووین هنوز توی همون حالت ایستاده بود. تاحالا انقدر صدای پوند رو شکسته نشنیده بود.

"توهم نیست... نه؟" پوند گفت و اشکش رو با پشت دستش پاک کرد.

جلوتر رفت و ایستاد.

"بگو پووین..."

"حرف بزن"

اما باز هم سکوت کرده بود. فقط اشک می‌ریخت. جرئت نداشت رو برگردونه و به پوند نگاه کنه.

چون نمی‌دونست باید چه جوابی بده، پووین قصدش نجات پوند از این دردسر بود. پس اگر همه‌چیز رو می‌گفت، رفتنش چه فایده‌ای داشت؟‌

"بگو که سال‌ها الکی سوگواری کردم پووین"

"بگو که تمام این مدت توهم نمی‌زدم"

"بگو..."

صداش هر لحظه، کمتر و بی‌جون‌تر می‌شد. 

پووین بی‌ حرکت ایستاده بود. با هر حرف پوند، توی شوک عمیقی فرو می‌رفت. اگر تمام این مدت پوند می‌دونست، پس چرا هیچ‌وقت متوجه‌اش نشده بود؟

لب‌هاش از هم باز شدن.

"من... نمی‌دونم راجع به چی... حرف می‌زنید اعلیحضرت" بریده بریده گفت.

پوند رو وادار کرد جلوتر بره.

"می‌دونی پووین..."

"لطفا حرف بزن"

دوباره خواهش کرد.

پوندِ چند لحظه قبل، خیلی با این پوند فرق کرده بود. شاید چون نمی‌خواست یازده سال پیش... دوباره تکرار بشه.

شاید چون، کافی بود.

شاید چون طاقتی براش نمونده بود و حالا، بعد از یازده‌سال، داشت خودش رو خالی می‌کرد.

پس جلوتر رفت. اول پشت سر پووین ایستاد، بعد روی زمین سرد نشست.

پووین با حس کردن چیزی، رو برگردوند. چیزی رو می‌دید، که باورش سخت بود.

تقارن عجیبی به وجود اومده بود. امروز، خودش کسی بود که جلوی پاهای ملکه، نشسته بود و حالا...

پادشاه، جلوی خودش.

"اعلیحضرت... چی‌کار می‌کن-" پوند نذاشت حرفش رو کامل کنه. و دوباره اون اسم رو به زبون آورد.

"آری... خودتی؟" گفت، بدون اینکه ثانیه‌ای به این فکر کنه که اشتباه می‌کنه، بدون اینکه با خودش بگه همش توهمه، به زبون آورد چون می‌خواست بدونه، چون غیر ممکن بود تمامی این شباهت‌ها اتفاقی باشه.

چون می‌خواست چیزی رو باور کنه که ذهنش بار‌ها بهش اشاره کرده بود.

"خودتی..." گریه می‌کرد و حرف می‌زد. دیدنش قدری برای پووین سخت بود که دلش می‌خواست همین الان خودش هم روی زمین بشینه و بغلش کنه.

"باید همون اول از چشم‌هات می‌فهمیدم"

"چشم‌های پاک آری همیشه فرق می‌کردن..."

سرش رو بالا گرفت و به پووین نگاه کرد. چشم‌های مرد کاملا خیس بودن. قلب پووین رو به درد می‌آورد.

هنوز هم می‌تونست انکار کنه؟ جایی برای انکار باقی مونده بود؟ پوند از سکوتش، بیشتر مطمئن شده بود. شاید هم از سکوتش نه، شاید خیلی وقت بود که می‌دونست و خودش سکوت می‌کرد. شاید منتظر زمان درستش بود‌.

پووین نمی‌تونست بیشتر از این توی این حالت بمونه، کسی که جلوش بود، پادشاه بود. نمی‌تونست اینطوری در مقابلش، به زانو بی‌افته.

خودش هم نشست و به پوند نگاه کرد.

"من هنوز هم نمی‌دونم حرف‌هاتون راجع به چیه اعلیحضرت" با صدای آرومش گفت، باز هم انکار کرد. بر خلاف خواسته‌ی قلبش، به ذهنش گوش کرده بود.

چون انتخاب درست، قلب نبود.

"پس برات می‌گم پووین" پوند گفت و به چشم‌هاش زل زد.

