His Ari.

His Ari.

h

پووین دور از جمعیت، گوشه‌ای ایستاده بود.

نفس‌هاش بریده بریده از بین لب‌هاش بیرون می‌اومد. دستش رو روی قلبش گذاشت؛ تند می‌زد.

چرا...چرا باید اینطوری واکنش نشون می‌داد؟

چند بار دور خودش چرخ زد و دستش مشت شد.

پلک‌هاش رو روی هم گذاشت.

نفهمید چجوری، قطره‌ اشکی از چشمش افتاد و سُر خورد روی لبش.

هیچ دلیلی نباید برای این حالش وجود می‌داشت. نمی‌خواست به دلیلش فکر کنه.

چون جوابی هم نداشت...

بعد از اینکه صدا‌ها کمتر شد سمت جایگاه قبلیش برگشت.

حالا تعداد کمی مونده بودن. همگی به مرکز شهر برگشتن تا اون خبر خوش رو بین همه پخش کنن.

پسر کمی جلوتر رفت، ملکه هنوز هم روی سکو ایستاده بود، باوقار و محکم.

خیلی از کارکنان هم هنوز اونجا ایستاده بودن.

اما پوند نبود...

"پووین؟" صدای ملکه، توجه پسر رو به خودش جلب کرد.

"ب-بله ملکه؟"

"تو الان نباید درحال تمرین باشی؟ می‌خوام همه‌چیز بی نقص باشه" ملکه با صدایی رسا گفت.

"حق با شماست" پووین سر خم کرد و سریع اون محل رو ترک کرد و به سمت اتاق کارکنان رفت.

حداقلش با مرد رو‌به‌رو نشد، همین کافی بود.

شاید همه‌چیز همین‌قدر بود.

ولی چیزی پووین رو اذیت می‌کرد...

"چرا اون شب...بغلم کردی؟" خیلی آروم گفت جوری که خودشم صدای خودش رو نشنید.

و در نهایت...فقط یه نتیجه داشت.

همون نتیجه قبلی، شاید...یک اسباب بازی بود.

آروم خندید؛ تلخ، کوتاه، پرمعنا.

به اتاق که رسید، مسئول، جایگاه‌های رقاص‌هارو واسه فردا شب انتخاب می‌کرد.

یکی یکی اسم‌هارو صدا زد تا به پسر رسید.

"پووین، تو اجرای آخر رو انجام می‌دی، رقص آخر باید خاص باشه. همراه با آتیش بازی انجام می‌شه متوجه شدی؟"

پسر اول نگاه به مرد انداخت و سریع صورتش رو جمع کرد، همون نقشی که همیشه بلدش بود.

"بله متوجهم"

مرد سر تکون داد و رفت.

بلافاصله پچ‌پچ‌ها شروع شد.

همه، راجب اتفاق امروز صحبت می‌کردن و ذوق زده بودن.

پووین بی‌توجه به حرف‌ها به محل تمرین رفت، می‌دونست حالا‌حالا‌ها قراره راجب اون موضوع صحبت بشه...

____

پوند، زودتر از اینکه مادرش گیرش بندازه به اتاقش رفته بود.

روی تخت نشست و شقیقه‌اش رو ماساژ می‌داد گاهی خودش رو آروم می‌کرد و با خودش می‌گفت که از پسش برمی‌آد، و همچنین روی مادرش رو زمین نزنه.

ولی از طرفی‌هم کنار اومدن با زنی که حتی علاقه‌ای بهش نداره، سخت‌ترین کار ممکن بود.

از فردا؛ قرار بود همون زن دیگه کنارش زندگی کنه، توی همین قصر و توی همین اتاق.

ناخودآگاه دستش مشت شد و رنگ از بند انگشت‌هاش پرید.

اما فکر چیزی، باعث شد مشتش شل بشه...

اون پسر و موهای بلندی که روی صورتش پخش شده بودن، اون لبخندش که به ندرت دیده می‌شد.

