His Ari.
hصبح، سردرد شدید نذاشت پوند بیشتر از این بخوابه
شقیقهاش رو محکم ماساژ داد و آروم بلند شد
"آه...زیاده روی کردم" زیر لب پیش خودش گفت که چشمش به نالین خورد
پشت به پوند، خوابیده بود.
لباس تنش بود اما دامنی درکار نبود.
پوند سریع از تخت بیرون اومد و سعی کرد چیزی به یاد بیاره
لعنتی به خودش فرستاد و شقیقهش رو محکمتر فشرد
یعنی ممکن بود اتفاقی بینشون رخ داده باشه...؟
نگاهی به خودش انداخت، همون لباسهای دیشب تنش بود.
پس این یعنی...خبری نبود.
"نگران نباش...حتی نگاهمم نکردی" نالین با این حرف، حضورش رو به مرد نشون داد.
پوند از خودش مطمئن بود اما از اون زن...نه نبود.
زنی که از دیشب حتی ده دقیقه هم نتونسته بود پلک روی هم بزاره.
پوند جوابی نداد، فقط از اتاق بیرون زد.
حتی تصور اینکه تا صبح، کنار اون زن خوابیده بود اونم درحالی که چیزی تنش نبوده آزارش میداد.
چندین بار نفس عمیق کشید و سعی کرد بهتر یادش بیاد.
اما چرا چهره پووین چیزی بود که به یاد میاورد؟
"من واقعا...دیوونه شدم" زیر لب گفت و داخل اتاق خودش رفت.
وقتی در رو باز کرد کسی رو دید که در حال حاضر، اصلا نمیتونست باهاش حرف بزنه.
مادرش.
آهی کشید و داخل رفت.
اولش بینشون سکوت بود اما کمی بعد زن بحثی رو شروع کرد که پوند سکوت رو ترجیح میداد:
"میبینم که حتی کنار همسرت میخوابی، انتظار داشتم توی اتاق خودت پیدات کنم پوند."
مرد از سردرد زیادش، پلکهاشو بهم فشرد.
"شاید چون رابطم با همسرم خوبه، نمیخوای اینو باور کنی؟!"
مادرش سمت بالکن رفت و درش رو باز کرد تا هوای اتاق عوض شه، همون حین گفت:
"درسته، برای همین جلوی همسرت دست یک مرد رو گرفتی؟"
پوند اخمی کرد، برای ثانیهای نفهمید مادرش راجب چی حرف میزنه اما بعد مکث کوتاهی به یاد آورد.
پووین.
"اون..."
ایستاد و بعد گفت:
"فقط جزو اجرا بود"
ملکه که اصلا قانع نشده بود رو به پسرش کرد
"من نمیخوام راجب پسرم بد فکر کنن، اینکه یک مرد دست یک مرد دیگهای رو بگیره چه معنایی داره؟"
پوند ناباورانه خندید و به مادرش نگاه کرد.
اول مکث کرد ولی دوباره هم خندید.
"تو داری به کسی که پادشاه یک کشوره یاد میدی چطور رفتار کنه؟"
زن نزدیکتر اومد و با حالت همیشگیاش گفت:
"آره، چون مادرتم."
پوند سمت میز کارش رفت و به لبه میزش تکیه داد
"باشه، الان من میپرسم، چرا انقدر نسبت به پووین واکنش نشون میدی؟"
زن لبش رو تر کرد و نفسی گرفت، دنبال جوابی گشت.
نه چون کم آورده بود، بلکه چون میخواست قانع کننده ترین جواب رو پیدا کنه.
"چون اون میخواد تورو مثل خودش به کثافت بکشونه."
پوند دستی به صورتش کشید و نفس عمیق محکمی کشید. احساس میکرد از هر طرف داره بهش فشار میاد.
دیگه نتونست تحمل کنه، اینبار نه.
"میشه تمامش کنی؟از کنترل کردنهات خسته شدم!"
مکثی کرد و بعد حرفش رو تکمیل کرد:
"از اینکه فقط به چیزهای بی اهمیت توجه کردی جز من، خسته شدم."
پشت به مادرش کرد و دستهاش رو روی میز گذاشت.
"الان هم لطفا برو بیرون، خستم"
پلکهاش رو بهم فشرد و صدای در، نشون میداد مادرش دیگه توی اتاق نیست.
نفس راحتی کشید. نمیدونست اگه به بحث با مادرش ادامه میداد به کجا میرسید.
