His Ari.

His Ari.

h

پووین اون شب رو با احساسات متفاوتی گذرونده بود. بخشی از قلبش می‌خواست وسط صحنه باشه و اجرا کنه و بخش دیگه‌ای قلبش این رو نمی‌خواست.

از این پارادوکس متنفر بود.

از احساساتی که تمام این مدت با خودش حمل می‌کرد، کم کم‌ حس تنفر می‌گرفت...

حتی از این متنفر بود که بعد از اجرا، قایمکی مونده بود و پادشاه رو نگاه می‌کرد.

و پوند قدری توی فکر بود که حتی متوجه نشد.

و از این هم متنفر بود که هیچوقت نمی‌فهمید چی توی سر پوند می‌گذره.

داشت متنفر می‌شد؟ یا می‌خواست کمی خیال خودش رو راحت کنه و این اسم رو روی احساساتش بذاره؟

ولی می‌دونست اگر همین الان پادشاه جلوش ظاهر شه قلبش به طور دیوانه‌واری می‌تپه پس...این فقط تصورات خودش بود.

امیدوار بود که اینطور نباشه.

به قدم زدن‌هاش ادامه داد. توی تاریکیِ قصر. تنها. مثل همیشه.

ولی...

"پووین..."

پسر آب دهنش رو قورت داد. کاش به چنین چیزی فکر نمی‌کرد. چرا انقدر افکارش سریع عملی شد...

رو برگردوند، پوند با حالتی که معلوم نبود چه حالی داره بهش نگاه می‌کرد‌.

به نظر مست می‌اومد ولی بوی شراب نمی‌داد. حالش بد بود؟

پووین دوباره آب دهنش رو قورت داد و نگاهی به اطراف انداخت، کسی نبود.

"می‌شه تمامش کنی؟"

"من...متوجه..." پسر باقی حرفش رو خورد. و فقط به چشم‌های عجیب پوند نگاه کرد.

پوند حالا که چهره‌اش بیشتر توی هم رفته بود چشم‌هاش روی زمین دوخته شد. انگار که نمی‌تونست به پسر نگاه کنه.

"فقط تمامش کن پووین..."

"این بازی مسخره..."

"و این...شباهتت"

ولی پووین با هر حرف، بیشتر گیج می‌شد. اینجا چه خبره؟

ولی کمی بعد، دوباره چشم‌های پوند به صورت پووین دوخته شد.

دستش بالا اومد و به ظرافت روی صورت پووین نشست. انقدر ظریف و نرم انگار که فکر می‌کرد پووین قراره بشکنه.

پووین حس کرد صورتش داغ شده، توی فضای باز حیاط، دست پادشاه روی گونه‌اش بود. خوشحال بود حداقل وقت خوابه و کسی اطراف نیست.

الان که فکر می‌کرد، از یه چیز دیگه هم متنفر بود.

اینکه وقتی پادشاه انقدر بهش نزدیک می‌شه، نمی‌تونه به درستی تصمیم بگیره و نمی‌تونه عقب بکشه. نمی‌تونست یا نمی‌خواست؟

"اعلیحضرت..."

"نه."

"اسممو صدا بزن."

دهن پووین کمی از هم باز موند. الان در حالی که گونه‌اش توسط پادشاه نوازش می‌شد. ازش خواسته بود اسمش رو صدا بزنه؟

شاید تمام این‌ها توهمات قشنگِ پووین بودن. شاید اون شب پووین به اتاق رفته بود و خوابیده بود؟

اگه همه‌اش خواب بود دلش می‌خواست جلو بره و پوند رو ببوسه...و این اولین باری بود که انقدر مستقیم به این موضوع فکر می‌کنه.

ولی همه‌چیز واقعی به نظر می‌رسید.

"اگه حالتون بده می‌تونم تا اتاقتون همراهیتون کنم..." حتی درکی از حرفی که می‌زد هم نداشت. فقط هرچی که به ذهنش می‌رسید رو بیان می‌کرد.