"گل مورد‌ علاقه‌ات یاسه"

"عاشق رقصیدنی"

"موهات همیشه بلند بود"

نفسی بین حرف‌هاش گرفت و ادامه داد:

"از خونه فراری بودی..." با هر حرفش، چهره پووین رو می‌دید که بیشتر گریه می‌کرد‌. اگر این تایید کردن نبود پس چی بود؟

پوند بالاخره دستش رو جلو برد و گونه‌ی نرم پووین رو لمس کرد. 

"تو عاشق بازی کردن با آریچا بودی"

تیر آخر به قلب پووین همین بود. صدای گریه‌اش حتی بلندتر شده بود. 

اما... اما چطور؟ پوند چطور همه‌ این‌هارو می‌دونست؟

"گل‌ یاسی که از کشو برداشتی... گلی بود که خودت بهم دادی، یادته؟"

"برای همین برداشتی؟"

پووین با گریه، سرش رو نشونه‌ی نه تکون داد، هنوز هم نمی‌خواست دست برداره.

"پووین... فقط بگو که اشتباه نمی‌کنم"

دست پوند گرم بود. قدری گرم بود که دلش می‌خواست همونجا بمونه و تا صبح گونه‌اش رو نوازش کنه، نمی‌شد؟

و برای پوند، گونه‌ی پووین قدری نرم بود که دلش نمی‌خواست دستش رو برداره.

"دوباره صدام بزن پوند"

"بذار منم صدات بزنم آری‌..." انگشت‌های پوند خیس شده بودن، با هر اشک پووین.

"می‌شه؟" گفت و اشک‌های پووین رو از صورتش پاک کرد. انگشتش پایین تر رفت، زیر خال بینی‌ پسر نشست.

"اولین باری که این خال رو دیدم با خودم گفتم زیباترین خال رو آری داره"

آروم گفت، شدت اشک‌‌های پووین حالا کمتر شده بود. نوک بینی‌اش قرمز بود و چشم‌هاش... پوند هم همینطور.

"چرا هیچ‌‌وقت بهم نگفتی پووین؟" دلش می‌خواست صدای پسر رو بشنوه، اما حالا جاهاشون برعکس شده بود.

پوند کسی بود که حرف می‌زد و پووین جرئتی نداشت.

با فکر چیزی، پوند از جا بلند شد.

سمت میزش رفت و یکی یکی کشو‌هارو باز کرد و برگه‌هایی رو با خودش آورد.

دوباره روی زانو نشست و یکی یکی برگه‌هارو به پووین نشون می‌داد.

"ببین"

"این‌ها مال سال‌ها پیشه" انقدر برگه‌هارو سریع جا به جا می‌کرد که پووین متوجه نمی‌شد. پوند دیگه هیچ کنترلی روی رفتار‌هاش نداشت.

نگاه به برگه‌ها کرد، این نامه‌ها...

یکیش رو برداشت و شروع به خوندنش کرد.

«می‌دونی آری، خیلی وقته ندیدمت.

شاید از روزی که برای اولین بار اومدم پیشت و اون هدیه رو برات خریدم، نتونستی بپوشیش نه؟

دنیای بی رحم، چنین اجازه‌ای رو بهت نداد.

آری؛ منو ببخش.

نتونستم سخاوتمندانه زندگیمو پیش ببرم، نتونستم با فکر و رویای تو زندگیمو ادامه بدم

نتونستم، گل یاسم...

مجبور به راهی شدم که اشتباهه اما به این معنی نیست که بهت فکر نمی‌کنم.

من هنوزم بهت فکر می‌کنم، هنوزم یادمه چهره کوچولوت رو، پاک بودنت رو، زیبا بودنت رو...

هنوزم یادمه روز‌ها می‌اومدم از دور نگاهت می‌کردم و تو با خودت می‌رقصیدی و بازی می‌کردی، گل‌هارو بو می‌کردی 

تو همیشه بیرون بودی آری...

همیشه بیرون از خونه می‌دیدمت، انگار که از اون خونه فراری بودی

پس چرا اون روز شوم...چرا روزی که اون اتفاق افتاد خونه بودی آری؟»

نتونست باقیش رو بخونه، دوباره اشک‌هاش جلوی دیدش رو گرفته بودن.

پوند براش هدیه خریده بود؟

اشکش رو پاک کرد و دوباره خوند، و پوند فقط به پسر خیره بود.

