Hiraeth pt 23

Hiraeth pt 23

Ciel

 



دو ماه بعد؛

جونگکوک از بیمارستان‌ها متنفر بود؛ به‌خصوص از بخش‌های روان‌پزشکی. همچنین از تراپیست جدید و احمقش، دکتر هان، متنفر بود. از اون مرد و روپوش سفیدش، موهای مشکیِ فوق‌العاده مرتبش و عینک بزرگش که تقریباً کل صورتش رو می‌پوشوند، بدش می‌‌اومد. از لبخند دوستانه‌ش، صدای آرومش و از این حقیقت که دکتر هان حتی پلک هم نمی‌زد وقتی که پسر سرش فریاد می‌‌زد و بهش می‌گفت گه بخوره، متنفر بود.

اون واقعاً از دکترش متنفر بود.

دکتر هان پرسید:"امروز حالت چطوره، جونگکوک؟"

این یه جلسه‌ی دیگه بود که پسر روی یک مبل چرمی نشسته بود و دکتر هان روی دیگری.

جونگکوک با طعنه گفت:"تا قبل اینکه تو رو ببینم، عالی بودم."

دکتر هان خندید. "می‌بینم که مثل همیشه سرحالی."

"نه حتی یه ذره‌ هم."

دکتر هان با سرخوشی پرسید:"واقعاً؟ چون پرستارها تقریباً داشتن از اینکه چقدر دوست‌داشتنی هستی، تعریف می‌کردن."

پسر اخمی کرد. "شک دارم."

"تو فوق‌العاده‌ عمل کردی، جونگکوک. بیشتر برای خودت ارزش قائل شو. به‌زودی به حالت عادی خودت برمی‌گردی."

جونگکوک پوزخندی زد. "آدم‌های عادی که به کسی آسیب نمی‌زنن."

دکتر هان بهش خیره موند، نگاهش ثابت بود. "اما آدم‌های آسیب‌دیده، آسیب می‌زنن."

"پس من بهتر نمی‌شم."

دکتر مداد و تخته‌شاسی‌ش رو کنار گذاشت و پاهاش رو روی هم انداخت، به عقب تکیه داد و دست‌های به‌هم گره‌ خورده‌ش رو روی پاهاش گذاشت. "جونگکوک، وقتی دو ماه قبل پیش‌مون اومدی، پر از خشم بودی."

پسر تند جواب داد:"ظاهراً تو این تاثیر رو روی من می‌ذاری."

"هفته‌ی اول رو برای پرستارها جهنم کردی و زیادی اذیت‌شون کردی. داروهات رو نمی‌خوردی و به هر کسی که سعی می‌کرد باهات حرف بزنه فحش می‌دادی. اولین جلسه‌مون رو یادت میاد؟"

"آره، یه عوضی بودی و هنوزم هستی."

دکتر هان به‌آرومی خندید. "حسابی جنجال راه انداختی. گلدون مورد علاقه‌ام رو به دیوار کوبیدی و دفترم رو اون‌قدر به هم ریختی که پرستارها مجبور شدن بهت آرام‌بخش بزنن."

جونگکوک در حالی که چشم‌هاش رو ‌می‌چرخوند، دلیل آورد:"فقط داشتم به دفترت یه سر‌وشکل جدید می‌دادم."

"قبلاً اگه برای تهدید کردن جون من نبود باهام حرف نمی‌زدی‌ اما حالا خودت رو ببین."

دکتر لبخند بزرگی زد و با دست به پسر اشاره کرد. "تو مرد فوق‌العاده‌ای هستی و امیدوارم این رو به‌زودی خودت هم ببینی چون کلی آدم دیگه هم همین فکر رو می‌کنن."

پسر در حالی که دماغش رو می‌خاروند و نگاهش رو ازش برمی‌گردوند، زمزمه کرد:"خفه شو."

دکتر هان، بعد از اینکه منظورش رو رسوند، دوباره مداد و تخته‌شاسی‌‌ش رو برداشت. "هنوزم این روزها کابوس می‌بینی؟"

"دو هفته‌ای هست که هیچ کابوسی ندیدم."

"خوبه، خوبه. راجع به خشمت چی؟"

"تنها وقتی که مجبورم با تو کنار بیام، عصبانی می‌شم. دوبار. توی یه هفته."

دکتر فقط سری تکون داد و با رضایت زمزمه کرد:"میل به مصرف چیزی نداشتی؟ الان دو ماه و یک هفته هست که پاکی. هیچ وسوسه‌ای برای برگشت داشتی؟"

جونگکوک سرش رو تکون داد و سرخی‌ای روی گونه‌هاش پخش شد. "اوایل، آره. فکر می‌کردم اگه های باشم، اینجا برام کمتر شبیه جهنم به‌نظر میآد. اما الان می‌خوام به‌خاطر تهیونگ و خودم بهتر بشم."

دکتر هان لبخندی زد. "خوبه که می‌بینم داری کارها رو به‌خاطر خودت انجام می‌دی. امروز روز ملاقاته. تهیونگ داره میاد؟"

 

پسر نتونست جلوی بالا رفتن گوشه‌ی لب‌هاش رو بگیره. "آره، میاد. یونگی هیونگ هفته‌ی پیش با جیمین اومد. اون ماه دیگه فارغ‌التحصیل می‌شه، می‌دونی؟ امیدوارم تا اون موقع از اینجا رفته باشم."

