His Ari.

His Ari.

h

پووین وقتی خودش رو پیدا کرد، درحال رقص بود. کنار کانال‌های آب، توی مرکز کرونگ‌تِپ.

لحظات سریع گذشت، نفهمید چطور، اما حالا...مثل شب گذشته، با هر دردی می‌جنگید و با رقص مرهمی روی زخم‌هاش می‌گذاشت.

زودتر از انتظارش، مقدمات چیده شده بود، مردم جمع شده بودن، دورش افراد زیادی بودن...

اما اون جمعیت، بیشتر بهش حس سرگیجه می‌داد.

دلش می‌خواست زودی تمام بشه، ولی تازه شروعش بود.

شهر، به زیبایی آراسته شده بود. بوی ادویه‌های مختلف توی هوا حس می‌شد، بوی گل‌ها...بوی چوب سوخته مشعل‌ها، همه‌چیز زیادی شاد بود...برای کسی که همون لحظه قلبش آروم آروم فرو می‌ریخت.

این دفعه، نور شهر زیاد بود، جایگاه سلطنت واضح‌تر از همیشه بود.

پوند و نالین ، رو‌به‌روی پووین نشسته بودن.

پووین، با حرکات حرفه‌ایش جلو‌تر اومد، رقصنده‌ها پشت سرش با حرکت‌های منظم جلو می‌اومدن. زیباییِ اجرای پسر همه رو میخکوب کرده بود.

پووین به پوند نگاه نمی‌کرد، برعکس دیشب، نمی‌دونست پوند چجوری نگاهش می‌کنه.

نمی‌خواست بدونه.

چون نمی‌خواست چیزی ببینه که نتونه از ذهنش پاک کنه.

غافل از اینکه اون مرد، ثانیه‌ای نگاهش رو از پووین به جای دیگه‌ای نداده بود.

با آخرین صدای طبل، حرکت‌ها متوقف شد، رقصنده‌ها احترام گذاشتن یکی یکی رفتن.

پووین نفس نفس می‌زد، تمام سعیش رو کرده بود که قوی دیده بشه، موفق هم شد...بدون اینکه نگاهی بندازه اون هم پشت بقیه افراد، رفت.

و تا آخرین لحظه، نگاه سنگینی رو روی خودش حس می‌کرد.

اجرا تمام شده بود، ولی هنوز صدای جمعیت می‌اومد.

صدای افرادی که تبریک می‌گفتن و توی خوشی‌های سلطنت شرکت می‌کردن.

پوند به یکی از نگهبان‌ها اشاره کرد و گفت:

"دستور بده به مدت یک هفته، غذای رایگان پخش کنن"

مرد اطاعت کرد.

نالین لبخندی زد، به پوند نگاه کرد.

"تو...خیلی مهربونی" بخاطر صدای جمعیت، کمی به گوش پوند نزدیک شد.

"من فقط به مردمم اهمیت می‌دم‌." پوند گفت و برای اینکه جلوی بقیه به خوبی نقشش رو بازی کنه از زن فاصله‌ای نگرفت.

نزدیکش موند.

و همون لحظه بود که پووین، با خودش گفت که کاش وقتی اجرا تمام شده بود، می‌رفت.

اما مثل احمق‌ها فقط تماشا کرد، از دور.

نزدیکیِ پوند به اون رو...

آب دهنش رو قورت داد و پلک‌هاش رو بست، نباید احساس خاصی داشته باشه.

«من دارم حسادت می‌کنم؟» توی دلش از خودش پرسید.

می‌دونست حقیقت همینه ولی هنوز هم اصرار به انکار داشت.

چون حتی جایگاهی برای حسادت هم نداشت.

و همین بیشتر آزارش می‌داد.

دستش مشت شد، واکنش‌های بدنش بهش خیانت کرد.

با قدم‌های آروم کم‌کم از میون مردم محو شد.

چون می‌دونست جشن فعلا تمام نمی‌شد و قرار نیست به قصر برگردن، قایمکی از جمعیت بیرون زد. بی مقصد.

فقط رفت.

همچنان جشن پابرجا بود. همچنان صدا‌های پرشور مردم از مرکز شهر بلند می‌شد.

گل‌هایی به سمت پادشاه و ملکه پرتاب می‌کردن، و پوند فقط با لبخند بهشون جواب می‌داد.

پوند روی صندلی کمی جا‌به‌جا شد و خواست بلند بشه که دستی مانعش شد

"کجا می‌ری؟ من نمی‌تونم توی جمع تنها باشم" نالین با حالت ملتمسانه گفت.

