His Ari.
hنصف شب، قصر کاملا ساکت بود. نالین روی تخت تنها نشسته بود و منتظر.
اخمی بین ابروهاش بود، این انتظار بیشتر از هرچیزی براش اذیت کننده بود.
وقتی خبری نشد، از اتاق بیرون زد، پشت در اتاق پوند ایستاد. دنبال جرعت میگشت.
دستش رو روی در گذاشت و نفس آرومی کشید.
تقتق.
صدایی از داخل اتاق نیومد پس فقط در رو باز کرد و داخل رفت.
پوند پشت پنجرهی بسته شده بالکن، آسمون رو نگاه میکرد.
"اجازه ورود ندادم." در حالی که هنوز رو به پنجره بود گفت.
"میدونم."
جلوتر اومد و وسط اتاق پوند ایستاد.
دهنش باز شد، خواست اسمش رو صدا بزنه اما یادش اومد حتی چنین اجازهای هم نداشت.
"اعلیحضرت... میشه حرف بزنیم؟"
پوند چشمهای تقریبا قرمز رنگش رو بهم فشرد، رو به نالین کرد و حرفهای همیشگیاش رو تحویل داد.
"سرم شلوغه، بعدا" سرد گفت.
نالین با بغض، سر تکون داد و پاش رو روی زمین ضرب گرفت.
"اصلا... بعدا واسه من وجود داره؟"
پوند فکش منقبض شد. میدونست بالاخره به این بحث میرسن.
"بخواب، الان وقت حرف زدن نیست"
نالین کمی نزدیکتر اومد، اشکی نریخته بود، اما پر از بغض بود. منتظر یک چیز کوچیک بود تا سرازیر شه.
پوند زودتر حرف زد، قبل اینکه نالین دوباره بخواد چیزی بگه.
"چه انتظاری از ازدواجی که بخاطرش شرط گذاشتین داری نالین؟"
زن پلکهاشو بهم فشرد، اشکهاش حالا سرازیر شده بودن.
"من اینو نخواستم...پدرم بهم گفت خوشبخت میشم..."
پوند لب باز کرد چیزی بگه ولی جوابی نداشت.
حالا که هردوی اونها قربانی انتخاب خانوادهشون شده بودن، حرفی نداشت. ولی هنوزم، نالین به اندازه خودش قربانی به نظر نمیرسید.
"بازم...تو قبول کردی که با شرط همسرم شی"
نالین اشکهاشو پاک کرد و با سرش، تایید کرد. چون حق با پوند بود.
میدونست و قبول کرد.
چون پوند رو میخواست.
و عواقبش رو پذیرفته بود. اما نمیدونست تا این حد قراره سخت باشه...
"امیدوارم...یک روزی برسه که حسمون متقابل باشه" زمزمه کرد و از اتاق بیرون رفت.
پوند سمت تختش رفت و دراز کشید، دستهاشو باز کرد و خودشو رها کرد.
"اون روز نمیرسه" زیر لب گفت و به سقف بلند اتاقش خیره شد.
درمورد نالین...
احساس گناه میکرد.
"واقعا متاسفم..." آروم گفت و چشمهاشو بست.
قفسه سینهاش بالا پایین میشد.
پلکهاش در حال سنگین شدن بودن. ولی با خوابیدن مقاومت میکرد.
آخرین صحنههایی که توی ذهنش رد شدن، مکالمه کوتاه و آرومی که با پسر داشت بود.
و همونطوری کمکم به خواب رفت.
____
غروب فردای اون روز، همهچیز طبق روال معمول پیش میرفت با این تفاوت که
شب، مثل قدیم، وقت اجرا بود.
پووین دست به سینه ایستاده بود.
توی روزای مرخصیش موهاش رو کوتاهتر کرده بود نه خیلی اما حالا دیگه پشت گوشش نمیرفتن.
