His Ari.
hفلش بک:
هوا دیگه تاریک شده بود، سیاهیِ شب جلوی دید رو میگرفت.
پوند بعد از ملاقاتش با مردم و رد و بدل شدن یه سری حرفها و کمک به اهالی، با محافظهاش به سمت قصر برمیگشت.
صدای سم اسبش، آروم و منظم روی زمین مینشست.
با صبر حرکت میکرد، بی خبر از آشوبی که در انتظار داشت.
پوند از دروازه رد شد و از اسب پایین اومد. بلافاصله مسئول اصطبل، اسبش رو تحویل گرفت.
نفسی کشید و بخار نفسش توی هوا پخش شد.
با قدمهای متوسط داخل قصر رفت.
"شام آمادست." پیشخدمت گفت.
پوند حتی جوابی نداد و به راهش ادامه داد.
"اعلیحضرت، ملکه توی اتاقشون منتظرتونن گفتن هر وقت اومدین بهتون اطلاع بدم."
این دفعه صدای پیشکار قصر بود.
پوند روی یکی از پلهها مکث کرد. آهی کشید؛ نمیشد فقط بره و بخوابه؟
انگار نمیشد.
به اتاق ملکه که رسید، آروم در زد و داخل رفت.
ملکه، روی مبل سلطنتی طلایی رنگ نشسته بود.
پوند مقابل مادرش ایستاد و بعد سمت مبل روبهرو رفت و نشست.
منتظر موند، اما وقتی که دید مادرش چیزی نمیگه، خودش سکوت رو شکست.
"اتفاقی افتاده؟"
زن نفس عمیق و صداداری کشید، دستش رو روی دسته مبل گذاشت.
"باید با نالین ازدواج کنی پوند." با اولین حرف رفت سر اصل مطلب
پوند ناباورانه خندید
"شوخی میکنی؟"
اما توی چهره مادرش، هیچگونه شوخیای دیده نمیشد.
"تو...جدیای؟" انگار که هنوز نمیتونست حرف مادرش رو هضم کنه
ملکه بدون تردید به پسرش نگاه کرد
"آره." لحنش محکمتر از همیشه بود.
"من چنین کاری نمیکنم." پوند گفت و از روی مبل بلند شد
"این چیزی نیست که تو بتونی تصمیم بگیری پوند"
پوند دوباره خنده عصبی کرد و دستی به صورتش کشید
"اوه جدا؟تو میخوای جلوم رو بگیری؟"
مادرش انگار که خونسردتر از این حرفها بود کمی مکث کرد
"تو فکر میکنی خاندان پاریت بدون هیچ سودی بهت کمک کرده؟"
لبهای کش اومده پوند به حالت عادی برگشت، چهرهاش تاریکتر شد.
"و تو...اینو از من مخفی کردی؟"
ملکه هم مقابل پوند بلند شد
"اگه میگفتم قبول میکردی؟ معلوم نیست وضعیت تا کی ادامه دار میشد و شورشیها..."
پوند که دیگه صبری براش نمونده بود حرف مادرش رو برید
"بسه!"
مکثی کرد، سینهش بالا پایین میشد.
آخرین حرفش رو زد:
"همین فردا همکاریم با خاندان پاریت رو تموم میکنم."
ولی درست لحظهای که رو به در اتاق کرد که بیرون بره صدای مادرش مانع شد:
"پس راجع به این چی میگی، پوند؟"
مرد رو به ملکه کرد، کاغذ دستش بود.
کاغذ رو روی میز جلوی مبل گذاشت.
پوند خم شد و کاغذ رو برداشت، با همون دستای لرزون از عصبانیتش.
«پنهان شدن پشت خاندانها چیزی رو عوض نمیکنه. چیزهایی هست که بهتره زود جمعشون کنی، چون اگه ما دنبال حقیقت بریم، ممکنه به چیزهایی برسیم که برای تاجت خوب نیست.»
این...
نوشتههای سادهای نبود.
این یه تهدید بود.
پوند، حالا عصبانیت زیادش تبدیل به بغضی شده بود که سعی در پنهان کردنش داشت.
"توضیحی داری پوند؟"
توضیحی داشت؟ قطعا نه.
نامه رو توی دستش مچاله کرد.
"منظورش چیه؟ تو چی رو سعی داری مخفی کنی؟"
سکوت پوند طولانیتر از حد ممکن شده بود.
"اون فقط میخواد همهچیز رو به کنترل بگیره." دندونهاش رو بهم فشرد و نامه مچالهتر شد.
حقیقت...چیرو میدونستن؟ عشقی که سالها با خودش حمل میکرد؟
پلکهاش رو محکم بهم فشرد و نفس عمیقی کشید.
"پسرم، اونها تورو ضعیف میدونن. وقتشه خودت رو نشون بدی"
پوند پوزخندی زد، نه از تمسخر بلکه از تلخیِ موضوع.