«چرا...چرا خونه بودی؟ چرا مثل روزهای قبل بیرون نبودی و نمی‌رقصیدی؟

تو باعث شدی من بفهمم...بفهمم از بچگی، قرار نیست هیچ زنی رو دوست داشته باشم

اما آری، فکر نمی‌کردم بعد از رفتنت اینجوری برات سوگواری کنم. فکر می‌کردم کم‌کم فراموشت می‌کنم.

اما الان؟

صدها نقاشی از چهره تو دارم...

بار‌ها و بار‌ها بهت فکر می‌کنم

چرا نتونستم از ذهنم بیرونت کنم؟

چرا نتونستم به خودم، به زندگیم فرصت دوباره بدم؟

چون دیگه هیچوقت کسی مثل تورو ملاقات نکردم؟

یا چون قرار نیست کلا از ذهنم بری؟

اما من کسی رو دیدم...کسی که خیلی...» 

وقتی کامل خوند، به پوند نگاه کرد. این مرد... به اندازه خودش درد کشیده بود.

چقدر تنها بود.

چقدر حرف‌هاش رو توی دلش نگه داشته بود که باعث شده بود الان منفجر بشه. اجازه‌ی بغل کردنش رو داشت؟

می‌تونست به اون اتفاق لعنتی و ملکه فکر نکنه و توی آغوش پوند بره؟

اما هنوز ذهنش درگیر اون نامه بود‌. پوند از دور، رقصیدنش رو تماشا می‌کرد؟

صداش می‌زد گل یاسم...

این مثل یه خواب بود. 

تمام چیز‌هایی از گذشته که پووین ازشون فرار می‌کرد، دوباره به زندگی‌اش برگشته بودن. پووین دیگه گل یاس دوست نداشت اما حالا، دلش می‌خواست این لقب رو از زبون پوند بشنوه...

جالب بود، انگار کل زندگی‌اش وارونه شده بود. 

زبونش رو روی لبش کشید و سعی کرد حرف بزنه، می‌خواست طبق خواسته‌ی پادشاه، اسمش رو به زبون بیاره اما در نهایت فقط صدای نفس کشیدنش بود که به گوش پوند رسید.

پوند یه کاغذ دیگه‌ای رو سمت پووین گرفت.

"پووین این تویی... قبل اینکه ازدواج کنم تمام ذهن من تو بودی" کاغذ رو نگاه کرد، همون چهره‌ای که نصفه بود، همونی که مدتی پیش، روی زمین افتاده بود و دیدش.

منظور پوند این بود که قبل ازدواجش با نالین این نقاشی رو کشیده بود؟ این یعنی تمام ثانیه‌هایی که فکر می‌کرد برای پوند یه سرگرمیه، اشتباه بود؟

"پووین لطفا..." نمی‌دونست برای بار چندمه که خواهش می‌کنه، فقط انجامش می‌داد‌.

پووین نگاهش رو از کاغذ گرفت. دستش سمت یقه خودش رفت و بازش کرد، یه طرف پیراهنش پایین افتاد و شونه‌اش نمایان شد. همون خالکوبی‌ای که پوند همیشه دنبال معنی‌اش بود.

همونی که وقتی مست بود بوسیدش.

نگاه پوند، پر از سوال بود.

پووین با پشت دستش، صورت خیسش رو پاک کرد و نگاهی به یانت روی سینه‌اش انداخت.

"این..." صداش برید. حرف زدن قدری براش سخت بود انگار که هیچ‌وقت حرف زدن بلد نبود.

"بعد اون اتفاق... توی معبد بزرگ شدم" پاک کردن اشک‌هاش دیگه جوابگو نبود چون دوباره صورتش داشت خیس می‌شد.

"من... من" هق‌هق هاش اجازه حرف زدن بهش نمی‌دادن و پوند، فقط منتظر بهش نگاه می‌کرد.

"من کسی رو نداشتم... با راهب بزرگ شدم" نفسی گرفت و ادامه داد:

"اسم پسرش..."

"پووین بود"

پوند اول فقط نگاهش کرد.

ناباورانه، با چشم‌هایی که از اشک، برق می‌زدن.

بعد خندید.

اما بعد، خنده‌اش تبدیل به گریه شد.

پووین با گفتن این حرف، تمام چیزی که پوند می‌خواست بدونه رو بهش فهمونده بود.

"این یانت... سوگند وفاداری من به راهبه" گفت و خواست پیراهنش رو درست کنه که، دست پوند روی قلبش نشست. روی یانت.

