Hiraeth pt 24
Ciel
مدتی طول کشید اما در نهایت جونگکوک با صدایی آروم و لرزون به ههری گفت که حاضره دوست پسرش و دوستهاش رو دوباره ببینه. وقتی آسودگی رو توو چشمهای دختر دید، روش رو برگردوند، در عوض وقتی ههری به تهیونگ زنگ زد، روی پاک کردن عرق کف دستهاش تمرکز کرد و برای اینکه حواسش از اضطراب پرت بشه، توی ذهنش گوسفندها رو شمرد.
و وقتی جونگکوک بالاخره پسر رو بعد از هفت هفته برای اولین بار دید، تهیونگ بهش گفت:"تو هنوز مثل همیشه خوشگلی."
و پسر کوچیکتر فقط اخم کرد چون میدونست موهاش چربان و زیر چشمهاش گود افتادن ولی با این حال اصلاً به بدی زمانی که اول بستری شده بود، به نظر نمیرسید. جونگکوک مطمئن بود که قیافهاش افتضاحه اما وقتی تهیونگ محکم بغلش کرد و توو گوشش زمزمه کرد که میتونه کمربندهای سیارکی رو روی کک و مکهای روشن بینیش دنبال کنه و هر زخم برآمده روی مچ دستش یادآور مسیر ستارههای دنبالهداره، پسر به خودش اجازه داد که فقط برای یه لحظه حس کنه زیباست.
بعد از اون، کارها آسونتر شدن. این یه روند کُند بود و جونگکوک هنوزم بعضی وقتها که دکتر هان خیلی عمیق کنکاش میکرد و به مسئلهی حساسی اشاره میکرد، خودش رو در حال سکوت کردن و عصبی شدن بهطور غیرمنطقیای پیدا میکرد اما آروم آروم شروع به شناختن خودش کرد. عشق و ناامیدی؛ جراحت و درد، شروع به باز شدن از گرهی خشمی کردن که پسر برای مدت خیلی طولانی با خودش حمل کرده بود و برای اولین بار بعد از سالها، جونگکوک شروع به درک احساسات خودش کرد.
پسر از بیمارستان بدش میاومد و از دکتر هان هم متنفر بود ولی از یه جایی به بعد دیوارهای سفید و خالی براش عادی شدن و دیگه زیر نگاه سنگین دکتر، اون سوزش و عصبانیت شدید رو روی پوستش حس نمیکرد.
سه ماه از بستری شدنش گذشته بود و دو هفته به فارغالتحصیلی یونگی مونده بود که دکتر هان گفت حالش به اندازهی کافی ثابته تا از بیمارستان مرخص بشه. و خب، جونگکوک الان باید بیش از حد خوشحال میبود.
باید از خوشحالی بالا و پایین میپرید که بالاخره میتونه جایی که خودش بهطرز دراماتیکی جهنم صداش میکرد رو ترک میکنه. اما در عوض، جونگکوک حس تردید و اضطرابی که توو گلوش گیر کرده بود رو قورت داد، همون موقعی که از روی صندلیهای انتظار، یونگی رو تماشا میکرد که داشت مدارک ترخیصش رو روی میز پرستاری امضا میکرد؛ یکی از اون پرستارهایی که پسر باهاش آشنا شده بود با انگشت لاکزدهاش متن چاپ شده رو نشونش میداد و آروم با یونگی حرف میزد.
نه جیمین و نه تهیونگ نیومده بودن تا جونگکوک رو ببرن. هیونگش بهش گفت که هر دو سرشون شلوغه و دارن آپارتمان مشترکشون رو برای اقامتش آماده میکنن چون دیگه عضو آلفا فای نبود. ولی جونگکوک میدونست که "آماده کردن" در اصل یعنی مخفی کردن همهی وسایل تیز خونه، تا مبادا دوباره حال پسر بد بشه.
اخراج شدن از انجمن برادری اولش خیلی ناراحتکننده بود. نامجون یه بار توو ماه دوم به دیدنش اومد و بهش گفت که با یونگی و هوسوک مشورت کردن و تصمیم گرفتن که فعلاً انجمن محیط سالمی برای جونگکوک نیست. اونها فکر میکردن عضو بودن توی هیئت اجرایی انجمن، یه جور فروپاشی روانی دیگه بود که منتظر بود اتفاق بیفته. معلوم بود که وضعیت شکنندهی پسر نمیتونست پارتی و الکل رو تحمل کنه. محیط انجمن هممعنی مواد مخدر بود، یه راه آسون تا دوباره به عادتهای قدیمی و خودتخریبیش برگرده.
