His Ari.

His Ari.

h

از اون شب

نه پوند تونست بخوابه و نه پووین.

پوند دراز کشیده بود، روی تخت گرم و نرمش اما قلبش انقدر سنگین بود انگار که سنگی رو با خودش حمل می‌کرد.

پر از احساسات‌ مختلف...

حرف‌های نگفته

و سوال‌های بی جواب

آهی کشید و دستش رو به پیشونیش تکیه داد چی‌میشد اگه زمان همون‌جا تمام می‌شد؟

یا حداقل زمان مکث می‌کرد و ساعت‌ها توی همون آغوش می‌موند...

می‌دونست کار احمقانه‌ای کرده درواقع هیچ پادشاهی رقصنده خودش رو بغل نمیکنه.

اونم یه مرد رو

اما پوند، پشیمون نبود.

اون فقط...فکر می‌کرد توی اون آغوش قراره درک بشه و همین هم شد

پووین بدون اینکه سوال بپرسه یا پسش بزنه...بغلش کرده بود

لبخند تلخی روی لبش شکل گرفت، قرار بود تا صبح فقط به اون لحظه فکر کنه

از اون طرف، پووین نشسته به دیوار تکیه داده بود، پاهاش رو روی زبری حصیر می‌کشید و ذهنش درگیر بود...

ولی همین حین، اون لبخند مسخره‌اش دوباره پیداش شد

فکر اینکه کسی که پادشاه بهش پناه برده باشه خودش بود، باعث می‌شد ته دلش یه چیزایی رو احساس کنه.

نمی‌دونست اسمش رو باید چی گذاشت اما چیزی انگار درونش رو قلقلک می‌داد.

به خودش اومد و متوجه لب‌هاش کش اومده‌ش شد

دو دستشو قالب صورتش کرد

"احمق...چیکار می‌کنی" زیر لب با خودش گفت و بیخیال شد

دراز کشید و سرش رو بالش کوچیکی گذاشت

انگار که قرار بود تا خود صبح بیدار بمونه. افکارش اجازه‌ای برای خواب نمی‌دادن...

مهم تر از اون اگه با پادشاه رو‌به‌رو می‌شد چه واکنشی باید نشون می‌داد؟

ایده‌ای نداشت...

____

روز‌ها از اون اتفاق کوچیک اما عمیق گذشته بود...

برعکس افکارش دیگه با پوند رو‌به‌رو نشده بود. نه عمدی و نه تصادفی

صدای گنجشک‌ها از بیرون قصر به گوش می‌رسید.

رقصنده‌ها همه بیدار شده بودن و به حیاط می‌رفتن

مثل هرروز.

بلند شد کش و قوسی به بدنش داد و راه افتاد.

هوای سرد، بدنش رو به لرزه انداخت اما لذت بخش بود

"پووین، خبریه؟" یکی از رقاص‌ها پرسید

"چی...؟"

زن نگاهی به پسر انداخت و لبخندی زد

"شاداب به نظر میای"

پووین لحظه‌ای ایستاد...حق با زن بود؟ خبری از چهره خودش نداشت، درواقع حواسش نبود.

نکنه دوباره پیش خودش لبخند زده بود؟

"اوه..نه، فقط از هوا لذت می‌برم." پووین به راحتی دروغ گفت و بحث رو تموم کرد.

زن گول می‌خورد اما قلبش؟

چند روز بود که همینطور پیش می‌رفت.

سرش رو برای راحت شدن از شر افکارش تکون داد.

گوشه دیگه‌ای از قصر ملکه با چهره زیبای همیگشی، ایستاده بود.

با قدم‌های آروم داخل قصر رفت و همون‌طور که پله‌هارو رد می‌کرد با فرد کناریش صحبت می‌کرد

"امروز، ازت چیزی می‌خوام."

مکثی کرد و روی پله‌ها ایستاد

"شیک‌ترین لباس رو واسم حاضر کن" رو به زن گفت

خادمِ ملکه سر خم کرد و اطاعت کرد.

"چشم ملکه."

ملکه درحالی که بالای پله‌ها می‌رفت ادامه داد:

"و...برای یک ساعت دیگه کل کارکن‌‌ها و حتی مردم، توی حیاط قصر جمع بشن."