اما دیشب...
اونکار رو از روی مستی نکرده بود.
مطمئن بود.
____
پووین، بعد از خوردن صبحانهشون به حیاط رفته بود، هنوزم از دیشب نگاههای عجیبی بهش میکردن.
پووین فقط رد میشد و نادیده میگرفت اما گاهی هم بهشون حق میداد چون رفتارهای پادشاه خودش رو هم گیج میکرد.
یه بار انقدر دور میشد که رسیدن غیرممکنه، یه بار قدری نزدیک میشد که امید الکی باقی میذاشت...
امیدی که پوچ بود، کاملا.
"پووین، ملکه میخواد بری اتاقش" یکی از خدمهها توی حیاط اومد گفت و رفت
پووین لپشو از داخل دهنش گاز گرفت. حس دلشوره بهش دست داد...
کاش راهی داشت که بتونه نره، اما میدونست که نمیشه.
بعد از اینکه به اتاق ملکه رسید، نفسهاش رو منظم کرد و آروم در زد.
"بیا تو"
پووین آروم در رو هل داد و سر خم کرد.
با شک و تردید داخل قدم برداشت و به کف اتاق نگاه کرد، هرجایی جز ملکه.
سکوت سنگینی بینشون بود، پووین همچنان منتظر شنیدن جملهای از طرف ملکه بود.
تا اینکه ملکه سکوت رو شکست:
"میدونی پووین...یه سری از روزها توی زندگی میرسن که سالها منتظرش بودی"
پووین سر چرخوند و اطراف اتاق رو نگاه کرد، اتاق بزرگی بود، به بزرگی اتاق پوند نبود اما بازهم زیبا و بزرگ بود.
محصولات وارداتی زیادی داخل اتاق دیده میشد.
"به عنوان مثال"
مکثی کرد و صاف توی چشمهای لرزون پسر نگاه کرد
حرف بعدیش کل افکار پسر رو بهم ریخت.
"من به زودی مادربزرگ میشم"
پووین سریع رو به زن کرد.
"حتی میخوام نالین بارها حامله بشه و نوههای زیادی واسم بیاره"
پسر حرفی نمیزد فقط توی سکوت گوش میکرد.
اما دستش ناخودآگاه مشت شده بود...
چرا این حرفهارو بهش میزد؟ به چه منظوری؟
زن، با قدمهای آروم دور اتاق میچرخید.
"بنظرت پوند...پدر خوبی میشه؟"
پسر فکش رو بههم فشرد و سرش رو پایین انداخت، نمیخواست چشمهاش چیزی رو لو بدن.
"اعلیحضرت...قطعا پدر خوبی میشن." صدای آروم و شکستهاش از میون لبهاش خارج شد.
زن پوزخند کمرنگی روی لبهاش داشت که پررنگتر شد.
"پس...من نمیذارم چیزی این روزهارو خراب کنه"
چند قدم دیگه برداشت و درست رو به پسر ایستاد. محکم و خونسرد.
"من...متوجه منظورتو-" حرف پووین نصفه موند چون ملکه اجازهای نداد.
"تو خوب متوجه منظورم شدی پووین"
با نگاه تیز و خنثیاش به چشمهای پسر نگاه کرد و ادامه داد:
"تو هنوز نمیدونی چقدر قدرتمندم...
به قدری هستم که بتونم صدتا رقصنده بهتر از تو وارد قصرم کنم"
پووین عکسالعملی نشون نداد. تنها مشتش بود که سفتتر میشد.
زن، دستش رو روی شونه پووین گذاشت.
کل واکنشهای صورت پووین رو زیرنظر گرفت.
چشمهاش فراری بودن.
رنگ پوستش نرمال نبود.
نفسهاش منظم نبودن.
"پس امیدوارم دیگه نزدیک پسرم نبینمت...اونموقعست که پوند هم..." دستش روی شونه پسر سفتتر شد و حرف ناقصش رو تمام کرد:
"نمیتونه مانع اخراج شدنت بشه."
پووین هنوز سرشو پایین انداخته بود. وقتی حرفهای ملکه تمام شد آروم تعظیم کرد و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون زد.
بیرون اتاق دیگه نیازی تظاهر نداشت...
نفسهایی که نگه داشته بودن یهو خودشون رو نشون دادن، پشت هم نفسهای عمیق میکشید.
احساس میکرد کل این قصر بزرگ براش کوچیک شده...
