His Ari.
h"پوند! صدامو شنیدی؟"
صدای محکم مادرش از دنیای توی سرش بیرون کشیدش.
واقعا این چیزی بود که الان ذهن مادرش رو درگیر کرده بود؟
هربار غافلگیرش میکرد. هربار؛ با روشهای متفاوت.
"تو تاحالا من رو با یه زن دیدی؟" پرسید و مستقیم به چشمهای مادرش زل زد. این یه حقیقت بود، پوند هیچوقت کنار یه زن قرار نگرفت. تا وقتی که نالین پیداش شده بود.
اما حالا اون هم نبود.
"پس نالین از چی میگفت؟"
"من دوستش نداشتم. اون هم تصمیم گرفت فکر کنه عاشق یکی دیگهام"
از روی صندلی بلند شد.
"اگه سوالهات تمام شده، باید برم"
خواست قدم برداره اما ایستاد و به مادرش نگاه کرد.
"راجع به ممنوعیت رقص شنیدم. حق نداری بدون درنظر گرفتن تصمیم من کاری انجام بدی. مامان."
کمی لباسش رو مرتب کرد، وقتی مادرش سکوت کرد اتاق رو ترک کرد.
نمیتونست انکار کنه که یه جور احساس آزادی توی وجودش شکل گرفته بود.
همسری نداشت.
هیچچیز اجباریای با خودش حمل نمیکرد.
اگر این اسمش آزادی نیست، پس چیه؟
توی این چند روز اخیر، سوالهای زیادی از طرف خاندانها و اهالی شهر به گوشش رسیده بود، اما مادرش برای مردم توضیح داده بود. که تنها ملکهی فعلی قصر، خودشه.
طی این تمام مدتی که نالین توی زندگیاش بود، هیچچیزی حس نکرده بود. انگار توی زندگیاش بود اما نبود.
هیچ علاقهای نسبت بهش احساس نمیکرد. پس از رفتنش ناراحت نبود. چون برای نالین هم این بهتر بود. این قصر برای نالین قصر نبود، سیاهچال بود.
همسری که دوستش نداشته باشه، مادر همسری که فقط تورو یه واسطه برای خواستههاش ببینه، فرقی با یه سیاهچال تاریک نداشت.
به اتاقش که رسید، رو به خادم کرد و لب زد: "بگو برای امشب رقصندههارو آماده کنن"
به اتفاقات اخیر فکر میکرد. چیزی که بیشتر توی ذهنش بود، خواستهی مادرش از تائو بود.
تائو، آدم امن پوند نبود، اما بهش هم خیانت نمیکرد. آدمی که نه سیاهه و نه سفید. وظیفه خودش دونست؛ به پوند ماجرا رو گفت. و چیزی که بیشتر اذیتش کرده بود، چیزی که ملکه بهش شک کرده نبود، این بود که تائو فهمید پووین خانوادهای نداره. طبق چیزی که فهمیده بود، پووین حتی یک فامیل دور هم توی کرونگتپ نداشت.
این پسر، انقدر تنها بود؟
سعی میکرد به این موضوع فکر نکنه اما از ذهنش بیرون نمیرفت. مثل این میموند که یه پرنده رو مجبور کنی پرواز نکنه. در آخر بال میزد.
اما پرنده اصلی، پووین بود. کسی که بالبال میزد برای دوباره دیدن پادشاه. این عجیب نبود؟ هروقت چیزی رو نمیخوای، بارها جلوی چشمهاته.
هروقت میخواییش، نیست.
با استرس و تردیدی که توی وجودش شکل گرفته بود، با قدمهای آرومش، از پلهها بالا میرفت.
چیزی نمیشد نه؟ فقط یه دیدار ساده بود.
باید چه بهانهای میآورد؟
نمیتونست بگه تمام این چند روز، فکرم درگیرت بوده.
نمیتونست بگه برای اینکه نالین رفته ناراحتم و ابراز همدردی کنه، چون ته دلش یه خوشی رو احساس میکرد. اگر این بدجنسانه بود، پووین یه بدجنس بود.
پلهها انگار کوتاهتر از قبل شده بودن، سریع داشت به مقصد میرسید، در حالی که استرس کل وجودش فرا گرفته بود.
ایستاد و به در بسته شده خیره موند.
اصلا پوند داخل بود؟
چند قدم جلوتر رفت و گلوش رو صاف کرد.
"پادشاه داخله؟" از خادم پوند پرسید و مرد، تایید کرد.
پس داخل بود.
"میتونم؟" پرسید و قبل از اینکه جوابی از مرد بگیره، پرنده توی قفس افتاد.
