His Ari
hفلش بک:
صدای جیرجیرک توی سکوت میپیچید، شبها همیشه تاریک بود، کامل.
و معبد، تنها با فانوسهای بامبو، جون میگرفت.
پووین از خواب پریده بود، نفسنفسمیزد.
مرد آروم نزدیکش شد.
"دوباره کابوس دیدی؟"
پووین آروم سرش رو بالا پایین کرد و اشکهاش بیاختیار ریختن.
بدنش داغ بود. کف دستهاش خیس بودن.
راهب دستش رو جلو برد و موهای پسر رو نوازش کرد.
"هنوزم نمیخوای بگی کابوست چیه؟"
پووین به راهب نگاه کرد و آروم گفت:
"آفتابه...من...
یه جا نشستم...بعد غروب...بعد...آریچا جیغ میزد..." بین حرفهاش نفس میگرفت،
"باشه نیاز نیست ادامش رو بگی." راهب گفت و کنار پووین نشست.
"عمو...اگه همیشه این کابوس رو ببینم چی؟" پووین در حالی که اشکهاش رو پاک میکرد پرسید.
"آتیش خاموش میشه، اما خاکسترش دیر سرد میشه پووین."
پووین فقط سر تکون داد.
نمیدونست تا کِی این کابوس همراهش خواهد بود. اما هربار، به اون روز برمیگشت، انگار که این کابوس بخشی از زندگیش بود. برای همیشه...
____
هوا، کم کم مرطوب تر میشد. همه پنجرههای بزرگِ اتاق ملکه باز بودن و خودش، روی مبل همیشگی نشسته بود.
"خب تائو، خبری هست؟"
تائو مقابل ملکه نشست و دستی به صورتش کشید.
"نه. خودتون دیدید، فقط برای چند دقیقه پادشاه مراسم رو ترک کردن."
ملکه زیر لب زمزمه کرد:
"پیش کسی بود؟" کمی مکث کرد، انگار که به فکر فرو رفته باشه.
"پووین؟"
اسم پووین که اومد، تائو به چشمهای ملکه نگاه کرد، زبونشو روی لبش کشید و نفسی گرفت.
"نه...پووین کنار رقصندهها بود" از ترس دروغی که میگفت، لرز خفیفی کرد. اما چیزی رو لو نداد.
"بیشتر حواست بهش باشه، هیچچیزی رو از دست نده."
تائو جوابی نداد فقط بلند شد، تعظیم کرد و سمت در رفت.
جلوی در مکث کرد، به حقیقتی که پنهان کرده بود فکر کرد اما در اخر، نادیده گرفت و رفت.
میدونست اگه حقیقت رو میگفت شاید خیلی چیزها تغییر میکرد ولی سکوت رو ترجیح داده بود.
همزمان، پوند هنوز هم به اون مکالمه کوتاه فکر میکرد.
و سکوت اتاق، وزن افکارش رو بیشتر و سنگینتر میکرد.
به شمعهای روی میز نگاه کرد، حتی اونها هم میرقصیدن...
آهی کشید و چندتا کاغذ برداشت، قوطی جوهر رو باز کرد، بوی جوهر به تیزی وارد ریهش شد.
چیزی که ذهنش رو درگیر کرده بود تنها همون مکالمه نبود، بلکه تصویری که دیده بود رهاش نمیکرد.
شروع کرد کشیدن.
اما نشد.
به برگه دیگه برداشت.
باز هم شبیه نشد.
دوباره کشید، ناقص.
چون فقط همین رو دیده بود، خالکوبیای که ته دلش میگفت بی معنی نیست
نگاه به برگه کرد، شبیه نبود، اما قابل فهم بود.
برگه رو تا زد توی دستش نگهش داشت. مثل یه چیز باارزش.
به مردی که گوشه اتاق ایستاده بود نگاه کرد و گفت:
"این رو بده به بهترین استاد نقاشی سنتی یا هرکس که لازمه، مفهومش رو میخوام."
دستیار پوند، درواقع خادم اصلیش جلو اومد کاغذ رو گرفت و رفت.
پوند اگه میتونست، از خودش میپرسید. اما هیچ دلیلی برای اینکار نداشت. فقط میخواست بدونه...
"کاش از ذهنم بیرون بیای." زمزمهوار گفت.
