His Ari.
h"پووین"
"پووین"
"پووین!"
پسر چشمهاشو باز کرد و به زن بالا سرش نگاه کرد، یکی از رقصندهها.
"بیدار شو، همین الانش هم قصر کاملا شلوغ شده"
پووین سر تکون داد و نشست، درست بود که به زور خوابش برد ولی نیاز به خواب کافی برای جشن داشت.
بلند شد، رختخوابش رو جمع کرد.
صداهای زیادی از حیاط میاومد، از صدای خنده، تا صدای فرمانها.
و پووین؟
هنوز نمیدونست چه احساسی باید داشته باشه.
پس فقط به حیاط رفت، اطراف با گلهایی آراسته شده بود، پیچکهایی سراسر حیاط کشیده شده بود.
خیلی از کارها، روز قبل انجام شده بود و امروز؛ تکمیل کردن تزیینات بود، یعنی روز جشن.
ملکه نظارهگر، ایستاده بود و دستور میداد...
همون حین، صدای کالسکه که کمکم به قصر نزدیک میشد، برای لحظهای افراد رو از کار انداخت.
مردی از اسب پایین اومد، در کالسکه رو باز کرد.
نالین با همون حالت مجذوب کنندهاش پایین اومد و خانوادهاش هم به همراهش حرکت کردن.
افراد، گیج و مبهوت بهش نگاه میکردن. اون دختر واقعا زیبا بود، لباسش طوری میدرخشید که انگار قصر برای اون ساخته شده بود.
همه همزمان به احترام عروس آیندهی این قصر، خم شدن.
"به قصر خودت خوشاومدی" ملکه گفت و لبخندی شیرین به دختر تحویل داد.
نالین متقابل لبخند زد
"خوشحالم که چنین فرصتی برام پیش اومده."
ملکه به داخل قصر راهنماییشون کرد، داخل؛ وضعیتش از حیاط هم شلوغ تر بود.
جایی که جشن برگزار میشد، یعنی سالن اصلی قصر در حال تدارکچینی بود.
نالین چیزی رو داشت تجربه میکرد، که فراتر از رویاهاش بود.
ازدواج با پوند، پادشاهِ بزرگ...
لبخندی میون لبهاش جا خوش کرد ولی سعی کرد زیاد خودش رو ذوق زده نشون نده.
یعنی پوند کجا بود؟ چیکار میکرد؟
اونم همچین حسی داشت؟
البته...نالین از هر زاویهای برای این ازدواج آماده بود، ازدواجی که با سیاست شروع بشه، شاید اولش خوب پیش نره اما بعدش همهچیز درست میشه.
حداقلش، این رو باور داشت.
"وقتشه که آماده شی نالین" ملکه دختر رو از رویا به واقعیت کشوند.
حق با اون بود، مراسم صبحگاهیِ پیوند باید شروع میشد و جشن، شب برگزار میشد.
همراه هم، به سمت معبد قصر رفتن.
کنار معبد، اتاقی داشت که نالین برای تعویض لباسهاش به اون اتاق رفت.
پیراهنی، از جنس ابریشم، مخصوص مراسم تنش کرد، رنگی ملایم داشت و کمربند ظریف طلایی رنگ بسته شده بود. درست لحظهای که از در بیرون اومد دیدش...
پوند، با لباسی تقریبا شبیه به خودش کنار معبد ایستاده بود و منتظر.
دختر لبخند کمرنگی زد، گرچه انتظار داشت پوند اون رو به معبد ببره ولی با قدمهای آروم سمت مرد رفت و ایستاد، سر خم کرد.
"آمادهای؟" پوند بدون اینکه به نالین نگاهی بندازه گفت.
دختر سر تکون داد و همراه هم داخل معبد رفتن.
چند راهب، با رداهای نارنجی، روی سکوی کوتاه، نشسته بودن.
راهبی که از معبد معروفی احضار شده بود جلوتر همه قرار داشت.
و ملکه، همراه با مادر و پدر نالین، گوشهای ایستاده بودن.
بوی عود، به وضوح به مشام میرسید.
چون سینیهایی از عود، گلهای شناور توی کاسه، گوشههای معبد قرار داشت.
خدمتکارها وارد معبد شدن، ظرفهایی که به عنوان هدیه به راهبها، آماده شده بودن رو آوردن.
پوند و نالین ظرفهارو یکی یکی، به خانوادههاشون میدادن و اونها؛ به راهبها تقدیم میکردن.
هدایا، شامل پارچههای مخصوص راهبها، غذا، میوههای تازه و در آخر پاکت پول بود.
