His Ari.

His Ari.

h

سکوت خاصی روی قصر نشسته بود، آفتابِ تیز حالا حیاط رو به روشنی کامل درآورده بود.

صدای پرنده‌ها آوازی بود که حیاط رو از حالت سکوت خارج می‌کرد.

ملکه، درحالی که دو نفر کنارش ایستاده بودن توی حیاط قدم زنان حواسش به امور بود

کنار حوضچه‌ای ایستاد.

و به صدای دلنشین آبی که از دهانه مجسمه سنگی وسط حوض به آرومی می‌ریخت گوش می‌کرد.

قبلا دلشوره‌هایی داشت ولی الان، وجود خاندان پاریت بهش دلگرمی داده بود، می‌دونست بالاخره مشکلات رفته‌رفته از بین می‌رن...

این حسش معنی بی اعتمادی به پوند رو می‌داد؟

قطعا نه. ملکه، پسرش رو دست پرورده پدرش می‌دونست.

اون توانا بود.

اما پوند همیشه می‌خواست خودش به تنهایی کل مشکلات رو حل کنه و این تنها نگرانی ملکه بود، پوند نباید احساس کنه پشتش خالی شده و کسی هواشو نداره.

توی همین فکر‌ها بود که یکی از نگهبان‌هارو دید که به داخل قصر می‌رفت.

کمی نزدیک تر شد.

"نگهبان؟ چی‌شده؟"

نگهبانِ دروازه به سمت صدا برگشت و تعظیم کوتاهی کرد.

پاکت سفیدی توی دستش، توجه ملکه رو به خودش جلب کرد.

"اون چیه؟" ملکه با صدایی کنجکاو پرسید

"برای پادشاه اومده، داخل اتاقش می-"

ملکه اجازه نداد حرفش کامل شه

"نه، بده به من...خودم به پادشاه می‌رسونمش"

نگهبان می‌دونست پوند از همچین کاری خوشش نمی‌آد ولی کاره‌ای نبود، ملکه رو‌به‌روش ایستاده بود.

تعظیم دیگه‌ای کرد، نامه رو به ملکه داد و به جایگاه‌ همیشگی‌اش رفت.

نگاهی به نامه انداخت...اسمی نداشت، درست مثل همون نامه‌ای که پوند ازش حرف زده بود ولی به کسی نشون نداده بود...

نمی‌دونست محتواش چیه اما در عین حال از مهم بودنش اطلاع داشت.

____

صدا‌ی شلوغی هنوز درکار نبود ولی کم کم همگی به بیرون می‌اومدن

صدای چرخ ارابه که به زمین برخورد می‌کرد به وضوح شنیده می‌شد.

پوند میون مردم، با قدم‌های آرومِ اسبش حرکت می‌کرد

جایی متوقف شد، از اسب پایین اومد سمت یکی از دست‌فروش‌ها رفت که اون سریعا تعظیم کرد

نگاهی به مواد‌غذایی‌ها انداخت و به مرد نگاه کرد

"خب...وضعیت چطوره؟"

مرد شونه ای بالا انداخت و نگاهی به اطراف انداخت

"اعلیحضرت...وضعیت زیاد خوب نیست، گندم گرون شده"

پوند سری تکون داد و نگاهی به گندم‌ها انداخت

"همه‌ش رو می‌خرم."

مرد با تعجب به پوند نگاه کرد

"واقعا؟"

مرد سریع دست‌به‌کار شد و کل گندمی که داشت رو توی کیسه‌ای بزرگ ریخت و تقدیم پادشاه کرد

پوند سر تکون داد و به نگهبان کناریش اشاره کرد کیسه رو بگیره.

"به افراد نیازمند، به طور مساوی پخش کن"

نگهبان اطاعت کرد و رفت

"شما...واقعا مرد بزرگی هستین" فروشنده گفت و رو به پوند دوباره تنظیم کرد

پوند در جواب حرف مرد لبخندی زد، نه خیلی زیاد اما دل‌گرم کننده.

"و درمورد گندم، بهش رسیدگی می‌شه."

همین حرف رو گفت و ریسمان اسبش رو به دستش گرفت و جلو‌تر رفت.

به پیرزنی که عصایی توی دستش بود رسید.

پیرزن با دیدن پادشاه خواست خم بشه که پوند مانعش شد

"نیازی نیست..."

پیرزن لبخندی زد و ایستاد

"خوب شد اومدین اعلیحضرت...راستش رو بخوایین امنیت کم شده...درواقع شب‌ها دیگه می‌ترسیم بیرون بیاییم..." بین جمله‌هاش نفس می‌گرفت و شمرده حرف می‌زد.

پوند به حرف‌های اون گوش می‌داد

"نگهبان‌های بیشتری می‌فرستم، نگران نباشین"

مدتی می‌شد بیشتر به مردم رسیدگی می‌کرد، نه برای گول زدن و یا جلوگیری از پیوستنشون به شورشی‌ها...

فقط...حس می‌کرد کم کاری کرده. شاید واقعا کم کاری می‌کرد که باعث می‌شد شورشی‌ها به وجود بیان.

حرف دیگه‌ای نزد؛ فقط سوار اسبش شد و راه افتاد. قصد نداشت به قصر برگرده...

هرچقدر هم طول بکشه اینجارو ترجیح می‌داد. حداقل سرگرم بود...