از پلهها پایین اومد، دسته پله رو میگرفت تا زمین نخوره.
هنوز هم نفسش منظم نشده بود.
از طرفی قصر براش کوچیک شده بود، پلهها طولانی.
بدترین کسی که توی این موقعیت میتونست ببینه، پوند بود.
اما از شانسش، پوند درست روبهروش بود.
از پلهها بالا میرفت و پووین پایین...
چشمهاشون برای لحظهای کوتاه روی هم قفل شدن. البته که پووین سریع فرار کرد.
با سرعت عجیبی فقط از پلهها رفت پایین.
پوند میدونست پووین نمیخواد کنارش باشه اما به این سرعت...؟
دلیلش به خاطر حرف شب قبل بود؟
پوند به رفتن پسر نگاه کرد.
چیزی جز این نمیتونست باشه. بازهم رفتارهای خودش باعثش بود.
بیخبر از اینکه کار دیشبش، باعث چه دردسری برای پسر شده بود...
کل اون شب پووین به زور سعی میکرد که به خواب بره اما بی فایده بود تا چشمهاش رو میبست، چهره سنگین و جدیِ ملکه توی ذهنش نقش میبست.
میدونست اگه بخوابه ممکنه کابوس ببینه، با اینحال حالا تونسته بود بخوابه.
ولی انگار این دفعه، کابوسی درکار نبود...
بوی گلها توی هوا پخش بودن، زیر نور آفتاب زیادی خودنمایی میکردن.
پووین نگاهی به اطراف انداخت، همونجا بود.
خونهاش.
سرش رو برگردوند و به جایی که قبلا نشسته بود نگاه کرد.
الان خالی بود.
اما یهو، بوی چوب سوخته، تمام اثرات گلهارو از بین برد.
خونهشون داشت میسوخت.
پووین روی زانوهاش افتاد و به خونه درحال سوختن خیره شد.
دلش میخواست فریاد بزنه دلش میخواست اسم مادرش رو صدا بزنه ولی فقط نشست
نشست و تماشا کرد.
سوختن خانوادهش رو.
درست مثل همون روز که آری فقط تماشا کرد.
دیدش کمکم تار میشد.
خونه هنوز هم درحال سوختن بود.
دو دستش مشت شدن و فریاد زد.
این بار سکوت نکرد.
در مقابل پدرش سکوت نکرد.
فریاد زیاد.
همون لحظه، توی جاش پرید، تند تند نفس میزد. مثل قلب یک گنجیشک.
دستی به چشمهاش کشید...از قبل خیس بودن.
نگاهی به اطراف انداخت، کسی بیدار نشده بود. چشمهاش رو بست دستش رو روی قلبش گذاشت و قفسه سینهشو فشرد.
همزمان اشک میریخت.
"چرا...دست از سرم برنمیداری" در حدی آروم گفت که خودش هم نتونست بشنوه.
"چرا نمیذاری اسممو یادم بره"
"چرا هربار گذشتمو به یادم میندازی"
سرش رو روی زانوش گذاشت و تکیه داد.
یاد ملکه افتاد...یاد پوند افتاد.
"توهم...منو یاد گذشتم میاندازی حتی نمیدونم چرا" در حالی که سعی میکرد صدای هقهقهاش به گوش کسی نرسه گفت.
روزی که به این قصر اومده بود، فکرش رو هم نمیکرد که چیزی این وسط باعث بشه دوباره به گذشته برگرده...
آهی کشید و چشمهاش رو بهم مالوند
موندن توی این قصر برای پووین دیگه سخت شده بود...حتی اگه می نشست فکر میکرد تهش به این نتیجه میرسید که
موندنش بی فایدست...
اما نمیتونست
عادت کرده بود. به شغلش، به قصر به رقص
به...
پوند.
به دیدنش و اجرا کردن براش با وجود همه رفتارهای گیج کنندهاش، برای پووین لذت بخش بود.
اما حالا، دیگه هیچ جایی برای لذت باقی نمونده بود...
ملکه تهدیدش میکرد
پوند بچه دار میشد
و خودش میموند و احساساتی که نمیتونست کنترلش کنه...
احساساتی که تهش اسم کثیفی رو روش میذاشتن.
دوباره دراز کشید سعی کرد افکارش رو از سرش بیرون بندازه اما میدونست موفق نمیشه.
انگار که سعی میکرد صدفهای توی یه ساحل رو دونه دونه بشماره.
