His Ari.
h"پووین؟"
دو دقیقهای میشد که ساکت بود، وقتی پوند صداش زد، چندبار پلک زد و بهش نگاه کرد.
الان باید چی میگفت؟
واقعا جرئت به زبون اوردنش رو داشت؟
"میشه..."
"بلندتر پووین."
لبش رو گزید، چرا صدای قلبش انقدر بلند بود؟ اون نیرویی که باعث شده بود پاهاش تا اینجا حرکت کنن و سمت پوند بیاد، الان کجا بود؟
"میشه یه جای خلوت صحبت کنیم؟"
پوند نگاه سوالیای کرد، تعجب آور بود.
پووین معمولا چنین درخواستهایی نمیکرد، همیشه فراری بود. از حرف زدن، از خودش.
"بیا اتاقم"
گفت و راه افتاد، پووین هم مثل فردی که راهش رو گم کرده، پشت پادشاه راه میرفت.
وقتی داخل رفتن پوند روی مبل سلطنتیاش نشست و اشارهای به پووین کرد.
"میشنوم"
ظاهر پوند خیلی خونسرد بود، همین اضطراب پووین رو بیشتر میکرد.
"راجب شغلم..."
پوند سریع به حرف اومد.
"میخوای بگی به مادرم نگم؟ گفتم."
"و تو سریع به شغل قبلیت برمیگردی"
همون چیزی شد که پووین نمیخواست، پوند نباید به مادرش میگفت. همه چیز قرار بود بدتر از اینی که هست، بشه. مطمئن بود.
"نه..."
پوند از روی مبل بلند شد و بهش نگاه کرد.
"نه؟"
پووین سرش رو پایین انداخت. "نه...من از شغلم راضیم"
مرد حرفی نزد، فقط بهش نگاه کرد، چطور بود که هروقت این پسر کنارش قرار داشت، کسی که سالها بهش فکر میکرد رو از یاد میبرد؟
"مجبورت کرد؟"
پووین احساس میکرد وقتی دروغ میگه، چشمهاش مانع میشن و حقیقت رو لو میدن، پس نمیدونست باید سکوت کنه یا جوابی بده.
درآخر، فقط گفت:
"من مشکلی با این تصمیم ندارم"
پوند دلش میخواست بگه من دارم، بگه عادت کردم به تماشای تو، این زیادی بود؟ به نظر میاومد که زیادیه.
پس باید مکالمه همینجا تمام میشد.
"میتونی بری." پوند گفت و قبل از اینکه رو برگردونه، پووین مانع شد.
"اعلیحضرت، درواقع من..."
اول مکث کرد، چندین بار توی دلش پشیمون شد ولی به زبون آورد:
"برای این نیومدم"
پوند دوباره به پسر نگاه کرد.
انگار حرف دیگهای برای زدن داشته و این فقط یه بهانهای برای شروع بود؟
پووین آروم سرش رو بالا گرفت، تا حدی که بتونه کامل به پوند دید داشته باشه، باید به چهرهاش نگاه میکرد، نیاز بود حالت چهرهاش رو ببینه.
"اون شب...غیر از گل یاس حرف دیگهای بهم زدین"
گفت و دستش مشت شد، قدری که به زردی رفت.
ترس کل وجودش رو فرا گرفته بود، بعد از مدتها تصمیم گرفته بود بیان کنه، این چیزی رو عوض میکرد؟ ایدهای نداشت...
پوند، حالا توجهش کاملا جلب شده بود. چشمهای ریزتر شده بودن، منتظر حرف بعدی پووین مونده بود.
"آ...آری"
همونجا، چهره پوند از فردی که خونسرده، تبدیل به فردی شد که انگار خبری رو شنیده و در تلاش برای هضم کردنشه.
سعی کرد خودش رو آروم نشون بده اما نمیتونست، دستش رو روی مبل سلطنتی گذاشت و خودش رو گرفت، نیاز داشت تعادلش رو حفظ کنه، همین کلمه ساده تونسته بود به همین راحتی بهم بریزتش.
"منظورت...چیه؟"
پووین که توی شوک واکنش مرد مونده بود، سکوت کرد.
"پووین حرف بزن!"
آب دهنش رو قورت داد، باید حرفش رو تمام میکرد نه؟ راه برگشتی وجود نداشت.