خادم دوباره سر خم کرد و از پله‌ها پایین رفت

نمی‌دونست چخبره، درواقع کسی نمی‌دونست اما به نظر خبر خوشی می‌اومد.

ملکه به اتاق پوند رسید و صدای تق‌تق سکوت رو شکست، وقتی پوند اجازه ورود داد داخل رفت

پوند، نگاهش جدی‌تر از همیشه بود.

نگاهی به مادرش نکرد فقط کاغذ‌های جلوش رو بررسی می‌کرد یه سری برگه درمورد خزانه بودن...

مشکلات خزانه تقریبا حل شده بود.

"پوند" صدای ملکه محکم بود.

پوند سرش رو بالانیورد فقط زیر لب گفت:

"بله مامان؟"

ملکه نزدیک تر اومد و نگاهی به فضای پشت پنجره انداخت

"امروز روز خاصیه، خودتم می‌دونی باید شیک به نظر برسی"

پوند بالاخره سرش رو بالا اورد و نگاه کوتاهی انداخت

"حواسم هست، اما امروز برای من خاص نیست." می‌دونست لحنش گستاخانه به‌نظر رسید اما حرفش رو مستقیم زد.

"مردم حق دارن بدونن که همه‌چیز بهتر شده" ملکه قبل از رفتنش گفت و منتظر جواب نموند از اتاق بیرون رفت.

مرد نفسش رو آروم بیرون داد و پری که هنوز بوی جوهر تازه می‌داد رو روی میز گذاشت

نمی‌دونست قراره چجور پیش بره اما باید خودش رو جمع و جور می‌کرد، هرچیزی که در انتظارش بود بازم باید سرپا می‌موند.

از جا بلند شد و به بالکن اتاقش رفت، نسیم خنک فکر‌های منفی رو با خودش از بین برد.

دست‌هاش رو روی سنگِ سرد بالکن گذاشت و به پایین نگاه کرد.

با دیدن پووین توی حیاط

برای لحظه‌ای حس کرد که...

تمام وانمود‌هایی که اون چند روز برای فراموشی اون اتفاق می‌کرد از بین رفت.

ولی خب...قطعا چیز خاصی نبود. مطمئن بود برای پووین هم چیز معمولی‌ای بود، باید همینطور باشه

پووین نگاه سنگینی رو روی خودش حس کرد، رو برگردوند ولی خبری نبود، ناخواسته چشمش بالا رفت حسش درست بود...

پوند بهش نگاه می‌کرد.

دوباره اون حس عجیب توی دلش شروع شد

بالاخره اون مرد رو دید..

لبش رو آروم گاز گرفت و سعی کرد به مرد نگاه نکنه و به کارش ادامه بده

پوند نگاهش رو از پسر گرفت و تظاهر به بی‌خیالی کرد.

نگاهی به شهر جلوش انداخت...چی می‌شد اگه یه مرد عادی بود مثل اونا؟

صبح زود بیدار می‌شد و می‌رفت گندم می‌فروخت یا مثلا کشاورزی می‌کرد...

پلک‌هاشو روی هم گذاشت، مسئولیتی بزرگ‌تر از این حرف‌ها داشت.

عقب رفت، نگاهی به لباسی که براش آماده شده بود انداخت.

شاید راهی جز این نبود نه...؟

سمتش رفت و انگشتش رو روی پارچه محکم و ضخیم کشید، سرسخت و زبر؛ درست برعکس خودش.

لباس و شلوارش سرتاسر طلایی و سنگین زیورآلات بود.

لباس رو به تن کرد، تاج سنگینش رو سرش کرد و از اتاقش خارج شد و منتظر ملکه موند

ملکه از طبقه پایین لباسی شیک و برازنده‌ی خودش پوشیده بود، موهایی مرتب، چهره‌ای زیبا.

نگاهی به تابلو نقاشیِ خانوادگیشون انداخت

پسرش کوچیک بود، خیلی کوچیک، اما الان...به تنهایی به همه‌چیز رسیدگی می‌کرد.

لبخندی گوشه لبش نشست

پسرش دیگه بزرگ شده بود...

نگاه اخر رو به تابلو انداخت و از اتاقش بیرون رفت، صدای همهمه جمعیت از داخل قصر هم به گوش می‌رسید.

