His Ari.
hچهار شبانهروز، از اون روز امیدوار کننده برای پووین، گذشته بود.
و هیچ دسترسی به پادشاه نداشت؛ پوند خودش رو شدیداً وقف امور کشور کرده بود و آخرین باری که دیده بودش، همون روزی بود که سوار اسب شد و از دروازه عبور کرد.
حتی نمیدونست چه ساعتی به قصر برمیگرده.
خیلی عجیب بود. این دفعه، این پووین بود که دلش میخواست دیداری با پادشاه داشته باشه. با فردی که خودش ازش فراری بود.
شبیه یک پرندهای بود که دلش برای قفسش تنگ شده.
پس این یعنی، پووین دلش برای پادشاه پوند تنگ شده بود؟
نمیتونست با اطمینان به این سوال جواب بده اما، حداقل دلش میخواست از دور ببینتش. شاید پاسخ این سوال همین بود.
چیزی که عجیب تر از این موضوع بود، نالین بود. ملکهی این قصر.
رفته بود.
و راچادا بعد از رفتنش، خشمگین تر شده بود. حتی رقص رو ممنوع کرده بود و به این معنا بود که پووین، فعلا بیکار بود.
برای آخرین بار از دور به دروازه نگاهی انداخت، خبری نبود. فقط نگهبانها ایستاده بودن.
انتظار کشیدن، چیزی نبود که باهاش آشنایی نداشته باشه؛ وقتی بچه بود، حتی با وجود اینکه میدونست قرار نیست خانوادهاش برگردن، در انتظار بود.
گوشهی معبد مینشست و منتظر میموند.
میدونست. میدونست کسی نمیاد اما انگار با منتظر نموندن، اونهارو فراموش میکرد. انگار که مجبور بود بشینه منتظر باشه؛ در غیر این صورت به این معناست که در فکر خانوادهاش نیست. یه عقیدهی بچگانه.
ولی الان فرق میکرد، پوند برمیگشت، نه؟
نباید با گذشته مقایسهاش میکرد.
آهی کشید و روی سکوی سنگی سرد، نشست.
اگر کسی چهرهاش رو میدید، به راحتی متوجه دلشورهاش میشد. خودش هم نمیدونست چرا دلشوره داشت.
شرایط خیلی پیچیده بود. اول ملکه راجع به نوه میگفت، بعد نالین از قصر رفت و شایعاتی از به هم خوردن پیوند سلطنت و خاندان پاریت به وجود میآد و غیبت پوند.
نمیدونست حس پادشاه به نالین چی بوده، گاهی به این فکر میکرد که از نبودش ناراحته و دلیل غیب بودنش هم همین بوده اما اگر اینطوری بود، پس عاشق آری بودن، ساختهی ذهن خودش بود؟
این افکار عین خوره، وجودش رو میخورد. بند بند وجودش رو. با این حال، بیشتر نگرانیاش سلامتی پوند بود.
چون آخرین باری که حرف زده بودن، زیاد حال خوشی نداشت، حداقل اینطور حس کرده بود.
دستهاش رو بههم گره زد و بهشون خیره موند.
امشب تمام احساساتش فوران کرده بود. به پوند فکر میکرد، به خانوادهاش، به دلتنگیاش راجع به آریچا.
اما هرچقدر که خاطراتش رو زیر و رو میکرد، پوند رو جایی پیدا نمیکرد.
اگر توی زندگیاش بود و حالا دوباره برگشته بود، این یعنی سرنوشت؟
سرنوشت، چیزی نبود که بهش اعتقاد داشته باشه اما حالا، نظرش عوض شده بود. اگر بعد سالها دوباره کنار هم برگشته بودن، شاید بیدلیل نبود.
توی همین فکرها بود که دروازه باز شد؛ اسب آروم آروم حرکت میکرد و پوند طناب افسار اسب رو گرفته بود؛ کنارش راه میرفت.
پووین حس کرد تمام شجاعتش مثل یک ابر، محو شد.
فقط از جا بلند شد و تماشا کرد.
چطور بود که پوند، از دور در حالی که توی خسته کنندهترین وقت از شب، کنار اسبش راه میرفت، باز هم زیبا بود؟
این اعترافات برای پووین حس تازهای داشت، انگار که دیگه قلبش پذیرفته بود.