نامجون گفت که هیچوقت نمیتونه خودش رو نمیبخشه، اگه پسر دوباره به خودش آسیب بزنه. و با اینکه جونگکوک اول عصبانی شد و نامجون رو متهم کرد که فقط میخواد از دستش خلاص بشه اما فهمید که دوستاش فقط مراقبش بودن چون پسر اصلاً توانایی مراقبت از خودش رو نداشت.
همونطور که روی اون صندلی پلاستیکی نشسته بود و منتظر یونگی بود، جونگکوک برای اولین بار فهمید که مطمئن نیست حاضره بیمارستان رو ترک کنه یا نه چون این به معنی روبهرو شدن با همهی آدمها بود و تا همین اواخر، تنها کاری که خوب بلد بود، فرار کردن بود. مطمئن نبود که اصلاً براش آماده میشه.
و حس میکرد انگار منتظره تا دوباره پرتش کنن داخل بیمارستان چون قلبش توو گوشهاش میکوبید و تقریباً دلش میخواست برگرده و بدوه توی اون اتاق کوچیک و امن که پناهگاهش شده بود. دکتر هان با یه لبخند مطمئن به جونگکوک اطمینان داده بود که آمادهست تا خودش رو دوباره با کارهای روزمرهی دنیای بیرون وفق بده ولی زمزمهای مدام توی سرش تکرار میشد که:"حاضر نیستم. حاضر نیستم. حاضر نیستم."
"–کوک. جونگکوک؟"
پسر کوچیکتر از اون حال گیجی بیرون اومد و سرش رو بلند کرد. یونگی رو دید که با اخمی نگران بالای سرش وایساده.
پسر بزرگتر پرسید:"آمادهای بریم؟"
و جونگکوک سریع مشتهایی که حتی نفهمیده بود از اول چجوری سفت شدن رو باز کرد و باعث شده بود هلالهای کوچیکی کف دستش ایجاد بشن.
پسر کمی نفسنفس زد و با لکنت گفت:"آ... آره،" و وقتی خیلی سریع بلند شد، یهکم تلوتلو خورد.
یونگی سریع جلو رفت و گرفتش. "اوه، آرومتر. حالت خوبه؟"
پسر کوچیکتر لبخند کوچیک و مضطربی بهش زد. "آره، فقط... میدونی، خیلی وقته که اینجام. ایدهی برگشتن به زندگیم یه جوریه... نمیدونم چجوری بگم."
یونگی به آرومی گفت:"ترسناکه؟"
هیونگش برای اینکه بهش دلگرمی بده و نشون بده درکش میکنه، ساعد پسر کوچیکتر رو فشار داد. جونگکوک هیچی نگفت و میدونست که لازم نیست بگه چون اگه قرار باشه کسی ترسهاش رو، هر چقدرم احمقانه، بفهمه، اون مرد مو مشکی روبهروشه.
"مشکلی نیست، کوک. ما قدم به قدم کنارتیم."
یونگی در حالی که خم میشد تا کولهی جونگکوک رو برداره، این حرفها رو مثل یک قول به زبون آورد و پسر هم فقط احمقانه سر تکون داد، قبل از اینکه مجبور بشه دنبال یونگی بدوه؛ پسر بزرگتر قدمهای بلندی برمیداشت، انگار که طاقت نداشت حتی یک لحظهی دیگه توو اون مکان بیرنگ و خستهکننده بمونه که جونگکوک مخفیانه ازش خوشش اومده بود.
پسر تازه وقتی سوار صندلی شاگرد موستانگ درب و داغون یونگی شد، احساس راحتی کرد. بوی آشنای خوشبوکنندهی نعنایی که جونگکوک ازش متنفر بود، باعث شد اضطراب از بدنش خارج بشه و توی صندلی چرمی ترکخورده فرو بره.
یونگی وقتی کولهی پسر رو انداخت عقب و خودش پشت فرمون نشست، کلید استارت رو چرخوند و پرسید:"خوبی؟"
و با اون صدای بلند و آزاردهندهی موتور که کل فضای داخلی ماشین رو میلرزوند، ماشین روشن شد.
پسر کوچیکتر سر تکون داد و بیشتر توی اون چرمِ نیازمند تعمیر فرو رفت. "آره، فقط دلم برای این بو تنگ شده بود، همین."
یونگی پوزخند زد. "تو واقعاً ازش متنفری! هربار که میرسوندمت یه جایی، همیشه بهخاطر بوش غر میزدی."
"آره." در جواب این حرف، گونههای جونگکوک کمی سرخ شدن و یه لبخند خجالتی زد. "خوشحالم میکنه، هیونگ."