لمسش کرد و بعد به چهره‌ی پووین نگاه کرد.

قلب پسر، خیلی بی‌ تاب بود‌.

پسر به دست پادشاه نگاه می‌کرد، دست گرمش، حالا روی قلبش نشسته بود. پووین... همه‌چیز رو گفته بود؟

انکار نمی‌کرد؟ 

خودش هم باورش نمی‌شد.

نتونسته بود طاقت بیاره...

دیدن چشم‌های اشکی پوند به اندازه‌ای براش سخت بود که کاری کنه پووین به ملکه اهمیت نده...

پوند در حالی که نشسته بود، کمی خودش رو جلوتر کشوند.

"پس... منو یادته" آروم گفت، اشک نمی‌ریخت. به آرامشی که خواسته بود رسید.

دست پووین بالا اومد تا مچ پوند رو بگیره اما در نهایت، دستش رو عقب کشید و انجامش نداد.

"نمی‌دونم..." 

پوند جوابی نداد، فقط دستش رو از روی قلب پسر برداشت، دست پووین رو گرفت. انگشت شستش، پوست نرم دستش رو نوازش می‌کرد. این مثل یه رویا بود.

نمی‌خواست بیدار بشه، حتی دلش می‌خواست همین‌جا، دنیا متوقف بشه. فقط پووین رو تماشا کنه، تمام اون سال‌هارو جبران کنه...

نمی‌خواست حرفی بزنه، فقط می‌خواست نگاهش کنه، این طبیعی بود؟ 

دلتنگی‌ای که داشت، سیر شدنی نبود. اما پووین با یه حرف، فضا رو به بحث اول برگردوند.

"اعلیحضرت من... بهتره برم" بلند شد. 

پوند هم سریعا بلند شد.

"بعد از تمام این حرف‌هامون می‌خوای بری؟"

"می‌خوای دوباره ولم کنی؟" صداش دوباره بغض داشت.

معلومه که نمی‌تونست، بعد از این حرف‌ها، شرایط براش سخت‌تر هم شده بود... ولی نمی‌تونست به آینده فکر نکنه.

خواست حرفی بزنه اما پوند زودتر عمل کرد، جلو رفت و پووین رو به آغوش گرمش دعوت کرد.

جلو رفت و بدن پسر رو کشید، توی آغوشش رفت.

پووین شوکه شده بود.

اما پوند، دست‌هاش روی کمرش نشسته بودن. پیشونی‌اش روی شونه‌ی برهنه‌ی پووین بود.

پووین بی حرکت بود.

فقط نفس می‌کشید.

مثل یه مرده‌ی متحرک.

"پیشم بمون..." صدای پوند واضح نمی‌اومد، چون سرش خم شده بود و روی شونه‌اش بود.

دست‌های پووین کم‌کم بالا اومدن و روی کمر پوند ایستادن. پس این حس رو داشت؟ بغل کردن کسی که همیشه دور بود، یه حسرت بود، دست نیافتنی بود. رویا بود.

رویا... رویای اصلی اینجا بود.

چشم‌هاش رو بست و فقط نفس کشید. این آغوش، تمام درد‌هایی که کشیده بود رو از یادش برد.

این فقط یه آغوش ساده نبود، این مرهم درد‌های هر دو بود. چیزی بود که سال‌ها بهش احتیاج داشتن.

باید می‌موند؟

باید به پوند گوش می‌کرد؟

گوش کردن به پوند، یعنی گوش کردن به قلبش.

این‌دفعه، حتی ذهنش هم به قلبش فکر می‌کرد. ذهنش باهاش لج نبود. پووین می‌خواست بمونه. نمی‌خواست این آغوش رو از دست بده. آغوشی که تازه به دست آورده بود.

مکان امنی که تازه بهش رسیده بود...

محکم‌تر هم رو بغل کردن، بدون هیچ حرفی، فقط نیاز داشتن. به این بغل، به این سکوت.

پوند آروم عقب رفت، بعد به پووین نگاه کرد.

"حتی زیباتر از بچگیاتی." لبخند آرومی زد و دوباره دستش روی گونه‌ی پووین نشست. احساس کرد جایی که همیشه می‌خواد لمس کنه، همین‌جاست. گونه‌ی نرم پووین. 

حالا شده بود مکان مورد علاقه‌ی‌ دستش.

"اعلیحضرت..." پووین لب زد و ناخواسته، کمی صورتش رو به دست پادشاه فشرد‌. انگار لمس بیشتری می‌خواست.

