His Ari.

His Ari.

h

لبخندی زد، کوتاه.

اما بعدش، خندید. احمقانه بود. و ناباورانه.

دوباره خندید و اشک‌هایی که گوشه چشمش جمع شده بودن رو پاک کرد.

همه‌چیز انقدر غیرقابل باور به نظر می‌رسید که باعث شده بود بدنش چنین واکنشی نشون بده، اول گریه بعد خنده.

یاد روزی افتاد که پوند، مست، ازش خواسته بود تنهایی براش برقصه، و بهش گفت: «توهم می‌ری مثل اون»

پووین هیچوقت نفهمیده بود اما مقصد حرف‌های پوند...خودش بود.

ریشه‌ای توی قلبش جوونه زده بود، ریشه‌ای که پر از ذوق، حس عجیب، حسی که نمی‌دونست باید چیکارش کنه، حسی که می‌خواست بره و به پوند بگه.

می‌تونست؟

حقش رو داشت؟

شاید باید این‌بار زندگی می‌کرد، این‌بار بیخیال نشدن‌ها بشه، بذاره که بشه.

شاید هم همش فقط از روی ذوق بود و فردا وقتی بیدار می‌شد این حس توی وجودش نباشه و این ریشه، کم‌رنگ‌تر بشه...باید تحمل می‌کرد.

یهویی، به خودش اومد، انقدر از واقعیت دور شده بود که خیلی راحت فراموش کرده بود. پوند همسر داشت. و خودش؟

یه مرد بود.

یه مرد...

و اینجا دنیایی بود که هیچوقت قرار نبود بتونه هویت خودش رو نشون بده، حتی این حس‌...اسمی نداشت. حسی که به عنوان چیزی نجس و کثیف ازش یاد می‌شد.

انگار یادآوردن حقیقت، قلبش رو به درد آورده بود. برای یک لحظه خیلی خیال بافی کرد. دیگه لبخندی نزد.

اما حق این رو داشت که خیال بافی کنه نه؟ فقط همین.

شاید باید توی ذهنش زندگی می‌کرد، اونجا غیرممکنی وجود نداشت، اگر هم داشت باز هم زیباتر بود، زیباتر از دنیای واقعی، واقعیت از ذهن آدم‌ها بی‌رحم‌تره. خشمگینه، دهن باز می‌کنه انسان رو می‌بلعه. تا جایی که دیگه راهی برای فکر کردن هم باقی نمونه.

پوند، هنوز توی همون حالت مونده بود، انگار هرکار می‌کرد نمی‌تونست سرپا شه، اشک‌ چشم‌هاش هم خشک شده بودن. فقط به گوشه‌ای از اتاق تاریکش خیره مونده بود، سرد، تاریک، بدون پناه.

اگر چیزی که توی ذهنش می‌گذشت، درست بود چی؟

"نه..." بی جون لب زد.

اگر یه نفر داخل می‌اومد و پوند رو می‌دید، احتمالا هیچوقت قرار نبود بفهمه که با چه چیز‌هایی توی سرش، در حال جنگه.

جنگی بین باور کردن و نکردن.

جنگی بین امیدوار بودن و نبودن.

می‌دونست اگه باور کنه، امیدوار می‌شه؛ اگه امیدوار بشه و همه‌چیز فقط افکار خودش بوده باشه، بدجوری زمین می‌خورد.

پس نباید اجازه می‌داد، با این حال، ته دلش دوست داشت تک‌تک رفتار‌های پووین رو زیر نظر بگیره، اگر به احتمال خوبش فکر می‌کرد چی؟

اگر گل یاسش برگشته بود چی؟

همین فکر، باعث شد بشینه.

"پووین..." زیر لب گفت و در حالت نشسته، زانو‌هاش رو دوباره بغل گرفت.

"خال زیر بینی‌اش"

مکث کوتاه کرد و نفسش رو بیرون داد.

"شبیه آریه..."

دلیلی که هربار بهش نگاه می‌کرد، همین بود.

آری یه خال ریز زیر بینی‌اش داشت؛ خالی که پوند برخلاف خیلی چیز‌های دیگه، هیچوقت فراموشش نکرده بود.

دستش رو روی قلبش گذاشت، کوتاه و آروم ماساژش داد. احساس درد می‌کرد. این حجم از افکار براش زیادی بود.

و امشب، انگار طولانی‌تر از هر شب دیگه‌ای بود. گویا آسمون هم با پوند به لج افتاده بود.

باورش نمی‌شد که چه چیز‌هایی از ذهنش گذر می‌کردن. به یه نقطه نامعلومی خیره موند و نفسش رو حبس کرد.

رقصیدنش.

گل‌یاس.

خال زیر بینی.

نگاه‌های معصومش.

اگر واقعا...

اگر واقعا پووین، آری بود چی؟

این‌دفعه خیلی مستقیم به این موضوع فکر کرد و باعث شد سریع سرش رو تکون بده تا شاید افکارش از سرش بیرون بریزن.

