His Ari.

His Ari.

h

پووین نفس بی‌صدایی کشید و به فردی که بهش نزدیک‌تر می‌شد نگاه کرد.

دهنش باز شد تا چیزی بگه اما فقط همون‌جور موند و چیزی نگفت، حرفی نداشت که بزنه.

چطور قرار بود بهش بگه که فاصله گرفته چون...چون تهدید شده؟

"دو روز دیگه" با صدای پوند، تکون ریزی خورد. ناخواسته.

پوند کمی نزدیک‌تر اومد اما نه قدری که نفس‌هاشون به هم برخورد کنن. فقط نزدیک بود.

موهای کوتاه پووین، باعث شد پوند متوجه یه خال دیگه‌ بشه.

یه خال روی گوشش که مدت‌ها پشت موهای ابریشمی‌اش قایم شده بودن.

اما سریع به خودش اومد و حرفش رو کامل کرد.

"روز مهمیه، باید اجرا کنی." محکم گفت.

وقتی گفته بود باید، یعنی راه دیگه‌ای نداشت. یه دستور بود.

پووین این رو خوب می‌دونست اما انگار زبونش زودتر از افکارش دست به کار شد.

"خیلی شده که...رقصنده‌ها شرکت نکنن پس چرا م-؟"

زودتر از انتظارش پوند حرفش رو قطع کرد و جوابش رو داد:

"تو رقصنده اصلی‌ای، باید یادت بندازم؟!" با همون لحن قبلی گفت.

پووین حالا به پایین نگاه کرد.

"اما بهتر از منم هست" خیلی آروم گفت اما مرد شنید‌.

و بعد به پوند نگاه کرد.

پوند هم متقابل به چشم‌هایی که حالا نمی‌تونست تشخیص بده چه احساساتی دارن نگاه کرد.

و پووین، انتظار چنین جوابی رو نداشت.

"چون من می‌خوام تو برقصی."

شاید نرم ترین حرفی که از پادشاه شنیده بود...همین بود. اگر لحن صداش رو نادیده می‌گرفت.

«می‌خوام» همین کلمه انگار بار‌ها توی سر پووین چرخید

راه بحثی باقی نمونده بود.

سکوت بینشون زیاد ادامه دار نشد چون صدای در مکالمه بینشون رو قطع کرد.

"اعلیحضرت، می‌تونین یه لحظه تشریف بیارید؟"

پوند اول نگاهی به پووین انداخت و بعد سمت خادمش رفت بیرون از اتاق.

پووین نگاهی به در که به طور کامل بسته نشده بود انداخت.

چیزی توی سرش به جونش افتاده بود که نمی‌تونست پسش بزنه.

نفس عمیقی کشید و دست‌های لرزشونش رو روی پاهاش کشید. لبش رو آروم گزید و دوباره به در نگاهی انداخت

سمت میز کار پوند رفت و برگه‌های روی میز رو نگاه کرد. همشون مربوط به شهر‌ها و رسیدگی به مردم و... بودن.

دوباره نگاهی به در کرد و وقتی مطمئن شد خبری نیست، سمت کشو‌های میز رفت و یکی یکی بازشون کرد

یا اکثرا خالی بودن یا چیز مهمی توشون نبود.

یکی از کشو‌ها قفل بود.

چند بار سعی کرد که بازش کنه ولی فایده‌ای نداشت.

اخرین کشو رو که باز کرد هم خالی بود. دستشو داخل کشو برد ولی وقتی که خواست عقب بکشه انتهای کشو چیزی دستش رو لمس کرد.

اون رو گرفت و آروم بالا آورد.

یه گل خشک شده...

بیشتر نگاهش کرد.

یا...یه گل یاس خشک شده؟

ظاهرش معلوم نبود. انگار که خیلی وقته توی کشو مونده.

پوند سری تکون داد و به فردی که جلوش ازش درخواستی داشت گوش می‌کرد، یکی از کارکنان قدیمی قصر احتیاج به پول برای درمان مادرش داشت، پوند رو به خادم کرد و گفت:

"هرچقدر که نیاز بود بهش بده"

همون لحظه در باز شد، پووین کمی سر خم کرد و بدون اینکه به پوند نگاهی کنه از اتاق بیرون زد و از پله‌ها پایین رفت. 

پایین پله‌ها ایستاد و چند باری دور خودش چرخید.

این چیزی که تجربه می‌کرد یه چیز عادی بود؟

«بوی گل‌ یاس می‌دی»

«گل مورد علاقه‌ام»

«من فقط در جواب لطف‌هاش مراقب گل‌هاش بودم. گل‌های یاسی که براش همیشه می‌کارم»

«این گل‌ها برای بودن توی اون مراسم زیادی پاک به‌نظر می‌رسیدن»

تمام حرف‌هایی که راجب اون گل زده شد توی مغزش رژه می‌رفت.

حتی اگه تمام این‌ها اتفاقی بوده باشه...پوند اون رو یه بار آری صدا زده بود.

این چیزی بود که پووین نمی‌تونست فراموش کنه.

روی اخرین پله نشست و به گل که توی دستش قایم کرده بود نگاه کرد.

