His Ari
hنگاه پوند روی لب پووین موند.
برای یک ثانیه.
ولی همین یک ثانیه کافی بود تا قلب پووین از خود بیخود بشه.
فک پوند سفت شد، نگاهش بالاتر اومد و چشمهای پووین رو هدف گرفت.
"چند روز؟"
پووین که هنوز توی فکر بود گیج زمزمه کرد:
"چ-چی؟"
پوند عقب رفت، گرمای بدنش حالا دیگه حس نمیشد.
ناخواسته چشم پووین به برگههای روی میز خورد.
چند کاغذ و نقاشیهای ناقص.
"مگه مرخصی نمیخواستی؟"
پووین نگاهش رو به مرد داد: "بله...اعلیحضرت."
پسر کمی مکث کرد "سه روز."
پوند میدونست.
مکالمه قبلیشون باعث شده بود پووین بخواد فرار کنه
میتونست جلوش رو بگیره؟ نه.
چون مسبب همهچیز خودش بود.
کمی مکث کرد و بعد سوال توی ذهنش رو به زبون آورد:
"به خاطر اون شب فرار میکنی؟"
پووین اول مکث کرد و بعد لبخند کمرنگی زد و آروم تعظیم کرد.
"من از چیزهای اشتباه فرار نمیکنم، اعلیحضرت"
و سمت در رفت، نفس عمیقی کشید، انگار فقط برای یک لحظه کوتاه تظاهر به قوی بودن کرده بود.
در رو باز کرد و بیرون رفت.
پوند به بسته شدن در نگاه کرد.
انتظار چنین جوابی از پووین نداشت.
ولی به خودش که اومد، متوجه شد گوشه لبش کمی کش اومده. سریع به حالت قبل برگشت.
نباید اینطور میشد.
دستی به صورتش کشید
"چرا هربار...باعث میشی عجیب رفتار کنم" زیر لب گفت...
پووین در حالی که راه میرفت با دستش به دیوار تکیه کرده بود
لعنتی به خودش و قفس سینهاش فرستاد.
تاحالا انقدر بهش نزدیک نشده بود.
در حدی که به خال زیر بینیش توجه کنه...
انگشتش رو آروم زیر بینیش کشید و بعد لبش رو لمس کرد، اگه فاصلهای بینشون نبود و اگه...
اگه اون زن بینشون نبود، پوند...میبوسیدتش؟
"غیرممکنه پووین بس کن" با خودش زمزمه کرد و کل راه برگشت، ذهنش هنوز توی اون مکالمه زندانی شده بود.
به پایین که رسید نفس عمیقی کشید سعی کرد از هوا لذت ببره اما هوا زیادی گرم بود حتی با وجود بادهایی که میوزید.
با این حال، لباس های نازکی تنش بود.
امروز باید بازار و خونهاش سر میزد.
نیاز به استراحت داشت.
استراحت بدون فکر، بدون پوند، بدون کابوس...
از طرفی، نالین هم توی حیاط قصر ایستاده بود، بعد از اون اتفاق، با پوند حرف نزده بود.
و حتی...نمیخواست حرفی بزنه اما پوند هم پیش قدم نمیشد. میدونست.
قابل پیش بینی بود.
توی این مدتی که ازدواج کرده بودن کم پیش میاومد باهم حرف بزنن.
شبا روی یک تخت و روزها، بیخبر از هم.
حتی برای صبحانه هم نمیاومد.
نالین مردی رو میخواست که کنارش باشه، ازش مراقبت کنه و بههم تکیه کنن اما پوند؟
برخلاف همه انتظاراتش بود.
نفسی گرفت و پلکهاشو روی هم فشرد.
با این حال، نمیتونست از علاقش به پوند دست بکشه...
وقتی خادم پوند از دوازده داخل اومد، نالین بیخیال افکارش شد و سمت مرد رفت
"حال همسرم خوبه؟" کمی ایستاد و بعد برای اینکه بد بهنظر نرسه اضافه کرد: "چون سرش شلوغه نخواستم مزاحمش بشم"
خادم پوند، سر خم کرد.
"بله ملکه، حالشون خوبه"
همین حرف رو زد و بعد داخل رفت، باید راجب اون نقاشی به پوند خبر میداد.
بعد از اینکه در زد، داخل اتاق رفت.
پوند توی بالکن، زیر نور آفتاب ایستاده بود، انگار منتظر دیدن کسی بود، کسی که میدونست رفته
"اعلیحضرت، راجب اون نماد چیزهایی فهمیدم"
پوند انگار که به خواستهش رسیده بود، نفس آرومی کشید و رو به مرد کرد
با نگاهش فهموند که ادامه بده.