در حالی که با دقت رقص یکی از رقصندههارو رو تماشا میکرد گفت:
"رقصهات بهتر شده، تحسینت میکنم"
زن، خنده ذوق زدهای کرد و سرش رو به نشونه تشکر، خم کرد.
پسر، نگاهی به اون طرف قصر انداخت
حیاط مرکزی مثل همیشه آمادهی اجرا بود، برعکس قلب پووین...
نه برای رقص، بلکه برای روبهرو شدن با پوند. انگار که هرچقدر هم ببینتش هیچوقت براش عادی نمیشه...
"آمادهاید؟" مسئول رو به افراد پرسید و پووین با صداش به خودش اومد.
با شروع صدای طبل از حیاط مرکزی، یکی یکی رقصندهها طبق جایگاه ایستادن.
پووین آخرین نفر اومد و با شروع ساز، قدم به قدم جلوتر میاومد.
بدن پسر، زیر نور فانوس به زیبایی میدرخشید.
لباسی از جنس ساتن براق، گردنی که حالا واضحتر مشخص بود.
پوند، در حالی که جام شرابی دستش بود اجرا رو تماشا میکرد.
اجرایی که ازش سیر نمیشد.
جرعهای از مشروب نوشید و جام رو نگه داشت.
توی این مدت...چشمهای پسر هنوزم ازش فرار میکردن.
پس کِی قرار بود نگاهش کنه؟
بعد از اون مکالمه، پوند فکر میکرد خبری از فرار نیست اما دیگه هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشده بود.
پووین عقب رفت و زنها جلو اومدن، با هر ریتم ساز، بهترین خودشون رو اجرا میکردن.
نیمتنهای چسبون تنشون بود و زیبایی بدنشون رو به رخ میکشیدن.
زیبا و مجذوب کننده بودن اما نه برای پوند.
پووین دوباره جلو اومد، صدای طبلها که شدید تر شد نزدیک و نزدیک تر میشد.
نزدیک به تخت پادشاه.
مدتی میشد که این حرکت رو انجام نداده بود، برای همین کمی تردید داشت
آب دهنش رو قورت داد و دستی که سعی میکرد لرزشش رو مخفی کنه رو جلو برد.
قدری نزدیک که قلب پادشاه به خوبی کف دستش حس بشه.
بدون اینکه به چشمهای پوند نگاه کنه زمزمه کرد:
«زنده باد اعلیحضرت»
درست وقتی که خواست عقب بره چیزی متوقفش کرد.
پوند برای اولین بار، توی اجرا مچ دست پووین رو گرفته بود و مانع رفتنش شد.
پسر برای لحظهای احساس خفگی کرد و پایین لبش رو گزید.
"موی بلند بیشتر بهت میآد" پوند گفت، نه خیلی بلند نه خیلی آروم، جوری که فقط خودشون بشنون.
پسر با حرف مرد لرز خفیفی کرد.
همون جا بود که نتونست از چشمهای مرد فرار کنه.
چشمهاش آروم آروم بالا اومدن، چشمهای پوند رو نگاه کرد.
این نگاه...
همون نگاهی که میسوزوندتش.
همون نگاهی که گیجش میکرد.
همون نگاهی که نمیتونست بهش فکر نکنه...
هیچکدوم حرف دیگهای نزدن.
اما قلب پوند.
با دست پووین حرف میزد.
میتپید. محکم و تند.
وقتی انگشتهای پوند دور مچش شل شد، سریع عقب کشید
سعی میکرد نگاههای عجیب درباریان قصر رو نادیده بگیره اما نگاهها تموم نشدنی بود.
از جمله...نالین.
نالین از کِی اینجا بود؟
پووین حتی متوجهش نشده بود.
سمت رقصندهها رفت و بعد از ادای احترام، سریع همراه بقیه از حیاط مرکزی دور شدن.
«کافیه، جمع کنید» پوند گفت و جرعه دیگهای نوشید.
نمیدونست مشروب باعث این حالش بود یا...