جوری که پهن شده بود، معلوم بود لا به لای کتاب یا کاغذی مونده بود. سرش رو کج کرد و به گل خیره موند.

دلیل علاقه‌ی زیاد پوند به این گل چی بود؟

شاید جوابش توی همون کشویی بود که قفل شده بود.

پلک‌هاش رو روی هم گذاشت و به این فکر کرد که هیچ مشکلی نباشه.

به این که یه روز از این افکار خلاص شه. شاید اون روز واقعا قصر رو ترک می‌کرد و برمی‌گشت پیش راهب.

"این چیه توی دستت؟" صدایی باعث لرز بدن پووین شد و سریع از روی پله بلند شد

همسر پادشاه، همراه دو ندیمه ایستاده بود.

"آم...چیزی نیست" سرش رو پایین گرفت.

زن کمی نزدیک‌تر اومد.

دست‌هاش خیلی با ظرافت روی هم قرار گرفته بودن.

انگار با دقت داشت گل توی دست پووین رو بررسی می‌کرد

"قشنگه..."

و از کنار پووین رد شد.

و پووین به زنی که می‌رفت نگاهی انداخت.

دلیل قانع کننده‌ای برای برداشتن این گل نداشت...حتی ممکن بود توی دردسر بیوفته این رو می دونست.

همین باعث استرسش شده بود.

شاید اشتباه کرده بود و باید گل رو همون‌جا توی اتاق می‌گذاشت.

اما برگشتن به اون اتاق از برداشتنش سخت تر بود.

ته دلش حس می‌کرد این باید چیز مهمی باشه که اینطوری ازش مراقبت شده، خیلی سالم به‌نظر می‌رسید.

جز خشک بودنش.

روز بی‌آنکنه اتفاق خاصی رخ بده آروم آروم به پایان رسید و حالا هوا تاریک شده بود و اتاق پوند با شمع‌ها جون می‌گرفت.

تائو یه سری برگه‌هارو از روی میز برداشت و قبل از اینکه از اتاق بره گفت:

"مادرتون ازم خواسته بودن که-"

"نه تائو. الان نمی‌خوام کسی رو ببینم"

تائو جوابی نداشت پس فقط بیرون رفت.

پوند می‌دونست قراره انتهای مکالمه‌ به کجا ختم بشه پس نیازی به رفتن نبود.

حرف‌های همیشگی‌اش درمورد نالین.

درحال حاضر مادرش یکی از قابل پیش بینی‌‌ترین ها شده بود.

موهاش رو به عقب برد و به دیوار اتاقش خیره شد.

دلش برای زمانی که مادرش اینطوری نشده بود تنگ شده بود.

وقتی که پدرش مرد، رفتارش کاملا عوض شد. 

کم طاقت‌تر، یه دنده‌تر.

و وقتی که مریض شد

حتی سخت‌گیر‌تر شد.

 انگار که حس می‌کرد با سخت گرفتن شرایط، می‌تونه همه‌چیز رو درست کنه. پوند نمی‌تونست همه‌ی این اتفاقات رو بندازه تقصیر مادرش، درسته که نقش عظیمی توش داشته اما اون فقط فکر می‌کرد که داره درست عمل می‌کنه.

ولی فقط باعث دوری رابطه‌شون شده بود.

اخرین باری که کنار هم می‌خندیدن قبل مرگ پدرش بود و بعد از اون...این خانواده دیگه خانواده نشد.


فلش بک:

پسر، طبق معمول از دعوا و بحث‌ها فرار کرده بود، بین شلوغیِ بازار روی تیکه سنگی نشسته بود.

دو دستش رو زیر چونه‌اش گذاشت.

بین دست‌فروش‌ها...فقط یکی از اونا لباس‌های مورد علاقه‌شو داشت.

آری می‌دونست نمی‌تونه اون رو بخره پس فقط گاهی وقتا اون لباس‌هارو رو تماشا می‌کرد، زیادی ظریف و زیبا...برای رقصیدن.

خیلی رویایی به‌نظر می‌رسید.

لبخندی زد و بلند شد، به بچهایی که بازی می‌کردن نگاه کرد

زیادی شیرین بودن.

یعنی...اوناهم مامان باباشون مثل خانواده خودش دعوا می‌کردن؟

"یا فقط منم؟" آروم زمزمه کرد و عقب عقب رفت، تا وقتی که به کسی برخورد کرد و چیزی افتاد.

پاکتی که از گوشه‌اش پارچه‌ای بیرون زده بود.

هردو خم شدن تا پاکت روی زمین رو بردارن ولی اون سریع تر از آری بود.

"فکر کنم...این مال تو باشه" و دستی مقابلش دراز شد.

"ن...نه مال من نی-" ولی قبل اینکه پسر حرفش رو تمام کنه، صاحب اون صدا رفته بود و پاکت توی دست آری موند.

پاکتی که شاید، همون چیزی بود که برای آری رویایی بود.

اما رویایی بود که برای چند لحظه در دست‌های کوچک آری قرار گرفت...چون هیچ‌وقت فرصت نکرد اون رو زندگی کنه.

Report Page