وقتی برگشتن سر جای خودشون، حلقه گل ارکیده، که خدمتکارها آماده کرده بودن رو پوند گرفت و نزدیک نالین شد، گلها، از میون موهای دختر رد شد و روی گردنش افتاد.
و نالین متقابلا، حلقهی گل رو دور گردن پوند انداخت.
ولی نگاهِ پوند، باز هم جای دیگهای بود.
"بشینین" صدای راهب، سکوت معبد رو شکست.
روی بالشهای ابریشمی کوچیکی که کنار هم قرار داشتن، نشستن و دستهاشونو بهم چسبوندن.
بقیه، پشت سرشون نشستن و ادای احترام کردن.
تنها چیزی که پوند بهش احتیاج داشت، این بود که همهی اینا خواب باشه، اما وقتی که راهبها شروع به دعا خوندن کردن فهمید که واقعا خواب نیست...
هر از گاهی ارشد راهب، از کاسهی آب متبرک، قطرههایی به سر و پیشونیشون میپاشید.
راهب به ملکه اشاره کرد و ملکه جلو اومد، نخ سفید رنگ رو گرفت.
نخ رو روی سر هر دو گذاشت، مثل تاجی ظریف.
نفس نالین حبس شد، پلکهاش رو روی هم گذاشت.
راهب جلو اومد، نخ دیگهای رو بین سرشون کشید، و نخها رو بههم وصل کرد. انگار پیوند رو قابل دیدن کرده بود.
"این نخها، نماد خوشبختی، اتحاد و پیونده."
بین حرفهاش، دوباره قطرههایی میپاشید.
"و همچنین، اتحاد شما؛ زیر نگاه بوداست."
راهب دوباره جلو اومد، این دفعه؛ نخ رو دور مچ هر دو بست.
و آخرین قطرات آب متبرک رو به دست، مو، پیشونیشون پاشید.
بعد از دعای نهایی و سکوت چند دقیقهای، پوند و نالین بلند شدن و به راهبها احترام گذاشتن.
راهبها همراه با سینیِ هدایا به سمت در خروجی رفتن.
پوند نفس راحتی کشید، انگار این مراسم، خفه کنندهتر از چیزی بود که توی ذهنش داشت.
نگاهی به دستش انداخت، نخ سفید رنگی دورش بود. مثل زنجیری اجباری.
نگاهش ناخواسته به نوک انگشتهاش افتاد، جوهری که روی اون کاغذ پخش شده بود...
"پوند، عزیزم یکم لبخند بزن" مادرش در حالی که به سمت گوشش نزدیک میشد گفت.
ولی نه تنها به حرف مادرش گوش نکرد، بلکه سریع حلقه گل رو از گردنش درآورد و از معبد بیرون رفت.
بعد از رفتن پادشاه، چند نفر از نگهبانها ناخودآگاه جلو رفتن ولی کسی جرئت نکرد جلوش رو بگیره.
نالین که متوجه موضوع نشد سمت ملکه اومد.
"اعلیحضرت کجا رفت؟"
ملکه، دست نالین رو گرفت و آروم نوازشش کرد.
"رفت تدارکات رو بررسی کنه، امشب شب مهمیه براش"
و باهم، از معبد خارج شدن...
دیگه ظهر شده بود و خورشید، همهجارو گرم کرده بود.
پوند مسیر برگشت به سالن رو طی میکرد که توی حیاط پووین رو دید.
نشسته بود و سبد گلهای ارکیده و نیلوفر دستش بود، همراه با بقیه میچید و نظر میداد.
خم شده بود و چند دسته از موهاش جلوی چشمش افتاده بودن.
پوند داشت به این فکر میکرد که زیر نور خورشید، حتی واضحتر میشد اعتراف کرد...اعتراف که اون پسر...
وقتی دید پووین سرش رو بالا آورد و متقابل نگاهش میکنه، افکارش از هم پاشید.
چند ثانیه مکث کرد و بعد پشتش رو کرد و داخل رفت.
پووین به رفتن مرد نگاه کرد و لباسش...معلوم بود مراسم سای مون تموم شده، خبری هم از راهبها نبود...
"پووین اون گلهارو بده" صدای زن کناریش به خودش آوردتش.
"آه...حواسم نبود" گلهارو به زن داد و توی کاسهها گلهایی گذاشتن و شناور روی حوضچه ولشون کردن.
"نمیدونم چرا فقط گفتن گل یاس استفاده نکنین، بنظرت پادشاه بهش حساسیت داره؟" زن درحالی که به گلهای شناور نگاه میکرد پرسید.
"من...نمیدونم، احتمالا" پووین زیر لب گفت.
ولی میدونست.
دلیل استفاده نشدن اون گل...
آری بود.