پسر بزرگتر برای یک لحظه هیچی نگفت ولی کمی تندتر از حد معمول پلک زد؛ معلوم بود انتظار این صداقت و این سطح از آسیبپذیری رو از طرف جونگکوک که معمولاً همیشه چشمغره میرفت و حرفهای تحقیرآمیزمیزد، نداشت.
پسر کوچیکتر مطمئن بود که الان توو چشمهای بهترین دوستش مثل یه بچه کوچولوی احمق و سادهلوح به نظر میرسه و هیچ حرفی درمورد درخشش اشکهایی که توی چشمهای یونگی بود، نزد و پسر بزرگتر هم سریع پلک زد تا محوش کنه سپس گلوش رو صاف کرد و لبخند زد، هیونگش دست دراز کرد تا موهای جونگکوک رو با محبت به هم بریزه.
یونگی سربه سرش گذاشت:"پس دفعهی دیگه مطمئن میشم یه رایحهی اکسترا نعنایی بگیرم."
جونگکوک لباش رو آویزون کرد و دماغش رو از روی تنفر جمع کرد، وانمود کرد که ناراحت شده:"هیونگ."
از دید یه آدم دیگه، احساساتی شدن بابت چنین چیزی، مخصوصاً برای کسی مثل مین یونگی، خیلی عجیب بود. اما برای پسر کوچیکتر، یک یادآوری دیگه بود که نشون میداد چقدر یه احمق خودتخریبگر و گوشهگیر بوده و مورد دیگهای بود تا به لیست کارهایی که بابتشون احساس عذاب وجدان داشت، اضافه میشد.
یونگی دوباره گلوش رو صاف کرد و عمیقاً نفسش رو بیرون داد، انگار که داشت همهی اون احساسات عمیق و جدی رو بیرون میریخت چون این کار کلاً شخصیت سردش رو خراب میکرد. تنها حرفی که زد این بود:"تو واقعاً یه بچه کوچولوی پررویی." بعدش از پارکینگ خارج شد و وارد جادهی اصلی شد.
جونگکوک در جواب، کنایههای تحقیرآمیز همیشگیاش رو نگفت، بلکه به پشت سرش نگاه کرد؛ چشمهاش تا مدتها بعد از محو شدن اون ساختمان آجری توی افق، حتی یک بار هم ازش جدا نشدن.
بیشتر مسیر رو با سکوت طی کردن و فقط صدای آروم رادیو فضا رو پر کرده بود. یونگی زیاد حرف نزد (هرچند کلاً اهل حرفهای کماهمیت و جزئی نبود) و به جاش، در حالی که داشت زیر لب با آهنگ دریک همخونی میکرد، با نوک انگشتش به فرمون ضربه میزد. جونگکوک پیشونیاش رو به شیشه تکیه داده بود و فقط دنیایی رو تماشا میکرد که داشت با سرعت از کنارش میگذشت. دوستش داشت از بزرگراه به سمت سئول برمیگشت چون اون مرکز بازپروری کمی دورتر از شلوغی زندگی شهری بود.
و با اینکه پسر قبول داشت که از نظر فنی این خودش بود که حرکت میکرد و نه ساختمانهای اطرافش اما این وضعیت به نوعی تبدیل به استعارهای از زندگیاش شد؛ چون جونگکوک برای مدت طولانیای یه دروغ خستهکننده رو زندگی کرده بود که توش وانمود میکرد داره به جلو میره ولی در واقع توو همون جایی گیر کرده بود که شش سال پیش، وقتی تابوت مادرش رو دفن کردن و پدرش با نورهای خیرهکنندهی قرمز و آبی ماشین پلیس برده شد.
قسمت غمانگیز همهی این ماجراها این بود که پدرش حتی به خاطر کودکآزاری زندان نرفت، بلکه به خاطر قمار، پولشویی و چند تا جرم مرتبط با مواد مخدر زندانی شد. جوری که پلیسها جونگکوک شونزده ساله رو با خودشون بردن واقعاً فاجعه بود، نگاهی به چشم کبود و بدن نحیفش انداختن و اون آزار واضحی که تموم عمرش تجربه کرده بود رو به حساب شیطنت پسرونه گذاشتن و اون رو توی یه پرورشگاه انداختن.
این اولین باری بود که جونگکوک فهمید دنیا بهش اهمیت نمیده و کمی بعد از اون بود که خودش رو چسبیده به نردهها پیدا کرد، در حالی که ساعت دو نیمهشب از روی پل هان به آبهای سیاه زیرش نگاه میکرد. با خودش فکر کرد شاید اقیانوس کمی ملایمتر نوازشش کنه، شاید روح مادرش رو بتونه کف آب پیدا کنه.