____

نور ماه، جای خودش رو به آفتاب سوزان داده بود، حالا دیگه تاریکیه شب کل شهر رو فرا گرفت.

حیاط قصر دیگه خلوت شده بود، افراد کمی داخل حیاط بودن.

نگهبان‌های دروازه بیشتر از قبل حواسشون به اطراف بود، نوبتی‌جای خودشون رو به نگهبان‌های دیگه می‌دادن و هیچ خبری از استراحت نبود.

پووین نمی‌دونست چرا هنوز بیداره و چرا هنوز توی حیاط ایستاده...

منتظر چیزی بود؟...نه.

منتظر کسی نمی‌تونست باشه، تنها فقط خوابش نمی‌برد.

توی حیاط به آرومی قدم می‌زد و روی برگ‌‌های ریخته‌شده پا می‌ذاشت، صدای خش‌خش برگ‌ها جوری که انگار براش سرگرم‌کننده بودن باعث شد ادامه بده

یه چیزی ته ذهنش خودنمایی می‌کرد، جوابی هم براش نداشت اما مدتی می‌شد که بهش فکر می‌کرد.

«چرا نمی‌ذاری...بیوفتم؟»

حرف پادشاه توی ذهنش مرور شد، نمی‌دونست چی می‌کشه.

ولی حس می‌کرد زیادی تنها بود. درست مثل خودش، همیشه نیاز به کسی داشت که بتونه درکش کنه اما...زندگی قدری باهاش بد تا کرده بود که حتی از دردی که داشت، کسی با خبر نبود...

لبخند تلخی زد، زندگی هردو متفاوت بود، به طور خیلی واضح.

اما دلیل نمی‌شد پووین اون رو درک نکنه...

همین‌طور به قدم زدنش ادامه می‌داد که دید به مقصد همیشگی رسیده.

اتاق رقصنده‌ها...

ولی قصد داشت بره داخل؟نه...پس دوباره بیرون رفت و گوشه ای از حیاط، جایی که همیشه تمرین می‌کرد، ایستاد.

فقط ایستاد، نفس عمیق کشید و دست به سینه ایستاد، هوا سرد بود...

سرش پایین بود، به زمین نگاه می‌کرد اما با صدای قدم‌هایی سرش رو آروم بالا آورد.

اون...کی وارد قصر شده بود که الان از داخل قصر اومده باشه اینجا...؟

پادشاه رو‌به‌روش ایستاده بود، بی دفاع، بی حس.

پووین برای لحظه‌ای مغزش فرمان نداد و یادش رفت، سریع تعظیم کرد.

اما مرد هنوز چهره‌ش خنثی بود. غیرقابل تشخیص.

سکوت بینشون معذب کننده نبود اما برای پووین عجیب بود، پادشاه چرا باید الان، این ساعت اینجا باشه...

می‌خواست حرفی بزنه اما نمی‌دونست باید چی بگه.

هر دو سکوت کرده بودن، رد نگاه پوند حتی چهره پووین نبود. معلوم نبود چی تو ذهنش بود و به چی نگاه می‌کرد.

رو‌به‌روی پووین بود اما تقریبا سرش پایین بود. برای اولین بار.

حتی شونه‌هاش افتاده بودن، انگار که ناامید ترین فرد بود.

"اعلیحضرت...به چیزی نیاز دار-؟" پووین سکوت رو شکست اما اون دوومی نیورد و دوباره به سکوت تبدیل شد.

چون پوند کمرش رو گرفت و سمت خودش کشید و الان پووین...رسما توی بغل پوند بود.

پوند نفس عمیقی کشید، ثانیه‌ای مکث کرد و وانمود کرد ضربان قلبش اهمیتی نداره.

و حلقه دستش دور کمر پووین محکم‌تر شد.

پسر هنوز تو شوک بود هیچ حرفی نزد، می‌خواست اون هم متقابل مرد رو بغل کنه اما انگار توانایی این کار رو نداشت...پس فقط سعی کرد هضم کنه.

پوند...انقدر شکسته بود که به بغلش نیاز داشت؟

یا این شروع همه‌چیز بود؟

مغزش چیزی رو درک نمی‌کرد، فقط می‌دونست که خودش هم بهش نیاز داشت.

پس یه دستش رو بالا آورد و دور شونه مرد حلقه کرد.

نفسش بند اومده بود، از شوک، از حس خوب، ضربان قلبش کم‌کم بالاتر و بالاتر می‌رفت...بی‌رحمانه می‌کوبید...

اما پوند، انتظار چنین چیزی رو نداشت. همراهی پسر...حس درک شدن، با وجود سکوت بینشون.

چشماش می‌لرزیدن، دست‌هاش می‌لرزیدن...

با حس دست پووین، باید حسی شیرین دریافت می‌کرد اما ثانیه‌ای طول نکشید که از آغوش پسر بیرون اومد.

قبل از اینکه بره، نگاهی به هم انداختن، کوتاه اما عمیق.

به حدی عمیق که پووین متوجه این بشه که پادشاه واقعا...مثل همیشه نبود.

و رفت...

پووین به رفتن مرد نگاه می‌کرد.

تنها چیزی که باهاش مونده بود ضربان قلبش بود و چیزی که حالا بهش اضافه شده بود.

لبخندش...

Report Page