"استاد گفت که طرح ناقصه ولی...نماد مذهبیه"
پوند توجهش جلب شد، با انگشتش روی میز خط فرضی میکشید اما گوشش به خادم بود.
"مذهبی؟"
خادم سر تکون داد و حرفش رو ادامه داد:
"درسته، یه نمادی که به معبد مربوطه و اون نمادها زیادن و چون طرح ناقصه، به جوابی نرسید."
"ممنون، میتونی بری"
حدس میزد معنیای پشتش باشه اما مربوط به معبد؟
این فقط بیشتر گیجش کرد.
یعنی پووین توی معبد کار میکرده؟
"ممکنه..." در حالی که عمیق، توی فکر بود زمزمه کرد.
جوابی بابت اینکه چرا راجب اون پسر کنجکاو بود، نداشت.
فقط میدونست که میخواد بیشتر بدونه.
____
پووین، بعد از اینکه به خونهاش سر زده بود، به بازار رفت.
دلش برای حال و هوای اونجا تنگ شده بود.
پارچههای ابریشمی رنگی که برای فروش چیده شده بودن، انواع مواد غذایی...
نگاهی به اطراف انداخت، رنگارنگ مثل همیشه.
مثل وقتی که بچه بود و توی فضای بازار بازی میکرد میافتاد و روی زانوش زخمی میشد.
دردش میاومد ولی وقتی مادرش بوسش میکرد و میگفت خوب میشه، انگار راست میگفت.
چون خوب میشد.
لبخند محوی زد و به نگاه کردن اطراف ادامه داد.
دستبندهایی چشمش رو گرفت، دست ساز و چرمی.
نزدیک تر رفت و به دستبند نگاه کرد، بدون اینکه بتونه کنترلی روی افکارش داشته باشه، یاد پوند افتاد.
حس کرد که این دستبند، به دست پوند میاد.
ولی وقتی به خودش اومد، حد و مرزش یادش افتاد.
سرش رو سریع تکون داد و دستبند رو گذاشت همونجا.
چرا حتی روزی که توی قصر هم نبود بازم به اون فکر میکرد؟
"انگار فرار کردنم بی فایده بوده" با خودش گفت و به راه رفتن ادامه داد.
انقدر ادامه داد تا دوباره به قصر رسید.
اما حالا دیگه خبری از روشنایی روز نبود، هوا دیگه خاموش شده بود.
نگهبان با دیدن پسر، دروازه رو باز کرد
پووین کمی مکث کرد خواست داخل بره ولی پاش عقب رفت.
اگه قرار بود دوباره اونجا برگرده پس مرخصی برای چی بود؟
نفسش رو حبس کرد و به قامت قصر نگاه کرد.
"اصلا من چرا برگشتم؟" زیر لب از خودش پرسید و کاملا عقب رفت
و شروع کرد به برگشتن.
اینبار سریعتر راه میرفت.
نمیدونست این از روی عادت بود یا چیزی اونو سمت خودش میکشوند.
فقط میدونست که همیشه پایان راهش به قصر ختم میشه...
____
صبح روز بعد مثل قبل، نالین همراه با ملکه صبحانه میخورد.
چنگالش رو روی بشقاب گذاشت و به جای خالی پوند نگاهی انداخت.
"همهچیز مرتبه دخترم؟" ملکه پرسید.
البته که نالین میدونست منظورش از "همهچیز مرتبه" میونهاش با پوند بود.
لبخند مصنوعیای تحویل و سر تکون داد.
"آره همهچیز خوبه"
لقمه دیگهای خورد و دور لبش رو تمیز کرد.
"درواقع همسرم، با اینکه سرش شلوغه واسم وقت میذاره"
یه دروغ دیگه.
ملکه سر تکون داد خوبهای زیر لب گفت.
اون پسرش رو میشناخت، میدونست که میونهاش با نالین افتضاح تر از دروغ گفتنهای نالینه.
"پس الان که همهچیز خوبه، باید زودتر برای بچه اقدام کنین"
نالین سرفه کوتاهی کرد و آب دهنش رو قورت داد، نمیدونست چطور باید از پس این بربیاد.
"هرچی شما بگید ملکه"
ولی زن، به حرفهای نالین اهمیتی نمیداد چون میدونست در آخر اون خودشه که باید راجب این مسئله به پوند بگه.
و موفق میشد.
این ازدواج نباید بی ثمر میموند.
نمیذاشت.
پوند، بعد از اینکه بیدار شده بود به برگههایی رسیدگی میکرد، اوضاع خیلی بهتر شده بود.
تقریبا دیگه هیچ مشکلی وجود نداشت.
