His Ari.

His Ari.

h

اخرین قطره‌ آب از صورتش چکید، دستی به صورت خیسش کشید و دندون‌هاش رو به هم فشرد.

صورت آرایش کرده‌اش حالا کاملا پاک شده بود. دست‌هاش رو دو طرف سطل بزرگ چوبی آب گذاشت و به بدن خودش نگاه کرد.

دستش رو روی سینه خودش کشید و به خالکوبی‌‌اش که هنوز پررنگ بود خیره شد.

روزی که این خالکوبی رو توی معبد زد، تمام احترامش رو به عمو راهب ادا کرده بود.

نفس ارومی کشید و از فکر کردن به گذشته دست کشید، الان مهم‌تر بود...

دست‌هاش روی سطل محکم‌تر شدن، می‌دونست با اجرایی که داشت حالا می‌تونست بیشتر از قبل بدرخشه. با تمام استرسی که داشت بهترین خودش رو گذاشته بود.

از نگاه‌های مردم می‌فهمید.

اما باید بیخیال می‌شد؟

توی این دو روزی که گذشته بود، از وقتی که پادشاه بهش گفته بود «من می‌خوام تو برقصی.» بار‌ها و بارها بهش فکر کرده بود.

این رویای پووین بود.

نه...

این، رویای آری بود.

رقصیدن.

ولی انگار تنها چیزی که براش باقی مونده بود رو هم باید از دست می‌داد.

گاهی چیزی رو می‌خوای و از دستش می‌دی و گاهی مجبوری که از دستش بدی.

تا الان فشار زیادی رو تحمل کرده بود. نمی‌دونست تا کی می‌تونه ادامه بده. از تسلیم شدن متنفر بود.

همیشه فکر می‌کرد هرچقدر فشار روی شونه‌هاش جمع بشه باز هم می‌تونه تحمل کنه. اما الان دیگه نمی‌دونست چقدر می‌تونه دووم بیاره، چقدر دیگه قراره مجبور بشه.

نیاز داشت دور بشه. بدون فکر کردن به اینکه قراره جلوی پادشاه اجرا کنه و بدون فکر کردن به اینکه دوباره توسط ملکه تهدید بشه.

و دور از نگاه‌های نالین.

هوا تاریک بود، تمام تدارکات مراسم جمع شده بودن و قصر مثل قبل تمیز شده بود اما پووین هنوز گوشه‌ای از قصر با همون زیورالات و بدن برهنه و شلوار، ایستاده بود.

لبش رو گزید و آب دهنش رو قورت داد.

نفهمید کِی، صورتش خیس شده بود. دوباره.

این‌بار نه به خاطر آب، بلکه اشک‌هایی که بی صدا می‌ریخت.

حالا حس کرد سخت‌تر می‌تونه نفس بکشه، دیدش تار شده بود.

توی این چندین روز اخیر، شدیدا احتیاج داشت تنها بشه. تا خودش رو خالی کنه. گریه کنه.

ولی الان قدری احساس خسته بودن می‌کرد که براش مهم نبود کجا و چطوری ایستاده و اشک می‌ریزه.

دستش رو بالا برد، گونه‌ی خیس خودش رو لمس کرد. درست طوری که مادرش اینکارو انجام می‌داد.

این لمس، نه تنها آرومش نکرد بلکه باعث شد بیشتر اشک بریزه.

دست‌هاش رو جلوی صورتش گذاشت و کنار همون سطل آب بزرگ، نشست.

درست مثل بچه‌ای که والدینش رو گم کرده و گریه می‌کنه.

بعد از چند ثانیه، نفس عمیقی کشید و بلند شد به صورتش چندین بار آب زد

"به خودت بیا..."

برای لحظه‌ای حس کرد کسی نگاهش می‌کنه اما اهمیتی نداد. فقط رفت.

حتی فضای باز قصر هم براش خفه کننده شده بود.

از طرفی دیگه، نالین توی اتاق روی تخت نشسته بود.

به طرفی از تخت که قبلا پوند خوابیده بود خیره شده بود.

«گل یاسم...توی اتیش سوخت»

هنوز هم لحن گفتنِ پوند رو فراموش نکرده بود.

نمی‌دونست منظورش از این حرف این بود که دختری توی زندگیش بوده و حالا نیست و یا عشق یک طرفه‌ای داشته...اما چیزی که خوب می‌دونست این بود که کسی بوده.

از رفتار‌های پوند مشخص بود.

اگر این چیزی بود که نالین قبلا متوجه‌اش نمی‌شد، الان می‌فهمید.

دلیل تمام رفتار‌‌های سرد پوند رو.

باید چی‌کار می‌کرد؟

ادامه می‌داد و با فرد توی ذهن پادشاه می‌جنگید یا تسلیم می‌شد؟

در باز شد و نالین سریع به در نگاه کرد. خودش بود.

پوند اومده بود به اتاق مشترکشون.

نالین نمی‌تونست بگه که چهره پادشاه خوب به نظر نمی‌رسه، چون تقریبا همیشه کنار خودش چنین چهره‌ای رو داشت.

"پو..." مکثی کرد و دستش مشت شد، دوباره حواسش نبود که نمی‌تونه اسمش رو صدا بزنه.

بعد آروم گفت: "اعلیحضرت، چیزی احتیاج دارین؟"

پوند سرش رو به نشونِ نفی تکون داد.

توی اتاق ایستاده بود. بی هیچ حرفی فقط ایستاده بود و به چیزی فکر می‌کرد.

نالین سعی داشت بفهمه توی ذهنش چی می‌گذره.

پوند بالاخره دهن باز کرد و گفت:

"قرار نیست از تو وارثی به من برسه نالین"

نالین با شنیدن این جمله، حس کرد قلبش تپش جا انداخت.

