His Ari.

His Ari.

h

مشعل‌هایی که امتداد راهروها رو روشن می‌کردن، دیوار‌ها رو گرم‌تر نشون می‌دادن.

صدای ساز‌های سلطنتی از تالار، به بیرون سرایت کرده بود، سالن پر شده بود از صدای خنده، تبریک‌ها و برخورد جام‌‌ها.

داخل سالن، میز‌‌های کوتاه و جداگانه‌ای چیده شده بود.

روی هر میز، انواع میوه‌ها، غذا‌های ادویه‌دار قرار داشت. همه چیز بی نقص بود؛ درست طبق خواسته ملکه.

چون شبی رو داشت تجربه می‌کرد که سال‌ها منتظرش بود.

از طرفی نالین، توی اتاقی که خدمتکار‌ها براش آماده کرده بودن، آماده می‌شد.

همون اتاقی که قرار بود از امشب، با پوند مشترک باشه.

دامن بلند، کرم رنگی پوشیده بود، بالاتنه‌ش جذب و تیکه پارچه ابریشمی از شونه‌ش آویزون بود.

موهای بلندش، حالا روی شونه‌ش پخش نبودن، جمع شده بودن و به زیبایی بسته شده بودن.

آخرین نگاه رو به خودش انداخت؛ نه برای اطمینان از زیبایی‌اش، بلکه برای اطمینان از بی‌نقص بودنش.

از بچگی یاد گرفته بود که حتی در نفس کشیدن هم باید وقار داشته باشه.

از اتاق خارج شد.

پوند پشت در ایستاده بود و منتظر بود. نالین با دیدن پوند جا خورد، از کِی اونجا ایستاده بود؟

پوند پیراهنی تیره‌رنگ با یقه‌ای تقریباً باز پوشیده بود؛ کمربندی ابریشمی با رگه‌های طلایی هم به کمر بسته بود.

و اون مرد...واقعا زیبا به نظر می‌رسید.

"اگه در می‌زدین...زودتر می‌اومدم." دختر با صدای آرومش گفت.

"نخواستم مزاحم آماده شدنت بشم. بریم" پوند گفت و بازوش رو جلو اورد.

نالین که متوجه منظورش شد، بازوی پوند رو گرفت و به سمت سالن اصلی رفتن.

وقتی به سالن رسیدن، همه مهمان‌‌ها از جا بلند شدن و تعظیم می‌کردن.

نالین نفسش رو حبس کرد و از استرس، دستش دور بازوی پوند محکم‌تر شد.

از سالن که گذر کردن و به جایگاه رسیدن، هر دو روی صندلی‌هاشون نشستن.

و ملکه، سکوی پایین تر روی صندلی مخصوص خودش نشسته بود.

و خاندان‌های اصلی از جمله پاریت، ردیف اول و دوم بودن.

بعد از ادای احترام، مشغول خوردن شده بودن، گاهی حرف می‌زدن گاهی می‌نوشیدن.

با اشاره سر پوند، صدای ساز‌ها بلند‌تر شد و گروهی از رقاصان شروع کردن به اجرای نمایش.

پوند مجبورا فقط نگاه می‌کرد، دلش می‌خوست جایی خلوت باشه و تنها...ولی حالا، وسط شلوغی جشن ازدواج خودش نشسته بود.

و فقط نگاه می‌کرد، به رقص‌ها، به کسایی که با لبخند بهشون نگاه می‌کردن...

می‌دونست که اون پسر هم میاد...ولی می‌تونست نگاهش کنه؟

نفسش رو با دهنش بیرون داد و کلافه به نگاه کردن اجرا ادامه داد.

وقتی اجرا تمام شد، صدای دست زدن‌ها بالا رفت و بلافاصله اجرای بعدی شروع شد.

"قشنگن نه...؟" نالین دم گوش پوند آروم زمزمه کرد

پوند نیم نگاهی به دختر انداخت، برای اولین بار توی اون روز.

فاصلشون کم بود و همین، باعث شد نالین احساس خجالت کنه...

اما حتی یک ثانیه هم طولی نکشید که پوند عقب کشید.

"درسته، قشنگن." سرد و زننده گفت.

دختر سر تکون داد و آروم عقب رفت به صندلی تکیه داد.

ملکه، وقتی اجرای دوم تموم شد، از جا بلند شد، یه لبخند زد و به مهمان‌ها نگاه کرد.

"میدونم اگه پادشاه اول، در کنارمون بود...به پسرش افتخار می‌کرد. همون‌طور که من افتخار می‌کنم."

به پسرش نگاه کرد و ادامه داد:

"ازت ممنونم که توی سن کم، کار‌هایی رو اداره کردی که هنوز وظیفه‌ات نبود.