هرچند ولی بودنِ ملکه، که روی صندلی کناریش نشسته بود برای نالین، دلگرم کننده بود.

پوند خم شد و دم گوش نالین زمزمه کرد:

"اگه می‌خوای ملکه باشی، باید از پس خودت بربیای، زود میام."

و رفت.

توی این روز‌ها، افراد زیادی دورش بودن، احساس خفگی می‌کرد.

می‌خواست یکم به خودش فضا بده اما همه‌جا شلوغ بود.

جلوتر رفت، نفسی گرفت.

هوا گرم بود، اما هرازگاهی نسیم خنکی می وزید. پوند به همین احتیاج داشت.

جلوتر که رفت، به جایگاه رقصنده‌ها رسید، ولی یه چیزی کم بود.

مکث کرد اطراف رو که نگاه کرد، مطمئن شد.

پووین نبود.

ناخواسته اخمی بین ابروهاش شکل گرفت.

همون مسیر رو برگشت تا به تائو برسه

"تائو، حواست به همه‌چیز باشه، برمی‌گردم."

بعد از دستورش، به مکان‌های خلوت‌تر رفت، هنوز هم افراد‌ی رو طی مسیر می‌دید که بهش احترام می‌ذاشتن ولی فقط سریع رد می‌شد.

تا اینکه، درست رو‌به‌روش ایستاده بود، پشت مکان جشن، کنار معبد‌های طلایی رنگ.

پوند ایستاد، چند ثانیه فقط نگاه کرد، نفس عمیقی کشید و جلو رفت. برای فهمیدن چیزی که هیچ حقی براش نداشت.

پووین، وقتی پوند رو دید تعظیم کوتاه کرد، سریع خواست بره اما مچ دستش گرفتار شد. گرفتارِ انگشت‌های پوند.

"تو، از افراد قصر منی، بدون دستور من نمی‌تونی دور بشی"

پووین به چشم‌های مرد نگاه نکرد، فقط سعی کرد دستش رو آزاد کنه اما موفق نشد.

"دلیل این رفتار‌هات چیه؟" پوند پرسید و منتظر جواب بود. ولی باز هم با سکوت مواجه شد.

"می‌شه دستمو ول کنین؟" پسر بی توجه به حرف‌های پادشاه، درخواست کرد.

اما پوند بیخیال نشد.

"الان...باید توی جشن باشین..." پووین خیلی آروم گفت.

پوند باید اون‌جا می‌بود، پس چرا حالا این‌جا ایستاده بود؟

پسر یه نگاه به معبد‌های اطراف کرد، معبد‌‌هایی که نور مشعل حتی روشن‌تر کرده بودشون.

نفسی گرفت و نگاهش رو به مرد داد.

"شما...همیشه اینطوری‌این؟"

پوند یک ابروشو بالا داد و نیم‌قدم جلوتر رفت.

"چی؟"

پووین همون قدم رو عقب رفت و دوباره از چشم‌های مرد فرار کرد.

"دنبال همه...کارکنانِت می‌ری؟" صدای پووین آروم بود اما بین حرفاش می‌لرزید، لرزه‌ای که نمی‌خواست معلوم بشه.

دست پوند هنوز مچ پسر رو گرفته بود.

اما انگار خودش هم متوجه شد زیادی محکم گرفته، دستش شل شد اما رها نکرد.

و سریعا مخالفت کرد.

"من دنبال کسی نیومدم."

پووین دوباره سعی کرد دستش رو آزاد کنه و این بار موفق شد و عقب رفت.

"پس...بهتره برید توی جشن."

پوند از فاصله‌ای که بینشون ایجاد شده بود بهش نگاه کرد.

"تو بدون اجازه از جشن دور شدی" لحن پوند محکم بود، اما خودش هم فهمید این فقط یه بهونه‌ست.

پووین نمی‌فهمید...مگه دور شدنش چه اهمیتی داشت؟

ولی از فرصت استفاده کرد.

از فرصتِ تنها بودنشون.

اول کمی مکث کرد، انگار که داشت به خودش جرأت می‌داد، برای بیان چیزی که بار‌ها توی دلش از خودش پرسیده بود...

"اون شب..." ایستاد، و سعی کرد حرفشو تکمیل کنه‌.

"چرا..." نتونست.

نتونست بیان کنه.

پوند خشکش زد. چون خوب می‌دونست ته این سوال به کجا ختم می‌شه.

پووین نفسش لرزید.

"چرا...بغلم کردین؟" بالاخره، تونست و همونجا دوباره به چشم‌های مرد نگاه کرد.

Report Page