پوند آروم آروم، دستش روی موهای پسر نشست. موهای ابریشمی‌اش رو نوازش کرد.

"اینطوری صدام نزن آری" 

پووین هنوز عادت به این نداشت که توسط پادشاه، اینطور صدا بشه، پس ناخوداگاه، لبخندی زد.

چقدر اسمش زیبا بود نه؟

اسمی که ازش متنفر شده بود.

"نمی‌تونم اعلیحضرت" راستش رو گفت، چون نمی‌تونست بگه پوند، نه به این سرعت.

پوند نزدیک‌تر رفت.

به شونه‌ی پسر نگاه کرد. هنوز پیراهنش افتاده بود. قبل از اینکه درستش کنه، دوباره به اون یانت نگاه کرد و خم شد، بعد از یه مکث کوتاه، آروم بوسید. یه بوسه‌ی کوتاه، روی خالکوبی پسر.

بعد، پیراهن پووین رو روی شونه‌اش درست کرد.

"می‌تونی، پس صدام بزن"

پووین که از حرکت قبلی مرد، خجالت کشیده بود، با این حرف حتی بدتر خجالت کشید. وارد فضای دیگه‌ای شده بود، اصلا یادش نمی‌اومد که کمی قبل، می‌خواست بره.

چطور می‌تونست؟

این خود آرامش بود.

این چیزی بود می‌خواست هیچ‌وقت ولش نکنه.

پوند آرامشش بود.

"می‌شه بعدا؟" پرسید. چون هنوز خجالت می‌کشید.

همین سوال هم، از دید پوند شیرین بود.

"این یعنی... نمی‌ری؟" 

کجا باید می‌رفت؟ جای دیگه‌ای رو داشت جز اینجا؟ جز پوند؟

نفسی کشید و از فاصله تقریبا کم، به چشم‌های پوند که هنوز رد اشک، مشخص بود نگاه کرد. 

"دلم می‌خواد بمونم اعلیحضرت"

"پس بمون... کل شب همین‌جا بمون" پوند سریع گفت. انگار که بهترین خبر زندگی‌اش رو شنیده بود.

"بمون و بذار نگاهت کنم" 

شنیدن این حرف‌های عاشقانه، برای پووین محال بود.

براش سوال بود پوند وقتی عاشقه، چطور رفتار می‌کنه؟ الان به خوبی فهمیده بود.

طوری رفتار می‌کنه که فقط می‌خوای بمونی. رفتن از سرت می‌ره، با خودت می‌گی چرا برم؟ چرا خودم رو از این حس محروم کنم؟

پوند دستش رو گرفت و سمت تخت سلطنتی‌اش رفت، پووین هم همراهش. 

"بشین" 

پووین روی تخت نشست، با گیجی به پوند نگاه می‌کرد.

بعد، پوند پایین پاهای پووین، نشست، سرش رو روی پاهای پووین گذاشت.

پووین اول فقط بهش نگاه کرد، بعد لبخند پررنگی زد. این مرد... همونیه که یه پادشاه سرسخت بود؟

همونیه که مست، بهش دستور می‌داد براش برقصه؟

نه، این یه پوند دیگه بود‌.

انگشت‌هاش آروم لای موهای مشکی مرد، رفتن. پوند چشم‌هاش رو بسته بود. نمی‌خواست امشب تمام بشه‌.

نفس صداداری کشید بعد آروم زمزمه کرد:

"هیچ‌وقت فراموشت نکردم"

"حتی وقتی که تمام ذهن و فکرم تو بودی... به آری فکر می‌کردم."

روی پاهای پووین، چشم‌هاش رو باز کرد و سرش رو بلند کرد. به چشم‌های پسر نگاه کرد.

"من احساس گناه می‌کردم که تو گاهی جای آری توی ذهنم بودی اما"

مکث کرد و آب دهنش رو قورت داد‌.

"همیشه خودت بودی"

لبخند کم‌رنگی زد.

قلبش برای گفتن این جمله کمی‌ بی‌قراری می‌کرد. اما به زبون آورد‌.

"تو دوبار به زندگیم اومدی و من دوبار بهت دل باختم پووین"

این قشنگ‌ترین چیزی بود که پووین می‌تونست بشنوه.

نمی‌تونست لبخند نزنه، نمی‌تونست.

بهترین لحظه‌ی زندگی‌اش بود.