جز اینکه...خائن هنوزم بین اونها بود.
پوند میتونست کل افراد قصر و دربار رو اخراج کنه و جایگزین کنه اما چجور قرار بود به جدیدها اعتماد بکنه؟
درواقع بهتر بود به هیچکس اعتمادی نکنه...
برگههارو کنار گذاشت و به بدنش کش و قوسی داد، دیشب کنار نالین نخوابید، روی صندلی میز کارش خوابش برده بود و میتونست اعتراف کنه که توی این مدت بهترین خوابش روی همین صندلی بود.
بلند شد و از اتاق بیرون رفت، هوای بیرون از اتاق گرفته تر بود، البته برای پوند.
"اعلیحضرت امشب به رسم همیشگی قصر، رقصندههارو آماده کنم؟" مسئول رقاصها در حالی که به پوند نزدیک میشد گفت.
حق با اون بود، قبل از ازدواجش با نالین شبهایی از هفته پوند برای اجرا، مینشست و تماشا میکرد.
"نیازی نیست، امشب سرم شلوغه" لحنش مثل همیشه محکم بود.
اجرا برای پوند، مثل یه سرگرمی بود، سرگرمیای که کم پیش میاومد ردش کنه اما الان دلیل رد کردنش رو خودشم میدونست.
«اونها زیبا نمیرقصن.» چیزی که توی دلش گفت و نتونست به زبون بیاره همین جمله بود.
بی هیچ حرف اضافهای، پایین رفت، سمت مادر و زنش حرکت کرد.
"صبح بخیر، مادر و همسرم." گفت و روی صندلی نشست.
درواقع این حالتی بود که نه مادرش انتظارش رو داشت و نه نالین.
پوند بی اهمیت به نگاههای اون دو زن، شروع کرد صبحانه خوردن.
نالین، زیر چشمی به مرد نگاه میکرد، گوشهاش اشتباه نشنیده بود.
پوند، همسرم صداش زده بود و این چیزی نبود که نتونه بابتش ذوق نکنه.
پس یعنی...پوند کمکم داشت نرم میشد.
لبخند آرومی به افکارش زد.
"حتما خیلی خسته شدی...میخوای بعد صبحانه یکم قدم بزنیم؟"
پوند حین خوردن غذاش سر تکون داد.
"باشه قدم بزنیم"
ملکه توی سکوت فقط حرفهاشون رو دنبال میکرد.
یک چیزی این وسط درست نبود.
یا پوند نقش بازی میکرد، یا نالین راستش رو میگفت.
به هردو شک داشت اما از این وضعیت خوشش اومد.
این حالت پوند، همون چیزی بود که همیشه میخواستتش.
بعد از اینکه صبحانه هردو تمام شد، همراه هم بلند شدن و به خواسته نالین، توی محوطه قصر قدم میزدن.
راهرو سنگی زیر پاشون با هربار راه رفتن نالین، به صدا درمیاومد.
نالین نگاهی به آسمون انداخت، گرم بود اما تیکه ابرهایی آسمون رو دیدنی کرده بودن.
"خیلی قشنگن"
اما پوند در حالی که حواسش به حرف دختر نبود، پلکهاش رو روی هم فشرد.
"دیگه نیازی نیست نقش بازی کنیم"
لبخند نالین، با همین حرف از بین رفت.
"چی؟"
پوند یکم به دختر نزدیک تر شد.
"میگم که..."
نگاهش به چشمهای دختر دوخته شد و ادامه داد: "میدونم مادرم بهت فشار میاره پس جلوش نقش بازی کردم"
نالین از اون فاصله، متقابل به چشمهای مرد نگاه کرد.
نفسش به سختی بالا میاومد.
ناخنهاش کف دستش رو فشار میدادن.
درسته...
دلیلش همین بود.
"تا کی...قراره اینجور بمونیم؟" آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو از مرد گرفت.
پوند کمی عقب رفت، به مادرش که از دور نظارهگر بود نگاهی انداخت.
دستش رو بالااورد و شونه نالین رو لمس کرد.
"تا وقتی که نیاز باشه"
خواست بره که با حرف زن متوقف شد.
"منظورم اینه که...ما قراره تا کی اینجوری باشیم" صداش میلرزید.
پوند نفسش رو توی هوا پخش کرد، سعی کرد چیزی که توی ذهنشه رو بیان کنه اما بیشتر از این نمیتونست دلش رو بشکنه.
میخواست بگه «مایی وجود نداره.» اما نتونست.
در آخر فقط سکوت کرد و جلوتر رفت.
نالین هم به اجبار، مرد رو دنبال کرد.