"پووین؟ اینجا چیکار میکنی؟!" ملکه راچادا با چهرهای خیلی جدی پرسید.
قدری چهرهاش جدی بود که فقط تونست سکوت کنه.
چی باید میگفت؟
کاش به اینجا نمیاومد. اگر همین الان راچادا کل حرص و اعصبانیتش رو روی پووین خالی میکرد. تعجب نمیکرد.
"به اتاقم بیا."
باز هم حرفی نزد، فقط کمی بعد؛ شروع به راه رفتن کرد.
وقتی داخل اتاق رفتن. به زندان اصلی رسیده بود.
دیوارهاش میلهای بودن از جنس فولاد، پنجرههاش حس آزادی نداشتن، بالکنش، راهی برای خودکشی بود.
این اتاق واقعا وحشتناک بود.
"پووین تو الان بیکاری... برای من کار کن."
"کف اتاقم رو تمیز کن، لک افتاده"
درست میشنید. اول از رقصنده، معلم رقص شد، حالا نظافتچی...
تا کمی پیش خیال میکرد قراره به دیدار پوند برسه، اما حالا در چه حالی بود؟ باید پایین میموند و هیچ کاری نمیکرد.
"پووین؟!"
پسر لرزی کرد و به خودش اومد.
"شروع کن."
شروع کرد به تمیز کردن، اما نمیدونست همهی اینها فقط مقدمهاست. نمیدونست چه چیزی توی سر ملکه میگذره اما حس میکرد؛ این پایان خوشی نداشت.
به خوبی حسش میکرد.
بدتر از این موضوع، این بود که هیچوقت نمیتونست این موضوعهارو به پوند بگه.
زمین رو طی میکشید، و هربار به این فکر میکرد که اگر پوند همین الان، در رو باز کنه، جلوی مادرش رو میگیره؟ قدری براش ارزشمند هست که اینکار رو انجام بده؟
لبخند تلخی به افکارش زد، قطعا که نبود...
«تو فقط یه رویاپردازی پووین» توی دلش گفت و سعی کرد بغضش رو نشون نده.
اینکه نظافتچی بشه، براش اهمیتی نداشت. انجام میداد، اینکه نمیدونست چرا ملکه انقدر باهاش بد رفتار میکنه، چیزی بود که قلبش رو به درد میآورد.
"میخواستی بری پیش پادشاه؟" سکوت عذابآور اتاق رو شکست.
"ن... نه" دستپاچه شد. نمیدونست باید چی بگه.
به طور واضحی دروغ گفته بود.
"پشت در اتاق پوند، نمیخواستی بری پیشش؟" در حالی که روی تخت سلطنتی نرمش مینشست گفت.
پووین حالا روی زمین نشسته بود و زمین رو تمیز میکرد، برای اینکه جواب نده در رفته بود.
"جواب منو بده!"
نفسهای سنگینش به گوش خودش میرسیدن، دستش روی زمین متوقف شد. دستبردار نبود؟
زن بلند شد، چند قدم جلو رفت، بالای سر پووین ایستاد. پووین روی زمین نشسته بود و ملکه بالای سرش. در همین حالت هم کاملا مشخص بود که کی مقامش بالاتر و والاتره.
ملکه از پسر خودش مطمئن بود. اما از کسی که مطمئن بود، همین پسری بود که جلوش روی زمین نشسته بود.
"پس نمیخوای بری دیدنش..." زیر لب گفت و شونهای بالا انداخت.
"جالبه نه؟"
"چون من فهمیدم که چند شبانه روز، خیره به دروازه میموندی"
دستهای پووین حالا شروع به لرزش کرده بود. چند بار پلک زد و نگاهش رو کف اتاق دوخت.
"فهمیدم که یه بار قایمکی داخل اتاق پسرم رفتی"
"ولی سکوت کردم!"
پووین نباید ضعیف میبود. نباید شکست میخورد. اما حس میکرد تمام احساسات این مدتش، برملا شده بود. و کاری از دستش بر نمیاومد.
"فکر میکنی چرا رقص رو ممنوع کردم؟"
"چون نمیخوام دست کثیفت روی قلب پسرم بشینه، متوجهی پووین؟!"
خم شد و آب دهنش رو روی کف تمیز شدهی اتاق ریخت.
"اینم تمیز کن پووین."
پووین شکست. نتونست تحمل کنه. اشکش از گوشه چشمش افتاد.
دلیل رفتارهاش اینها بودن؟
ملکه عقب نرفت، خوب تماشا میکرد. شکست پسر رو.