البته نپرید. پسر فقط یه خندهی زشت و کج و کوله سر داد، دستهاش رو توو جیبش فرو کرد و پاهاش رو تا پرورشگاه به دنبال خودش کشوند؛ جایی که با یازده بچهی دیگه توش زندگی میکرد و صاحبخونه هم یه آجومای دائمالخمر بود که هربار عصبانی میشد، قابلمه و ماهیتابه پرت میکرد. این وضعیت مثل عوض کردن یک آزار و اذیت با آزار و اذیت دیگهای بود اما حداقل اون زن به بدی پدرش نبود و جونگکوک رو دوست داشت. اونقدر دوستش داشت که آخر شبها وقتی همهی بچههای دیگه خواب بودن، اون رو صدا میزد توو اتاقش و تا وقتی جونگکوک یه پسر خوب بود که هرچی بهش میگفت رو انجام میداد به صورتش سیلی نمیزد.
بچههای دیگهی پرورشگاه، هر وقت پسر به اتاق آجوما دعوت میشد، هوو میکشیدن و سوت میزدن، خوششانس صداش میزدن و اون هم فقط لبخند میزد و انگشت شصتش رو بالا میآورد، وانمود میکرد که هربار آجوما لمسش میکنه، چندشش نمیشه. دوست داشت وانمود کنه که زیر دوشِ تقریباً خراب و بیبخاری که هیچ گرمایی نداشت، گریه نمیکنه و خودش رو تا حد زخم شدن نمیسابه؛ وانمود میکرد که بعدش روی کاشیهای کف حمام که بین درزهاش کپک زده بود، غش نمیکنه و توی خودش جمع نمیشه.
جونگکوک هیچوقت نمیدونست اسم این کار رو چی بذاره. شاید تجربهی بد؟ چون هر کسی ممکنه باکرگیش رو به شکلهای مزخرفی از دست بده. اما دکتر هان بهش گفت که حتی پسرها هم میتونن مورد تجاوز قرار بگیرن و تقصیر پسر نبوده که ازش سوءاستفاده شده. اون حدود پنج دقیقه روی سطل زبالهی داخل دفتر تمیز و بیعیب و نقص دکتر هان خم شده بود، پشت سر هم عق میزد و سعی میکرد قلب تپندهاش رو آروم کنه.
چه به خاطر بزرگ شدن توو خونهای که لرزیدن دیوارهاش هرگز متوقف نمیشد و دستهای خودش که هیچوقت لرزششون تمومی نداشت، چه به خاطر حرفهای ظالمانه و چنگ زدنهای ستمگرانهتر پدرش یا ناخنهای کُند و جویده شدهی آجوما که روی رون پاهاش کشیده میشد، جونگکوک کثیف بود. و شاید مصرف کوکائین، تلاش عجیب و غریب پسر برای پاک کردن اون جوهر سیاه نامرئیای بود که به پوستش چسبیده بود. و شاید تهیونگ نتونه تمام اون حسها رو از بین ببره، شاید جونگکوک هرگز اون تکههای گمشدهای که ازش دزدیده شده بودن رو پس نگیره، شاید همیشه یه مشکلی توو وجودش باقی بمونه و هزاران شاید دیگه اما پسر برای اولین بار توو زندگیش میخواست تلاش کنه.
میخواست خوشبختی رو توی مشتهاش نگه داره، نه فقط با نوک ناخنهاش. میخواست وفاداری و ثباتهایی توو زندگیش وجود داشته باشن که هربار احساس وابستگی میکنه، ازشون فرار نکنه. میخواست باور کنه که ارزشمنده. جونگکوک میخواست احساس ارزشمند بودنش چیزی بیش از یه فکر زودگذر باشه و تهیونگ باعث میشد خودش رو مثل یه لحظهی گرانبها حس کنه که توی زمان گیر کرده.
وقتی کنار تهیونگ بود، احساسات خیلی بیشتری داشت، با این حال، الان ساعت یک ظهر بود و بالاخره به قلب سئول و به آپارتمان رسیده بودن و هیچ شادیای توی سینهش شکوفا نشد. برای باز کردن کمربند ایمنی و پیاده شدن از ماشین، نیاز به تلاش زیادی داشت. جونگکوک احساس میکرد تنش و اضطرابش دوباره داره برمیگرده، پاهاش رو به سختی از پلهها بالا میکشید و شونههاش خم شده بودن، انگار که میخواست از خودش در برار باد زمستونیای که وجود نداشت محافظت کنه؛ چون هوا مدتها بود جای خودش رو به گرمای زودرس تابستون داده بود.
