His Ari
hپوند هنوز هم توی اون اتفاق مونده بود. ذهنش پر از چرا های مختلف بود. برای اون ثانیه واقعا میتونست بره جلو و پووین رو ببوسه اما جوابی برای اینکه چرا، نداشت.
حتی پووین رو بیرون کرد چون عصبی شده بود. نه از پووین. بلکه از دست خودش برای چنین کاری.
غیر از اون، اجازه رفتن بهش نداده بود. نمیخواست به دلیلش فکر کنه، بیدلیل بود. اون فقط رقصنده خوبی برای قصر بود.
دو انگشتش رو روی پل بینیاش گذاشت و اخم ریزی کرد
شاید اگه همهچیز رو انکار میکرد، این یکی رو نمیتونست.
بوسیدنی بودن لبهای اون پسر. چیزی بود که اون لحظه، وقتی بهش نزدیک میشد به ذهنش اومده بود.
میخواست انکار کنه اما ذهنش باهاش همکاری نمیکرد.
تکون ریزی به سرش داد تا شاید بشه افکار اشتباهش رو پس بزنه، سمت بالکن اتاقش رفت و سعی کرد به چیزی فکری نکنه اما وسط حیاط قصر، پووین ایستاده بود.
آب دهنش رو قورت داد و به تماشا کردن پسر ادامه داد
پووین با مسئول همیشگی رقاصها حرف میزد. حتما داشت شرایط جدیدی که توش قرار داشت رو براش توضیح میداد.
اما پوند...رقصیدن پووین رو بیشتر دوست داشت. اون واقعا خیره کننده میرقصید، این رو همه قبول داشتن. اگه دست پوند بود چنین اجازهای بهش نمیداد اما اون لحظه برای نرفتن پسر چیز دیگهای به ذهنش نرسیده بود.
نرفتن پسر...؟
پوند چرا باید چنین کاری رو انجام میداد؟
"باید میذاشتم بری؟" زیر لب گفت و دستهاش رو روی سنگ بالکن گذاشت، هنوز هم نگاهش به پووین بود.
ته دلش حتی اگر نمیخواست قبول کنه، احساس میکرد که این قصر بدون پووین براش اذیت کنندهتره، شاید فقط از روی عادت، عادت به اینکه هربار از بالکن اتاقش به پووین نگاه کنه.
وقتی به خودش اومد، پسر توی دسترس نبود و پوند فقط الکی خیره بوده، عقب رفت و توی اتاقش برگشت پشت میزش نشست، آرنجهاش رو روی میز گذاشت و بی هدف خیره شد
همهی این کارهاش بخاطر...شباهت پووین به آری بود؟ نمیتونست به این سوال فکر نکنه ولی میدونست باید دست از این کارها برداره...
دستش پایین رفت کشو رو باز کرد ولی دستش چیزی رو لمس نکرد.
به پایین نگاه کرد و گشت اما اثری از گل نبود.
مسخره بود. پوند همیشه همونجا میذاشتش.
شروع به گشتن تموم کشوها کرد ولی هیچی نبود.
اخمی بین ابروهاش به وجود اومده بود که نشون میداد چقدر قضیه براش جدیه.
کشویی که قفل بود رو باز کرد و تموم کاغذهارو روی میز ریخت و گشت تا شاید گل خشک بین کاغذها قایم شده باشه؛ اما نه.
خائن...دوباره برگشته بود؟
از پشت میز کنار رفت و شروع کرد چرخیدن دور خودش، انگار که این کار باعث میشد گل یاسش پیدا بشه.
"نه..."
بدون فکر از اتاق بیرون زد و چند قدم جلوتر رفت، در اتاق رو باز کرد و به نالین و ندیمههاش نگاه کرد.
"بیرون." با سرش علامت داد و دو زن، اتاق رو ترک کردن.
فرصتی نداد و رفت سر اصل مطلب.
"تو توی اتاق من چیزی برداشتی؟"
نالین برای چند ثانیه شوکه شد و کمی فکر کرد
"نه...چیزی برنداشتم" اما پوند قانع نشد.
"تردید داری؟ چی برداشتی؟" صداش محکم بود.
"اعلیحضرت من چیزی برنداشتم" درحالی که ناراحتی توی صداش شکل گرفته بود گفت.
رفتارهای پوند کافی نبود، الان تهمت هم بهش زده بود...
"انقدر بهم بی اعتمادین؟"
"آره؟" پوند سریع جواب داد و چندباری توی فضای بزرگ اتاق راه رفت.
نالین میترسید جلو بره، پس با همون فاصله پرسید:
"چی گم کردین؟"
پوند بهش نگاه کرد.
چرا باید بهش میگفت؟
احمقانه بود.
"لازم نیست بدونی" به گفتن همین حرف اکتفا کرد و از اتاق بیرون رفت.
یازده سال بود که اون گل رو نگه داشته بود.
چند ماه قبل از اینکه آری رو از دست بده...
بغضی توی گلوش نمایان شده بود که سعی میکرد بهش توجهی نکنه و پنهانش کنه، سالها بود که آری رو نداشت، این گل چه اهمیتی داشت؟ انگار که حس میکرد اگر این گل نبود آری هم کم کم فراموش میشد.
"سومچای" پوند گفت و خادمش سریع اومد و گوش به فرمان ایستاد.
"کسی وارد اتاقم شد این چند روز؟"
"خیر اعلیحضرت."
پوند سری تکون داد و دوباره توی اتاقش رفت. شاید نیاز بود بیشتر بگرده؟
یکی یکی وسایلهای روی میز رو گشت و کاغذها و نوشتههاش راجب آری روی زمین میریختن، زیر میز، کنار شمعها، همهجارو گشت. اثری نبود.