امیدوارم که، راه خوشبختی برای تو و شریک زندگیت، خودش رو همیشه بهت نشون بده"

وقتی سخنرانیِ کوتاه ملکه تمام شد، دوباره دست زدن و پوند...به اجبار لبخندی زد و جامش رو به سمت جمعیت بالا برد و همه بعد از پوند جامشون رو بالا آوردن و نوشیدن.

و همونجا، صدای بومِ طبل از حیاط به گوش رسید.

مسئول تشریفات جلو اومد و با صدایی که به راحتی همه متوجه بشن گفت:

"اجرا شروع شده، لطفا به حیاط تشریف بیارید."

پوند روی صندلی جا‌به‌‌جا شد، می‌دونست به اخرای جشن رسیدن، و می‌دونست که با اون پسر ر‌و‌به‌رو می‌شه...

همراه با نالین از صندلی بلند شدن و جلوتر از همه رفتن و دوباره...نالین بازوی پوند رو بغل کرد، انگار که با این کار، احساس قدرت می‌کرد.

وقتی به حیاط رسیدن، برعکس چند ساعت پیش، مشعل‌‌ها مسیر رو روشن نمی‌کرد و حیاط توی خاموشی کامل بود.

پوند و نالین جلوتر از بقیه ایستادن و بقیه مهمان‌ها از پشت با کنجکاوی نگاه می‌کردن.

پووین از گوشه‌ای با فانوس بامبوی دستی کم‌نوری وسط حیاط ایستاد.

شعله لرزید.

و با فوت کوتاهش خاموشش کرد.

درست بعد از حرکت پووین، مشعل‌های بلند و چوبی از دو طرف حیاط روشن شدن.

دو مرد از گروه نمایش، حرفه‌ای حرکات نمایشی رو شروع کردن.

پووین، میونه خوبی با آتیش نداشت...

اما با این حال، خودش رو رها کرد، جوری می‌رقصید که انگار هیچ دردی نداره.

انگار که با این ازدواج خوشحال بود...

برعکس چیزی که قلبش، با خودش حمل می‌کرد.

قدم‌های حساب شده، چرخش دست‌های ظریف ‌و زیباش توی هوا؛ همه رو به خوبی به نمایش گذاشت.

و پوند...اون شب دوباره باخت.

تا ساعتی پیش، فکر می‌کرد که نمیتونه به پسر نگاه کنه اما الان؟ با قلبی که محکم می‌زد تماشا می‌کرد.

و نالین، برای ثانیه‌ای کوتاه لرزش دست پوند رو حس کرد.

صدای طبل‌ها شدید‌تر شد. نور کم بود.

تنها نور، آتیش‌های پشت سر پووین بود؛ اما همون نور کم هم کافی بود تا صورتش دیده بشه.

پسر نزدیک‌تر اومد.

رو‌به‌روش پادشاه و همسرش ایستاده بودن.

دید که نالین با لبخند و تعجب از اجرا، اون رو تشویق می‌کنه.

اما پوند؟ مثل همیشه نگاهش می‌کرد، مثل وقتایی که توی اجرا، پووین دستش رو روی قلب پادشاه می‌ذاشت و توی گوشش می‌گفت:

«زنده باد اعلیحضرت»

درست همون‌طور...

پسر لبخندی زد و عقب رفت، گرمای پشت سرش حین رقص کاملا حس می‌شد، از استرس کف دست‌هاش عرق کرده بودن اما دلیل نمی‌شد که کم بیاره.

این رو توی دلش می‌گفت ولی وقتی دید دست نالین دور بازوی پوند حلقه شده، تمام قدرتش رو از دست داد.

انگار که همه‌ی اون تظاهراتش فرو ریخته بودن.

اشک، قبل از اینکه خودش بفهمه از گوشه چشمش سر خورد.

و شاید این اولین اجرایی بود که پووین اشک می‌ریخت، وسط رقص...زیر نور آتیش.

صدای طبل‌ها آروم‌تر شد و نمایش با چرخش آخر پووین، تمام شد.

مشعل‌ها دوباره روشن شدن، حیاط دوباره جون گرفت.

و الان...همه چیز واضح تر بود.

پووین لبخند مصنوعی زد و جلو اومد، تعظیم کرد.

یقه هفتی که پووین پوشیده بود، باعث شد با خم شدنش، پوستش زیر نور مشعل بدرخشه...

پوند، ناخواسته چشمش به یقه پووین برخورد کرد.

خالکوبی‌ای روی تنش حک شده بود...

پوند یادش بود...همون نقش رو بوسیده بود.

اما حالا زیر نور آتیش، واضح‌تر بود و مفهوم ساده‌ای نداشت.