"من بهت هشدار داده بودم. گفتم یه بار دیگه نزدیک پسرم بشی اخراجت میکنم"
حالا اخمی بین ابروهای زن بود.
"پوند یه احمقه که متوجه تو نمیشه. قبلا هم بهش گفته بودم..."
مکث کرد.
"تو انقدر کثیفی که... نزدیک همجنس خودت میشی."
پووین احساس میکرد نفسی براش نمونده. سخت نفس میکشید. صداش بالا نمیاومد. فقط تن و بدنش میلرزید.
الان یعنی ملکه همهچیز رو میدونست؟ از اولش؟
حداقل؛ راجع به اون شب نمیدونست، شبی که پوند به اتاقش بردتش، اگر میدونست پوند اذیت میشد.
این قضیه برای پوند سختتر بود.
اما دلیل نمیشد که پووین تایید کنه.
"من... اینطور نیستم" بالاخره حرف زد، قدری سکوت کرده بود که وقتی دهن باز کرد صداش خشدار شده بود.
"نیستی؟"
آروم خندید. و بعد جدی شد.
"تو کثیفی پووین. فکر میکنی پسرم مثل خودته اما نیست"
عقب رفت و روی مبل سلطنتیاش نشست.
چیزی که پوند از تائو نمیدونست؛ همین بود. تائو بیشتر از چیزی که فکرش رو میکرد، برای ملکه کار میکرد.
کسی که از احساسات پووین مطمئن شده بود، تائو بود. کسی که پووین رو زیر نظر داشت، تائو بود.
کسی که ماهها قبل، لباس نامناسب برای پووین انتخاب کرده بود تا بدنش رو به نمایش بذاره، تائو بود. فقط برای فهمیدن واکنش پادشاه.
حالا ملکه به اندازه کافی، اطلاع داشت که سکوت نکنه.
صدای در که اومد، پووین تکونی خورد.
نمیشد پوند باشه؟
پووین پناهی نداشت. حتی پوند هم پناهش نبود...
در که باز شد، خدمهی ملکه بود.
زن داخل رفت و تعظیم کرد.
"ملکه، پادشاه دستور ممنوعیت رقص رو شکستن و امشب برنامهای گذاشتن"
ملکه سر تکون داد.
"باشه برو"
وقتی زن رفت، به پووین نگاه کرد. در همون حالت هنوز روی زمین نشسته بود.
یه پسرهی ضعیف.
"دیدی چیشد؟ چقدر حیف که نمیتونی اجرا کنی."
منظورش چی بود؟ تا کی باید اینجا میموند؟
لب باز کرد چیزی بگه اما جرئت کافی برای اینکار رو نداشت.
اما تا کی قرار بود تحقیر بشه؟
احساس میکرد نیاز نیست که اخراج بشه، این خودش بود که نباید همچین جایی میموند.
"بدتر از این... تو واقعا فکر میکنی پوند از احساساتت با خبر بشه، پشتت میمونه؟"
پووین نمیتونست تحمل کنه. بس بود. تحمل شنیدن چیز دیگهای رو نداشت. پلکهاش رو بست و به هم فشرد.
میخواست بره، از این اتاق بره، از این قصر بره، از این احساساتی که کثیف بودن دست بکشه.
"خیلی زود میری پیش پوند و " حرفش تکمیل نشده بود که پووین تکمیلش کرد.
"استعفا میدم..." با چشمهایی که حالا خیس بودن. با قلبی که اشتیاقی برای تپش نداشت.
ملکه که به خواستهاش رسیده بود لبخندی زد.
"الانم برو خیلی عادی به آموزش رقصت برس."
پووین بلند شد، تمام بدنش خشک شده بود. انگار تحمل وزن خودش سخت شده بود. همونطوری، بیجون شروع به حرکت کرده بود و از اتاق خارج شد.
اشکهاش رو پاک کرد، با اینکه میخواست گریه کنه، با اینکه با تمام وجودش نیاز به اشک ریختن داشت، پاک کرد و هرچه زودتر سمت پلهها رفت.
هر ثانیه، دیدش تار میشد. بغض ولش نمیکرد. اما جلوی خودش رو میگرفت. اینجا جاش نبود. باید قوی میبود.
حداقل برای آخرین بار.
لبخند تلخی زد و خودش رو به محل تمرین رسونده بود.
چیزی که بیشتر درد داشت، این بود که حتی برای آخرین بار هم، کسی که برای پادشاه اجرا میکنه؛ خودش نیست.
حتی اجازهی اینکه برای آخرین بار، پوند رقصش رو تماشا کنه رو نداشت...