حرفی که روز قبل به پووین زده بود، دروغ نبود. راستش رو گفته بود.
"این واقعا...اشتباهه" پوند، از اون روز به خودش قول داده بود.
قول داده بود.
که بعد از مرگ آری، دیگه کسی رو تماشا نکنه، قلبش برای کسی نلرزه اما حالا؛ خودش قول خودش رو شکسته بود.
قطره اشکی گوشه پلکش جمع شده بود، انگار منتظر اجازه بود تا سرازیر شه.
پوند که پلکهاشو بهم فشرد، انگار که اجازه صادر شد.
"دلم برات تنگ شده...آری" زمزمهوار لب زد.
پوند هیچوقت قبول نکرده بود، اون روز رو.
اون خبر رو.
هیچوقت کلمه "مرگ" رو نپذیرفت، شاید ضعف زندگیش هم همین بود.
قبول نکردنِ حقیقت.
شاید اگه قبول میکرد، انقدر توی گذشته گیر نمیکرد.
اشکهاشو پاک کرد، ظاهرشو مرتبتر کرد.
از این متنفر بود که بعضی وقتها کم میاره، از اینکه تسلیم میشد، نفرت داشت...
اما اون همیشه همینطور بود. برای آری همیشه تسلیم بود.
سالهاست که برای آری، تسلیم شده...
صدای در که اومد، پوند تکونی خورد، برای اینکه مطمئن بشه رد اشکی باقی نمونده، دوباره صورتشو با پشت دستش پاک کرد
"بیا تو"
در باز شد.
پوند سرش رو پایین گرفته بود، به برگههای جلوش نگاه میکرد.
نبود هیچ صدایی، باعث شد کنجکاوانه سرش رو بالا بیاره.
پووین کنار در ایستاده بود، اول نگاهی به مرد کرد و بعد آروم زمزمه کرد:
"اجازه دارم؟"
پوند بعد مکث کوتاهی، سر تکون داد.
پسر کمی نزدیکتر اومد، خواست چیزی بگه اما حالت چهره پوند، مثل همیشه نبود.
چشمهاش...
اون...گریه کرده بود؟
بدون هیچ فکری، سوالی که توی ذهنش نقش بسته بود رو به زبون آورد:
"اعلیحضرت...حالتون خوبه؟"
پوند نگاهش رو از پووین دزدید.
"چرا نباشم؟" آب دهنش رو قورت داد و بعد اضافه کرد: "چیزی نیاز داری؟"
پووین قانع نشده بود اما میدونست نمیتونه چیز بیشتری بپرسه.
"من...برای چند روز نمیتونم اجرا کنم، اجازه میدید؟"
پوند از صندلی بلند شد با قدمهای شمرده جلو رفت
"مشکلی هست، پووین؟"
پسر چندبار پلک زد. لبه پیراهنش توی دستش رو فشرد. شنیدن اسمش از زبون پوند...آخرین بار کِی بود، یادش نمیاومد.
"فقط...مرخصی درنظر بگیرید." زمزمه کرد. بی اهمیت به قلبی که حالا تند میزد.
پوند جوابی نداد، فقط نزدیکتر رفت، بی دلیل.
قدری نزدیک که نفس داغش، توی صورت پووین پخش میشد.
حالا همون چشمهای قرمزش، اجزای صورت پووین رو بررسی میکردن.
پووین خواست عقب بره ولی پاهاش انگار باهاش لجبازی میکردن.
پس فقط ایستاد.
"زیر بینیت...خال داری." پوند گفت و به خال نگاه میکرد.
و کاملا موضوع قبلی رو بست.
"خال...؟" پووین خیلی آروم پرسید.
احساس میکرد کف دستهاش عرق کرده...این نزدیکی قلبش رو میسوزوند.
اما نگاه پوند، خودسرانه پایین رفت.
پایین.
و پایینتر.
به لبهای پسر که رسید ایستاد.
"خالها...یه نشون از خاطراتن" در حالی زمزمه کرد که نه به حال پسر توجهی میکرد و نه به قلب خودش.
تنها به این فکر میکرد که این پسر...چجوری اینکارو میکنه؟ جوری حالش رو عوض میکرد، که برای لحظهای یادش میرفت قبل از پووین، درحال اشک ریختن بود.