His Ari.

His Ari.

h

پوند زبونش رو روی لبش کشید و از روی تخت بلند شد، سمت پسر چرخید.

یه کاغذ توی دستش بود.

"اون چیه؟"

پووین نگاهش رو از پادشاه دزدید و به طرف دیگه‌ای از اتاق نگاه کرد.

"درخواست کناره‌گیری...از مقام رقصنده اصلی سلطنتی"

پوند حس کرد گوش‌هاش اشتباه شنیدن. برای اینکه مطمئن بشه، جلوتر اومد و فقط گفت: "چی؟"

پووین چندبار پلک زد. هنوز هم نتونسته بود به پوند نگاه کنه، فقط برای چند روز غیبتش اونطوری بهش دستور داده بود و الان پووین می‌خواست دیگه کلا اجرا نکنه...قطعا که از واکنش پادشاه ترس داشت.

حرفش رو دوباره تکرار کرد: "درخواست کنار-" پوند مانع شد.

"نه"

"اما..."

"گفتم نه"

پوند پلک‌هاش رو بهم فشرد و سعی کرد آروم باشه. نباید اینطوری واکنش نشون می‌داد.

بعد از مکثی، گفت:

"دلیلش؟"

اما پووین سکوت کرد.

پوند یه قدم جلوتر اومد.

"دلیلش همون‌چیزیه که باعث شد دیشب گریه کنی؟"

اینجا، جایی بود که پووین بالاخره چشم‌هاش سمت پادشاه اومدن. بی‌اختیار.

چون شوکه شده بود.

فکر نمی‌کرد چنین موقع‌ای توسط پادشاه دیده بشه...

"شما منو..."

"آره."

پووین، دوباره بغضی رو ته گلوش احساس کرد‌. اما نباید. نباید اینجا جلوی پادشاه گریه می‌کرد.

"دلیلش این نیست...من فقط دیگه نمی‌خوام برقصم"

اما جوری که پوند سر تکون داد معلوم بود اصلا باور نکرده.

حق هم داشت. هیچ ادم عاقلی چنین جایگاهی رو پس نمی‌زد.

پووین یه قدم عقب برداشت، نمی‌دونست داره توهم میزنه یا واقعا پوند داشت جلوتر می‌اومد.

"پس می‌خوای چیکار کنی؟" نگاهش خیلی خنثی و آروم بود.

اما همین ترسناک‌تر بود.

"من..." فقط همین رو گفت و ادامه نداد، چون به بعدش فکر نکرده بود.

پوند یه قدم بلندتر برداشت، پای جلوش، درست در فاصله‌ی میان پا‌های پووین قرار گرفت.

پووین خشکش زد، نمی‌دونست باید عقب بره یا همونجا بمونه.

کاغذی که توی دستش بود کمی مچاله شد.

و پوند...

فقط داشت بهش نگاه می‌کرد.

نگاهی که پووین هیچ اسمی نمی‌تونست روش بزاره.

هم آروم بود و هم آشوب.

پسر کوچیک‌تر آب دهنش رو قورت داد و فقط ایستاد.

تنها صدایی که توی اتاق می‌اومد، پرنده‌های بیرون پنجره بودن.

پوند به چشم‌های پسر نگاه می‌کرد. چشم‌هایی که پف‌تر دیده می‌شدن.

می‌تونست همین الان دستور بده و بگه دلیل این فروپاشی رقصنده‌اش چیه اما هیچ ربطی بهش نداشت نه؟

آخرین قدم رو برداشت، برخلاف افکار توی سرش، بدنش رو به جلو حرکت کرد.

و پووین، با نزدیک‌تر شدن پوند، نتونست به لب‌های پادشاه نگاه نکنه.

پوند صورتش رو نزدیک‌تر اورد، بعد کج کرد. لب پایینش، گوش پووین رو لمس کرد.

و بعد آروم گفت:

"پس نرقص. رقص یاد بده"

با صدای پوند، پسر لرز کوچیکی کرد و پلک‌هاش رو بست.

صدای نفس کشیدن‌های پوند رو واضح می‌شنید.

دم گوشش.

پادشاه دم گوشش داشت نفس می‌کشید.