شب، با وجود تمام احساسات مختلفی که همزمان، به دوش میکشید. با شاگردهاش تمرین کرده بود. دلش میخواست بره اما توی حیاط موند، گوشهای از صحنه... شاید چون میخواست توی ذهنش ثبت کنه، این موقعیت رو، این صحنه رو، این مکان رو، پادشاهی که روی تخت سلطنت نشسته و تماشا میکنه رو...
وقتی رقص شروع شد، پوند تماشا میکرد. یه رقص بدون پووین، پسر رو پیدا نمیکرد. چشمهاش اطراف مکان میچرخید، اما نمیدیدش.
صدای طبل و ریتم سنتی، قدری بلند بود که جلوی هر افکاری رو بگیره، پس فقط تماشا کرد. تا وقتی که پووین کمی جلو رفت و پشت یکی از کارکنان مشخص شد.
پس اینجا بود... کسی که صبح نشسته خوابش برده بود. حالا اونجا ایستاده بود. چهرهاش قدری غمگین بود که حتی از دور هم پوند متوجهاش شده بود.
اما چرا؟
پووین سرش رو بالا گرفت و به پوند نگاه کرد. پوند از قبل بهش نگاه میکرد. اما این باعث نشد که پووین سرش رو پایین بندازه و نگاهش رو به جای دیگهای بده، فقط بهش نگاه کرد. و آرزو کرد که کاش چشمهاش به پوند میفهموندن که به کمک احتیاج داره. آب دهنش رو قورت داد و حالا سرش رو پایین انداخت. دوباره گریهاش گرفته بود.
یاد تمامی حرفهای ملکه افتاد.
حرفهایی رو شنید که اگر جونش رو میگرفت، آسونتر بود.
هنوز حس میکرد، نگاه خیره پوند به خودش رو، اما نگاهش نکرد. نمیتونست. احساس میکرد اگر نگاهش کنه، از رفتن پشیمون میشه، نمیتونه.
و دلش میخواد که بمونه.
احساس سرگیجه میکرد. کمی تکون خورد و به فرد کناریش برخورد کرد.
"متاسفم..." گفت اما توی سر و صدا شنیده نشد، صداش همیشه آروم بود. در برابر همهچیز، در برابر ظلمی که بهش میشد. پس واقعا، شاید پووین یه پرنده بود.
یه پرندهای که حرف نمیزد، به دنبال آزادی میرفت و در آخر، بال نمیزد. چون بالش رو شکسته بودن.
یه بالش، خانوادهاش بود، یه بالش، احساساتش. هر دو رو ازش گرفته بودن. پووین چقدر باید درد میکشید؟ قدری حالش بد بود که اگر میتونست، همینجا روی زمین میافتاد و بلند نمیشد.
دلش مادرش رو میخواست، دلش میخواست سرش رو روی پای مادرش بذاره و گریه کنه، بگه چقدر ظلم دید، بگه چقدر اذیت شد...
وقتی صدا قطع شد، فهمید اجرا تمام شده و کل این مدت سرش پایین بود.
به تخت خالی پوند نگاه کرد. از کِی توی فکر بود که متوجه نشد؟ آب بینیاش رو بالا کشید و با پیراهنش پاک کرد.
هنوز هم بغض داشت. هنوز هم بدنش سنگین بود.
باید میرفت و استعفا میداد. توانش رو داشت؟
میتونست؟
چند قدم برداشت و به بالکن اتاق پوند خیره شد، بعد به حیاط قصر. جایی که سالها گذرونده بود و زودتر از این متوجه احساساتش نشده بود.
دیر رسیده بود. پووین همیشه دیر میرسید.
ایستاد.
آمادگی نداشت، اما مجبور بود. به حرفهای راچادا که فکر میکرد، مصمم تر میشد. پایان همهچیز، همینجا بود.
از جایی که شروع شد، باید تمام میشد.
به سختی تونسته بود به اینجا برسه، حالا خودش باید میرفت.
خودش رو به داخل قصر رسوند، بعضی نگاههای عجیب رو حس میکرد. انقدر تابلو بود که حالش بده؟
لبهاش رو روی هم فشرد و قدمهاش رو سریعتر کرد. بیشتر از نمیتونست معذب باشه. روی پلهها قدم گذاشت، مکانی که ظهر با افکار دیگهای سمتش قدم برمیداشت، حالا کاملا فرق میکرد.
دستش رو روی لبه پله گذاشت و کمکم خودش رو به بالا میرسوند. برعکس ظهر، پلهها طولانیتر شده بودن. به زور خودش رو بالا میکشوند.
