His Ari.

His Ari.

h

"مطمئنی بابتش؟"

"آره."

بدون فکر و مطمئن گفت.

راهب نشست و به پووین اشاره کرد:

"بشین پسرم"

دستش رو روی قلب پسر جوون‌ گذاشت.

"بعد از زدن این خالکوبی، برو دنبال رویاهات"

لبخند کمرنگی زد و ادامه داد:

"دیگه اینجا نیا...اینجا رویاهات رو ازت می‌گیره"

پووین قطره‌ اشکی از چشم‌هاش ریخت و به راهب نگاه کرد.

"تو برای راهب شدن به دنیا نیومدی پووین"

پسر سر تکون داد و سرش رو روی پاهای راهب گذاشت.

چند ثانیه مکث کرد و نفس عمیقی کشید.

"آری"

راهب که متوجه نشد پرسید: "چی؟"

"اسمم...آری بود"

مرد میان سال آروم خندید.

"بعد از این همه سال بهم گفتی؟"

"واقعا از کرونگ‌تپ می‌ری؟" پووین مثل بچه‌هایی که هنوز نمی‌خواستن باور کنن کسی از پیششون می‌ره پرسید.

مرد شروع به نوازش کردن موهای پسر کرد "آره...ولی به دیدنت میام"

اومدن پووین به زندگیش، باعث شده بود ناخواسته اون رو جای پسر از دست رفته‌اش بذاره.

و پووین هم اون رو جای پدرش.

راهب، غذای مورد علاقه‌ پووین رو می‌دونست، علایق‌هایی که داشت رو باخبر بود.

رفتنش مثل ازدست دادن دوباره‌ی فرزند بود.

"چرا هیچوقت اسمت رو بهم نگفتی؟"

مرد که انگار مدت‌ها منتظر چنین روزی بود پرسید.

پووین سرش رو بلند کرد و نشست.

"چون نمی‌خوام ردی از گذشته باقی بمونه...چون نمی‌خوام اسمم رو به یاد بیارم"

مرد سر تکون داد.

"درسته ولی از گذشته نمی‌شه فرار کرد اگه آری بودی، آری باقی می‌مونی"

سال‌ها گذشته بود اما قدری این جمله عمیق بود که هنوز هم گوشه‌ی ذهن پووین مونده بود...

"استاد"

پووین به خودش اومد.

"اوه نه نیازی نیست پووین صدام بزن"

دختر کم سن و سال سری تکون داد.

"باشه، ولی شما خیلی حرفه‌ای می‌رقصید"

"درسته...ولی به شنیدن کلمه‌ی استاد عادت ندارم"

گفت و سکوت کرد، با هربار سکوت کردن، مغزش به شب گذشته بر‌می‌گشت.

حتی یک ثانیه هم نتونست بهش فکر نکنه.

قدری شرم‌آور بود که دلش نمی‌خواست پوند رو ببینه.

حرف‌هایی رو بهش گفت که درحالت عادی هیچوقت به زبون نمی‌آورد.

"خوبید؟" دختر در حالی که رقصش رو متوقف می‌کرد گفت.

"خوبم خوبم، تو ادامه بده."

گفت و جایی برای نشستن پیدا کرد.

سرش گیج می‌رفت، قدری به دیشب فکر می‌کرد که اصلا یادش رفته بود غذایی بخوره.

ترس اینکه بخاطر آوردن اسم ملکه قرار بود باعث چه اتفاقی بشه ولش نمی‌کرد.

هرچی هم می‌شد پوند طرف مادرش بود. دلیلی نداشت که طرف پووین باشه.

پووین چطور قرار بود ثابت کنه که ملکه تهدیدش می‌کرد؟

نه...

پووین قرار نبود حرفی بزنه.

نباید.

جدا از این قضیه، بعد از حرف‌های دیشبش پوند قرار بود راجبش چه فکری کنه؟

چند ثانیه به کف زمین خیره موند، احساس خجالت و شرم قرار نبود دست از سرش برداره؟

اگه پوند متوجه احساسات درونی‌اش شده بود چی؟

دندون‌هاش رو بهم فشرد، فقط یه کم دیگه مونده بود تا صبرش رو از دست بده...

پیش پوند بره و راجب آری ازش بپرسه.

شاید باید از همون اول همین‌کار رو می‌کرد‌. تا جواب رو بفهمه، و انقدر فکر و خیال نکنه.