"با تشکیل دادن خانواده؟"
زن نزدیکتر اومد و دستش رو روی شونه پوند گذاشت
"فکر میکنن پادشاهی کم سن و سالی که نمیتونه چیزی رو مدیریت کنه، تو باید برخلافش رو ثابت کنی پسرم"
پوند عقب رفت و دست مادرش رو پس زد
"ولی هزاران راه دیگه برای ثابت کردن خودم دارم" صدای پوند بالا رفت، تقریبا داد زد.
"پوند! متوجه نیستی؟ این ازدواج باعث میشه خیلی از مشکلاتت حل بشن" صدای زن هم تقریبا بالا رفت
پوند نگاه کوتاهی به نامه مچاله شده توی دستش انداخت
"باورم نمیشه تو از یه نامه ترسیدی"
چهره ملکه جدیتر شد.
"من نترسیدم. مسئله اینه که تو باید به وظیفهای که داری عمل کنی."
پوند به لرزش دستهاش اهمیتی نداد
"وظیفه...؟" صداش هنوز هم محکم بود اما شکسته.
"تو هیچوقت ازم پرسیدی چیمیخوام؟" دوباره لحنش بالا رفت، ثانیهای مکث کرد و ادامه داد
"من بچهام؟"
مادرش سریع مخالفت کرد
"نه پو-"
پوند دوباره مانع شد
"تو هیچوقت منو باور نداشتی...اگه بابا بود هیچوقت اینجور باهام رفتار نمیکرد"
حرف پوند زیادی سنگین بنظر رسید، خودش هم متوجه شد.
مادرش برای لحظهای سکوت کرد
پلکهاش رو روی هم گذاشت و بعد چند ثانیه صداش به گوش رسید:
"خون پاریت، لطف بزرگی در حقت کرده اینو نمیتونی بیجواب بزاری"
پوند تیز جواب داد:
"ولی من همچین چیزی ازش نخواستم، تو بودی که به قصر اوردیش!"
انگار که دوباره بغض جلوی گلوش رو گرفته باشه لحنش آرومتر شد
"و بدون اینکه به من بگی جای من تصمیم گرفتی و شرط رو قبول کردی این کارت رو..."
نگاهی به چشمهای مادرش انداخت و حرفش رو تموم کرد.
"هیچوقت نمیبخشم." قاطعانه و محکم گفت و بدون حرف اضافهای اون اتاق خفه کننده رو ترک کرد.
پشت در ایستاد و نفس عمیقی کشید. هنوز دستهاش میلرزیدن.
پوند خودش رو لایق تجربه چنین چیزهایی نمیدونست
اگر هم آدم بدی بود...
باز هم اینها براش زیادی بودن.
"آری..." زیر لب گفت و دستی به موهاش کشید
همیشه اون پسر رو توی قلبش نگه داشته بود و حالا...
مجبور بود که به قلب خودش خیانت کنه.
با نفسهای سریعش، از اتاق ملکه رد شد و از پلهها پایین اومد.
شدیداً احتیاج داشت هوایی تازه کنه.
پلههای بزرگ قصر رو یکی یکی رد کرد و به سالن اصلی رسید، تصمیم گرفت از در ورودی نره تا حداقل با کسی روبهرو نشه.
سمت در فرعی رفت.
و...پووین اون بیرون، کنار در ایستاده بود و قدم میزد. مثل شبهای قبل.
هنوز هم باید از این در رد میشد؟
آب دهنش رو قورت داد و یه قدم برداشت
اون پسر قبلا هم حال بدش رو دیده، عجیبه اما آره...
روی ضعیف پادشاهِ بزرگ رو دیده بود.
میتونست جلو نره و دوباره حال بدش رو به پسر نشون نده ولی چیزی جلوش رو میگرفت.
انگار اگه میدونست بره توی اتاقش و خودشو حبس کنه قرار بود همهچیز بدتر بشه ولی رفتن پیش اون پسر قرار بود چیزی رو حل کنه؟ نه...
با این حال نفهمید چجوری ولی از در رد شد. و روبهروی پسر ایستاد.
وقتی پووین بهش نگاه کرد، معلوم بود تعجب کرده
مرد حتی سعی نکرد حال بدش رو مخفی کنه و چهرهش کاملا همهچیز رو داد میزد.
سینهش بالا پایین میشد.
انگار به همین سکوت احتیاج داشت...نمیدونست. و نمیخواست قبول کنه که شاید...به اون پسر احتیاج داشت.
توی یک لحظه، تصمیم به چیزی گرفت، چیزی که حتی از قبل بهش فکر هم نکرده بود.
پووین هم مثل خودش سکوت کرده بود، مرد بهش نگاه نکرد ولی میتونست حدس بزنه که پسر شوکه شده...
"اعلیحضرت...به چیزی نیاز دار-؟" حرف پووین طولی نکشید که پوند تصمیمش رو اجرا کرد و اون پسر رو توی آغوش گرفت...
هیچ دلیل قانع کنندهای برای خودش نداشت، فقط میدونست که این بغل رو میخواست.
برای اولین و آخرین بار...
پوند چیزی رو آغاز کرد که پایانش همون لحظه بود.