پذیرفته بود فردی که تازه از دروازه رد شده، ذهن و فکرش رو بهم ریخته. این یک حقیقت بود.
راهی برای فرار وجود نداشت.
وقتی به خودش اومد، پوند رفته بود. شاید همین هم کافی بود؟
بعد از چهار شبانهروز، بالاخره از دور دیدش، بهترین تصمیم امشبش این بود که داخل نره و بیرون بشینه.
دوباره روی سکو نشست، دیگه سرد نبود. لبخند خیلی کمرنگی زد. واقعا انقدر درگیر اون مرد شده بود که حاضر بود اینطوری منتظر بمونه؟
با وجود اینکه هیچچیزِ همدیگه نبودن؟
و حتی با وجود اینکه قرار نبود روزی برسه که برای هم باشن؟
لبخندش فرو ریخت.
همیشه افکار پلید و بیرحم خودش بود که حال خودش رو خراب میکرد. اگر تواناییاش رو داشت تمام این افکار رو از بین میبرد. اما قدرت افکارش بالاتر از پووین بود.
بیرحم، منطقی. بر خلاف احساسات پووین.
گاهی میخواست منطقی نباشه، نمیشد؟ چرا همیشه باید طبق منطق پیش رفت؟ منطق خسته کننده بود.
از احساسات دور بود، فقط حقیقت.
اما به نظر میاومد تنها چیزی که پووین بهش نزدیک بود، همین حقیقت و منطق بود. از احساسات خبری نبود. همهچیز اونطور که باید، جلو میرفت.
قرار نبود روزی برسه که توی اتاق پادشاه، در انتظارش باشه. تنها جایی که میتونست.
همینجا بود.
بیپناه، روی همین سکوی سنگی، بیرون از قصر.
گاهی به این فکر میکرد که اگر زن بود، شرایط آسون تر میبود. شاید اونموقع، غیرممکن، ممکن میشد.
فقط یه احتمال بود، خودش رو بابت این فکر سرزنش نمیکرد؛ چون حق داشت. اینکه به عنوان یک مرد به همجنس خودت حس داشته باشی، حس خیلی سنگینی بود...
حدودا سه ساعت بعد، در حالی که کمکم خورشید طلوع میکرد، چشمهاش رو باز کرد و احساس کرد گردنش خشک شده.
"دیشب داخل نرفته بودم؟" زیر لب با صدایی گرفته گفت و بلند شد. کمی کمرش رو کش داد، حتی متوجه نشده بود چطور اینجا خوابش برده بود. قدری غرق در فکر بود که بدنش چارهاش نکرد و خسته شد.
نگاهی به اطراف انداخت، هنوز خلوت بود.
داخل قصر رفت و یکی از خدمههارو دید.
اگر میپرسید پادشاه داخل قصره، بد به نظر میرسید؟
پس چیزی نپرسید، عقب عقب رفت و راهش به اتاق رو طی کرد و داخل اتاق رفت، بدنش خشک شده بود پس احتیاج به یه استراحت کوتاه داشت.
دراز کشید و چشمهاش رو بست.
بیآنکه بدونه، قراره دوباره اون کابوس همیشگیاش رو ببینه؛ مادرش و هشدارش برای داخل رفتن، بعد آتشسوزی، جیغهای آریچا... سریع از خواب پرید. دستش روی قفس سینهاش نشست. بالا و پایین میشد. شاید نباید میخوابید.
قطره اشکی از گوشه چشمش پایین افتاد، با دو دستش صورت خودش رو پوشوند و چند دقیقه در همون حالت موند.
وقتی بچه بود، همه تقصیرات رو گردن پدرش انداخته بود، میدونست بیرحمیه اما دست خودش نبود. آری فقط یه بچه بود که شاهد سوختن خانوادهاش شده.
هنوز هم به خاطر داشت، دو مرد غریبهای که قبل از آتشسوزی داخل رفتن، اونموقع نمیدونست چخبره. اما کمکم وقتی بزرگ شد تمام پازلها کنار هم چیده شدن؛ قبل اون اتفاقات، پدرش مثل همیشه نبود. دیگه نمیخندید، لبخند نمیزد، حتی با مادرش بحث نمیکرد. خیلی توی خودش رفته بود.