ولی...

جرئت کافی برای انجام اینکارو نداشت، فکر اینکه همش خیال خودش باشه، باعث می‌شد عقب بکشه، اما چرا انقدر همه‌چیز آشنا به نظر می‌رسید؟

هردوی اون‌ها، بدون اینکه بدونن، با سوال‌های مشابهی دست و پنجه نرم می‌کردن.

وقتی پوند چشم‌هاش رو باز کرد فهمید درهمون حالت، سرش روی میز و نامه کنار سرش، خوابش برده بود.

اخرین جمله رو نگاه کرد.

«قدری برام ارزشمندی که توهم دیدنت هم دست از سرم برنمی‌داره»

می‌خواست به دیشب و اتفاقاتش فکر کنه اما قلبش جلوش رو می‌گرفت.

چشم‌هاش رو مالوند و نامه رو تا زد، قفل رو باز کرد و نامه رو توی کشو قرار داد.

کشو تلنبار شده بود از نامه‌هایی که مقصدی نداشتن.

نگاهی بهشون انداخت و در کشو رو بست.

به فضای ساکت اتاق خیره موند، دیشب...حسی رو تجربه کرده بود که انگار متفاوت بود، با هرباری که کنار اون پسر بود.

ته دلش از اینکه پووین به طور غیرمستقیم احساساتش رو نشون داده بود، خوشش اومده بود...شاید چون فکر نمی‌کرد روزی برسه پسری که فقط سکوت می‌کنه، حرفی بزنه.

اما حالا مسئله‌ی دیگه‌ای وجود داشت که باید بهش رسیدگی می‌کرد...

از اتاق که بیرون رفت خادمش دم در ایستاده بود.

"مادرم اتاقشه؟"

"خیر اعلیحضرت پیش همسرتون هستن"

چهره پوند حتی بی‌حوصله‌تر هم شد.

با این حال سمت اتاق رفت.

وقتی داخل رفت، بدون اینکه به نالین نگاه کنه گفت:

"من و مادرم رو تنها بذار"

"پسرم؟ نالین دیگه همسرته لازم به این کار نیست"

ولی پوند با چشم‌هایی که خشمی رو می‌شد تشخیص داد نگاه کرد.

"نالین؟" گفتن همین کافی بود تا نالین اطاعت کنه و از اتاق بیرون بره.

"پوند این چه رفتاریه؟"

پوند جلو رفت رو‌به‌روی مادرش ایستاد.

"اخرین نفری که می‌تونه بهم درس اخلاق بده تویی"

"چی‌‌ شده؟"

پوند بدون اینکه تغییر حالت بده، ثابت ایستاده بود.

چند بار پلک زد، احساس خستگی‌ای توی وجودش بود که باعث می‌‌شد بخواد این مشکل بدون بحث حل شه.

"تو ربطی با کنار کشیدن پووین از رقصندگی داری؟"

اما درست همینجا بود که متفاوت شدن چهره‌ی مادرش مشخص شد.

"پووین چیزی گفته؟"

"جوابم رو بده."

"با مادرت درست صحبت کن."

پوند خنده کوتاهی کرد. می‌شه گفت خنده عصبی؟ ولی بعدش سریع جدی شد.

"فقط یه سوال خیلی ساده پرسیدم، مامان."

اما جواب ملکه همون چیزی بود که از دیشب فکرش رو می‌کرد.

"چرا انقدر اهمیت می‌دی؟"

از همین الان برای این بحث سردرد گرفته بود.

"من اهمیت نمی‌دم. پووین چند ساله که رقصنده منه"

"می‌دونم؟ منم باعث نشدم اون بره، فقط پیشنهاد دادم که آموزش بده"

پیشنهاد...

با چیزی که پسر دیشب می‌گفت خیلی دور بود.

"و اون قبول کرد"

پوند لب‌هاش رو بهم فشرد و چند بار سرش رو بالا پایین کرد، انگار که اصلا باور نکرده بود.

"من وقت این کارهارو ندارم، می‌دونی؟"

نگاهش رو به پرده‌های حریر سفید رنگ اتاق انداخت و گفت:

"خودت درستش کن"

اما راچادا که انگار بیشتر بهش برخورده بود، اخمی کرد.

"یعنی می‌گی من وقتش رو دارم؟"

خب قطعا که داشت.

کل روزش رو با نالین می‌گذروند.

