His Ari.

His Ari.

h

آفتاب سخت‌تر از چیزی که انتظار می‌رفت، می‌تابید.

تائو که چشم‌هاش بخاطر نور، ریز‌تر شده بود، از اسب پایین اومد.

میون شلوغی قصر، به دیدن چندین خاندان بزرگ که حالا توی قصر حضور داشتن رفت.

امروز، جشن نبود.

روزی بود که سال‌ها یادآوری می‌شد. همون روزی که پادشاه برای حضور پووین تاکید کرده بود.

پرچم های قدیمی، سراسر اطراف قصر، حالا نصب شده بودن.

هر سال توی همین روز، مردم و خاندان سلطنتی برای یادبود پیروزی‌ای که نسل‌ها قبل به دست اومده بود، در کنار هم جمع می‌شدن.

نمایشی برای بازسازی پیروزی اجرا می‌شد و رقص سلطنتی که نماد اصلی پیروزی، بازگشت صلح و احترام به سربازان کشور بود اجرا می‌شد.

پووین توی اتاقکی، درحال آماده شدن بود.

با بالاتنه‌ای لخت، فقط پارچه‌ای یه طرف شونه‌اش بود.

و شلواری که با طلا‌ جون گرفته بود، زیورالات زیادی دست‌هاش رو سنگین کرده بودن.

و چندین زنگوله به مچ پا.

کاملا اماده بود.

مثل سال‌های قبل، آرایشی نه چندان زیاد انجام داده بود. پوست صورتش کمی سفید‌تر دیده می‌شد لب‌های سرخ‌تر و خط چشمی‌ ظریف اما قابل دید.

چیزی که امسال متفاوت بود، این بود که به دستور پادشاه پووین باید تنها می‌رقصید. انگار که می‌خواست رقصنده اصلی سلطنتی رو به رخ بکشه.

این موضوع خوبی برای پووین بود اما شاید برای قبل‌تر.

مثلا قبل‌ از تمام این جریانات، شاید قبل اون شب.

پووین نفس باصدایی کشید و به خودش توی آیینه کوچک چوبی نگاه کرد، صورتش متفاوت شده بود.

از طرفی دیگر، مراسم یادبود شروع شده بود.

همه ایستاده بودن حتی پادشاه.

اسامی یکی یکی گفته می‌شد.

اسامی‌ای که سال‌ها خونده شده بودن اما تفاوتی توی زحمات و فداکاری‌ای که توی اون دوره انجام داده بودن، ایجاد نمی‌کرد.

وقتی اخرین اسم خونده شد، سرباز‌ها شمشیر‌هاشون رو بالا اوردن و سر خم کردن.

پوند هم سر خم کرد و بعد، صدای ناقوس معبد از دور شنیده شد.

بخش بعدی مراسم شروع شده بود.

فردی بزرگ‌سال، از خاندان‌هایی که توی اون دوره سرباز ازدست داده بودن، شروع کرده بود و از شجاعتشون سخن می‌گفت.

درباره‌ی کسانی که برنگشتن و صلح رو به وجود اوردن، کسانی که از خودشون مایه گذاشتن برای نسل‌های آینده.

شاید اگر اون‌ها نبودن، نسلی هم نمی‌بود.

پوند فقط گوش‌ می‌داد، این حرف‌هارو بار‌ها شنیده بود.

یاد وقتی افتاد که دیگه به سنی رسیده بود که بتونه کمی متوجه اطراف بشه، کنار پدرش توی این مراسم حضور داشت، هر ثانیه با شنیدن هر اسم، می‌پرسید که «اون کیه؟» الان به عنوان پادشاه یک کشور ایستاده بود.

نفس سنگینی کشید و به کنارش نگاه کرد، همسرش نالین، با زیورالاتی شلوغ کنارش ایستاده بود و لبخندی نرم روی لب داشت.

بلافاصله بعد از سخنرانی، برای اجرای بازسازی شده‌ی جنگ، افرادی از قصر اومده بودن و اجرا می‌کردن.

برای بچه‌هایی که اونجا بودن، این یه نمایش بامزه بود. شاید چون معنیش رو نمی‌فهمیدن، درست مثل پوند.

طولی نکشید که اون نمایش کوتاه به اتمام رسید و حالا نوبت پووین بود.

پسر دستش رو روی قلبش گذاشت و با اشاره‌ی مسئول، جلو رفت.

روی صحنه‌ ایستاد.

جمعیت نسبتا زیادی جلوش بود، اما کسی که بیشتر از همه به چشم اومد پوند بود.

ولی پووین نمی‌خواست بهش نگاه کنه.

برعکس پوند.

مستقیما به پووین نگاه می‌کرد.

به موهاش.

به نوع پوشش برای امروز.

به صورتش که حالا آرایش شده بود.

پووین دوباره طبق عادتش، انگشت شصتش رو روی دست چپش گذاشت و نبض خودش رو گرفت. شدید می‌زد.

این‌بار قرار نبود برقصه، تنها با هر ریتم طبل، بدنش به اجرا در‌می‌اومد.

صدای زنگوله مچ پاش، همراه طبل به گوش می‌رسید.

چشم‌هاش رو حالا بسته بود.

خودش رو آزاد کرده بود، بستن چشم‌هاش بهش آرامش داده بود.

و حرفه‌ای تر از هرموقع دیگه‌ای، اجراش رو کامل کرد.

بدون اینکه نگاهی به پوند و مادرش کنه، فقط تصور کرد که خودش تنها برای خودش اجرا می‌کنه.

دست‌هاش رو بالا برد و برای حرکت بعدی آماده شد اما ناخواسته پارچه‌ای که روی شونه‌اش بود، سر خورد و پایین پاهاش افتاد.

حالا، پووین با بالاتنه‌ای لخت، مجبور بود ادامه بده.

پوند، انگار که بالاخره به سوالی که توی ذهنش نقش بسته بود، رسیده بود. با نگاهی کنجکاو به پسر خیره شد.

اون نمادی که روی سینه‌ی پووین حک شده بود...خطوطی عجیب بود.

ایده‌ای نداشت که چیه و به چه معنیه فقط می‌دونست که پووین سال‌ها اون رو حمل می‌کنه. حداقل اینطور فکر می‌کرد.

بدن خیره کننده‌ی پووین جلوی جمع، انگار حالا بیشتر مخاطب پیدا کرده بود.

وقتی صدای طبل تمام شد، پووین خم شد، احترام گذاشت و پارچه‌ی روی زمین رو برداشت و روی شونه‌اش گذاشت.

و بدون اینکه به پوند نگاهی کنه، رفت.

وقتی همه پووین رو تشویق می‌کردن، پوند یکمی دیر‌تر دست زد، انگار که توی فکر بود.

توی فکر اینکه، «چرا هیچوقت درباره‌ی پووین چیزی نمی‌دونستم؟»

بی خبر از اینکه چی توی ذهن پووین می‌گذره و حتی شاید...آخرین اجرای پووین، همین امروز بوده.

Report Page