یه روز گفت شاهد چیزی شده که نباید و میترسه.
اما مادرش جدی نگرفت، اگر هم میگرفت، قدرت سیاست بیشتر بود.
بینیاش رو بالا کشید و اشکهاش رو پاک کرد، اگر نمیخوابید تمام اینها براش یادآور نمیشد. هرچند، دردش مثل اول نبود. پووین دیگه بزرگ شده بود.
بدون نگرانیِ مادر.
بدون آغوش کسی.
از پسش برآمده بود.
دیگه اون آری سابق نبود.
فقط باید قلبش متوجه این میشد. و انقدر این کابوس لعنتی هرشب به سراغش نمیاومد، شاید اونموقع حتی راحتتر میتونست کنار بیاد.
گوشه دیگهای از قصر، راچادا خشمگینتر از همیشه، حتی نتونسته بود بخوابه. وقتی خواست به دیدن پسرش بره متوجه شده بود خیلی سریع دوباره از قصر رفته.
پوند رسما داشت فرار میکرد و هیچ مسئولیتی رو به گردن نمیگرفت. پاریت دنبال پاسخ بود.
هردو به طور رسمی طلاق گرفته بودن اما به این معنا نبود که همهچیز به همین راحتی تمام شده. حقشون رو میخواستن.
البته که پوند تمام کمکهای مالی پاریت رو بهش برگردوند اما خب، بودنش نیاز بود.
این وسط، چیزی ذهن ملکه رو مشغول کرده بود که با تائو درمیون گذاشته بود. اما وقتی که تائو پرس و جو کرد، به نتیجه دلخواهش نرسید.
با خودش فکر کرد، اون فردی که دل پسرش رو برده شاید خواهر پووین باشه، این دلیلی باشه که پوند، با پووین خوب رفتار میکنه اما، تائو با نتیجهای برگشت که انتظار نداشت، پووین خانوادهای نداشت.
چطور باید اون فرد رو پیدا میکرد؟ اگر مستقیما میپرسید جوابی نمیگرفت. پس فقط باید پرس و جو میکرد؟
نمیدونست چه جوابی در انتظارشه، اما باید میگشت.
چی از این مهمتر که پوند دل باختهی یه نفر باشه؟
فکر کردن به اینکه پسرش، عاشقانه یک نفر رو بخواد، حتی توی این شرایط هم باعث میشد خوشحال بشه. وقتی یک بچه بود دیدن چنین روزهایی خیلی دور به نظر میرسید اما الان، پوند یک پادشاه بود و این خانواده، نیاز به گستردهتر شدن داشت.
برای نالین ناراحت بود، چون به اون عادت کرده بود، هرچند زیاد مناسب پوند نمیدیدتش چون اگر مناسبش بود تا الان حسابی توی دل مرد جا باز کرده بود.
نیم ساعت بعد، به ظاهرش رسیده بود و در حال خوردن صبحانه همیشگیاش بود.
و تائو انگاری که همراه پوند رفته بود.
به عنوان فردی که تائو رو از نوجوونی دیده و ازش مراقبت میکرده، بهش اعتماد داشت اما میدونست که گاهی تائو، طرف پوند رو میگیره. با این حال ازش خواسته بود به پوند نزدیکتر بشه، شاید تونست چیزی متوجه بشه. چیزی که شاید آینده این قصر رو با خودش عوض کنه.
پوند وقتی به قصر برگشت، تقریبا بعد از ظهر شده بود. تصمیم گرفته بود از در فرعی قصر وارد بشه پس، جلو رفت و برای یک لحظه ایستاد.
لبخند خیلی محوی زد.
بیاختیار.
فلش بک:
صبح خیلی زود، درست قبل از اینکه خورشید طلوع کنه، میخواست سر به زمینهایی از اطراف شهر بزنه.
وقتی از در خارج شده بود، برای یک لحظه قلبش تپش جا انداخت.
این پووین بود؟
جوری که خوابیده بود واقعا بی پناه به نظر میرسید.
روی یه سکو سنگی، با لباسهای معمولی و همیشگیاش، سرش خم شده بود و به دیوار قصر تکیه کرده بود.