و نالین؟

از نگاه پوند، علناً هیچ کاری نمی‌کرد، به عنوان یه ملکه، فقط توی اتاقش می‌نشست و منتظر گرفتن عشقی از پوند بود.

"آره، به نظرم وقتش رو داری" هنوز هم لحنش رو حفظ کرده بود.

"الان از من چی‌ می‌خوای پسرم؟"

"بیخیال تمام مشکلات این قصر بشم و به پووین رسیدگی کنم؟"

پوند نفسش رو بیرون داد و چند ثانیه مکث کرد، چرا مادرش انقدر سخت متوجه منظورش می‌شد؟

"نه، کسی که به پووین رسیدگی می‌کنه خودمم"

وقتی ملکه فقط بهش نگاه کرد حرفش رو اصلاح کرد:

"به تمام کارکنانم"

"چیزی که تو باید بهش رسیدگی کنی، کار‌های خودته مامان"

"پوند هیچ می‌دون-"

پوند دستش رو بالا اورد و با اشاره، فهموند که کافیه.

"خوب می‌دونم، مشکلات زندگی خودمو بهتر از تو می‌دونم"

رو برگردوند که از این مکالمه‌ی سردردآور خلاص بشه.

"پوند."

"پوند!"

دستش روی در موند و کمی سرش سمت مادرش برگشت، منتظر موند.

"از کی‌ تاحالا یکی از کارکنانت انقدر مهم شده؟"

پوند در همون حالت موند، به مرحله‌ای رسیده بود که نمی‌تونست انکار کنه.

اگه واقعا اهمیتی به پووین نمی‌داد، چرا بابتش بحث می‌کرد؟

چرا کل افکارش شده بود اون پسر مو قهوه‌ای؟

راچادا وقتی جوابی نگرفت، دوباره به حرف اومد.

"جای این کارا، یه کم به نالین عشق بورز"

دست پوند روی در خشک شد.

شوخی می‌کرد؟

بعد از زدن این حرف‌ها...باز هم حرف خودشو می‌زد؟

واقعا بحث کردن باهاش بی نتیجه‌ترین کار ممکن بود.

اما در عین حال نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه.

چون بی فکر حرف می‌زد، فقط به خودش فکر می‌کرد.

"به کسی که حرف طلاق رو پیش می‌کشه عشق بورزم؟"

فرصتی نداد، از اتاق بیرون رفت، با وجود اینکه هنوز صدای مادرش می‌اومد که اسمش رو می‌گفت.

پوند باید به این راهی که توش گیر کرده بود خاتمه می‌داد، نگه داشتن نالین توی این قصر هیچ سودی نداشت.

پس نباید از مادرش مخفی می‌کرد و رابطه‌اش رو خوب نشون می‌داد.

دیگه خسته‌تر از این حرف‌ها بود.

فقط دلش می‌خواست همه‌چیز مثل قبل بشه، حداقل زمانی که به این میزان، فشار روی این قصر حس نمی‌کرد.

وقتی بیرون رفت، نالین پشت در هنوز منتظر بود، چهره‌اش جوری بود که انگار مکالمه رو شنیده.

دست‌های ظریفش حالا روی پارچه لباسش نشسته بودن و به پادشاه نگاه می‌کرد.

پوند هم ایستاد.

"زودتر تمامش می‌کنیم، با پدرت صحبت کن"

زن سکوت کرد.

با اینکه می‌دونست اینطور می‌شه، باز هم قلبش درد می‌گرفت.

این چیزی نبود که از صمیم قلبش بخوادتش، اما این چیزی بود که خودش بحثش رو باز کرد و حالا نباید زیرش می‌زد.

و پوند کم کم دورتر می‌شد...

نالین اون روز تصمیم گرفت به خونه پدریش بره، موضوع رو با پدرش درمیون بذاره، با اینکه از واکنشش می‌ترسید اما، زود دست به کار شد چون می‌دونست اگه ملکه متوجه بشه، ممکنه مانع شه...

فردای اون روز سنگین، پدر نالین به ملاقات پادشاه اومده بود.

توی اتاقی که برای مهمان‌ها بود نشسته و منتظر بود.

وقتی نالین بهش گفت، نمی‌دونست چه واکنشی باید نشون بده. فکر می‌کرد همه‌چیز آسون‌تر از این حرف‌ها بگذره.

