His Ari.
hفلش بک:
"اسمت چیه؟" راهب از پسر بچهای که ترسیده بهنظر میرسید پرسید.
آری پاهاش رو جمع کرد و با چشمهای اشکیش به مرد نگاه کرد
"نمیدونم..."
راهب لبخندی زد و دستش رو جلو اورد تا پسر رو نوازش کنه ولی آری سریع عقب کشید
"آروم باش...من نمیخوام بهت آسیبی بزنم باشه؟" گفت و بار دیگه سعی کرد دستش رو نزدیک ببره
آروم موهای آری رو نوازش کرد.
موهای بلند و خوشرنگش...
"خانوادت کجان؟"
آری بیشتر توی خودش جمع شد سعی کرد بغضش رو قورت بده
"ندارم..."
مرد آهی از مظلومیت پسر کشید، اون واقعا یاد کسی میانداختتش...
"صدات میزنم...پووین"
آری سرش رو بالا آورد و مرد رو نگاه کرد.
"چرا...پووین؟" آروم پرسید و آب بینیش رو بالا کشید
راهب آروم کنارش نشست و سعی کرد کاملا با ملایمت با پسر رفتار کنه
"اسم پسرم بود" با حالت گرفتهای زمزمه کرد و به دیوار های معبد نگاه کرد.
دیوارهایی که پر از خاطره بودن.
آری محکمتر زانوهاش رو بغل کرد، حالا چشمهاش اشکی نبودن.
"دیگه پسر نداری؟"
راهب سر تکون داد و دوباره سر پسر رو نوازش کرد
پسر کمی فکر کرد و سرش رو پایین انداخت.
"مثل خانوادهی من که رفتن؟"
قلب راهب با این سوال پسربچه فشرده شد، دو روزی میشد که میدید این پسر بی خانمان بیرون میگرده اما امشب اوردتش داخل معبد...
و فکرش رو نمیکرد که انقدر آسیب دیده باشه...
"پووین...تو پسر قویای هستی، خانوادت الان جای بهتریان"
آری هنوزم به شنیدن این اسم عادت نداشت...
اما میترسید.
از اسمش از هویتش.
پووین...
اسم قشنگی بود.
اما عمیقأ دلش برای روزهایی که توسط خانوادهش آری صدا زده میشد، تنگ میشد...
"پووین...خواهر داشت؟" آری با نگاه سوالی از راهب پرسید
راهب لبخندی به کنجکاوی پسر زد و سر تکون داد
"دو خواهر"
آری زانوهاش رو ول کرد و کمی به مرد نزدیکتر شد
"پس من مثل پووینم...خواهر داشتم، خواهرم خیلی خوشگل بود"
راهب پلکهاش رو بست و بی صدا اشک ریخت، از معصومیت پسربچه...
نفسی کشید و گفت:
"صدام بزن عمو، قول میدم عموی خوبی بشم واست"
آری سر تکون داد و لبخند محوی زد
شاید بعد از اون اتفاق، آشنا شدن با راهب برای آری دلگرم کننده بود.
چون توی این دو روز حسابی از بیرون ترسیده بود.
همه فکر میکردن آری یک پسر بچه فقیره ولی اون یه زمانی خونه داشت.
خانواده داشت...
اما الان خوشحال بود که عمو پیدا کرده، و امیدوار بود اینبار ترک نشه
____
فضای اتاق هنوز سنگین بود، به سنگینیِ قلب نالین.
همچنان شک و تردید داشت اما حالا دیگه نمیشد به عقب برگشت.
نالین کمی جلوتر رفت، قدری نزدیک که نفسهاشون صورت هم رو لمس میکرد.
پوند سرفهای کرد و زن مقابلش رو به خودش نزدیکتر کرد
لبهاش آروم باز شدن.
"تو..."
اون یکی دستش هم بالا اومد و موهای نالین رو کنار زد.
یه یکم مکث کرد، اخم کمرنگی میون ابروهاش شکل گرفت، انگار که متوجه چیزی شده باشه.
"تو بوی یاس نمیدی..."
نالین فقط ایستاد و نفسش رو حبس کرد.
"م-منظورت چیه؟" بدون اینکه عقب بره پرسید.
چشمهای خمار مرد، کمی باز تر شده بودن.
"اون...بوی یاس میده"
قلب نالین، برای لحظهای تپش جا انداخت.
کمی عقب رفت و به چشمهای مرد خیره شد.
"کی...؟" با شوک و قلبی که محکم میکوبید پرسید
دست پوند، هنوزم روی کمر نالین بود.
با دید اول، پووین رو دیده بود.
اون چهره زیباش، جلوی صورتش قرار داشت اما حالا؛ میدونست که پووین نیست.
"گل یاسم..." با حالت گیجی زمزمه کرد
چشمهاش بسته شدن و ادامه حرفش رو زد:
"توی آتیش سوخت..."
نالین هیچکدوم از حرفهای مرد رو متوجه نمیشد.
فقط...یک چیزی رو فهمید. چیزی که نمیخواست باور کنه.
"کسی توی زندگیته؟" با بغض پرسید و منتظر جواب موند.
جوابی که بهش نرسید.
چون پوند دیگه خواب بود.
انقدر عمیق که نفسهای سنگینش به گوش میرسید.
دستش کمکم از کمر نالین پایین افتاد و توی جاش کمی چرخید.
نالین به بدن خودش نگاهی انداخت و بعد به پوند نگاه کرد.
"من..."
نگاهش لرزید.
"خیلی...احمقم"
شاید پوند هیچ متوجه نبود، اما اون شب برای نالین بدترین شب زندگیش بود.