پس همونجا دَم در ایستاد؛ اعداد طلایی 483 درست بالای چشمی در، بهطور مرتبی حک شده بودن و پسر آب دهنش رو با صدای بلندی قورت داد. آپارتمان جیمین و تهیونگ نزدیکترین حس خونه رو به جونگکوک داده بود اما درست الان، در حالی که بیرون در ایستاده بود، احساس غریبی میکرد. بخشی از وجودش کنجکاو بود که هنوز لکهی خونش روی کف حموم مونده یا نه، هرچند میدونست این فکر مضحکیه اما تقریباً غریزهش به ذهنش میگفت احساس راحتی یا امنیت نکنه.
جونگکوک میدونست که با لبخندهای مهربون و آغوش گرم مورد استقبال قرار میگیره. اون خودش بهتر میدونست اما فکر قبول کردن این مکان به عنوان خونهی خودش، باعث شد عرق سردی روی پیشونیش بشینه.
دکتر هان میگفت:"اشکالی نداره که آسیبپذیر باشی." اما آخرین باری که پسر آسیبپذیر بود، مورد سوءاستفادهی جنسی زنی دو برابر سن خودش قرار گرفت. و اینطور نبود که تهیونگ رو شبیه اون زن بدونه چون پسر بزرگتر طوری بغلش میکرد که انگار جونگکوک شیشهست اما همیشه صدای آروم و ریزی پس ذهنش غر میزد که "تو به اندازهی کافی خوب نیستی. هیچوقت کافی نیستی" و این باعث میشد حالت تهوع بگیره.
فشار دستی که برای دلگرمی، روی گودی کمرش قرار گرفت، باعث شد پسر کمی از جاش بپره و نتونست جلوی صدای لرزونش رو بگیره و گفت:"هیونگ."
یونگی رو دید که دوباره با همون نگاه نگران و پُر از درک بهش زل زده.
"مشکلی نیست." پسر بزرگتر زیر لب گفت و جونگگکوک از شرم، نگاهش رو برگردوند.
پسر کوچیکتر انگار یه دختر نوجوون و ناامن بود که نیاز داشت کسی قدم به قدم دستش رو بگیره و بهش اطمینان بده که فقط داره پارانوئید رفتار میکنه و قرار نیست دوباره دچار فروپاشی روانی بشه. واقعاً رقتانگیز بود که جونگکوک چقدر به دلگرمی احتیاج داشت تا مطمئن بشه برای انجام کارهای پیش پا افتاده به اندازهی کافی قویه.
"من مواظبتم، کوک." یونگی دستش رو به پشت پسر کشید و یه لبخند کوچیک بهش زد، بعدش جلو رفت تا در بزنه.
فقط یک ثانیه طول کشید تا در باز بشه و جیمین رو نشون بده؛ چشمهاش درشت و هوشیار بودن و سینهاش بالا و پایین میشد، انگار که تمام مدت تو نشیمن راه رفته و منتظر رسیدنشون بوده. به محض دیدن جونگکوک، فوری لبخند زد و با صدای خوشحالی که نشوندهندهی آسودگی بود، فریاد زد:"جونگکوکی!"
پسر حتی فرصت نکرد که زیر لب "سلام هیونگ"ی بگه که جیمین با دستهای کوچیکش اون رو گرفت و به داخل برد، حضور دوستپسرش رو کاملاً نادیده گرفت.
پسر بزرگتر با صداقت زیادی گفت:"خیلی خوشحالم که بالاخره برگشتی خونه." و بعدش اشک توی چشمهاش حلقه زد و مژههاش خیس شدن. اگرچه جونگکوک این آپارتمان رو به اندازهی کافی خونهی خودش میدونست اما شنیدن این حرف از جیمین، وجودش رو با چنان گرمایی پر کرد که دوباره احساس آرامش پیدا کرد.
پسر کوچیکتر سربه سرش گذاشت:"نمیتونی بدون من زندگی کنی، مگه نه هیونگ؟"
که در جواب، هیونگش به شوخی سیلیای به سینهاش زد. "اوه خفه شو، عوضی."
اما جونگکوک میدونست که اوضاع براش کاملاً برعکس اینه. میدونست که خودش نمیتونه بدون تهیونگ و دوستهاش زندگی کنه. میدونست که اونها بهاندازهی یک عمر، مزخرفاتش رو تحمل کردن و اگرچه دکتر هان تقریباً توو هر جلسه بهش یادآوری کرده بود که خودش رو یک بار اضافی ندونه و اینکه اون یک انگل نیست که دوستهاش رو به اعماق جهنم میکشونه اما هنوز فشاری توو سینهش بود که رهاش نمیکرد. مخصوصاً هربار که به یاد میآورد جیمین چطور با چشمهای درخشان و مژههای خیس، با دقت پانسمانش کرده بود و این حس واقعاً دردناک بود.
صدای آشنایی شوخی کرد:"هی، بس کن، سعی نکن دوستپسرم رو بدزدی."