باور کردنی نبود.

پووین برای استعفا اومده بود. نه برای اینکه توی آغوش پوند باشه، اما چرا نمی‌تونست حرکت کنه؟ چرا بدنش قفل کرده بود؟

چرا دلش می‌خواست توی همین لحظه بمونه؟

پوند سرش رو عقب اورد، به صورت پووین نگاه کرد. پلک‌هاش بسته بودن اما سریع باز شدن.

اول به چشم‌های قهوه‌ای پسر نگاه کرد.

و بعد...

نگاهش پایین‌اومد.

بدنش داشت بهش خیانت می‌کرد؟

نمی‌دونست. فقط می‌دونست که بر اثر یه چیزی فقط به جلو کشیده می‌شه.

دوباره به چشم‌های پووین نگاه کرد.

انگار خواست مطمئن شه.

مطمئن شه که اون‌هم به لب‌های خودش نگاه می‌کنه.

درست حس کرده بود.

چرا عقب نمی‌کشید؟ چرا هیچ شکایتی نکرده بود؟

درست مثل یه مجسمه‌ای ایستاده بود که منتظر حرکتی از طرف مقابل بود.

پوند بالاخره سرش رو جلو اورد. باز هم پووین عقب نکشیده بود.

هرثانیه، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شد.

نوک بینی‌هاشون همدیگه رو لمس کرده بودن...

اما درست قبل اینکه چشم‌های پووین بسته شه، انگار یه چیزی به خودش آوردتش.

"اعلیحضرت...اینکار درست نیست"

عقب کشید.

قلبش قدری تند تند می‌زد که بیشتر حس درد رو ته وجودش احساس می‌کرد.

پوند چند بار پلک زد و بعد نگاهش دوباره به همون نگاه قبلی تبدیل شد. سرد.

"برو بیرون پووین"

پووین که هنوز برگه توی دستش مونده بود خواست چیزی بگه که پوند سریعا مانع شد

"گفتم بیرون."

پسر دیگه چیزی‌ نگفت. فقط سر خم کرد و بعد از اتاق بیرون رفت.

چیزی ته گلوش رو چنگ می‌زد. انقدر سریع از پله‌ها پایین می‌اومد که متوجه نمی‌شد.

اما چیزی که بیشتر متوجه نمی‌شد، رفتار پادشاه بود.

به بیرون قصر که رسید، نفس نفس می‌زد.

"چرا قدری نزدیکم می‌شی که فکر می‌کنم قابل لمسی..."

زیر لب زمزمه کرد و ادامه داد:

"اما بعد مثل یه قاصدک، دود و دور می‌شی"

حتی فرصت نکرد که بگه دنبال شغل دیگه‌ای نیست. اما دیگه قرار نبود پاش به اتاق پادشاه باز بشه. جرعت چنین کاری رو دیگه نداشت.

اشکی که توی چشم‌هاش حلقه‌زده بودن رو با پشت دست‌هاش پاک کرد و بعد انگشتش رو به نوک بینی خودش کشید.

واقعا...قدری به هم نزدیک شده بودن که بینی‌هاشون هم رو لمس کرده بود؟

اما چرا؟ این نزدیکی چه دلیلی می‌تونست داشته باشه، پوند همسر داشت.

پوند همسر داشت...آره.

پووین باز هم این وسط، بازیچه‌ی پوند شده بود. حداقل خودش این‌‌طوری فکر می‌کرد.

اما نگاه پوند، این‌بار متفاوت بود. نمی‌دونست داره خودش رو گول می‌زنه یا نه ولی مطمئن بود. اگه مانع نمی‌شد توسط پادشاه بوسیده می‌شد.

دستش رو روی صورتش کشید و سعی کرد اتفاقات ده دقیقه پیش رو هضم کنه.

الان باید رقص آموزش می‌داد؟

این برای پووین سخت‌تر بود.

چون آرزوش رقصیدن بود نه تماشا کردن کسایی که بهشون رقص یاد می‌ده.

ولی مجبور بود. حداقل کمتر توی دید می‌بود. فشار‌های کمتری روی دوشش بود. یا حداقل دلش می‌خواست که اینطور باشه.

Report Page