میخواست جلو بره و کاری کنه اما این موضوع ربطی بهش نداشت، اینطور نیست؟
پوند پادشاه بود.
پووین یه کارکن بود.
اما کمی جلوتر که رفت، خم شد.
به چهرهاش که غرق در خواب بود نگاهی انداخت؛ آروم به نظر میرسید. نگاهی به پلکهای بستهاش انداخت، مژههاش حالا به چشم میاومدن.
لبهاش از هم فاصله داشتن، صدای نفس کشیدنش خیلی آروم و منظم بود.
چرا اینجا خوابیده بود؟
چرا انقدر بیپناه به نظر میرسید؟
نگاهش دوباره به جایی رفت که همیشه سعی میکرد از نگاه کردن بهش خودداری کنه اما ناموفق بود؛ خال زیر بینیاش.
چهار شب از اون مکالمه عجیب بینشون گذشته بود و حالا توی حیاط قصر، توی این حال پیداش کرده بود. دلش میخواست بدونه این چیه که باعث شده پووین اینطوری انقدر درد کشیده به نظر برسه.
اما فقط نگاهش کرد چون تنها کاری که میتونست انجام بده همین بود.
پوند پلک زد و تصویر پووینِ خوابیده از ذهنش کنار رفت.
چند لحظه همونجا ایستاد بعد، بالاخره حرکت کرد.
نباید بیشتر از این، ذهنش رو درگیر میکرد.
این چند روز، بیشتر از چیزی که انتظار داشت ذهنش رو درگیر کرده بود؛ آری، پووین، خاطراتی که انگاری دوباره بازگشته بودن و جواب مشخصی نداشتن.
تنها یک مقصد داشتن، همون فردی که صبح روی اون سکو نشسته و خوابش برده بود...
و پوند، نمیدونست با این حقیقت باید چه کار کنه. چون حتی نمیدونست حقیقته یا نه.
از در فرعی رد شد و نگاهی به اطراف انداخت، پووین رو ندید، شاید همین بهتر بود.
اگر میدیدش، ذهنش بیشتر درگیر میشد و بیشتر دنبال جواب میگشت، جوابی که هم ازش فراری بود و هم تشنهی فهمیدنش بود. یه تضاد کاملا واضح.
شاید باید اعتراف میکرد که خودش رو گول میزنه، همین الان هم دلش میخواست پووین رو ببینه.
اما برخلاف چیزی که میخواست، مادرش جلوی راهش ایستاده بود. دست به سینه، انگار که منتظر پاسخی بود.
"پوند."
به اندازه کافی تونسته بود از رو در رو شدن باهاش خودداری کنه و حالا، چارهای نبود.
"اینجا نمیشه" گفت و داخل یکی از اتاقهای طبقه پایین قصر رفت. پوند هم همراهش.
"از نالین خبری داری؟"
"نه"
"نه؟"
یه میز چوبی تیره رنگ وسط اتاق بود، پوند سمتش رفت؛ صندلی رو عقب کشید و روی صندلی نشست.
"نه." دوباره حرفش رو تکرار کرد.
"هنوز باورت نشده که قرارداد رو تمام کردم؟"
زن نفسی کشید و نشست. جوابی به این سوال پوند نداد، چون چیز دیگهای توی ذهنش بود.
"نالین قبل از رفتنش یه چیزایی میگفت پوند"
بدون اینکه حالت چهرهاش تغییری کنه، به پسرش زل زد.
"اینکه یه دختر دیگهای رو دوست داری"
"اون کیه؟!"
پوند کمی لبهاش از هم باز موند. نه چون از سوال مادرش تعجب کرده بود، بلکه چون، جای اینکه آری توی ذهنش نقش ببنده، چهرهی پووین به ذهنش اومده بود.
چهرهاش که خیلی آروم، خوابیده بود.
چه بلایی به سرش اومده بود؟
حتی چنین سوال اشتباهی هم، باعث شده بود ذهنش سمت اون پسر رقصنده بره.
از اون وحشتناکتر، این یعنی به این معنا بود که حتی اگر ربطی به آری نداشت، پووین قرار نبود به همین راحتی از ذهنش بیرون بره...