His Ari.
hصبح، نالین چشم باز کرد...پوند هنوز اونجا روی تخت بود.
به تاج تخت تکیه داد و به مرد نگاه کرد
"صبح بخیر...پوند" آروم و با شک گفت.
پوند با شنیدن صدای نالین، تازه متوجه بیدار شدنش شد.
"صبح بخیر" پوند گفت، نگاهش رو به بیرون از پنجره داد و حرفش رو تکمیل کرد.
"ولی نیازی نیست اسم کوچیکم رو صدا بزنی"
نالین که انتظار این رو رو نداشت فقط نگاهش کرد.
آب دهنش رو قورت داد و لبهی ملحفه رو بین انگشتهاش فشرد.
"من فکر میکردم که..." ادامه حرفش رو نزد ولی پوند میدونست چی میخواست بگه.
فکر میکرد چون الان همسر پادشاه شده، میتونه به اسم کوچیک صداش بزنه
در آخر، نالین تسلیم شد.
"چشم، اعلیحضرت" نمیتونست بغضی که توی گلوش به وجود اومده بود رو پنهان کنه، تصورش از ازدواج...این نبود.
حداقل نه به این سردی...
پلک زد...ولی اشک همونجا، پشت چشمش جمع شده بود.
وقتی بینشون کاملا سکوت شد، نالین سعی کرد بحث قبلی رو عوض کنه و به جو خفه کننده بینشون خاتمه بده:
"اجرای دیشب خیلی هیجان انگیز بود..."
پوند دستش رو زیر سرش گذاشت و بهش تکیه داد.
اجرای دیشب.
ذهنش بیاختیار به شبی برگشت که...
پووین به اتاقش اومده بود و فقط برای خودش اجرا میکرد
پوند بدون اینکه متوجه بشه لبخند کمرنگی روی لبش نقش بست.
"درسته..." درحالی که هنوز توی فکر بود، زمزمهوار گفت.
نالین که هنوز به پوند نگاه میکرد، متوجه لبخندش شد، شاید اولین لبخندش.
احساس کرد کمکم میتونه پوند رو نسبت به خودش نرم کنه.
حتی اگه اشتباه فکر میکرد، امیدش رو از دست نمیداد.
نالین از روی تخت بلند شد، موهاش نامرتب روی شونهاش ریخته بودن.
سمت پنجره رفت و بازش کرد، نگاه کردن محوطه قصر، از این بالا...خیلی فرق داشت.
حس شیرینی بود. حسی که هنوز بهش عادت نداشت.
به زندگی در کنار پوند، یعنی شروع جدیدش.
صدای در، باعث شد از پنجره فاصله بگیره، پوند که اجازه ورود داد، یکی از خدمهها داخل اومد
"ملکه درخواست کرده برای صرف صبحانه تشریف ببرید پایین"
پوند سر تکون داد و از روی تخت بلند شد.
"باشه."
و طبق رسم قصر، جداگونه لباس های رسمیتر پوشیدن و پایین رفتن.
توی حیاط، همون میزی که یه روزی مادرش، نالین رو آورده بود که باهاش آشنا بشه...صبحانه چیده شده بود.
و حالا، به عنوان همسرش کنارش مینشست.
سهتایی مشغول خوردن صبحانه شدن.
ملکه گاهی بینش با نالین صحبت میکرد، میخندیدن، درمورد جشن شب قبل حرف میزدن، و پوند ساکت نشسته بود.
"پوند؟ نظر تو چیه؟" ملکه رو به پوند گفت.
تنها حرفی که پوند شنید همین بود، حتی نمیدونست راجب چیه.
"راجب...؟" با حالت سوالی پرسید.
مادرش وقتی دید از اولش گوش نمیکرده چشمی چرخوند
"راجب اینکه یه جشن کوچیک کنار مردم بگیری"
پوند با حرکت دادن سرش، سریع مخالفت کرد.
"همین تازه جشن گرفتیم...نیازی نیست"
زن، دستش رو روی دست نالین گذاشت و دوباره به پوند نگاه کرد
"یه جشن کوچیک، تو پادشاهی، باید کنار مردمت هم باشی." صداش رو صاف کرد و به حرفش اضافه کرد: "میخوام رقصنده دیشبی اجرا کنه"
پوند خشکش زد، چرا از صبح، همهچیز اون رو به دیشب برمیگردوند؟
انگار دنیا باهاش لج کرده بود که مبادا از فکرش دربیاد.
"پووین...؟" پوند با شک پرسید.
ملکه بعد از اینکه صبحانهاش رو جویید، سر تکون داد.
"آره اجرای دیشب فوق العاده بود، اینطور نیست نالین؟" نالین سر تکون داد و با حرفش موافقت کرد.
"باشه، قبول" پوند در حالی که هنوز باورش نمیشد این رو از مادرش شنیده باشه، گفت.
درواقع، مادرش کسی بود که قبلا گفته بود؛ پووین مایه آبروریزیه و الان...؟ نمیدونست که چجوری نظرش عوض شده.
انگار این پیشنهاد...زیادی از قبل حساب شده بود.
"درواقع، بهتره که جشن بگیری؛ تا بدونن پادشاه قدرتمندانه کنار مردمشه." در حالی که دستش رو روی دست پسرش میذاشت گفت.
نالین که سعی میکرد توی بحثشون شرکت کنه، آروم زمزمه کرد:
"منم میشه بیام؟"
ملکه رو به نالین کرد و سر تکون داد.