سر جونگکوک فوراً چرخید و تهیونگ رو دید که با حولهای دور گردنش و موهایی که هنوز خیس بودن، از حموم بیرون اومد.
پسر کوچیکتر تازه هفتهی پیش معشوقش رو دیده بود اما اون هنوز مثل همیشه خوشگل بود. انگار فرقی نداشت جونگکوک چند بار خودش رو با زوایای صورت تهیونگ آشنا میکرد، پسر بزرگتر همیشه موفق میشد نفسش رو بند بیاره؛ چون تهیونگ آرامش بین ستارهها بود و چشمهاش حلقههای زحل بودن.
واقعاً لوس بود که پسر توی هر جنبه از وجود تهیونگ، شعر پیدا میکرد. آره، شاید جونگکوک بدجوری عاشق شده بود.
"سلام." پسر کوچیکتر با دستپاچگی زیر لب گفت؛ قطعاً این روش درست سلام کردن به کسی نبود که بیش از نیم سال عاشقش بودی اما بهترین کاری بود که اون لحظه میتونست انجام بده.
تهیونگ با لحنی گیج جواب داد:"سلام. حالت خوبه؟"
و لبهاش کش اومدن تا لبخند بزنه که باعث شد پسر کوچیکتر مضطرب آب دهنش رو قورت بده. جونگکوک گیر کرده بود. از یه طرف میخواست حرف بزنه، میخواست بقیه عمق آشفتگیش رو بفهمن و خودش رو توی فنجونهای قهوهشون بریزه اما وقتی از چیزهایی که توو وجودش بودن حرف میزد، از اون نگاهی که روی صورتشون میدید، متنفر بود. از اینکه نمیتونست بیخیال بشه مگر اینکه کنترلش رو از دست بده ،متنفر بود. اون داشت تلاش میکرد. واقعاً داشت تلاش میکرد. میخواست به جیمین بگه که این مفهوم جدید صداقت باعث شده نفسش بند بیاد و احساس میکرد سینهش روزی پنج بار میگیره اما پنیکاتکهاش توی ماه گذشته به سه بار رسیده بود و نمیدونست اجازه داره به خاطر این موضوع به خودش افتخار کنه یا نه. اما بعدش، اون جونگکوک قبلی به سینهش مشت میزد و التماس میکرد که به همه فقط بگه حالش خوبه و خوشحاله و سه ماهی که حبس بوده، هر بیماریای که اون بیست سال درگیرش بوده رو درمان کرده.
اما چیز دیگهای توی گوشش زمزمه کرد که صداقت میتونه تأثیر زیادی بذاره و اون میخواست بیشتر تلاش کنه.
"نمیدونم." با احتیاط شروع کرد؛ اونقدر محتاط که با بند کفشهای گره خوردهش زمین نخوره و سقوط نکنه. زبونش کلمات رو با ظرافت توی دهنش نگه داشته بود، انگار قلبش از شیشهی نازکی ساخته شده، انگار میترسید داخل لپهاش رو پاره کنه. جونگکوک از درد میترسید. اون از حقیقت وحشت داشت که احمقانه بود چون باید از تاریکی افسردگیاش بیشتر میترسید.
"من... احساس عجیبی دارم." کلماتش بریدهبریده و ناجور بودن. "احساس میکنم نباید اینجا باشم."
تهیونگ با اخم شروع کرد:"این حرفها رو نزن. تو همیشه اینجا جا داری."
جونگکوک زیر شدت نگاه پسر بزرگتر سرخ شد. "آره فقط…من فقط..."
اینکه نمیتونست احساساتش رو بیان کنه، آزاردهنده بود اما پسر فرصت نکرد چیز دیگهای بگه که تهیونگ به طرف دیگهی اتاق حرکت کرد تا جونگکوک رو به سمت خودش بکشه و پسر کوچیکتر آب دهنش رو قورت داد چون معشوقش بوی شامپو و شامپو بدن مرکبات میداد.
پسر بزرگتر، جونگکوک رو اونقدر محکم در آغوش گرفت که پسر کوچیکتر قسم خورد ممکنه توو بدن معشوقش حل بشه. میتونست قسم بخوره که قلبهاشون نزدیکه با هم یکی شن. اینطوری توو آغوش تهیونگ بودن، تموم دلگرمیای بود که پسر نیاز داشت تا حس کنه به اینجا تعلق داره؛ تا بفهمه توو این لحظه، حالش خوبه و جاییه که باید باشه.
پسر کوچیکتر توی گردنش زمزمه کرد:"متأسفم."
و وقتی معشوقش ازش دور شد، ناگهان آپارتمان خیلی سرد شد.