همونجا، صدای اتیش بازی توی آسمون شروع شد و نگاه پوند، به آسمون رفت.

و تا خواست دوباره به پسر نگاه کنه، کسی نبود‌.

همین‌قدر سریع از دید خارج شد.

پوند پلک‌هاشو روی هم گذاشت و با کلافگی نفسش رو بیرون داد.

انگار قرار بود اون پسر برای همیشه از دستش فرار کنه...

خوشبختانه، آتیش بازی زود تمام شد. مهمون‌ها حالا درحال رفتن بودن، انگار بالاخره شبی که نفسش رو گرفته بود، رو به پایان بود.

نالین، همراه با چند ندیمه‌ که دیگه برای خودش کار می‌کردن، به اتاق رفتن. تا توی تعویض لباس‌هاش بهش کمک کنن.

پوند به اطرافش نگاه کرد، حالا به سکوتی که می‌خواست رسیده بود.

نفس صداداری کشید و توی حیاط چند قدم زد، هنوز نرفته بود داخل. شاید چون هنوز آمادگیش رو نداشت...

بعضی خدمتکار‌ها درحال جمع کردن وسایل‌ اجرا بودن، کسی حواسش به پوند نبود...پس سمت در فرعی رفت، جایی که به اتاق رقاص‌ها نزدیک بود.

پشت در نگاه قایمکی‌ای کرد. پووین هنوز لباس‌های اجرا تنش بود، با یکی از مسئول‌ها حرف می‌زد.

پوند به نگاه کردن بهش ادامه داد، ولی نفهمید کِی پووین حرفش با اون مرد تمام شد و حالا داشت سمت در می‌اومد.

پوند می‌خواست عقب بکشه، اما مثل همیشه، پاهاش ازش فرمان نمی‌بردن.

فقط ایستاد. همونجا، پشت در.

پووین از در رد شد و با دیدن پوند مکث کرد، قدم بعدیش، متوقف شد و پاش برگشت سر جای قبلیش.

فقط به هم نگاه می‌کردن، بدون حرفی.

لبای پوند از هم باز شدن، انگار خواست چیزی بگه، اما صدایی از میون لب‌هاش خارج نشد...

"تبریک می‌گم." پووین، مثل همیشه آروم گفت، تعظیم کرد و رفت. مثل پرنده‌ای که از دستات پر می‌زنه و می‌ره؛ همونقدر سریع.

پوند هنوز مونده بود و به جای خالی پسر نگاه می‌کرد.

هنوزم احساس تلخِ خیانت مثل خوره به جونش افتاده بود. اما دست خودش نبود.

نمی‌دونست چرا در مقابل اون پسر اینجوری رفتار می‌کنه، شاید هم می‌دونست اما نمی‌خواست بدونه.

از در رد کرد، برای فکر کردن زیادی کلافه بود...شاید چون کل روز در حال فکر کردن بود...

وقتی به اتاقش رسید لباس‌هاش رو عوض کرد. می‌دونست که به بهونه کار، نمی‌تونه توی اتاق خودش بمونه و مجبور بود بره توی اتاق مشترکش با همسرش...

وقتی کارش تموم شد، به سمت اتاق کناری رفت، نفس عمیقی کشید و خودش رو آروم کرد، پشت در ایستاد؛ می‌دونست داخل اون اتاق زنی هست که منتظرشه، اما اون کسی نبود که پوند منتظرش بود...

با این حال؛ در رو باز کرد.

نالین روی تخت دراز کشیده بود، اتاق فقط با چند شمع تزیین شده بود.

و روشنایی زیادی نداشت، پوند کمی جلو رفت رو‌به‌روی تخت ایستاد.

توی زندگیش اولین کسی که کنارش خوابیده بود، پووین بود اما حالا، شرایط فرق کرده بود.

پوند نمی‌تونست بهونه بیاره و روی زمین بخوابه...‌میتونست؟

جلو رفت، روی تخت نشست و بعد دراز کشید، نالین به مرد نگاه کرد.

نالین، با کمک ندیمه‌هاش، لباسی پوشیده بود که برای هر مردی جذاب به نظر می‌رسید. ردای نازک و ابریشمی، یقه کمی باز...

پوند وقتی به سقف بلندِ قصر خیره بود، دختر سکوت رو شکست.

"حتی...نمی‌خوای دستم رو بگیری؟"

تنها صدای نفس کشیدن پوند بود که به گوشش رسید

و بعدِ چند ثانیه...

"خستم..." پوند درحالی گفت که روی تخت جابه‌جا می‌شد و پشتش رو به نالین کرد.

اما می‌دونست امشب خواب به چشمش نمیاد.

Report Page