His Ari.
h"منظورت چیه؟"
نالین، با چهرهای متفاوتتر از همیشه به مرد نگاه انداخت.
این تصمیمی نبود که از ته قلبش بخوادتش. حتی میتونست بگه که همین الانشهم از کلماتی که چند دقیقه قبل به زبون آورده بود پشیمون شد.
ولی بیشتر از این نمیتونست خودش رو کوچیک کنه.
"من نمیتونم با اون کسی که توی قلبتونه بجنگم"
"هرکاری میکنم...انگار کافی نیست" مکثی کرد و از روی صندلی بلند شد
"هیچوقت دیده نشدم نه؟"
اما پوند جوابی نمیداد، شاید چون حالا برای اولین بار دلش به حال زن سوخت.
از طرفی، میدونست از بین بردن این قرارداد به همین راحتی نیست. پدر نالین کمکهای مالی زیادی انجام داده بود و مادر خودش...ممکن نبود اجازه بده.
"چرا فکر میکنی کسی توی قلبمه؟"
نالین با نوک انگشتهاش گوشه چشمش رو پاک کرد و گفت:
"چون چشمهات...همیشه دنبال چیزی میگردن، چیزی که توی من ندیدی"
حرف نالین درنهایت با پاسخی از سکوت مواجه شد، چون حرفی رو زده بود که قابل انکار نبود. خیلی وقت بود که کسی به چشمهای پوند نمیاومد. شاید سالها...
"فکر کردی به همین راحتی میشه قرارداد رو تمام کرد؟"
درحالی که به سمت در میرفت زمزمه کرد.
"باید قبل از اینکه چنین تصمیمی بگیری بهش فکر میکردی"
و صدای بسته شدن در...
اون شب، برای هیچکدومشون عادی نگذشته بود. سنگینیای که روی قصر بود حالا انگار نزدیکتر هم شده بود.
ولی با وجود این سنگینی، راه خودشون رو میرفتن. یا حداقل، مجبور بودن.
صبح که شد. پووین خودش رو بیرون از قصر پیدا کرد. با همون لباسهای دیشب، در حال آموزش دادن به رقصندهها. درصورتی که، ذهنش توی شب گذشته مونده بود.
همونجایی که گردنش توسط پادشاه کشیده و بوییده شد.
"دستت رو مثل من نگه دار"
"اینطوری؟"
"آره"
اما همچنان حواسش رو به جلوش میداد، حفظ ظاهر کرده بود. درست مثل همیشه.
یه جورایی کارش همین شده بود.
از طرفی دیگه، ملکه راچادا، با حرفهایی که شنیده بود کمی به فکر رفته بود.
"پس اینطوریه تائو؟"
تائو سر خم کرد. به نشونهی تایید.
صبح زود با پوند برای چک کردن خزانه قصر رفته بودن، دقیق نمیدونست چه دلیلی پشتش هست اما پوند یه چیزهایی راجب خاندان پاریت گفته بود و اونطور که پیدا بود...
"امکان نداره اجازه بدم تائو. باید جلوشونو بگیریم"
مرد نفسی گرفت و یه ریز شروع به حرف زدن کرد:
"توی این چند مدت اخیر، وضعیت قصر بهتر شده. و با این شرایط، هر لحظه ممکنه پسرتون قرارداد رو تمام کنه"
"پس...فکر نکنم کاری از ما ساخته باشه"
فکش منقبض شد. نباید به همین سادگی تمام میشد...
"پووین چی؟ خبری هست؟"
"پووین دیگه رقصنده قصر نیست و آموزش میده"
زن، ابرویی بالا انداخت. پس تهدیدش نتیجه داده بود؟
بهتر از چیزی بود که فکرش رو میکرد.
فکر میکرد پسر سرسختتر از این حرفها باشه اما از همین الانشهم داشت از بودن توی قصر دست میکشید؟ خنده دار بود.