"البته، مردم باید به دیدن ملکهی جدید عادت کنن"
و شنیدن "ملکهی جدید" باعث شد پوند پلکهاشو روی هم فشار بده، چون زیادی با این کلمه، غریب بود.
بلند شد صندلی رو عقب کشید و با گفتن جملهی کار دارم، اون میز رو ترک کرد.
داخل رفت، بی توجه به چشمهایی که هنوز بهش نگاه میکردن.
"دیشب، چطور گذشت؟" ملکه با لحنی دوستانه سعی کرد بحث رو با نالین باز کنه.
نالین نگاهش رو از پوند گرفت، رو به زن کرد.
"آم...خوب بود." دروغی گفت که امیدوار بود ملکه بویی نبره.
اما زن، به خوبی میدونست پوند به این راحتی رابطه رو پیش نمیبره.
"خجالت نکش، سعی کن بیشتر کنارش باشی...من سنی ازم گذشته، باید نوههامو ببینم بعد بمیرم"
نالین سرش رو پایین انداخت لبخندی زد، فکر نمیکرد انقدر واضح ازش درخواست کنه...
اطاعت کرد و هر دو مشغول خوردن باقی صبحانه شدن.
از طرفی، پوند وقتی داخل رفت به تائو اشاره کرد که بیاد سمتش.
"تائو، باید بفهمی چرا مادرم پووین رو برای جشن انتخاب کرده"
این کار برای تائو آسون بود.
"چشم، اما نمیدونستم جشن در پیش داریم"
پوند درحالی که قدم زنان سمت اتاق میرفت گفت:
"مادرم قابل پیشبینی نیست."
و داخل رفت.
نفس کلافهای کشید و سمت میزش رفت، دوباره اون نقاشی رو برداشت.
شاید همهی اینها توهمی بیش نبود؛ شاید ساختهی ذهنش بود...اما چرا قلبش ازش سرپیچی میکرد؟
اگه توهم بود، چرا دلش نمیخواست اون پسر، نالینرو کنارش ببینه؟
نخ دور مچش رو درآورد و انداختش، چون خودش هم نمیخواست اون کنارش باشه.
دنیا برای احساساتِ پوند، زیادی خشن بود. شاید هم احساسات پوند نسبت به دنیا خشن بود.
نمیدونست...اما خوب میدونست قرار نیست به نالین دل ببنده.
صدای تقتق در، باعث شد پوند سریعا نقاشی رو جای قبلیش بزاره.
"بیا تو"
نالین در رو باز کرد و وارد اتاق شد، اتاق همیشگیه پوند.
آروم نزدیک شد، بوی عطرش توی هوا پخش شد.
"ملکه گفت امشب بهترین وقت واسه جشنه"
پوند آروم سر تکون داد.
دلش میخواست همین الان بهش بگه که قرار نیست آیندهای درکار باشه.
دلش میخواست بگه همهی این جشنها بیفایدهان.
ولی فقط سکوت کرد.
نالین توی اتاق چرخی زد و لبه تخت پوند نشست.
تورهای قرمز رنگی از تخت آویزون بود که از نظر نالین، به شدت زیبا بود.
پوند به جای دیگهای نگاه کرد، دلش نمیخواست اونو روی تختی ببینه که کس دیگهای اونجا بوده.
اما وقتی نالین هنوز نگاش میکرد، پوند هم متقابل بهش نگاه کرد.
نگاههای نالین، معصومانه بود اما چیزی پشتش داشت، چیزی که پوند نمیدونست.
"چیزی میخوای؟" پوند درحالی که از پشت میزش کنار میرفت گفت.
نالین بلند شد و با قدمهای شمرده نزدیک مرد شد.
"نه...فقط..." آروم دستش رو روی دست پوند گذاشت
"میخواستم ببینم هنوزم خستهای...؟"
پوند آروم دستش رو عقب کشید و تنها چیزی که گفت:
"میخوام تنها باشم." همین بود.
نالین سر تکون داد و آروم آروم، بیرون رفت.
رفتارهای پوند...عجیب نبود، سرد بود.
حتی لمس کوتاهش رو هم نپذیرفت، انگار که دیوار نامرئیای بینشون کشیده بود.
____
پووین، همراه بقیه راهروهای قصر رو تمیز میکردن، تمرین خاصی نداشتن، بعد از رقص دیشب حسابی خسته بودن.
پسر تا جای ممکن سعی میکرد از پوند دوری کنه و باهاش روبهرو نشه، حتی اگه از کار کردن هم خسته بشه.
"اونهارو بده من، میبرمشون" وسایل رو از کارکن گرفت و برد.
شاید بهترین کار هم همین بود، فرار کردن.
چیزی که همیشه توش خوب بود. از بچگی تا الان...
الانم باید از احساسات ناخواستهای که توی وجودش ریشه میگرفت؛ فرار میکرد.
شاید هم، باید ریشهشون رو قطع میکرد.
وقتی کارش تمام شد، توی حیاط فرعیِ قصر کنار بقیه استراحت میکرد.
استراحتی که فقط چند دقیقه طول کشید.
"پووین، امشب دوباره قراره اجرا کنی" مسئول رقاصها، در حالی که به سمتشون میاومد گفت.
پووین کمی مکث کرد، درآخر سرش رو تکون داد و قبول کرد.
در حالی که ذرهای برای این کار علاقهای نداشت.
ولی باید تحمل میکرد، انگار سرنوشتش همین بود...