و هرچی که از نفرت‌هاش می‌گفت. دود شد رفت هوا. به همین راحتی.

گاهی توی چهره‌ی پوند غمی رو می‌دید که باعث می‌شد فراموش کنه چقدر این مرد باعث شده بود که احساسات مختلفی رو تجربه کنه.

انگشت‌های پوند از روی گونه‌ی پووین پایین خزید و چونه‌اش رو گرفت.

"می‌خوام بدونم مثل خودش صدام می‌زنی؟"

حالا قدری قلب پووین محکم می‌تپید که حس می‌کرد قلبش درد گرفته.

ولی نه. پووین متوجه شده بود. واقعا خواب می‌دید.

هیچی واقعی به نظر نمی‌رسید. همه‌اش رویا بود.

رویایی که پووین...از ته دلش می‌خواستتش.

اون شب بعد از تمام شدن رقص، و بعد از تمام شدن نگاه‌های پووین به پادشاه، به اتاق بازگشته بود.

حالا که همه‌اش رویا بود...

جلوتر رفت.

حتی تو خوابش هم جرئت نمی‌کرد اسمش رو صدا بزنه.

"همه‌اش خوابه؟"

ایندفعه پووین حرف زد.

"اگه همه‌اش خوابه..."

"می‌خوام بدونید...اینکه چقدر دیدنتون توی این حال آزار دهندست"

پوند نفس عمیقی کشید و دستش عقب رفت، چونه‌ی پسر رو ول کرد ولی خودش همون‌جا ایستاد.

انگار فرصت حرف زدن بیشتری رو به پووین داده بود.

"هرچقدر که فاصله بگیرم...از شغلم برم، وقتی اینطوری می‌بینمتون همه‌چیز رو یادم می‌ره"

پوند حرفی نمی‌زد. فقط به چشم‌های آشفته‌ی پووین نگاه می‌کرد.

شاید توی شوک بود؟ این اولین بار بود که احساسات درونیِ پسر رو می‌فهمه.

پووین داشت اعترافاتی رو می‌کرد که نیازی به مستقیم گفتنشون نبود. همه‌چیز واضح به نظر می‌رسید.

الان که متوجه شد پووین توی حالیه که ممکنه هر جوابی رو بده...پرسید:

"چرا دیگه نرقصیدی؟"

پووین گوشه لبش رو گزید.

"نمی‌تونستم. اگه ادامه می‌دادم هم جلوم رو می‌گرفت"

حالا این پوند بود که چیزی از حرف‌های پسر نمی‌فهمید. انگار نوبتی با حرف‌هاشون به هم شوک می‌دادن.

"کی؟"

ولی پووین سکوت کرد.

نگاه پوند جدی تر شد.

"دوباره نمی‌پرسم."

حالا که واقعی نبود، چرا سکوت می‌کرد؟

"ملکه..."

اخمی بین ابروهای پوند جا گرفت.

این چه معنی‌ای می‌تونست داشته باشه؟ ربط مادرش به پووین چی بود؟

پوند قدری از بحث خودش دور شده بود که فراموش کرده بود با چه حالی سمت پووین اومده بود.

همین حین، چشمش دوباره به خال زیر بینی پسر افتاد.

حتی توی چنین بحثی هم نمی‌تونست بهش نگاه نکنه.

"مادرم بهت چی گفته؟"

"حتی اگه واقعی هم نباشه به نظرم این بحث رو تمام کنیم‌..."

"این چه حالیه، پووین؟ منظورت از واقعی نبودن چیه؟"

یه قدم به جلو برداشت.

"واضح حرفتو بزن."

پووین برای یه لحظه حس کرد چشم‌هاش درشت‌تر از حد معمول شده.

پس بیدار بود؟

مغزش باعث شده بود فکر کنه خوابه؟

این امکان نداشت...نه.

