His Ari.
hچیزی که پوند انتظار شنیدنش رو نداشت، همین کلمه بود. نمیخواست حرف نالین رو باور کنه اما اونطور که میخواست پیش نرفت.
چهرهی پووین ترسیده بود. این رو پوند متوجه شده بود.
یه قدم جلو رفت و ایستاد.
"چرا برداشتی؟"
"یا بهتره بگم چرا به وسایلم دست زدی؟"
پووین چندبار پلک زد و به پایین خیره شد، جوابی نداشت.
"جوابمو بده"
لحظهای که پووین حس کرد دستی سمتش اومد ناخواسته صورتش توی هم جمع شد و چشمهاش بسته شدن اما وقتی دردی حس نکرد چشمهاش رو آروم باز کرد، دست پادشاه به سمتش دراز شده بود.
"قرار نیست بزنمت. گل رو بده"
پووین چشمهاش کم کم بالا اومدن و به پوند نگاه کردن. احساس شرمندگی میکرد. این کاری نبود که در شأن خودش باشه و هیچ دلیل قانع کنندهای واسش نداشت.
"گل...الان همراهم نیست"
"ولی سالمه" صداش انقدر آروم بود که پوند برای متوجه شدنش باید دقت میکرد.
دست پوند پایین اومد، هنوز هم چشمهاش پر از سوال بودن.
"تا وقتی که قانعم نکنی نمیذارم از این اتاق بیرون بری." حین زدن این حرف روی زمین خم شد و چند کاغذ رو روی میز گذاشت و مرتبشون کرد.
هنوز هم پووین از چیزی که دیده بود توی شوک بود. اگه چهرهاش توسط پادشاه کشیده شده باشه این یعنی...
بارها بهش دقت کرده و پووین خبری نداشته.
"بذارید برم..."
"نه." شاید درظاهر پوند محکم بود اما متوجه شد اونقدری که با نالین تند حرف میزنه، درمورد پووین...چیزی جلوش رو میگیرفت. نمیدونست چی اما، چشمهای پووین فرق میکرد.
دستهاش رو روی میز گذاشت و پشت به پووین نفس صداداری کشید و بعد دوباره سمتش برگشت
"یه گل خشک شده چه جذابیتی داره که بخوای برداریش؟"
پووین اب دهنش رو قورت داد، حس میکرد از استرس قطرات عرق از کمرش چکه میکنه.
"الان میتونستی توی یکی از اتاقها درحال شلاق خوردن باشی میدونی؟" چند ثانیه مکث کرد و بعد اضافه کرد: "ولی اینجایی و من ازت توضیح میخوام."
پوست لب پووین هرثانیه انگار خشک تر میشد، زبونش رو روی لبش کشید و زیر چشمی به پادشاه نگاه کرد
"پس بگید که شلاقم بزنن"
این حرفش برای پوند، نشون دهنده این بود که حاضرم شلاق بخورم اما دلیلی نیارم.
پوند خنده عصبی کوتاهی کرد و به سمت پووین رفت. قدمهاش خیلی سریع بودن.
پووین هم به همون اندازه عقب میرفت تا اینکه پشتش به دیوار برخورد کرد.
هنوز هم بینشون فاصله بود ولی پووین کاملا به دیوار چسبیده بود.
"اعلیحضرت...لطفا"
چهره پوند از چند ثانیه قبل عصبی تر به نظر میرسید و این پووین رو ترسونده بود.
پوند یه قدم برداشت و فاصلهاش رو کمتر کرد.
پووین چشمهاش رو بست و سعی کرد از شرایطی که توش قرار گرفته فرار کنه اما نمیشد.
لب باز کرد که جوابی بده ولی بابتش مطمئن نبود.
"شما..."
چشمهاش رو باز کرد، هنوزم همون چهره جلوش بود.
"خودتون بهم گفتید" صداش دوباره آروم شد.
پوند جلوتر اومد.
"برای شنیدن صدات چقدر باید نزدیک بشم؟"
پووین نفسی کشید و داغی نفسش پوست صورت پوند رو لمس کرد.
"گل یاس"
"خب؟"
پووین نفس دیگهای کشید و بی توجه به قلبی که محکم میزد، حرفش رو به زبون اورد:
"گل یاس مورد علاقتونه و من..."
پوند اخم ریزی کرد و کمی عقب رفت، از چی حرف میزد؟
"و تو؟"
لبه پیراهن پووین بین دستاش گرفته شده بود و هر ازگاهی پیراهنش رو محکم فشار میداد.
"بوی گل یاس میدم"
پوند متوجه نمیشد. چرا یادش نبود؟
"کِی؟"
پووین یه کم مکث کرد.
"شبی که..."
"من رو...به اتاقتون بردین."
پوند نمیدونست باید چه واکنشی نشون بده، جزئیات اون شب رو کامل یادش نبود ولی چیزایی رو که باید، به یاد داشت.
یادش میاومد که پووین روی پاهاش نشست، خودش اون خالکوبی عجیبش رو بوسید، تن برهنهاش رو به خاطر میاورد. لحظهای که پووین برای ارضا شدن با چشمهای التماس گونه نگاهش میکرد رو یادش بود اما چطور میتونست چنین چیزی رو از یاد ببره؟
"دیگه چی گفتم؟"
پووین کمی کمرش رو به دیوار فشار داد انگار که دنبال راهی بود که بتونه از دیوار رد بشه.