یا حداقل، همونطور که با ملکه راچادا تصور می‌کردن، زود هم رو بپذیرن و بتونن یه زندگی عاشقانه برای هم فراهم کنن...

پوند وقتی داخل اومد، مرد بزرگ‌تر بلند شد و تعظیم کرد.

پوند رو‌به‌روی مرد نشست و حرفی نزد، چون می‌دونست خودش سریع به اصل مطلب می‌ره.

"اعلیحضرت، با تمام احترامی که براتون قائلم، می‌خوام کمی بیشتر فکر کنید"

پوند که حالت همیشگی‌اش بود، بدون هیچ لبخندی فقط سری تکون داد.

"من و نالین با این تصمیم موافقیم"

مرد مخالفت کرد:

"اما ازدواج سیاسی فقط نیاز به موافقیت نداره، نیاز به درک کردن شرایط داره"

حق با مرد بود اما نه کاملا.

چون همیشه نمی‌شه به شرایط فکر کرد. این احساسات بود که شرایط رو جلو می‌برد و پوند و نالین، نمی‌تونستن کنار هم دووم بیارن.

"بابت دخترت نگران نباش، قرار نیست آبروش زیر سوال بره"

پدر نالین نفس صداداری کشید، نمی‌خواست انتهای این مکالمه، به تمام شدن قرارداد ختم بشه.

"بحث آبرو هست، اما خواسته اصلی من اینه که پیوند سلطنت و خاندان من حفظ بشه"

کمی مکث کرد.

"جسارت نباشه اما من فکر نمی‌کنم مشکل از سمت دخترم باشه"

درست می‌گفت، نالین مشکلی نداشت.

حتی می‌تونست تایید کنه که ممکنه نالین رویا‌ی چندین مرد باشه، ولی مسئله این بود که نمی‌تونست رویای پوند باشه.

پوند همین الانش‌هم خودش به رویا‌هاش باخته بود. هم خودش و هم زندگی‌اش رو.

"مشکل از نالین نیست"

"فقط...نمی‌خوام نالین قربانی سیاست بشه"

پوند این حرف رو به مردی زد، که دو دستی دخترش رو قربانی سیاست کرده بود، و راضی به نظر می‌رسید.

ولی پوند، نمی‌خواست این موضوع کش داده بشه پس بلند شد و مرد هم سریع بلند شد.

"لطفا خوب فکراتونو کنید اعلیحضرت"

پوند جوابی نداد، فقط سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت، خادمش هم کنارش راه افتاد.

مکالمه با پدر نالین، راحت‌تر از چیزی فکر می‌کرد گذشته بود، حالا باید به مسائل مالی توجه می‌کرد تا بتونه لطف‌های اون مرد رو جبران کنه.

توی همین فکر‌ها بود که همون لحظه پا‌هاش متوقف شد.

چون پووین، کسی که بعد از حرف‌های اون شب دیگه ندیده بودتش، جلوش ایستاده بود.

چهره‌اش جوری به نظر می‌رسید که انگار حرفی ‌برای گفتن داره.

ولی نه جلو می‌اومد و نه عقب می‌رفت.

پوند با دیدن اون پسر، احساس کرد که چقدر درگیر مسائل خودش شده بود و فراموش کرده بود فردی گوشه‌ای از قصر، حرف‌هایی رو زده بود که هنوز هم ذهنش رو رها نمی‌کردن.

اما پووین، در حال جنگیدن با خودش بود. از طرفی دلش می‌خواست به زبون بیاره و همه‌چیز رو متوجه بشه از یه طرف می‌خواست سکوت کنه.

با این حال ایستاده بود و با کمال تعجب، پوند هم ایستاده بود و بهش نگاه می‌کرد.

"تنهام بذار" پوند به فرد کنارش گفت و چند قدمی جلو رفت.

بی‌خبر از غوغایی که توی دل پسر کوچک‌تر رخ داده بود.

حتی نمی‌دونست چرا داره سمتش می‌ره، کششی که نسبت به پووین داشت، چیزی بود که درک کردنش سخت بود.

رو‌به‌روی پسر ایستاد.

پووین بی‌حال به نظر می‌رسید، انگار غمی رو با خودش حمل می‌کرد که نمی‌تونست به زبون بیاره.

لب‌هاش کمی از هم باز شد.

اما کلمه‌ای بیرون نیومد.

"اعلیحضرت..."

Report Page