پووین الان...بدترین چیز ممکن رو گفته بود. نباید کلمه ملکه رو به زبون می‌اورد.

"آم من...اشتباه متوجه شدین"

دست‌پاچه شد و سریع گفت:

"شبتون بخیر" و با قدم‌های بلند سمت در فرعی قصر رفت.

درواقع بیشتر انگار می‌دوید.

و پوند هنوز هم توی اون مکالمه‌ گیر کرده بود. اولش با یه حال بد سمت پووین اومده بود. افکار و یادآور خاطرات آری قدری حالش رو بد کرده بودن که نتونست جلوی خودش رو بگیره ولی بعد...این پووین بود که باعث شد حال خودش رو فراموش کنه.

عقب نشینی کردن پووین...باعثش مادرش بود؟

نباید اینطور می‌شد.

باید افکارش رو جمع و جور می‌کرد، فردا اول وقت با مادرش صحبت می‌کرد.

می‌دونست با چه جملاتی رو‌به‌رو می‌شه ولی براش مهم نبود. پووین رقصنده اصلی این قصر بود. نمی‌تونست به همین راحتی شغلش رو ازش بگیره.

با همین افکار خودش رو به اتاقش رسوند و روی تختش دراز کشید.

بعد از خاطراتی که یادش اومده بود، اولین نفر سمت پووین رفته بود.

کارش درست نبود. ولی این باعث نمی‌شد که بتونه جلوی خودش بگیره.

چهره‌ی پووین واقعا...

آهی کشید و رو به پهلو دراز کشید.

پووین هم با همین افکار سروکله می‌زد. انقدر احمق بود که فکر می‌کرد داره خواب می‌بینه؟

"چطور چنین فکری کردی پووین" زیر لب گفت و توی جاش وول خورد.

وقتی پوند مستقیما ازش خواست اسمش رو صدا بزنه...نتونست به این فکر نکنه که این یه رویاست.

خیلی قشنگ به نظر می‌رسید.

دور از واقعیت.

دور از پوندِ واقعی.

اگه پوند واقعی همینطوری بود چی؟ اگه تصوراتش از اول اشتباه بود چی؟

امشب از اون شباییه که خبری از خواب نیست. فقط فکر...

و چیزی که نمی‌تونست نادیده‌اش بگیره، این بود که پوند می‌خواست بدونه مثل اون صداش می‌زنه یا نه.

و منظور پوند...

آری بود؟ نوچی کرد و این فکر رو از سرش بیرون کرد. این ممکن نبود. اگه آری توی ذهن پوند، خودش می‌بود. پووین باید یادش می‌اومد.

یا حداقل...چندین سال گذشته، هیچکس نه آری و نه خانواده‌اش رو به یاد داره، پوند از یه آریِ دیگه حرف می‌زد.

این رو مطمئن بود‌.

شایدم نبود...

صبح، پوند پشت میزش نشسته بود و دوباره داشت برای آری می‌نوشت.

حتی بیدار هم نشده بود، چون نیازی نداشت اصلا شب رو نخوابیده بود.

«آری...

جدیدا توهم می‌زنم، تورو توی چهره‌ی دیگه‌ای می‌بینم. این چیز بدیه؟

گاهی به این فکر می‌کنم اگه توهم نباشه چی؟

ولی این غیر ممکنه...این چیزیه که قلبم دلش می‌خوادتش.

و من؟ دیگه نمی‌دونم.

دیگه نمی‌دونم. احساس می‌کنم کم آوردم.

شاید باید بیخیال بشم و دست از نامه نوشتن برات بردارم.

شاید همه‌چیز یه حس بچگانه‌ای بود که باید تمام می‌شد، ولی نمی‌تونم.

این عادتیه که خودم باعثشم...

مقصر اصلی خودمم.

ولی آری، به پاکیه چشم‌هات قسم، فراموشت نمی‌کنم. قدری برام ارزشمندی که توهم دیدنت هم دست از سرم برنمی‌داره.»

Report Page