His Ari.
hدو روز دیگه گذشته بود، در واقع آخرین روز مرخصی پووین بود.
کاسه پر از آب رو برداشت و بدنش رو شست.
خنکیِ آب هربار به پوستش برخورد میکرد، حس خوبی بهش میداد.
خیلی وقت بود این بیرون، کنار رود حمام نکرده بود.
نفس عمیقی کشید و شال دور پایین تنش رو محکمتر کرد.
از رود، کنار رفت و سمت خونهش حرکت کرد، موهای خیسش روی پیشونیش ریخته بودن.
با حرکت دادن سرش، موهاش رو کنار زد و داخل رفت.
بعد از اینکه لباس پوشید، نگاهی به اطراف خونه کوچیکش کرد.
این خونه، یادآور عموش بود.
عمو راهب، وقتی مجبور شد از کرونگتِپ بره این خونه رو به پووین سپرد.
پسر عمیقأ احساس دلتنگی میکرد.
اون مرد واقعا لطفهای زیادی درحقش کرده بود، امیدوار بود یه بار دیگه توی زندگیش ببینتش.
تا شاید بتونه از ته دلش ازش تشکر کنه...
آهی کشید و موهاشرو بهم ریخت، یاد مکالمهش با پادشاه افتاد.
«خالها...یه نشون از خاطراتن.»
این خال، زیادی ریز بود.
قدری ریز که کسی متوجهش نمیشد.
این یعنی پوند، با دقت صورتش رو نگاه کرده بود.
لبهاش رو بهم فشار داد و نفسش از بینیش خارج شد.
توی این سه روز، یه حس عجیبی داشت...
یه حسی ته دلش.
حس پوچی، تنهایی، شایدم دلتنگی.
ولی حالش بهتر بود، با اینکه نتونسته بود خوب بخوابه اما دور از قصر...
انگار براش بهتر بود.
ندیدن همسر پوند و به اجبار اجرا نکردنش.
ولی ندیدن پوند...
قطره اشکی از چشمش پایین افتاد.
"آه من...چرا دوباره دارم گریه میکنم"
سریع با پشت دستش قطره اشک رو پاک کرد.
مهم نبود چقدر فرار کنه، درآخر پووین به اون قصر برمیگشت.
انگار که تنها جای باقی مونده براش، همونجا بود.
با وجود همه سختیهاش.
----
قبل از غروب، وقتی که دیگه کارهای پسر تمام شده بود، به قصر رفته بود.
نگاهش به طبقههای بالاتر رفت، به بالکن و جایگاه پوند.
"تو...اسمت چی بود؟"
پووین با شنیدن صدایی، نگاهش از بالکن پایین اومد.
همون پیرمردی که قبلا دیده بودتش.
لبخندی زد و جوابش رو داد:
"پووین اسممه، حالتون بهتره؟"
پیرمرد نزدیک تر اومد و به شونه پسر زد
"آره بهترم، پیریه دیگه طبیعیه"
پسر سر تکون داد و همراه با پیرمرد راه رفت.
"پسرم من میخوام برم باغ، دوست داری گلهارو نشونت بدم؟"
پووین کمی مکث کرد، هنوز روز مرخصیش بود پس آزاد بود.
"خوشحال میشم..."
پیرمرد لبخند مهربونی زد و راه افتاد.
پشت قصر رفتن، محوطه بزرگی بود، زیادی بزرگ.
حتی درختهای زیادی انتهای باغ بودن که خودنمایی میکردن.
انواع گلهارو میشد توی باغ دید.
چند نفر به گلها رسیدگی میکردن و بهشون آب میدادن.
این طرف قصر واقعا حال دیگهای داشت...
پووین با هر نفس، بوی همه گلهارو یک جا استشمام میکرد.
"اینجا باغ گلهاست، پایین تر به باغ میوهها میرسی" پیرمرد با صدای آرومش برای پسر توضیح میداد.
به قدم زدن ادامه دادن، تا وقتی که از باغ میوهها هم رد شدن، کاملا به انتهای محوطه رسیده بودن.
یه باغ نسبتا کوچیک، حصار کشیده.
پر از گلهای یاس...
حالا، فقط بوی یاس میاومد، نه گل دیگهای...
"خیلی خوب ازشون مراقبت کردی"
پیرمرد خندهای کرد و دست به سینه ایستاد.