دوباره بیرون اتاق رفت که دید نالین نزدیک اتاقش میشد.
حوصلهاش رو نداشت پس فقط سمت پلهها رفت اما نالین هم همراهش اومد.
"اعلیحضرت بگید چی گم کردین کمکتون میکنم"
"نیازی ندارم."
باهم پایین سالن رسیدن و پوند روی زمین و اطراف رو نگاه میکرد. خودش هم میدونست که منطقی نیست. اگر کسی از کشو اتاقش برداشته بود پس روی زمین ولش نمیکرد. ولی بیخیال نمیشد.
از در فرعی بیرون رفت و هنوز هم چشمش به زمین بود، تنها وقتی سرش رو بالا اورد که پووین رو دید. این دفعه، داشت به دختری کم سن و سال تر ازش خودش آموزش میداد.
پووین هم وقتی نگاهی رو روی خودش حس کرد به سمت چپ نگاه کرد. پوند و همسرش.
پوند برای چند ثانیه مکث کرد ولی طولی نکشید که دوباره وارد سالن شد و به اطراف نگاه میکرد.
نالین به چیزی که توی ذهنش بود شک داشت اما به زبون اورد:
"چیزی که گم کردین...یه گل بود؟" با این حرف نالین، پوند خشکش زد.
"تو از کجا میدونی؟"
نالین حالا که مطمئن شده بود، مکثی کرد.
"حرف بزن."
"گفتین به من نیازی ندارین"
پوند خنده عصبیای کرد و چند قدم نزدیکتر شد و مستقیم به چشمهای زن نفوذ کرد.
"همین الان میتونم بندازمت بیرون. حرف بزن."
نالین لرزی کرد و به زمین چشم دوخت، مکث تقریبا طولانیای کرد.
به این مقدار نزدیکی پادشاه به خودش عادت نداشت. قبلش تند تند میزد.
"من...چند روز پیش دیدمش"
پووین از پشت در حتی نمیدونست چرا، اون دو رو تماشا میکرد. بی خبر از مکالمهی اون دو. فقط به نزدیکی پوند به اون زن فکر میکرد.
درحالی که همین امروز، همینطوری به خودش نزدیک شده بود. معلوم بود برای پوند کار راحتیه. از پشت در کنار رفت. هرچی کمتر میفهمید بهتر بود.
اما نالین و پوند هنوز همونطور بودن.
"من چند روز پیش یه گل دست یکی از رقصندههات دیدم...توی مسیر برگشتش از اتاقتون"
پوند بی صدا آب گلوش رو قورت داد و پلکی زد.
"کی؟"
زن لبش رو گزید و بیشتر از این لفتش نداد.
"پووین"
مشت پوند سفت شد و برای مدتی کوتاه توی همون حالت موند و به اسمی که شنیده بود فکر میکرد.
و خیلی یهویی، از پلهها بالا رفت بدون اینکه جوابی به نالین بده.
وقتی رسید رو به خادم کرد بعد گفت:
"پووین رو بیار اتاقم همین الان"
نالین اشتباه میکرد.
پووین چنین کاری نمیکرد. پووین...دلیلی نداشت که اون گل رو برداره مگه نه؟
دستی به صورتش کشید و وسط اتاقش منتظر موند.
چند دقیقه گذشت و بالاخره صدای در اومد.
تقتق.
"بیا داخل"
نگهبانها در رو باز کردن و چهرهی پووین برای بار دوم توی یه روز، پشت در نمایان شد.
با این تفاوت که...این دفعه ترس رو از چهرهاش میشد خوند.
خبری نداشت چه خبره اما اخرین باری که پاش رو توی اتاق گذاشت خیلی ازش نگذشته بود و فکر نمیکرد به همین زودی دوباره مجبور بشه.
ساکت ایستاد، ناخنهاش توی کف پوستش فرو میرفتن.
پوند اول به چشمهاش نگاه کرد. انگار خواست مطمئن شه که کار اون بوده.
نمیتونست به نالین اعتماد کامل کنه پس اول پرسید.
"از اتاقم چیزی برداشتی پووین؟"
پووین درحالی که سرش پایین بود، چشمهاش بالا اومدن به پادشاه نگاه کرد.
چطور فهمیده بود...؟
پلکهاش رو روی هم فشرد و سکوت کرد.
نه میتونست تایید کنه نه دروغ بگه.
از هردو جواب میترسید.
اگر میگفت آره، باید توضیح میداد اگرم میگفت نه، دروغ گفته بود. بعدها اگر لو میرفت شرایط بدتر هم میشد.
اما همین سکوت پووین، انگار برای پوند گویای همه چیز بود.
"پس برداشتی"
پووین چند بار به نشونهی نفی سر تکون داد
"نه...این درست نیست"
پوند فقط یک قدم برداشت، از دور هم چشمهای پووین آروم بود.
جوری بودن که انگار پوند دلش میخواست بهش اعتماد کنه و قبول کنه اما نباید اینطور میشد.
"برای بار آخر میپرسم، تو برداشتی؟"
پووین، برای اینکه از چشمهای پادشاه فرار کنه به طرف دیگه نگاه کرد، اما چشمش به چیزی خورد.
یه کاغذ روی زمین افتاده بود و چندین کاغذ روی میز پخش بود...اما چیزی که توجهاش رو جلب کرده بود شباهت خودش به اون نقاشی روی زمین بود.
جوهری وسط صورتش پخش شده بود اما...کاملا خودش بود.
چیزی که چشمهاش دیده بودن رو باور نمیکرد. انگار برای یه لحظه یادش رفته کنار کی و چرا اینجا ایستاده.
بالاخره به پادشاه نگاه کرد.
چهرهاش جدی بود، موهاش مرتب بودن. چشمهاش دنبال جواب میگشتن.
"آره..."