تهیونگ با ملایمت سرزنشش کرد:"بابت احساساتت معذرتخواهی نکن."
جونگکوک دهنش رو باز کرد تا جواب بده اما پسر بزرگتر سریع با یه بوسهی کوچیک روی لبهاش حرفش رو قطع کرد.
"و جرئت نکن بگی احساساتت احمقانهان چون اینطور نیست. اگه این کارو بکنی، واقعاً عقیمت میکنم"
پسر کوچیکتر در واقع پوزخند زد. "اوو، کینکی!"
تهیونگ وانمود کرد که چندشش شده:"تو واقعاً بدترینی."
"ولی عاشقمی؟" این قرار بود یه جملهی مغرورانه باشه اما بیشتر شبیه یه سؤال بیان شد و جونگکوک میخواست خودش رو به خاطر اینهمه ناامنی بزنه.
پسر بزرگتر فقط با مهربونی لبخند زد. "آره، عاشقتم. واقعاً عاشقتم."
جیمین گلوش رو صاف کرد. "همونقدرهم عاشق اینم که همینجا بایستم و شما دو تا رو که مثل دبیرستانیها لاس میزنین، نگاه کنم اما من باید برم سر کار و یونگی..."
جیمین جوری به یونگی نگاه کرد که منظورش زیادی واضح بود و باعث شد جونگکوک چشمهاش رو توو حدقه بچرخونه.
یونگی شونههاش رو تا حد امکان با بیخیالی بالا انداخت تا بهونهی مزخرف معشوقش رو جمع کنه:"من…اوه، باید برگردم خوابگاه. میدونی، بهخاطر کارهای انجمن و اینجور چیزها."
و جونگکوک تصمیم گرفت فقط همین یک بار به اندازهی کافی مهربون باشه که بازی رو ادامه بده.
پسر کوچیکتر تنها جوابی که تونست بسازه این بود:"آره. باشه."
تهیونگ در حالی که داشت اون دو نفر رو به سمت در هل میداد، گفت:"خب، برید هر غلطی که دلتون میخواد بکنین." طعنه عملاً از حرفهای پسر میچکید. "ما هم همینجا مثل فرشتهها میشینیم."
جیمین تهدید کرد:"بهتره دیگه روی مبل سکس نکنین وگرنه این دفعه منم که عقیمتون میکنم."
تهیونگ با حالتی دراماتیک فریاد زد و دستش رو به سینهاش فشار داد:"چطور جرئت میکنی من رو، فرزند خدا رو، به ارتکاب چنین جنایات زشتی متهم کنی!"
جیمین فقط با شک بهش زل زد و دهنش رو باز کرد تا تهیونگ رو به خاطر رفتار بچگونهش سرزنش کنه اما یونگی دستش رو روی گودی کمر معشوقش گذاشت و سعی کرد به سمت در راهنماییش کنه.
یونگی بهونهی مزخرفی آورد:"ما نمیخوایم دیر کنیم."
جیمین نگاه تندی به دوستپسرش انداخت اما فقط لبهاش رو پوت کرد و اجازه داد یونگی کنترلش رو به دست بگیره.
"آخر شب برمیگردیم. فقط مراقب باشید و مطمئن شو داروهای جونگکوک رو میدی. و همچنین…"
یونگی قبل از اینکه جیمین فرصت کنه بیشترغر بزنه، در ورودی رو محکم پشت سرشون کوبید و پسر کوچیکتر تقریباً به حماقت دوستهاش لبخند زد، تقریباً.
لحظهی بعد تنها صدایی که توو آپارتمان شنیده میشد، زمزمهی ضعیف کولر بود و سپس تهیونگ با لبخندی به سمت جونگکوک برگشت.
"جیزس، فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیرن."
پسر کوچیکتر گفت:"خیلی تابلو بازی درآوردن."
و تهیونگ چشمهاش رو چرخوند.
"باورت میشه چقدر دورو هستن؟ منظورم اینه که میدونی چند بار توو تخت دراز کشیدم، به سقف خیره شدم و دعا کردم خدای بزرگ توو آسمون بیاد و نجاتم بده، چون میدونی وقتی فکر میکنن من خوابم چقدر صدای سکسشون بلنده؟"
جونگکوک شونههاش رو بالا انداخت و به سمت مبل رفت تا توی کوسنهای راحتیش فرو بره.
"ما هم خیلی بهتر از اونها نبودیم."
"هی، من سه ماه پرهیزکار بودم. سه ماه! باید بهم جایزه بدن." تهیونگ با شیطنتی که توی چشمهاش میرقصید، جواب داد.