"باشه تائو میتونی بری، نیازه با عروسم صحبت کنم."
چند دقیقه بعد از رفتن تائو، نالین به اتاق ملکه اومده بود. ایدهای نداشت که قراره راجب چی حرف بزنن اما میدونست راجب پونده.
روبهروی ملکه نشسته بود، فنجون چایی توی دستش بود رو فوت کرد و سعی کرد وانمود کنه همهچیز خوبه.
"عروس قشنگم...چرا بهم نگفتی؟"
"آم...راجب چی؟"
ملکه از جاش بلند شد و کنار زن نشست، دستش رو روی شونهاش گذاشت و با ملایمت نوازشش کرد. انگار میخواست بهش نشون بده که کنارشه.
"من میفهمم...تو و پوند هنوز میونهاتون زیاد خوب نیست"
نالین طبق عادت خواست دهن باز کنه و مخالفت کنه اما تا کِی...؟
فقط سکوت کرد.
سکوتی که خودش جواب رو لو میداد.
"به مرور زمان درست میشه، میدونی که دخترم؟"
خودش هم چنین فکری میکرد، اما هرروز بدتر از روز قبل میشد. هرروز چشمهای پوند با نفرت بیشتری بهش نگاه میکردن.
نفرت؟...نه.
اون بی حس بود.
چشمهاش کاملا بی حس بودن.
حتی نفرت هم نبود.
"من...فکر میکنم که قرار نیست درست بشه ملکه"
"صدام بزن مادر"
نالین لبخند تلخی زد.
"من به عنوان همسر پسرتون اجازه ندارم اسمش رو صدا بزنم...چطور به شما بگم مادر؟"
لبخند ملکه، کم کم از بین رفت.
این دختر نسبت به روزی که پا توی این قصر گذاشته بود خیلی متفاوتتر شده بود.
اون شوق رو دیگه توی نالین نمیدید.
"فقط سالها کنارش بمون. عادت میکنه و درهای قلبش رو به روت باز میکنه"
"من فکر نمیکنم..."
نالین فنجون چای رو روی میز گذاشت و دستهاش رو بههم گره زد.
"قبل از من کسی توی زندگی پادشاه پوند بوده؟"
ملکه برای چند لحظه توی فکر فرو رفت ولی به همین هم نیاز نبود چون کسی توی زندگی پوند نبود.
"نه، اون فقط آدم سرسختیه"
"طاقت بیار، بچه همهچیز رو درست میکنه"
نالین سرش رو خم کرد و به شکم خودش نگاه کرد.
بچه؟
همین الانش هم از این وضعیت خسته شده بود.
چیزی که بیشتر خستهاش میکرد، ندونستن بود.
نمیدونست توی ذهن پوند چی میگذره...
کی توی ذهنش بود.
اون گل چه ارزشی داشت.
نقش پووین چی بود.
و انگار قرار نبود سر دربیاره، چون فهمیدن پادشاه سختتر از این حرفها بود.
شب قبل راجب تمام کردن قرارداد صحبت میکردن و الان پوند کجا بود؟ پایین قصر، بیآنکه به حرفهاش با نالین فکر کنه، درحال تماشای رقصی بود که نه خیره کننده بود و نه زیبا بود...
فقط صدای طبلها میاومد و زیورالاتی که به هم سابیده میشدن. ولی پوند، چشمش به گوشهای افتاد که پووین ایستاده بود.
کنار مسئول رقصندهها.
امشب چشمهای پووین فرق داشت. به رقصندهها خیره بود اما چیزی که توی ذهنش بود، این بود که «این رویای منه...اینجا وایستادن چیزی نیست که بخوامش.»
چهرهاش طوری بود که انگار طبق عادت میخواست روی صحنه بره و برای پادشاه اجرا کنه.
زبونش رو روی لبش کشید و از اون گوشه به تخت سلطنتی نگاه کرد. پوند درحال تماشای اونها بود.