"هیچی"
تمام ظاهری که پوند از خودش ساخته بود با حرفهای پووین انگار شکسته شده بود.
و فرو ریخت.
چیزی که نمیتونست انکارش کنه، واقعیت داشتن حرفش بود.
پووین بوی یاس میداد.
و پوند توی مستی...یاد آری افتاده بود؟
پووین نگاهی به اطراف انداخت، اتاق تاریک تر شده، حالا دیگه شب شده بود. بعضی شمعهای اتاق پوند خاموش بودن و اتاق تاریک تر از حالت عادی بود.
"و چرا برداشتیش؟"
پسر کوچکتر که هنوز به این فکر میکرد چرا پوند عقب نمیره، با این سوال به خودش اومد.
"من فقط...نمیدونم."
پوند قانع نشده بود، نمیدونست اونموقع چی توی ذهن پووین بوده که باعث شده مجبور به برداشتنش بشه...
"برو واسم بیارش"
پوند این رو گفت، ولی بدون اینکه عقب بره.
"اگه میشه..." پووین گفت و باعث شد پوند عقب بکشه و به رفتن پسر نگاه کنه.
شقیقهاش رو با دو انگشت گرفت و فشار داد، توی ذهنش هزاران افکار مختلف به وجود اومده بود که دیگه کنترلی روی اونها نداشت.
لبهی تختش نشست و به تورهای قرمز رنگی که از تخت سلطنتیاش آویزون بودن نگاه کرد...این تورها، روی بدن پووین سایه مینداختن. و پووین پایین تختش جلوش زانو زاده بود. تمام تصویرهای اون شب دوباره شروع کرده بودن پخش شدن توی ذهنش...
پوند بهش اجازهی دست زدن داده بود، پووین بدنش رو لمس کرد و اولین کسی بود که چنین اجازهای داشت.
هوا گرمتر از حالت معمول شده بود، البته برای پوند.
شاید نباید به اون شب فکر میکرد...حالا دیگه نمیتونست از فکر اون شب دربیاد.
حتی اون قوسی که پووین به کمرش داده بود هم جلوش چشمهاش بود...
"بسه پوند به چی فکر میکنی..."
دوباره صدای در اومد، پوند اجازه ورود داد و پووین دوباره به اون اتاق تاریک برگشته بود.
پووین چند ثانیه کنار در ایستاد، بعد که پوند حرفی نزد متوجه شد که باید بره سمتش.
گل رو از توی جیب شلوارش دراورد و به سمت پوند گرفت اما پوند با یه حرکت یهویی، دستش پشت گردن پووین رو لمس کرد و به سمت خودش جلو کشیده شد.
پوند لبهی تخت نشسته بود و پووین کاملا به سمتش خم شده بود.
"اعلیحضرت چیکار..." با حرکتی که پوند زد، حرف پووین نصفه موند.
حالا پوند، سرش رو توی گردن پسر کوچکتر برده بود.
نفس عمیقی کشید و گرمای نفسش، سبب مورمور شدن پوست پووین شد.
نوک بینی پوند گردن پووین رو لمس میکرد، مثل یه پر.
و پووین قلقلکش میاومد ولی فقط ایستاد. و ناخواسته گردنش کمی کج شد.
صدای نفس کشیدن پوند خیلی واضح بود...اون داشت گردن پووین رو بو میکشید؟
و بعد، عقب رفت و گردن پسر رو ول کرد.
نمیدونست چرا، خیلی یهویی تصمیم گرفت که دوباره اون بو رو حس کنه...این دفعه مست نبود و کاملا با ارادهی خودش بود.
گل رو از پووین گرفت. بی هیچ حرفی و حالا پووین دیگه میتونست بره.
بدنش که هنوز توی شوک اون حرکت بود عقب رفت و تعظیم کوتاهی کرد، از اتاق پادشاه بیرون رفت.
همون بو رو میداد که توی مستی حس کرده بود.
نگاهی به گل توی دستش انداخت و روی تختش دراز کشید، نیاز بود که بیشتر بدونه. اما بیشتر از این چیزی نپرسید چون جوابی هم گیرش نمیاومد.
بدنش هنوز داغ بود، افکارش و نزدیکیش به پووین، انگار کمی از خود بی خود شده بود. در حالی که به دنبال جوابی میگشت، نتونسته بود کششی که نسبت به پووین داشت رو شکست بده.
چشمهاش رو بست و چندبار نفس عمیق کشید، امروز...پوند ترسیده بود.
ترسیده بود که گل رو گم کرده باشه و اخرین یادگاریاش هم خاطره بشه...
ولی الان همراهش بود.
بعد از گذشت حدود نیم ساعت، پوند از اتاقش بیرون رفت، به سمت اتاق مشترکش با نالین رفت و در رو باز کرد.
نالین روی صندلی سلطنتیای نشسته بود و با اومدن پوند، از جا بلند شد.
پوند پشت سرش در رو بست.
"نیازی نیست بابت اتفاقات امروز چیزی به مادرم بگی"
اما نالین که انگار چیز دیگهای توی ذهنش بود سر تکون داد و دوباره نشست.
"بنظرم بهتره که این قرارداد رو تمام کنیم اعلیحضرت."