از روی تخت بلند شد و یک قدم جلوتر رفت تا واضح‌تر چهره‌ی پادشاه رو ببینه.

آب دهنش رو با صدا قورت داد و به پایین نگاه کرد.

«ولی برای ادامه‌ی سلطنت...این قصر به من نیاز داره»

پوند بدون اینکه چهره‌اش تغییر کنه متقابل به جلو قدم برداشت.

حتی ایده‌ای نداشت که چرا الان داره این حرف‌هارو به نالین می‌زنه اما دنبال یه بهونه بود یه بهونه برای خالی کردن خشمش.

"من به تو احتیاجی ندارم."

این بحث بی فایده‌ بود و چیزی رو تغییر نمی‌داد.

نالین عقب کشید و دوباره سمت تخت رفت و همون موقع در با صدای بلندی کوبیده شد که باعث لرز بدن زن شد.

از پوند ممنون بود. درست وقتی که بین تسلیم شدن و جنگیدن مونده بود اومد و تمام قدرتی که داشت می‌گرفت رو خیلی یهویی از بین برد.

پوند پشت در ایستاد، پلک‌هاش رو به هم فشرد. گاهی ته دلش بابت این رفتار‌هاش عذاب وجدان می‌گرفت اما گزینه‌ دیگه‌ای نداشت.

نمی‌تونست به مادرش بپره، فقط نیاز داشت نالین کاملا متوجه بشه که قرار نیست اتفاقی رخ بده.

ترسی نداشت. نه از نالین و نه از مادرش اما با این حال از آینده بی‌خبر بود.

پایین قصر، پووین توی اتاق رقصنده‌ها دراز کشیده بود.

کاغذی دستش بود و گل خشک‌ شده‌ای که از توی اتاق پادشاه برداشته بود

پشت و روی گل رو نگاه کرد.

حتی اگه همه‌ی این‌ها اتفاقی بوده باشه...برای پووین خیلی یادآور گذشته بود.

سال‌ها بود که از گل یاس فاصله گرفته بود و دیگه گل مورد علاقه‌اش نبود اما الان، یه گل یاس خشک شده‌ که معلوم نبود مال چه زمانیه، و یا چه معنایی می‌ده، توی دستش بود.

خودش گل یاس خطاب شده بود.

همه‌چیز خیلی به طرز عجیبی پووین رو به سمت گذشته می‌کشوند.

انگار که هرچقدر تلاش کرده بود تا از یاد ببره همش هیچ و پوچ شد.

توی همین فکر‌ها بود که از خستگی، توی همون حالت دراز کشیده، درحالی که کاغذ و گل توی دستش کنار سرش بودن خوابش برد.

اما ده دقیقه بعد، بی دلیل بیدار شد.

نگاهی به اطرافش انداخت. کل اتاق تاریک بود.

پیشونی‌اش کمی عرق کرده بود و نفس نفس می‌زد

"کابوس دیدم؟" آروم گفت دوباره دراز کشید

یادش نمی‌اومد. اما بعد از اون ده دقیقه دیگه نتونست بخوابه

چون دوباره افکارش سمتش اومده بودن.

راجب خودش، شغلش، پوند، ملکه، تا صبح فقط فکر می‌کرد. گاهی بینش موفق می‌شد چرت بزنه اما همش حس بیداری داشت. این بدتر از نخوابیدن بود.

حتی نفهمید چطور صبح شد و چطور بلند شد آماده شد و درحال رفتن به اتاق پادشاه بود.

"پووین این وقت صبح کجا می‌ری؟" یکی از خدمه‌ها گفت.

پووین مکث کرد و دستی به سر خودش کشید. نمی‌دونست داره چیکار می‌کنه حتی جوابی هم نداد فقط به اون زن نگاه کرد و سمت پله‌ها رفت.

اگه قبلا بود، می‌گفت این کارش بی ادبیه ولی الان متوجه اطرافش نبود.

از واکنش پوند ترس داشت.

اگه جلوشو می‌گرفت چی؟

افکارش رو پس زد و پله‌هارو دونه دونه طی کرد که خادم اصلی پوند رو کنار اتاقش دید.

"آم...می‌شه از طرف من این کاغذ رو به پادشاه بدین؟"

مرد اول دستش رو جلو برد ولی بعد مکث کرد "این چیه؟"

"برگه استعفام"

"متاسفم. فکر می‌کنم به عنوان رقصنده اصلی این قصر، باید خودتون به دیدنش برید"

پووین که تا ثانیه‌ای پیش فکر می‌کرد راه فراری داره، چهره‌اش توی هم رفت و خیلی کوتاه برای خادم تعظیم کرد

سمت در رفت و کوتاه در زد.

جوابی نگرفت، پس دوباره در زد.

"بیا تو"

نگهبان‌های در، راه رو برای پووین باز کردن و پووین داخل رفت.

پوند، برعکس همیشه با یه لباس راحتی روی تختش نشسته بود.

"چی می‌خوای؟"

"اعلیحضرت من..."

پوند که تازه صدای پووین رو تشخیص داد، رو به صدا برگردوند.

چقدر این پسر پریشون به نظر می‌رسید...

چشم‌هاش کمی پف کرده بود.

موهاش مرتب نبود.

زیر چشم‌هاش گودی‌ای دیده می‌شد.

برعکس دیروز توی مراسم، چهره‌اش شاداب تر بود.

پوند که حس کرد مکثش طولانی شده، پا روی پا گذاشت و به پنجره کنار تختش نگاه کرد

"بقیه حرفت؟"

پووین چند قدمی جلوتر اومد و کاغذی سمت پادشاه گرفت.

کاغذی که برای پووین، زیر پا گذاشتن آرزو‌های آری کوچولو بود.

Report Page