این اعتراف بود. یه اعتراف شیرین، خواستنی.

پووین که انگار، تمام خجالتش از بین رفته بود، فقط دستور مغزش رو اجرا کرد.

سرش رو خم کرد و پیشونی‌اش رو به پیشونی پوند چسبوند. دستش از روی موهای پوند، به صورتش رفت.

این حرف پوند، قدری براش قشنگ بود، که حتی می‌خواست توی چندین زندگی‌ بعدیش هم، یادش بمونه. 

به این معنا بود که حتی اگر آری نبود، پوند بهش دل باخته بود. پوند با فاصله‌ای یازده ساله، عاشق شده بود. عاشق یک نفر.

چیزی در جوابش نگفت، فقط توی همون حالت موند. پوند هم همینطور.

این فاصله، چیزی بود که می‌خواست. می‌شه همیشه فاصله‌اشون همین‌قدر باشه؟ دوباره قطره اشکی از چشمش افتاد، نمی‌تونست باور کنه، آری جلوش بود. 

هضمش سنگین بود.

پووین کمی عقب رفت و با انگشت اشاره‌اش، اشک پادشاه رو پاک کرد.

"همین‌جام..." یه حرف کوتاه اما دلگرم کننده.

آره همین‌جا بود. آریِ پادشاه.

"اینطوری نشینید" پووین گفت و دستش از روی صورت پوند برداشته شد. خواست عقب بره.

"اسممو صدا نمی‌زنی، حداقل باهام رسمی حرف نزن" 

یه پادشاه، در حالی که پایین پاهاش نشسته بود این رو می‌گفت. لبخند کوتاهی زد، حداقل این رو می‌تونست انجام بده؟

"پس... بیا روی تخت" سخت بود اما گفت، عادت نداشت.

پوند، بلند شد و روی تخت نشست. کنار پسر.

هنوز از دیدنش سیر نشده بود.

"پووین... چرا نمی‌خوای رقصنده‌ام باشی؟" 

پسر هرچقدر هم که تونسته بود حرف بزنه، قرار نبود این رو بهش بگه، نمی‌تونست. 

"امشب نه..." زیر لب گفت اما پوند شنید، اگر پووین این رو می‌خواست، پس گوش می‌کرد‌.

"قبوله" 

روی تخت دراز کشید و به تاج تخت تکیه کرد، با اشاره، به پووین فهموند که کنارش دراز بکشه.

پووین با خجالت، آروم‌ تکون خورد و جا به جا شد، خودش رو به پوند رسوند.

کنارش دراز کشید. اما با فاصله، فقط به هم نگاه می‌کردن.

آخرین باری که روی این تخت بود، اولین باری بود که اسم آری رو از زبون پوند شنید.

"سرتو اینجا بذار" پوند به سینه‌ی خودش اشاره کرد.

"نه... اعلیحضرت" مخالفت کرد. چون زیادی بود‌.

ولی پوند دست‌بردار نبود. 

خودش به پووین نزدیک‌ شد. قدری نزدیک که گرمای بدنشون، هم رو لمس کنه.

"بذار پووین" 

پووین اول حرکتی انجام نداد، اما بعد سرش رو بلند کرد و روی سینه‌ی پوند گذاشت. یه مکان امن دیگه.

قبلا هم قلبش رو لمس کرده بود. با این تفاوت که کف دستش بود. الان، سرش روی قلبش بود.

این هم رویایی بود.

سکوت کرده بودن‌.

کمی بعد، قدری به آرامش رسیده بود که احساس خواب می‌کرد، بی‌خبر از اینکه پوند قرار نبود بخوابه.

پوند می‌ترسید، می‌ترسید وقتی بلند شه، پووین رو نبینه.

رفته باشه...

"می‌تونم بخوابم؟" پسر پرسید، خیلی کوتاه و ساده، مکالمه‌ای که هر دو هیچ‌وقت تصور نمی‌کردن.

"بخواب گل یاسم" جوابی که گرفته بود، کل خوابش رو از سرش پروند. آروم خندید.

خنده‌ای که حالا برای پوند، یه چیز جدید بود.

یه صدای آرامش بخش.

صدایی که می‌خواست قطع نشه.

با این حال، پووین خوابش برده بود، روی سینه‌ی پادشاه.

پادشاهی که بقیه رو به زانو در‌می‌آورد اما خودش، برای پووین به زانو درآمده بود.

Report Page