"منو...اینطوری صدا زدین"
پوند برای مدتی، بدون اینکه پلکی بزنه فقط به پووین خیره شده بود. شباهت پووین به آری، چیزی بود که از همون اول متوجهش نشده بود. با گذر زمان ذهنش مدام اذیتش میکرد اما چیزی که پووین داشت میگفت، کاملا متفاوت بود.
اونموقع، به اندازه الان به این شباهت فکر نکرده بود پس چه دلیلی داشت؟
هردو، با وجود چیزهایی که میدونستن، در رو بسته نگه داشته بودن.
پوند با ناباوری لب زد:
"گفتی چی صدات زدم؟"
لبهای پووین از هم فاصله گرفت تا دوباره اون اسم رو بگه اما خود پوند مانعش شد.
"نه. لازم نیست بگی"
از مبل فاصله گرفت و کمی به پسر نزدیک شد، تا جای ممکن حفظ ظاهر کرده بود، حالا وضعش یه کم بهتر به نظر میرسید غیر از چشمهاش...
پووین به چشمهای پوند نگاه میکرد، آروم نبودن. بیقرار بودن. دنبال جواب میگشتن.
"اینارو چرا الان داری بهم میگی؟"
پووین چندین بار آرزو کرده بود که این سوال رو نپرسه، در نهایت باز هم باهاش مواجه شد.
جوابی نداشت، نمیتونست بگه چون مدتهاست که بهش فکر میکنم یا چون...ممکنه خودش اون شخص باشه.
و حتی نمیدونست آری کجای زندگی پوند بوده، برای چی باید خودش رو امیدوار میکرد؟
"نمیدونم..."
پوند اخمی کرد. "نمیدونی؟"
پووین یه قدم به عقب برداشت. ناخواسته.
"من...فقط ذهنم درگیر این موضوع شد"
"چرا؟اهمیتی داشت؟"
پوند خیلی سوال میپرسید و پووین برای اینهمه سوال آماده نبود. فکر نمیکرد انقدر ذهن پادشاه بهم بریزه.
"نه فقط"
زبونش رو روی لبهای خشک شدهاش کشید، مثل ساحلی میموند که بدون آب مونده.
"نمیدونم..."
دندونهای پوند به هم سابیده شدن، هر سوالی داشت، با نمیدونم مواجه میشد. ته این مکالمه قرار بود به کجا برسه؟
و چرا الان داشت اینارو میشنید؟ چرا اون فرد باید پووین باشه؟ چرا همهچیز انقدر پیچیده به نظر میرسید...
اما ذهنش، فقط به یه چیز میرسید.
چیزی که قبول کردنش هم برای خودش سخت بود.
اول به دست مشت شدهی پووین و بعد به حالت چهرهاش نگاه کرد.
"آری مرده"
پووین، پلکهاش رو روی هم گذاشت، چند ثانیه نفس کشید و دوباره چشم باز کرد.
احساس میکرد به جوابی که میخواست رسیده. اما چرا بغض کرده بود؟
بغضی که کرده بود، برای این بود که پوند فکر میکرده مرده یا برای این بود که نمیخواست پوند چنین فکری کنه؟
"مرده؟"
به پوند نگاه کرد، میخواست تشخیص بده با چه حسی حرف میزنه، اما الان دوباره تشخیص سخت شده بود. چشمهای بیتابش جدی شده بودن.
"آره...سالها"
و سکوت.
حقیقت داشت، تمام این مدت، آری خودش بوده. گل یاس...مربوط به خونهی خودش بوده. باغ گل یاس مادرش...ولی پوند؟
پوند کجای داستان بود؟
"من...متاسفم. نمیدونستم"
فکر کرد که اینطوری در رفتن، شاید جواب بده و انگار که داده بود.
پوند فقط سری تکون داد، اما هنوز هم به چیزی که توی ذهنش بود فکر میکرد. شاید چیزی که دیگه قرار نبود از ذهنش بیرون کنه. یا شاید نمیتونست.
بعد از این مکالمه...قرار نبود بتونه با پووین مثل قبل باشه.
مطمئن بود.
چون قدری این حرفها سنگین به نظر میرسیدن که، راه هضمی وجود نداشت.
ولی میخواست حس و حال پووین رو بدونه، به چی فکر میکرد؟
اما خود پووین هم نمیدونست باید چه احساسی داشته باشه، چون بالاخره بعد از این همه سال یه نفر وجود داشته که آری رو بشناسه...و نه تنها اسمش رو میدونست، بلکه با اطمینان میگفت مرده...
عجیب بود.