جمعیت زیادی به حیاط قصر اومده بودن، کارکن‌ها کنار هم بودن و مردم هم همینطور.

«حدس می‌زنی چه خبر باشه؟»

«کنجکاوم بدونم»

«حتما خبر بزرگیه»

کل حرف‌هایی که بین مردم رد و بدل می‌شد همین‌ها بود.

پووین میون جمعیت ایستاده بود، آفتاب حالا دیگه چشم‌هارو اذیت می‌کرد، دستش رو روی پیشونی‌اش گذاشت و منتظر به سکوی جلوی در ورودی نگاه می‌کرد.

صدای قدم‌هایی به گوش می‌رسید، قدم‌هایی که با اعتماد به نفس و قدرت به زمین کوبیده می‌شد، در ورودی قصر باز شد و ملکه و پادشاه توی دیدراس همه قرار گرفتن.

همگی تعظیم کردن و جو عجیبی به وجود اومده بود، همه سوال‌ها به سکوت تبدیل شده بودن.

"روزتون بخیر اهالیِ محترم. بودنتون اینجا بی دلیل نیست" ملکه سکوت رو شکست و بین حرفش مکث کرد.

"خواستم جلوی همه اعلام کنم که دیگه مشکل مالی و همچنین کمبود غذا، نداریم و به همگی رسیدگی می‌شه."

بعد از حرفش صدای خوشحالی اهالی بالا رفت و تنها کسی که با سکوت اون‌هارو تماشا می‌کرد، پادشاه بود.

«ازتون ممنونیم» تشکر‌های پی‌در‌پی ای می‌کردن که ملکه تنها در جواب اون‌ها لبخندی دلنشین می‌زد.

زن نگاهی به نگهبان کرد و نگهبان به مردم اشاره کرد دوباره به سکوت قبلی برگردن

"اما، دلیل اصلی بودنتون اینجا این نیست" دوباره مکث کرد و نگاهی به پوند انداخت

پوند چهره‌ای غیرقابل فهمیدن داشت، فقط نگاه می‌کرد و ایستاده بود. حضورش سنگین بود اما انگار وجود نداشت.

سکوتی شکل گرفته بود و همه به ملکه چشم دوخته بودن.

پوند نفسی کشید و برای ثانیه‌ای چشم‌هاش رو روی هم گذاشت، انگار آماده این نبود که حقیقت، حالا جلوی همه گفته بشه...

"دلیل اصلی، پیوند خاندان پاریت با سلطنته."

صداش رو صاف کرد و نگاهی به جمعیت انداخت.

"درست تر بخوام بگم...جشن بزرگی در پیش داریم. و همگی باید بدونید از الان به بعد پسرم پوند..."

یه نگاه دیگه ای به پوند انداخت و لبخندی زد

"به طور رسمی با نالین از خاندان بزرگ پاریت ازدواج کرده و پیوندی که روی کاغذ بسته شده بود باید امروز علنی می‌شد."

هنوز سکوت بود انگار که همگی توی شوک فرو رفته باشن

«این واقعیه؟»

اول صدای پچ پچ‌ها اومد اما به ثانیه‌ای نکشید که صدای تشویق‌ها بالا رفت

صداها بالا رفت، مردم از خوشحالی دست می‌زدن اما پوند فقط محکم‌تر ایستاد، نه از رضایت بلکه از اجبار.

اما...

گوشه‌ای از جمعیت، پووین هنوز نمی‌تونست به گوش‌هاش اعتماد کنه، درست شنیده بود؟

آره، درست بود.

چیز غیر از این هم مگه می‌تونست رخ بده...؟

بین شلوغی و خوشحالی‌های مردم، پووین ایستاده بود، بی پناه، ثابت.

ضربان قلبش حتی توی شلوغی هم به گوش خودش می‌رسید...

افراد کنارش هر ازگاهی بین شادی‌هاشون به تن پووین برخورد می‌کردن ولی پووین چیزی حس نمی‌کرد...

دیگه نه...

چشم‌های پادشاه میون جمعیت، ناخواسته دنبال کسی می‌گشت، فردی با زیبایی انکار نشدنی اما اثری از اون پسر نبود

شاید نقش اون اثر هم، تا همینجا بود...

Report Page