اما این اولین باری نبود که به چنین چیزی فکر می‌کرد، افکار‌هایی مدت‌ها که سراغش می‌اومدن همین‌ها بودن، ولی امشب برعکس دفعه‌های قبل، توانایی پس زدنشون رو نداشت. انگار در برابر این موضوع خیلی ضعیف به نظر می‌رسید.

ضعف پوند، همیشه آری بود.

"تو آری نیستی"

کمی مکث کرد.

"آری اسمش رو دوست داشت...تو پووینی"

زیر لب گفت و دوباره دراز کشید.

چشم‌هاش رو بست و سعی کرد با وجود جنگی که توی ذهنش راه افتاده بود و سردردی که عاملش اشک‌هاش بودن، کمی آرامش بگیره.

اما آرامش، چیزی نبود که بتونه به راحتی تجربه‌اش کنه. آرامش یعنی با خیال آسوده خوابیدن، یعنی بدون هیچ افکاری، آدم می‌تونه بدون هیچ افکاری زندگی کنه؟

اگر نه، پس آرامشی وجود نداشت و فقط کلمه‌اش ورد زبان‌هاست.

درست مثل خوشبختی، مثل یه خنده از ته دل، خنده‌ای که شاید طول چند سال، یک بار اتفاق بیوفته...

هشت و نیم صبح، راچادا بی‌خبر از پسرش با پاریت صحبت می‌کرد. در جواب حرف‌های مرد متشخص رو‌به‌رو نمی‌دونست باید چی بگه، نمی‌تونست بگه پسرم کله شقه نه؟

"ملکه من دیشب پادشاه رو ملاقات کردم، ولی جواب درستی نگرفتم"

نالین نگاهی به پدرش انداخت و زیر لب پدرش رو صدا زد تا مخالفتش رو نشون بده.

"نه دخترم، حق داریم که پیگیر بشیم، درسته؟" نگاهی به ملکه انداخت و گفت.

"درسته، ولی پسرم طبق گفته‌ی خادمش، امروز مایل به صحبت نیست"

لبخند مصنوعی‌ای زد و ادامه داد.

"اما من هستم."

پاریت به ناچار سری تکون داد.

"اگه این پیوند بهم بخوره، ارتباط بین دو خاندان چی می‌شه؟"

ملکه که خوب ترس مرد رو درک می‌کرد دوباره اون رو به یه لبخند دیگه‌ای مهمون کرد و گفت:

"نگرانش نباش مانع پسرم می‌شم"

ولی این‌دفعه نالین بود که به حرف اومد.

"ملکه، من تصمیمم رو گرفتم و با تمام احترام-"

ولی پدرش اجازه تکمیل کردن حرفش رو نداد.

"این پیوند می‌تونه یکی از بهترین‌ها بشه پس بهتره حفظش کنیم ملکه"

جای حرفی برای نالین باقی نمونده بود. پدرش به فکر دخترش بود یا به فکر پیوند و ارتباط خاندان به سلطنت؟

نیازی به فکر کردن نبود چون جوابش خیلی ساده بود.

وقتی پدرش رفت، نالین هم خواست بلند شه ولی صدایی جلوش رو گرفت.

"نالین دخترم، چی‌شد که انقدر از زندگی با پوند خسته شدی؟"

ملکه اشتباه می‌کرد. نالین هنوز هم عاشق پوند بود. عاشق؟ شاید. اما پوند کسی بود که دلش می‌خواست زندگی مشترکی باهاش داشته باشه.

"اینطور نیست ملکه من فقط..."

توی گفتنش کمی مردد بود چون شاید اشتباه می‌کرد ولی این چیزی بود که حس می‌کرد.

"به نظرم اعلیحضرت عاشقه"

"عاشقه؟" زن بزرگ‌تر پرسید و لبخندی زد.

"این که خیلی خوبه نالین"

نالین لبش رو گزید و چند بار پلک زد.

"عاشق من نه..."

لبخند ملکه خشک شد، چند ثانیه مکث کرد. شاید هم حق با نالین بود و تمام این مدت خودش کور شده بود که حال پوند رو نمی‌دید اما کی؟

هیچ‌کسی توی زندگی پوند نبود.

"عاشق کی؟"

"نمی‌دونم اما من نمی‌تونم، من کسی رو می‌خوام که عاشقانه دوستم داشته باشه"

ناخواسته اشکی از چشمش افتاد.

"من...با چشم‌های خودم دیدم، علاقه‌ای نسبت به من نداره"

دوباره اشکی ریخت و بلند شد و سریع گفت:

"معذرت می‌خوام" و با عجله اتاق رو ترک کرد. شاید این اولین باری بود که ملکه می‌دید نالین انقدر مصممه پس چطور باید جلوی این اتفاق رو می‌گرفت؟ از پسش برمی‌اومد؟

اون دختری که پوند دلش رو بهش باخته بود، شاید اگر پیداش می‌کرد می‌تونست وضعیت رو درست کنه...

از اتاقش بلند شد و طبقه بالا رفت و سمت اتاق پوند رفت.

"متاسفم ملکه، اعلیحضرت خواستن امروز هیچکسی رو نبینن"

"من مادرشم" گفت و به چشم‌های خادم نگاه کرد.