وقتی رسید، مکثی کرد و نفسی کشید.
شاید بهترین تصمیم همین بود.
حتی اگر حرفهای ملکه اشتباه میبود. پوند یه پادشاه بود. این خودش همهچیز رو مشخص میکرد.
این یه چیز غیرممکن بود.
جلو رفت و ایستاد. به نگهبانهای جلوی در پادشاه نگاه کرد.
"من... میخوام پادشاه رو ببینم" صداش به زور به گوش رسید.
"پادشاه نمیخوان کسی رو ببینن" با حرفی که شنید قلبش مچالهتر هم شد، پووین میخواست بره، میخواست همین الان از قصر بره، میخواست احساسات امروزش رو دوباره تجربه نکنه...
"لطفا... بگید مهمه" با خواهش گفت و منتظر موند.
وقتی یکی از نگهبانها به پادشاه اطلاع داد، پوند انتظار نداشت، پووین خودش به دیدنش اومده بود. این به اندازه کافی براش عجیب بود.
"برو داخل" مرد گفت و توی همون حالت قبلیاش کنار در، ایستاد.
پووین از در رد شد. داخل رفت و به فضای اتاق نگاه کرد.
پوند کجا بود؟
پوند که به بیرون خیره بود، از پشت یکی از پنجرههای بزرگ اتاقش، کنار رفت و به پسر نگاه کرد.
هنوز هم حالش بد بود. درست مثل کمی پیش، توی اجرای شاگردهاش.
پووین نمیتونست حرف بزنه، وقتی از در رد شد، انگار زبونش رو بریدن، تمام قدرت تکلمش رو از دست داده بود.
"خب؟" پوند گفت و منتظر موند. خیلی دلش میخواست بدونه که چیه که انقدر پووین رو اذیت کرده اما، نمیتونست. نمیتونست بپرسه.
"اعلیحضرت... بابت تمام سالها" صداش گرفت، کمی مکث کرد و سرفهای کرد.
"ازتون ممنونم... من میخوام استعفا بدم"
قبل از اینکه پوند چیزی بگه، حرفش رو کامل کرد:
"شغل دیگهای نمیگیرم..."
"من از جایی که یادم میآد، رقصیدن رو دوست داشتم."
این جمله... به قدری برای پوند آشنا بود که قلبش رو به درد آورد. اما فرصتی برای هضم نداشت، پووین تصمیم به حرف زدن کرده بود. انگار که دلش خیلی پر بود.
"من... میخوام برم اعلیحضرت"
"چی گفتی؟" پوند گفت. بدون اینکه بتونه کنترلی روی خودش داشته باشه.
پووین از همین الان، استرس گرفته بود. اگر پوند اجازه رفتن بهش نمیداد. ملکه بدتر میکرد.
"گفتم که... میخوام ب-"
"نه، قبلتر" نگاهش عجیب شده بود. پووین نمیفهمید.
چرا سختترش میکرد؟ فقط باید اجازهی رفتن میداد.
قبلش چی گفته بود؟ قدری حالش بد بود که حتی از ذهنش پریده بود.
"من... نمیدونم" با بغض گفت. بغضی که نمیتونست مخفی نگهش داره.
پووین حرفی رو زده بود که سالها قبل به پوند گفته بود.
و خودش متوجه نشده بود. اما پوند. خوب متوجه شده بود.
این جملهای بود که سالها با سوگواری ازش یاد میکرد.
جملهای که وقتی از آری پرسید چرا رقصیدن رو دوست داری، همین رو گفته بود. نه کمتر و نه بیشتر...
قلبش درد میکرد. احساس میکرد یه شیء سنگین، به قلبش برخورد کرد.
به سختی نفس کشید و به سمت پووین چند قدم برداشت.
پسرکی که با بغض جلوش ایستاده بود، ترسید. عقب رفت. چون نمیدونست چی توی ذهن پادشاه شکل گرفته.
بیخبر بود، اما آشوبی توی دل پوند رخ داده بود که قرار نبود آروم بگیره.
پووین عقب تر رفت.
و پوند جلوتر.
"تو... قبلا هم این حرف رو بهم گفته بودی"
پووین واقعا درکی از اتفاقاتی که در حال رخ بود، نداشت. نمیفهمید منظور پوند چیه.
به اندازهای گیج بود که متوجه چیزی نشه و حالا، پوند فقط گیجترش میکرد.
بعد از یازده سال، نوری توی قلبش روشن شده بود.
نوری که کاملا خاموش شده بود.
نوری که از دستش داده بود.
نور زندگیاش...