تمام این مدت فکر میکرد اسمش، خانوادهاش، بوی عطر گل یاس رو دفن کرده اما بدون اینکه خبر داشته باشه، یه نفر با تمام اینها خاطره داشته؟
و دلش میخواست بدونه چه خاطرهای...
بینشون هنوز سکوت بود، انگار که دو نفر روبهروی هم ایستادن ولی این ذهنهاشون بود که در سکوت با قدرت کار میکردن، نه خودشون.
ولی پووین، نباید میذاشت همینجا این مکالمه تمام بشه، یه سوال دیگهای داشت. سوالی که نمیدونست پوند چه واکنشی بهش نشون میده.
اگر عصبی میشد چی؟
با اینحال، یه قدم جلو رفت. برای اولین بار احساس جرئت کرده بود. و نمیفهمید از کجا منشأ میگیره، شاید چون حقیقت رو فهمیده بود و کمی دلش آروم گرفته بود؟
"اعلیحضرت..."
کمی مکث کرد و نفس کشید.
"آری برای شما...کی بود؟"
پوند چند لحظه فقط بهش نگاه کرد.
الان دو سوال توی ذهنش نقش بسته بود. یکی دلیل سوالهای پووین و یکی که فکر کردن بهش هم قلبش رو بیقرار میکرد.
دلش میخواست همین الان پووین رو بیرون کنه و جوابی به این سوال نده و نذاره از حد و حدود خودش خارج بشه اما از طرفی، میخواست واکنشهای پووین رو بسنجه.
"کسی که میشناختم"
"و برام مهم بود."
پووین حالا ضربان قلبش بالا رفته بود، این یعنی پوند...
پوند چشم از صورت پووین برنداشت.
و پسر سعی کرد خودش رو آروم کنه، نباید الان اینطوری واکنش نشون بده.
سری تکون داد و کمی خم شد.
"اگر چیزی نیست، میتونم برم؟"
پوند حرفی نزد، اما همین نشون دهندهی جواب بود.
پس با وجود اینکه قلبش رو توی اتاق و توی این مکالمه جا میگذاشت، رد شد و از اتاق خارج شد.
وقتی به خودش اومد، یه لبخند ریزی روی لبهاش بود ولی به چه دلیل؟
این چیزی نبود که باعث لبخند بشه اما...
فکر اینکه پوند دوستش داشته باشه، یه کم زیاد از حد بود.
زیاد از حد قشنگ...
اما اگر همهی اینها باز هم افکار خودش باشن چی؟ مثلا فقط یه فرد مهم بوده، بدون هیچ علاقهای.
لبخندی که داشت، از بین رفت.
چون به این احتمال فکر نکرده بود.
دلش میخواست کسی باشه که پادشاه دوستش داره، نمیخواست یه احساس عجیب یک طرفه رو تحمل کنه.
پوند، بعد از رفتن پووین. هنوز توی شوک اتفاقات بود.
خیلی یهویی پووین اومد و از آری میگفت و بعد سالهای سال، این اسم رو از زبون یه نفر دیگه شنیده بود.
و اون شخص، پووین بود.
شخصی که شباهت عجیبش شبها نمیذاشت چشم روی هم بذاره.
روی مبل سلطنتیاش دراز کشید و جمع شد، مثل بچهای که سردش بود.
پاهای خودش رو بغل گرفت و به جایی که پووین تا کمی پیش، ایستاده بود خیره شد.
توهمات ذهنش...
توهم؟
این یکی توهم نبود.
واقعیت بود.
قطره اشکی از گوشه چشمش افتاد، هربار که فکر میکرد بیخیال آری و افکارش شده، برعکسش ثابت میشد.
فردی که فراموش کرده، اینطوری به نظر میرسه؟
شکسته و داغون، با چشمهای خیس و فردی که خودش رو در آغوش گرفته؟
بعد از سالها، یه نفر راجع به آری فهمیده بود. این باعث میشد احساس کنه این تنهاییای که داشت، کمی کمتر شده.
چون همیشه توی خودش میریخت.
وقتی با آری دوست شده بود، بهش نگفته بود که شاهزادهست، چون میخواست آری به همچین دیدی بهش نگاه نکنه، چون میدونست شروع میکنه احترام گذاشتن.
میخواست فکر کنه یه فرد عادیه مثل خودش.