"درسته...زمان زیادی براشون میذارم" در حالی که گلهای پژمرده رو میچید ادامه داد:
"گاهی خشک میشن، میافتن ولی جایگزین میشن."
پووین از حصار رد شد یکی از گلهارو لمس کرد. سفید و بی نقص.
"پسرم، من میرم به باغ نیلوفر هم سر بزنم، زود میام"
پووین باشهای گفت و همونجا موند.
لبخند نرمی زد، شاید بهتر بود جای رقصنده، یک باغبون میبود.
بدون هیچ دردسری، فقط از گلها مراقب میکرد.
نفس عمیقی کشید، بوی یاسها مستقیما وارد ریهش شدن.
صدای پا از پشت سرش به گوشش رسید.
فکر میکرد کار پیرمرد دیرتر تمام بشه. به این زودی اومده بود؟
صدا نزدیکتر و نزدیکتر شد.
تا وقتی که درست پشت سرش ایستاد.
"قشنگن، نه؟"
پووین با شنیدن صدای آشنایی، لرزی کرد.
هنوز پشتش به مرد بود. نفسی گرفت و زبونش رو روی لبش کشید.
آروم چرخید و رو به مرد کرد.
پوند، با همون حالت همیشگیاش ایستاده بود، نگاهی به گلهای پشت سر پسر کرد و دوباره پرسید
"قشنگن؟"
پووین سکوت کرده بود، انتظار دیدن پوند رو بعد از سه روز، اونم مستقیم نداشت.
فقط سر تکون داد و دوباره به گلها نگاه کرد.
"گل مورد علاقمه" پوند گفت و از پشت پسر، کنارش رفت و ایستاد.
صدای نفس عمیقی که کشید به گوش پووین رسید.
"تو...دوستش داری؟"
پووین به مرد نگاه کرد، چندبار پلک زد و پرسید:
"چی؟" بعد با به یادآوردن بحث، سریع ادامه داد: "نه...یعنی آره اما الان نه، شاید قبلا"
بحث درمورد گل با پادشاه، برای پووین آخرین چیزی بود که فکر میکرد اتفاق میوفته.
"چرا؟" پوند پرسید، بدون اینکه نگاهش رو از گلها برداره.
"خب...الان گلهای قشنگتری وجود دارن"
پوند سمت پسر برگشت.
"منظورت از الان چیه؟"
پووین نفسی گرفت، چیزی گفته بود که نمیدونست چجوری باید جوابش رو بده.
"بچه بودم...فکر میکردم فقط همین یه گل وجود داره"
پوند هنوز داشت به پسر نگاه میکرد.
فقط یه گل وجود داشته باشه...
این حرفش
برای پوند قشنگ بود.
چون همین الانش هم برای پوند تنها گلی که وجود داشت، یاس بود.
پووین نفسش رو از بین لبهاش بیرون داد و کف دستهاش که خیس از عرق شده بودن رو بههم مالوند.
"اگه...گل یاس مورد علاقتونه چرا توی مراسم ازدواجتون استفاده نشد؟" به سختی و شمرده، بیان کرد.
ولی وقتی با سکوت پوند مواجه شد سریع و با دستپاچگی گفت:
"متاسفم، از حدم گذشتم..."
ولی برخلاف تصورش، مرد نزدیک گلها رفت، یکیش رو از نزدیک بو کرد و جواب پووین رو داد:
"چون این گلها...برای بودن توی اون مراسم، زیادی پاک به بنظر میرسیدن."
و بدون اینکه فرصت جوابی از طرف پووین بده، قدم زد و رفت.
همون مسیری که ازش اومده بود رو برگشت.
پووین هوفی کشید. انگار که تازه میتونست راحتتر نفس بکشه...
به رفتن پوند نگاه میکرد، کمکم دور میشد.
منظورش از اون حرف چی بود؟ ایراد اون مراسم ازدواج چی بود که گلها در مقابلش پاک بودن؟
غیر اون، پووین میدونست ممنوع بودن گلها به چه دلیل بودن با این حال پرسید، چون میخواست بفهمه.
میخواست بیشتر بدونه.
ولی هرچقدر سمت جواب میدویید، بیشتر دور میشد. انگار که بختکی مانع رسیدنش میشد...