یا دنبال بهانهای برای حرف زدن با اون بود...
ولی به خوردن ادامه داد، انقدر ادامه داد تا احساس گیجی کل وجودش رو فرا گرفت.
وقتی از روی تخت سلطنت بلند شد روبهروش همسرش ایستاده بود.
نه حالت قضاوتگرانهای داشت نه چیزی، فقط واسش عجیب بود.
"شما...مستین؟" پرسید و سعی کرد کمک پوند کنه
پوند عقب کشید جام خالی رو روی تخت انداخت
"من مست نیستم" سرفهای کرد و طوری که صداش خوب به نظر برسه گفت.
اما نالین نتونست پوند رو با این حال تنها بذاره پس دنبالش رفت و پشت سرش راه افتاد.
پوند قبل اینکه داخل اتاقش بره رو به خادمش گفت:
"شراب بیار واسم"
وقتی داخل رفت نالین هم همراهش داخل اومد
"اعلیحضرت کافی نیست؟"
پوند بی اهمیت، جام رو از خادم گرفت و دوباره مشغول نوشیدن شد. انگار که صدای زن رو نمیشنید.
بعد از رفتن خادم، نالین نگاهی به در انداخت، برای مطمئن شدن از بسته بودنش.
نفس عمیقی کشید و دستهای لرزونش رو بهم مالید، کف دستهاش عرق کرده بود. میدونست چیزی که تو ذهنشه درست نیست اما راه دیگهای داشت...؟
فقط ساکت ایستاده بود و نگاهش، بی اختیار حرکات پوند رو دنبال میکرد.
همچنان درحال نوشیدن بود تا وقتی که احساس سرگیجه گرفت و تصمیم گرفت سمت تخت بره، تلو تلو کنان.
روی تخت دراز کشید و دستش رو روی گردن خودش کشید
"گرمه..."
نالین آروم جلو رفت و به تخت رسید. آب دهنش رو با صدا قورت داد و به مرد نگاه کرد.
"میخوای کمکت کنم اعلیحضرت؟" تنها جوابی که گرفت همون حرف تکراریِ پوند بود.
"گرمه"
دستاش رو جلو برد و دکمههای پیراهن پوند رو باز کرد از تنش در نیورد فقط بدن پوند و شکمش نمایان شد.
و این چیزی بود که نالین نمیتونست بهش خیره نشه...
آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد نفسهای بهم ریختهش رو منظم کنه
"من واقعا...مجبورم." آروم زیر لب گفت و خواست لباسش رو از تنش دربیاره اما انگشتهاش روی بند لباسش مکث کردن.
اما ترسش رو کنار زد و لباسش رو در اورد و با بالاتنه لخت، روی تخت اومد.
قلبش تند میزد.
استرسی که توی وجودش شکل گرفته بود کنار نمیرفت.
دامن بلندی که پاش بود رو آروم از بین پاهاش کنار زد و پایین تخت افتاد. همچنان قفسه سینهش بالا پایین میشد.
کمی ایستاد تا بلکه یکم آروم بشه.
اما شاید تنها فرصتی که داشت همین الان بود؟ شاید واقعا باید به حرف ملکه گوش میکرد؟
اگر هم الان عقب میکشید، شاید برای همیشه دیر میشد. پس کمی جلوتر رفت.
شاید چون از دیر شدن میترسید...
پوند خواب نبود ولی چشمهاش خمار بودن.
نالین روی پوند خم شد، نه خیلی نزدیک و نه خیلی دور. پوند با همون چشمهای خمار نگاهش کرد.
کمی مکث کرد، انگار که فرد روبهروش چهرهای آشنا داشت...
دست بیجونش بلند شد و روی کمر لخت زن قرار گرفت.
گودی کمرش رو لمس کرد و به خودش نزدیکش کرد.
و اتاق پر شده بود از نفسهایی که هیچکدومشون شبیه آرامش نبود.