"این دستور خودشون بود ملکه"

پس پوند اینطوری می‌خواست از رو‌به‌رو شدن با مسئله نالین فرار کنه؟

بدون حل کردن موضوع خاندان پاریت؟

اخمی کرد و عقب رفت، گاهی پسرش هیچکس رو نمی‌خواست ببینه و هروقت پوند اینطور می‌شد، حالش مثل قبل نبود. ملکه از همین می‌ترسید...

پایین قصر، پووین، بعد از فروپاشی‌ای که دیشب تجربه کرده بود، کمی آروم گرفته بود. تا صبح بیدار مونده بود و چندین بار موفق شد چرت بزنه اما با هر چرتی که می‌زد، خواب آری رو می‌دید.

سطل رو بلند کرد و آب ریخت روی صورتش. آب قدری سرد بود که بدنش یخ کرد.

لرزی کرد و موهای دوباره بلند‌ شده‌اش رو عقب زد.

«موی بلند بیشتر بهت می‌آد» یاد حرفی افتاد که پوند مدت‌ها پیش بهش گفته بود. انگار راهی نبود که پوند به ذهنش نیاد.

هرکاری می‌کرد. اولین نفر پوند به ذهنش می‌رسید...

اگر قبلا بود می‌تونست همچنان به عاشق نبودن تظاهر کنه ولی الان، راهی برای انکار کردن باقی نمونده بود. ذهن پووین تماما از پوند شده بود.

خیلی دلش می‌خواست بدونه به پوند چی می‌گذره، چی فکر می‌کنه، حالش چطوره؟

اما می‌دونست که قراره مدت‌ها ملاقاتی باهاش نداشته باشه، از اونجایی که دیگه رقصنده نبود، سخت‌تر هم شده بود.

لبخند تلخی زد.

تا چند روز پیش برای رقصنده نبودنش ناراحت بود اما الان، قدری درگیر فکر کردن به پوند شده بود که به کل یادش رفته بود تا قبل از این، چه چیزی ذهنش رو بهم ریخته بود.

اما پوند، برخلاف پووین، نتونسته بود بلند شه. هنوز هم جای دیشبش دراز کشیده بود. برای امروز دلش نمی‌خواست حتی صدای کسی‌ رو هم بشنوه اما می‌دونست که نباید اینطوری ادامه بده، الان مسئله‌ای رو داشت که باید تمامش می‌کرد‌.

نباید می‌ذاشت پووین بیشتر از این به ذهنش نفوذ کنه...

نفسش رو با صدا بیرون داد و بلند شد، کمی به ظاهرش رسید و سمت در رفت.

مکث کرد و بعد از نفس عمیق دیگه‌ای، در رو باز کرد.

"اعلیحضرت ملکه خواست-"

"بعدا."

سمت اتاق مشترکش با نالین رفت، اتاقی که دیگه نمی‌تونست کلمه‌ی «مشترک» روش باشه، البته از اولش هم نبود.

داخل رفت.

"نالین، بیا تمامش کنیم"

"زیاد کشش دادیم."

نالین که از ورود یهویی پادشاه شوکه شده بود قلبش بی‌قرار شد. یعنی...همه‌چیز داشت تمام می‌شد؟ به همین سادگی؟

"نیازه که با پدرم..." گفت ولی ادامه‌ی جمله‌اش رو نداد چون می‌ترسید با پوند مخالفت کنه.

"خودم باهاش صحبت می‌کنم."

کمی مکث کرد بعد اضافه کرد:

"وسایل‌هات رو هم جمع کن."

نالین خشکش زد، این حالت پوند...مثل همیشه نبود. حتی الان بیشتر می‌ترسید که چیزی بگه.

اگر هم می‌خواست چیزی بگه فرصتی نداشت چون پوند بعد از گفتن اون حرف، رفت.

و این پووین بود که از دور، پوند رو دید، سوار اسبش بود و از دروازه رد می‌شد.

ثانیه‌ای کوتاه بود و فاصله بینشون زیاد بود اما همین کافی بود که تپش قلبش بالا بره.

بعد از رفتن پوند هم، هنوز به دروازده خیره مونده بود.

"آم..." یکی از شاگرد‌هاش توجه پووین رو سمت خودش جلب کرد.

"متاسفم، حواسم پرت شد، ادامه بدیم"

نگاهی به شاگردش انداخت و ادامه داد، با هر حرکتی که انجام می‌داد و آموزش می‌داد، ذهنش بیشتر و بیشتر سمت دیشب می‌رفت.

دستش رو توی هوا چرخوند.

"اینطوری..."

زیر لب گفت و منتظر موند شاگردش هم انجامش بده، ولی همزمان داشت به این فکر می‌کرد که اگه پوند به قصر برگرده...می‌تونه بره حقیقت رو بگه؟

می‌دونست حقش رو نداره، می‌دونست. اما وسوسه می‌شد و نمی‌تونست جلوی این خواسته‌اش رو بگیره.

اگر می‌گفت، چی تغییر می‌کرد؟

Report Page