His Ari.

His Ari.

h

صدای طبل بالا رفت.

ریتم بدن‌ها حالا جون گرفت

باد نه چندان کم، با همون گرمای همیشگی‌اش حال و هوا رو عوض می‌کرد.

امشب، رقصی درکار نبود اما نمایشی برای دو خانواده اجرا می‌شد.

خانواده سلطنتی و خاندان پاریت.

اما برخلاف انتظار پوند، پووین توی اجرا نبود.

دو روزی می‌شد که بعد از اون دیدار کوتاهشون روی پله‌ها دیگه ندیده بودتش.

لمس کوتاهی باعث شد از افکارش بیرون بیاد، دستی نرم و کوچک.

دستای نالین روی دستش بودن. چه لمس غریبی.

انگار پوست دست همسرش رو هم نمی‌شناخت.

پوند خواست دستش رو عقب بکشه اما با یادآور اینکه الان، بین خانواده نالین نشسته باعث شد که فقط نیم نگاهی به زن بندازه و هیچ‌کاری انجام نده.

بعد از اون روز، پوند سکوت سنگینی کرده بود. که همین سکوت باعث می‌شد نالین بیشتر از هروقت دیگه‌ای بترسه.

نگاهش رو دوباره به سمت اجرا داد.

نمی‌دونست، شاید هم می‌دونست اما نمی‌خواست قبول کنه، اجرا‌های پووین خیره کننده‌تر به‌نظر می‌رسیدن.

الان فقط نگاه می‌کرد.

اما اجرا‌های اون پسر، انگار روحش رو لمس می‌کرد.

نگاهش روی صحنه موند.

هیچ کم و کسری نداشت.

مهارت‌ها خوب بود.

ریتم‌ سرجاش بود.

فقط...

پووین نبود.

پوند از همین متنفر بود، از اینکه نبود اون شخص رو حس می‌کرد.

"خیلی فوق‌العادست نه؟"

پدر نالین، رو به دامادش گفت.

پوند لبخند مصنوعی زد و گفت: "بله همینطوره."

در حقیقت، نه اجرا فوق‌العاده بود و نه جمعی که توش حضور داشت.

به خواست مادرش، خاندان پاریت به صرف شام و تماشای اجرایی کوچیک، دعوت شده بودن.

وقتی اجرا تموم شد،

قبل اینکه پوند حرکتی کنه، پدر نالین جلو اومد

"کمی حرف دارم باهات داماد"

پوند سری تکون داد و همراهش روی صندلی داخل حیاط نشستن

پدر نالین، بدون هیچ مقدمه‌ای سر اصل مطلب رفت.

"اعلیحضرت، می‌دونم ساختن یه زندگی مشترک سخته"

از دور نگاهی به نالین انداخت و حرفش رو کامل کرد:

"ولی دختر من طوری بزرگ شده که هیچوقت سرافکندتون نکنه. منم ازتون می‌خوام مراقبش باشید"

پوند درحالی که داشت پاش رو کنترل می‌کرد که روی زمین درحال ضرب گرفتن بود چندبار سر تکون داد

از وقتی که اون زن رو کنار خودش روی تخت دید، احساس خفگی بیشتری می‌کرد. اما می‌تونست چنین چیزی رو بگه؟

می‌تونست بگه که قرار نیست هیچوقت دخترت رو دوست داشته باشم؟

پس فقط سکوت کرد.

سکوتی که به فرد رو‌به‌رو‌‌ش حس چندان خوبی نداد.

و در نهایت گفت: "نگرانش نباشید" همینقدر کوتاه و مفصل.

بعد از پایان اونشب و خداحافظی با خاندان پاریت

پوند تنها توی حیاط قصر چرخ می‌زد.

بی دلیل.

شاید چون نمی‌خواست با کسی رو‌به‌رو بشه

شاید هم چون میخواست با فرد دیگه‌ای رو‌به‌رو بشه.

خودش هم نمی‌دونست.

یکی از خدمه‌ها که رد می‌شد با صدای پادشاه متوقف شد.

"امشب چرا رقصنده اصلی نبود؟"

زن سر خم کرد و زیر لب توضیح داد:

"اعلیحضرت، رقصنده اصلی توی تمرین‌ دیروز هم شرکت نکردن خبری ندارم"

پوند ناخواسته اخمی بین ابروهاش به وجود اومد.

بدون اینکه اجازه‌ای بگیره...

عمدا داشت فرار می‌کرد؟

"فردا صبح بیاد اتاقم"

پوند هیچوقت اهمیتی به حرف‌هایی که زده می‌شد و یا به گوشش می‌رسید نمی‌داد. چون اون یه پادشاه بود، شاید همین کافی بود؟

دلیل اینکه پووین رو احضار کرده بود هم، نگرانی نبود فقط به شدت ذهن پوند رو درگیر خودش کرده بود.

که بخاطر حرف‌هاییه که می‌شنوه؟ یا چیز دیگه‌ای.

فردا صبح، طبق عادت‌های روزانه‌ی پوند یه سری برگه‌ها رو امضا می‌کرد و خادم به تائو می‌رسوندتش.

وقتی صدای در زدن اومد بدون اینکه سرش رو بالا بگیره با دست‌هاش به خادم اشاره کرد و اون در رو باز کرد.

"اعلیحضرت یکی از خدمه‌ها بود، خواستن اطلاع بدن که رقصنده پووین نمی‌تونه بیاد"

پوند، بالاخره سرش رو بالا گرفت.

"دلیلش رو بپرس."