و براش عجیب بود که پووین چطور شاهزاده رو نمیشناسه اما، باهم حرف میزدن، کمکم صمیمیتر میشدن، تا اینکه وضعیت توی قصر زیاد خوب نبود، پوند مجبور شد یه مدت توی خونه بمونه، اما روزی که فهمید خانواده آری، توی آتیشسوزی مردن، خودش رو به خونه رسوند. چندین بار آری رو صدا زده بود اما...جوابی نمیگرفت.
گلهای یاسی که آخرین بار آری بهش داده بود هم، سوخته بودن.
و بعدش، مرگ پدر خودش.
باعث شد گوشهگیر تر بشه، در عین حال، مجبور بود سرپا بمونه.
روزهارو میگذروند، بدون اینکه دیگه با کسی دوست بشه. تنهای تنها.
گاهیهم آری رو فراموش میکرد، چهرهاش رو.
چون روزها بدون آری میگذشت، چون دیگه نه خودش رو میدید و نه صداش رو میشنید.
گاهی هم به این فکر میکرد که، واقعا آری رو دوست داشته؟
یا همهچیز فقط یه وابستگی بچگانهای بوده که مرگ بیرحمانهاش باعث میشد نتونه از ذهنش بیرونش کنه؟
دستش رو روی صورتش کشید و اشکهای داغی که هنوز ادامه داشتن رو پاک کرد.
آره...
همیشه اینطور نبود که از بابت احساسش به آری مطمئن باشه، اما آری یه احساسی رو بهش میداد که متفاوت بود.
درکنار هیچکسی این حس رو دیگه نداشت.
در کنار تمام کسایی که مادرش سعی میکرد پوند بهشون نزدیک بشه، ناخواسته با اون حسی که با آری تجربه کرده بود رو مقایسه میکرد.
همهچیز تا جایی ادامه داشت که، پووین اومد.
به این قصر...
اولین بار که اجرا کرد، یاد آری افتاده بود.
و همیشه هم فکر میکرد چون پسره، درست مثل آری.
یه رقصنده پسر...
اگر اشتباه میکرد چی؟
اگر از همون اول...
کمی بیشتر توی خودش جمع شد، پووین خبر نداشت، اما اون مکالمه باعث شده بود پوند دوباره به یه آدم گوشهگیر تبدیل بشه.
دلش نمیخواست کسی رو ببینه، فقط خودش توی اتاق خودش...
ولی نمیدونست، حال پووین هم دست کمی از خودش نداشت.
چون، همهی اینها درمورد فردی بوده که سوختن خانوادهاش رو به چشم دیده بود.
و حرف زدن ازش، باعث میشد دوباره به اون روزها برگرده.
روزهایی که همهچیز خوب به نظر میرسید، اما اینطور نبود.
پدر و مادرش بیشتر از همیشه بحث میکردن، آریچا، خواهر عزیزش، باهم بیرون میرفتن تا صدای بحثی نباشه...
جلوتر رفت و جای خلوتی پیدا کرد، نشست و نگاهش رو به آسمون داد.
چه احساسی باید داشته باشه؟
بعد از مدتها احساس میکرد تنها نیست، یه نفر بوده که اسمش رو بدونه.
هم حس خوبی داشت و هم حسی عجیب.
چشمهاش رو بست و اجازه داد اشک، جایگزین اون لبخندی که کمی پیش روی صورتش داشت، بشه.
خاطرات زیادی رو به یاد نمیاورد، اما دلیل نمیشد سنگینی گذشته رو احساس نکنه.
راهب همیشه بهش میگفت دچار شوک بعد از حادثه شده، برای همین خاطرات کمی رو قبل اون ماجرا به خاطر داره.
اما پووین قبول نمیکرد، میگفت بچه بوده و طبیعیه که از یاد ببره اما الان...
نظرش عوض شده بود.
اگر پوند خاطرهای از آری داشت و خودش یادش نمیاومد...
پس همهچیز همونطور بود که عمو راهب میگفت.
دستهاش رو جلوی صورتش گرفت و برای چند ثانیه، به هیچی فکر نکرد.
فقط به سکوت.
نفس عمیقی کشید و دوباره اشکهاش شروع کردن ریختن.
احساس میکرد همهچیز باهم قاطی شده، چون از طرفی دوباره حس میکرد میخواد اون لبخند احمقانه رو بزنه.
چون دوباره این فکر میکرد که پوند دوستش داشته باشه، به اینکه تمام این مدت، این یه احساس دو طرف بوده باشه.
تصورش هم زیبا بود نه؟
تصور اینکه...پوند اون رو آری صدا بزنه.
یا
آریِ او باشه.