درحالی که چندین سال درحال تماشای خودش بود. نه؟
احساس کرد قلبش سنگین شده. نمیدونست دقیقا داره چه اتفاقی میافته ولی این رو نمیخواست.
دلش میخواست خودش کسی باشه که پادشاه بهش نگاه میکنه.
پووین حسادت نمیکرد...
دلیلی بابتش وجود نداشت.
یا شاید هم خودش رو گول میزد؟
فکر نمیکرد نرقصیدن و ایستادن بیرون از صحنه منجر به چنین احساساتی بشه.
وقتی دوباره چشمهای پوند سمت پووین رفت، متوجه شد پسر کوچکتر از قبل نگاهش میکرده.
با وجود رقصندههای جلوی پادشاه، هردوی اونها به هم نگاه میکردن. تا وقتی که پووین سریعا چشمهاش رو ازش دزدید.
همون لحظه، دو نفر از رقصندهها که قرار بود کمی بعد به اجرا اضافه شن کنار پووین ایستاده بودن و کمی استرس داشتن.
"نترسین همونطور که گفتم انجامش بدین باشه؟" میون شلوغی زمزمه کرد و اون حرکت رو دوباره واسشون اجرا کرد.
و پوند هنوزم به پووین نگاه میکرد، به حالت بدنش که رقص رو توضیح میده. حتی از بدنش هم میشد تشخیص داد که پووین هنوز هم دلش پیش رقصیدنه. نه آموزش دادن.
ناخواسته، لبخند خیلی ریزی روی لبهای پادشاه نشست. بیانکه خودش متوجه بشه.
و اجرا همونطوری تمام شد، در حالی که مقصد نگاههای پادشاه سمت اجرا نبود.
اما اون شب، پوند یاد خاطرهای افتاد که گوشهای از قلبش در حال خاک خوردن بود.
"این گل رو از باغ خونمون چیدم. برای تو"
پسر گل رو گرفت و بهش نگاه کرد.
"ممنونم آری"
آری لبخند بانمکی زد و به درختهای جلوشون نگاه کرد.
"فکر کن جبران اون پارچهای که برام خریدیه"
پسر بزرگتر سرفهای کرد و با چشمهای درشت شده بهش نگاه کرد
"تو منو یادته؟"
"آره. پارسال توی بازار بهم یه هدیه دادی، از اولش که دوست شدیم تورو یادمه"
پسر کمی مکث کرد و بعد کف دستش رو زیر چونهاش گذاشت.
"از کجا میدونستی اون پارچههارو دوست دارم؟"
پسر بزرگتر دستشو پشت گردنش کشید لبخند خجالت زدهای زد. چطور میتونست بهش بگه حدود سه سال هرروز موقع رقصیدن، آری رو تماشا میکرد؟
در حالی که نمیدونست چند مدت بعد از گرفتن این گل از آری، آخرین چیزی که ازش میمونه فقط همین بود...
"از نگاهات مشخص بود"
آری سر تکون داد.
پسر بزرگتر اول به یاس توی دستش نگاه کرد و بعد به آری.
"راستی چرا رقصیدن رو دوست داری؟"
آری شونهای بالا انداخت و گفت:
"نمیدونم از جایی که یادم میاد همیشه دوستش داشتم."
وقتی پوند به خودش اومد، کل رقصندهها رفته بودن و تنها روی تخت سلطنت نشسته بود.
نه صدای طبلی بود و نه حرف زدن کسی.
نفسش رو توی هوا آزاد کرد و به فضای خالی جلوش نگاه کرد.
شاید باید از تمام خاطرات توی قلبش میگذشت. شاید باید اجازه میداد زندگی دوباره شروع بشه و گذشته رو پاک کنه.
اما چطور؟
وقتی گذشته هنوز، هربار که چشمهاش رو میبست، درست جلوی چشمهاش بود.