همینقدر غیرممکن.
از طرفی دیگه، پوند هم نخوابیده بود.
باز هم توی اتاق خودش پشت میز نشسته بود و سرش رو روی میز گذاشته بود
دیگه نمیدونست باید به چی فکر کنه و اوضاع رو از کجا درست کنه و یا قضیه وارث رو چجوری باید بپیچونه
با ازدواج کنار اومد اما بچه؟
به این دلیل نبود که پوند بچههارو دوست نداره، نه.
اون فقط...علاقهای به بچه داشتن از نالین نداشت درواقع از هیچ زن دیگهای.
نفسش رو توی هوا آزاد کرد
تصمیم گرفته بود اتفاقی که صبح توی اون اتاق افتاده بود رو به طور کامل نادیده بگیره پس هر افکاری که راجبش بود رو پس زد و بعد، تیکه کاغذی برداشت و قلم رو به دست گرفت.
خیلی یهویی. انگار که چیزی بهش الهام شده باشه.
شروع کرد نوشتن.
«میدونی آری، خیلی وقته ندیدمت
شاید از روزی که برای اولین بار اومدم پیشت و اون هدیه رو برات خریدم، نتونستی بپوشیش نه؟
دنیای بی رحم، چنین اجازهای رو بهت نداد.
آری؛ منو ببخش.
نتونستم سخاوتمندانه زندگیمو پیش ببرم، نتونستم با فکر و رویای تو زندگیمو ادامه بدم
نتونستم، گل یاسم...
مجبور به راهی شدم که اشتباهه اما به این معنی نیست که بهت فکر نمیکنم.
من هنوزم بهت فکر میکنم، هنوزم یادمه چهره کوچولوت رو، پاک بودنت رو، زیبا بودنت رو...
هنوزم یادمه روزها میاومدم از دور نگاهت میکردم و تو با خودت میرقصیدی و بازی میکردی، گلهارو بو میکردی
تو همیشه بیرون بودی آری...
همیشه بیرون از خونه میدیدمت، انگار که از اون خونه فراری بودی
پس چرا اون روز شوم...چرا روزی که اون اتفاق افتاد خونه بودی آری؟
چرا...چرا خونه بودی؟ چرا مثل روزهای قبل بیرون نبودی و نمیرقصیدی؟»
اشکهاش کمکم روی کاغذ میریختن، جوهر بعضی از نوشتهها با اشکهای پوند قاطی شده بود.
اشکش رو پاک کرد و ادامه داد:
«تو باعث شدی من بفهمم...بفهمم از بچگی، قرار نیست هیچ زنی رو دوست داشته باشم
اما آری، فکر نمیکردم بعد از رفتنت اینجوری برات سوگواری کنم. فکر میکردم کمکم فراموشت میکنم.
اما الان؟
صدها نقاشی از چهره تو دارم...
بارها و بارها بهت فکر میکنم
چرا نتونستم از ذهنم بیرونت کنم؟
چرا نتونستم به خودم، به زندگیم فرصت دوباره بدم؟
چون دیگه هیچوقت کسی مثل تورو ملاقات نکردم؟
یا چون قرار نیست کلا از ذهنم بری؟
لبخند تلخی زد.
اما من کسی رو دیدم...کسی که خیلی...»
ناخواسته بین نوشتههاش یاد پووین افتاد
دستش خشک شد، برای لحظهای مکث کرد
نتونست از پووین بنویسه.
نتونست بنویسه که روزها فکرش رو با اون پسر سپری میکنه
دندونهاش رو بهم فشرد و کاغذ رو تا کرد توی یکی از کشوهاش گذاشت و قفلش کرد.
مژههای هرچند کم پشتش، از خیسی بهم چسبیده بودن
ته دلش احساس خالی بودن میکرد، انگار که خیلی به نوشتن احتیاج داشت...
نفسی کشید و سعی کرد بخش آخر افکارش رو نادیده بگیره.
هرچند میدونست یهجورایی براش غیرممکنه چون هر بار، شکست میخورد.
انکار میکرد اما حالا آنقدر پووین توی ذهنش جا گرفته بود که اثرات آری رو کمتر میدید.
و درواقع این چیزی بود که اذیتش میکرد.
نمیخواست و چنین اجازهای نمیداد.
اما مغزش و قلبش ازش پیروی نمیکردن، هرکاری میکرد، باز هم چهرهی پووین جلوی چشمهاش بود.