ناخواسته پوند لبخند محوی زد، مهم نبود چی در پیش داشت، مهم نبود زندگیِ پیش رو قرار بود چجوری باهاش رفتار کنه.

اون...همیشه توی قلبش می‌مونه.

حتی اگه مجبورش می‌کردن قلبش رو دفن کنه.

صدای تق‌تق در، پوند رو از افکارش بیرون کشید.

نفسی گرفت و اجازه ورود داد.

تائو در رو باز کرد و کمر خم کرد

"اجازه هست؟"

پوند فقط سر تکون داد

مرد داخل اومد و رو‌به‌روی پوند ایستاد.

"علیحضرت، بیشتر مشکلات رو داریم حل می‌کنیم، به لطف خاندان پاری-"

پوند حتی اجازه نداد تائو حرفش رو کامل کنه

"اسمش رو نمی‌خوام بشنوم تائو!"

تائو بین حرفاش مکث کرد و دوباره ادامه داد.

"فقط...شورشی‌ها کمتر شدن اما با خبری که امروز می‌شنون احتمالا سرگرم بشن و کم‌کم جریانات رفع بشه"

پوند سکوت کرد، سکوتی که هزاران حرف پشتش داشت.

"باشه، می‌تونی بری"

اتاق حالا خالی شده بود، مثل قلب پوند.

از روی تختش بلند شد و سمت میز کارش رفت و نشست.

کاغذ سفیدی برداشت و قلم رو به جوهر آغشته کرد

و خواست شروع کنه به نوشتن ولی ذهنش خالی بود، خالی‌تر از همیشه...

پس، ناخواسته؛ قلم رو محکم‌تر گرفت

اول یک خط کشید، بعد یکی دیگه.

و بی اجازه‌ی خودش، ادامه داد.

موهای پریشون روی پیشونی، با این حال زیبا.

لب‌ها...نه لبخند داشت نه غمگین بود. حالت همیشگی‌اش.

برای لحظه‌ای دستش مکث کرد و جوهر روی چهره پخش شد.

"نباید...این..."

چهره پووین کامل نبود، موهاش و لب‌هاش به زیبایی کشیده شده بودن اما چشم‌هاش...نتونست.

انگار ترسیده بود.

کاغذ رو، روی میز برش گردوند انگار که این، وجودش رو انکار می‌کرد.

دستش رو روی قلبش گذاشت.

"این فقط نقاشیه..."

حتی خودش هم قانع نشد، اما برای آروم کردن خودش بهش نیاز داشت.

انگار تازه داشت می‌فهمید که بدترین خیانت‌ها اون‌هایی‌ان که هنوز به زبون نیومدن.

پوند نمی‌تونست قبول کنه نه این احساس رو و نه این خیانت رو...

همین حین، صدا‌های جابه‌جایی و دستور دادن از پایین می‌اومد؛ آماده‌سازی قصر شروع شده بود.

پوند خوب می‌دونست چرا مادرش انقدر نسبت به این ازدواج عجله داره.

چون می‌خواست از دیوونه شدن پسرش جلوگیری کنه...

بیخیال صدا‌ها و افکارش شد.

دوباره کاغذ رو برداشت، بهش نگاه کرد

به تک‌ تک خط‌ها و جوهری که روی چهره پخش شده بود.

یه نفس کشید اما به جای اینکه آرومش کنه بیشتر خفه‌اش کرد...

دستش رو روی کاغذ گذاشت.

انگار که می‌خواست مچاله‌اش کنه.

انگار می‌خواست خط‌هارو پاک کنه...

در آخر، نوک انگشت‌هاش فقط رد جوهر نیم‌خشک شده رو گرفتن.

نفهمید چرا ولی کاغذ رو تا کرد و داخل کشو گذاشت.

شاید برای فرار.

چون فردا، دیگه هیچ راهی برای فرار نمی‌موند.

Report Page