و آره، دوستهاشون بهشون فرصت داده بودن تا وقتی اونجا نیستن روی هر سطحی از خونه که میخوان با صدای بلند سکس کنن. سه ماه پیش، جونگکوک از این پیشنهاد استقبال میکرد و تهیونگ رو تا جایی که ستارهها رو ببینه بهفاک میداد اما در حال حاضر، فکر کردن به سکس مثل یه سنگ توی دلش بود و فقط احساس خستگی و بیحالی میکرد.
جونگکوک سرش رو روی دستهی مبل گذاشت و آه عمیقی کشید، سعی کرد حالت صورتش رو ثابت و خالی از هر احساسی نگه داره. سپس زیر لب گفت:"شاید یه وقت دیگه."
و از نگاه کردن به تهیونگ دوری کرد چون میترسید اگر نگاهش کنه، معشوقش میفهمه؛ میفهمه که دستهایی روی پوست نرم و آلودهشدهش قرار گرفته بودن. دستهایی که متعلق به تهیونگ نبودن.
تغییر حال پسر باید بهشدت آشکار بوده باشه، البته که حتی سعی هم نمیکرد پنهانش کنه چون بعدش مبل با وزن تهیونگ جابهجا شد و کنارش نشست. پسر بزرگتر دستش رو روی بازوی معشوقش گذاشت.
تهیونگ با ملایمت گفت:"هی، لازم نیست کاری رو انجام بدیم که نمیخوای. من فقط داشتم شوخی میکردم. سکس مهم نیست. من میتونم دووم بیارم."
پسر کوچیکتر نگاه تندی بهش انداخت.
"خب آره، سکسمون محشره و اگه همین الان بهم حمله کنی شاکی نمیشم اما من بیشتر از خیس شدن دیکم، به راحتی و خوشحالی تو اهمیت میدم."
پسر کوچیکتر آهی کشید، جابهجا شد و توو خودش مچاله شد، تقریباً انگار داشت از تهیونگ فاصله میگرفت.
"آره ولی این خجالتآور و خیلی احمقانهست. فقط یه سکسه. ما بارها انجامش دادیم و اینطور نیست که تو چندش باشی یا من از خوابیدن باهات متنفر باشم یا همچین چیزی. فقط-" جونگکوک بغض کرد و کلمات توو گلوش گیر کردن. "من اصلاً نمیدونم چه مرگمه. خسته و گیجام، در صورتی که نباید باشم و مضحکه که چقدر با حرف زدن در این مورد، احساس خفگی میکنم. چرا دارم انقدر سختش میکنم؟ از خودم متنفرم."
پسر کوچیکتر آرزو میکرد کاش از الماس ساخته شده بود. آرزو میکرد هیچچیز نمیتونست بهش نفوذ کنه.
"هی، هی." پسر بزرگتر خودش رو به فضای پشت جونگکوک فشار داد و پسر کوچیکتر کمی جلو رفت تا جا باز کنه. تهیونگ دستش رو دور کمر معشوقش پیچید و چونهش رو روی شونهش گذاشت.
"من اگه تو ازم بخوای، واقعاً کلهام رو میتراشم، خودم رو عقیم میکنم و توی یه معبد بالای کوهها راهب بودایی میشم. واقعاً چیز مهمی نیست، باشه؟ میخوای فقط نتفلیکس ببینیم و چیل کنیم ولی واقعاً فقط استراحت میکنیم ها! من هیچ مشکلی ندارم. پس اینطوری دربارهی خودت حرف نزن، بیبی. تو خیلی سختی کشیدی. اینکه گیج و کلافه باشی کاملاً طبیعیه. ایرادی نداره که همیشه صد در صد خوب نباشی."
پسر کوچیکتر جواب داد:"من هیچوقت صد در صد خوب نیستم."
اشکهای نریختهی جونگکوک توی چشمهاش جمع شدن و تهیونگ پیشونیش رو بوسید.
"حتی اگه منفی پنجاه درصد هم باشی، من بازم فکر میکنم برای زمین یه موهبتی."
پسر بزرگتر جوری حرف میزد که انگار یک شوخی ساده بود اما جونگکوک میتونست تهمایههای جدی صداش رو بفهمه.
پسر کوچیکتر زمزمه کرد:"باشه، پس میتونیم مرد آهنی ببینیم؟" و تقریباً میتونست حس کنه که معشوقش داره پشت سرش لبخند میزنه.
"مرد آهنی 2؟"
جونگکوک با نارضایتی ناله کرد:"نه، اون افتضاح بود. مرد آهنی3."
"باشه، همونی که تو میخوای، بیبی."
سلام
بچهها هر چی فحش بلدین بدین به آجوما
امیدوارم از این پارت لذت برده باشین و دوستتون دارم
نه نه لذت چیه امیدوارم باهاش گریه نکرده باشین