خادم سر تکون داد و بیرون از اتاق مشغول حرف زدن شد تا وقتی که دوباره داخل اومد و در رو بست.

"گفتن حالشون مساعد نیست و توان حضور ندارن."

پوند چندبار پلک زد و بعد لبخندی زد، لبخندی که نمی‌دونست چه اسمی باید روش بزاره.

توی روز سومِ نبودش اینطوری فرار می‌‌کرد؟

اشاره کرد و خادم هم از اتاق بیرون رفت.

می‌خواست تنها باشه.

انگشت‌هاش رو روی چشم‌هاش گذاشت و بهم مالوندشون. شاید باید به چندتا روستا می‌رفت و مشغول کمک کردن می‌شد تا کمی از این فضا دور بشه.

از فضایی که دیگه داشت غیرقابل تحمل می‌شد، فشار‌های مادرش، تلاش‌های نالین، حرف‌های خون پاریت و...

رفتار عجیب پووین.

دروغ چرا، اولین بار بود که می‌خواست یه نفر رو ببینه و اون به دیدنش نمی‌اومد.

شاید همین رفتار‌های عجیب پووین بود که...باعث می‌شد چیزی رو حس کنه که نتونه قبول کنه.

پوند به عنوان یه پادشاه، به هرچیزی که می‌خواست می‌رسید‌.

اما بعضی چیز‌ها گاهی بهش یاد می‌دادن که اشتباه می‌کنه.

____

"پووین مطمئنی نمی‌خوای به دیدن پادشاه بری؟"

پووین رو به زنی که از پادشاه دستور گرفته بود کرد و سر تکون داد

"می‌خوام استراحت کنم"

زن شونه‌ای بالا انداخت. جوری که انگار می‌گفت خود دانی ولی پادشاه قراره ازت عصبی بشه.

پووین خودشم اینو می‌دونست.

ولی این‌بار، تصمیم گرفته بود واقعی‌تر فاصله بگیره. شاید این فاصله باعث بشه که یادش بره، اتفاقاتی که توی چند ماه گذشته افتاده رو.

به دیوار تکیه‌ کرد و به افراد داخل اتاق نگاهی انداخت و بعد آروم پرسید:

"اجرای بعدی کِیه؟"

"فعلا اجرایی نداریم"

پسر نفس راحتی کشید، انگار شرایط باهاش جور شده بود که راحت‌تر بتونه در بره.

هم از پوند.

و هم از...مادرش.

و موفق هم شد، بعد از روزی که به دیدن پوند نرفته بود تونسته بود دو روز دیگه‌هم خودش رو توی اتاق حبس کنه.

اما همه‌چیز به اینجا ختم نمی‌شد.

یکم پیش، برای بار دوم پووین احضار شده بود و این بار...ترسید.

می‌ترسید که اگه این‌دفعه هم نره اتفاقای جالبی نیوفته.

پس فقط توی اتاق با خودش کلنجار می‌رفت.

دیگه نمی‌تونست فرار کنه، نه؟

هوفی کشید و سعی کرد قلبش رو آروم کنه.

قبلا هم به اتاق پوند رفته بود و به این میزان استرس نداشت.

شاید دلیلش این بود که قبلا اینطوری پوند رو رد نکرده بود.

لب‌هاش رو بهم فشرد و بالاخره از اتاق بیرون زد.

طی رسیدن به اتاق پوند، لبش رو می‌‌گزید. هربار محکم‌تر.

وقتی رسید، آروم در زد و در باز شد.

خادم پوند بعد از اجازه گرفتن، اشاره کرد که بیاد داخل.

"تو می‌تونی بری" صدای محکم پادشاه به گوش پووین رسید.

مرد سر خم کرد و از اتاق بیرون رفت و دقیقا بعد از اون، پووین داخل اتاق اومد.

پسری که چند روز پادشاه رو منتظر گذاشته بود.

پووین سرجایش ایستاد، حالا مو‌های کوتاه‌ترش، صورتش رو بیشتر نشون می‌داد.

آروم خم شد.

پوند گلوش رو صاف کرد و اشاره کرد که پووین روی مبل کنار میزش بشینه

اما پووین ننشست.

فقط نگاه کرد.

نگاهی که حالا، یه چیزی درونش فرق می‌کرد.

پوند ابرویی بالا انداخت و دستش رو روی میز گذاشت و برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.

انگار می‌خواست مطمئن شه واقعا همون پسریه که چند روز ازش فرار کرده بود.

رنگ صورتش پریده بود.

زیر چشم‌هاش گود‌ تر از حالت معمول بودن. اما چشم‌هاش مصمم بود.

"حال مساعدی نداشتی؟"

"خیر اعلیحضرت."

"الان چطور؟"

پووین نفس آرومی کشید و زبونش رو روی لب پوست پوستی شده‌اش کشید.

"تا حدی که وظایف‌‌هامو انجام بدم، بله"

پوند سر تکون داد.

"وظایف؟"

از روی صندلی‌اش بلند شد و پشت به پووین نزدیک یکی از پنجره‌های اتاقش رفت.

"وظایفی که چند روزه انجامشون نمی‌دی؟"

جوابی نگرفت.

پوزخندی زد، کوتاه ولی با صدا.

رو به پسر کرد.

یه قدم جلوتر اومد.

اما هنوز فاصله زیادی داشتن.

"قبلا بدون اطلاع، غیبتی نمی‌کردی پووین."

این‌بار هم، پووین حرفی نزد.

چون نمی‌تونست در بره.

چون پادشاه رفتار‌هاش رو حفظ بود. و کاملا درست می‌گفت.

Report Page