His Ari.
hسکوت مثل پردهای سنگین بینشون افتاده بود.
پوند هنوز جوابی نداده بود. به پسر نگاه نمیکرد.
نه جوابی داشت و نه میتونست حرفی بزنه.
سینه پووین بالا پایین میشد، همین سکوت از هر جوابی، بدتر بود.
پوند رو به پسر کرد. مستقیم، بی دفاعتر از همیشه.
دهنش باز شد
و بسته شد.
بی صدا، فقط سعی میکرد جوابی پیدا کنه، انگار وسط اقیانوس دنبال خشکی میگشت.
همینقدر بی جواب بود.
"اون فقط...یه اشتباه بود" بالاخره لب زد.
چیزی که پووین انتظار شنیدنش رو داشت همین بود.
چیز دیگهای نمیتونست باشه.
پووین فقط دنبال روزنهای امید بود. ولی انگار همون هم، خاموش شد.
جوابی نداد فقط به مرد نگاه کرد، نمیدونست باید چه احساسی داشته باشه اما احساس میکرد خودش رو کنار اون مرد کوچیک کرد.
و از سوالش پشیمون شد، پشیمونیای که دیگه فایدهای نداشت.
"اعلیحضرت!" صدایی از دور به گوش هر دو رسید.
پووین عقب رفت، یک قدم بعد یک قدم دیگه.
"لطفاً، برید به جشن." لحن پووین اینبار برعکس حالش، محکمتر و مصمم تر بود.
پوند به پسر نگاه کرد انگار میخواست چیزی بگه. چیزی که دیر شده بود.
ولی پووین دیگه منتظر نموند.
قبل از اینکه جوابی بشنوه، خودش هم سمت مسیر جشن رفت.
شلوغیِ اونجا بهتر بود تا شاید صدای ضربان قلبش به گوش خودش نرسه.
و پوند؟ زیر همون نور تنها موند.
بعد از مکث طولانی، بالاخره راه افتاد.
جلوی راه، تائو ایستاده بود.
"اعلیحضرت...ملکه نالین منتظرتون بود" درحالی که با پوند هم قدم میشد گفت.
"میدونم." پوند با همین حرف، مکالمه رو به اتمام رسوند.
وقتی به جمعیت رسیدن پوند سمت نالین رفت.
"حالت خوبه؟ انگار رنگت پریده..." نالین با نگرانی پرسید.
"چیزی نیست" پوند با حالت سرد همیشگیاش گفت.
ولی حالت مرد، نالین رو به شک انداخت. چون تاحالا اینجوری ندیده بودتش.
از طرفی، تائو به پووین که دور از جمعیت ایستاده بود نگاه میکرد.
پووین رو دیده بود.
از پیش پوند برمیگشت.
پس یعنی کنار هم بودن...
یاد مکالمهای که صبح زود با ملکه داشت افتاد.
فلش بک:
«تائو وقتی اجازه ورود گرفت، در اتاق رو باز کرد.
ملکه، در حال نوشیدن چای بود و به مرد نگاه میکرد.
"ملکه، اعلیحضرت براشون سوال شده که چرا پووین رو برای جشن انتخاب کردین."
ملکه فنجونش رو روی میز گذاشت و سر تکون داد.
"فقط حواست بهش باشه و اگه چیزی بود، باید بدونم."
تائو خم شد.
"چشم، ملکه."
ولی همون لحظه، لرزی کرد. شاید چون این بازی، فقط یک نفر رو نمیسوزونه.»
دقیق نمیدونست توی ذهن ملکه چی میگذره، هربار دستوراتش رو عملی میکرد، حدسهایی داشت. اما مدرکی برای اثبات چیزی وجود نداشت.
ولی میدونست ملکه دست بردار نیست.
____
شب، وقتی که سکوت روی قصر، سنگین نشسته بود، قلب پووین پر از صدا بود.
«یه اشتباه بود.»
همین جمله، صدبار توی ذهنش تکرار شد، اشتباهی که پووین برای لحظهای کوتاه بهش دل بسته بود.
اون شب، لبخندی زده بود که از بعدش آگاه نبود.
اون شب فکر میکرد به حقیقتِ آری نزدیک شده اما حالا، همهچیز پیچیدهتر شده بود.
سرش رو روی حصیر جابهجا کرد و با بازوهاش، خودش رو بغل کرد.
و داغی اشکهاش، صورتش رو لمس کردن.
احساس احمقانهای داشت، اونقدر احمقانه که فقط میتونست گریه کنه.
دلش میخواست برگرده به همون شبی که پاش رو توی اتاق پوند گذاشت.
و هیچوقت اون اشتباه رو نمیکرد.
با پشت دستش اشکهاش رو پاک کرد.
"اشتباه..."
آروم زمزمه کرد، با صدایی خفه.
همهچیز از اولش هم اشتباه بود. حق با پوند بود.
چند طبقه بالاتر، پوند کنار نالین دراز کشیده بود.
و بی صدا نفس میکشید.
"امروز...کجا رفتی؟"
پوند به نالین نگاهی ننداخت، فقط به مکالمه بین خودش و اون پسر فکر میکرد.
«چرا بغلم کردین؟»
«فقط یه اشتباه بود.»
پلکهاش رو بست و فشرد.
"نیاز داشتم از جمعیت دور بشم." دروغ گفت، مثل بقیه حرفهاش.
نالین سکوت کرد، انگار داشت به چیزی فکر میکرد.
روی تخت کمی جابهجا شد و نزدیک رفت.
"درک میکنم اما..." دستش رو روی ردای تنش گذاشت و آروم بازش کرد.
"راههایی هست که اگه بخوای، بتونه حالت رو بهتر کنه...اعلیحضرت."
ردا رو کمی کنار زد، شونه برهنهاش توی دید قرار گرفت.
پوند به زن نگاه کرد، ذهنش به همون شب مستیاش با پووین رفت.
شبی که قانونهای خودش رو زیر پا گذاشته بود.
پوند دستش رو جلو برد و ردای نازک زن رو گرفت.
برای لحظهای مکث کرد و بعد گذاشتش سرجاش و شونه زن رو پوشوند.
بدون اینکه دستش شونه زن رو لمس کنه.
"من حالم خوبه، اشتباه متوجه شدی" با لحن تند نگفت اما همین کافی بود که نالین دوباره بشکنه.
نالین لبخند زد، لبخندی تلخ.
پس مشکل از خودش بود؟
میدونست اگه هر مردی بود این فرصت رو از دست نمیداد اما حالا؛ پوند هیچ اهمیتی بهش نداده بود.
رو به دیوار کرد و نفسش رو حبس کرد.
بی صدا اشک ریخت...
اون شب، دو نفر گریه کردن. هر دو برای یک درد. اما پوند، توی گذشتهی خودش گیر کرده بود.