دکتر هان تایید کرد:"اگه همین پیشرفتی که داشتی رو ادامه بدی، چند هفته‌ی دیگه از اینجا می‌ری. هنوزم به پدرت فکر می‌کنی؟"

جونگکوک با این سوال اخم کرد و با ناراحتی روی صندلی جابه‌جا شد، چرم زیرش جیرجیر کرد و اعتراف کرد:"بعضی اوقات اما... نه اون‌جوری که قبلاً بهش فکر می‌کردم."

"چطور مگه؟"

"دیگه حس نمی‌کنم که باید فرار کنم، قبلاً حس می‌کردم تقصیر من بوده که اون باهام مثل یه آشغال رفتار می‌کرد اما دیگه نه. تهیونگ بهم گفت آدم‌هایی مثل بابای من، پست و آشغال به دنیا میآن و دارم کم‌کم فکر می‌کنم که حق با اونه. شاید بعضی‌ آدم‌ها کلاً برای پدر و مادر شدن ساخته نشدن، می‌دونی؟ ولی من بابام نیستم و نمی‌خوام مثل اون باشم. دیگه هیچ‌وقت نمی‌خوام تهیونگ یا هیچ کدوم از دوست‌هام رو اذیت کنم."

"این اعتراف یک تغییر بزرگ برای زندگیته و امیدوارم این رو درک کنی، جونگکوک."

دکتر هان قبل از اینکه دوباره سرش رو بالا بیاره و فریم عینکش رو بالا بده، چندتا یادداشت روی تخته‌شاسی‌اش نوشت. "و مادرت؟ هنوزم فکر می‌کنی که تو اون رو کشتی؟"

سکوت یک دقیقه‌ی طولانی کش پیدا کرد. تنها صدای موجود، مداد روی کاغذ بود و پسر از روی عصبانیت اخم کرد چون اون دکتر احمق چی می‌تونست بنویسه؟ جونگکوک در نهایت گفت:"نمی‌دونم، اعتراف کردن به اینکه پدرم آشغال بود یه چیزه، ولی..."

"با مادرت خیلی صمیمی بودی، درسته؟"

"آره و فکر نکنم هنوز برای رها کردن اون موضوع آماده باشم."

دکتر هان نظر داد:"پذیرش اولین قدم برای رها کردنه. تغییر دادن باورهای منفی‌ای که چهار سال بهشون ارزش دادی، اون‌قدرها هم که به نظر میاد، ساده نیست و تو داری فوق‌العاده عمل می‌کنی، جونگکوک."

"واقعاً این‌جوری فکر می‌کنی؟"

دکتر هان ‌شوخی کرد:"بهم پول نمی‌دن که دروغ بگم، آقای جئون. به‌نظر میاد وقت‌مون تموم شده."

جونگکوک با لحن خشکی گفت:"چه عالی."

"پس هفته‌ی دیگه می‌بینمت."

پسر در یک چشم به هم زدن از روی صندلی بلند شد و به سمت دیگه‌ی اتاق رفت.

"اوه و جونگکوک؟"

پسر مکث کرد، دستش از قبل روی دستگیره‌ی در بود و برگشت سمت دکتر هان که هنوز باوقار روی صندلی نشسته بود.

"از طرف من به تهیونگ سلام برسون."

 

 

 

 

 

 

 

 

همین که تهیونگ وارد اتاق ملاقات شد، جونگکوک دوید سمتش و تقریباً معشوقش رو از روی زمین بلند کرد و دور خودش چرخوند.

پسر بزرگ‌تر با جیغ گفت:"من رو بذار پایین"

 و جونگکوک در جواب، پسر رو روی پاهاش پایین آورد و بی‌وقفه بوسیدش. موهاش دیگه بلوند نبودن، مشکی پرکلاغی بودن که زیادی به رنگ پوستش می‌اومد.

"دلم برات تنگ شده بود." پسر کوچیک‌تر‌ زیر لب گفت و پیشونی‌هاشون رو به‌هم چسبوند.

"منم دلم برات تنگ شده بود." تهیونگ گفت. بعدش عقب کشید و رفت تا روی یکی از میزها بشینه. جونگکوک کنارش نشست، دست‌هاشون رو توی هم قفل کرد و زانوهاشون به هم برخورد کرد.

"یه چیزی هست که باید بهت بگم."

پسر ابرویی بالا انداخت. "بگو."

تهیونگ مردد گفت:"با آنا حرف زدم."

جونکگوک آماده شد تا یه حرف زشت بزنه اما پسر بزرگ‌تر سریع وسط حرفش پرید. "می‌دونم چی می‌خوای بگی ولی می‌شه فقط گوش کنی؟"

جونگکوک رنجیده اخمی کرد و گفت:"باشه."

"اون می‌خواست بدونه حالت خوبه یا نه چون تو به بهونه‌ی مشکل خانوادگی ناپدید شدی و من... من بهش گفتم اوضاع خونه‌تون خوب نیست."

"تهیونگگگ."

"خفه شو." تهیونگ پهلوش رو نیشگون گرفت و پسر ریز خندید، سپس ادامه داد:"بهش گفتم که رابطه‌مون رو درست کردیم و تو اون آدم افتضاحی نیستی که اون فکر می‌کنه."

جونگکوک پوزخند زد. "احتمالاً دوباره سعی کرده قانعت کنه که ازت سواستفاده می‌کنم و گولت می‌زنم، نه؟ پشت سرم حرف زد، آره؟"

پسر بزرگ‌تر با مهربونی لبخند زد. "راستش نه. اون بهم گفت می‌دونسته که تو مدت‌هاست درد می‌کشی و اینکه تراپیستش بهش یاد داده چطور از تموم نفرتش رها بشه و حالا می‌خواد تو رو ببینه تا با هم قهوه بخورین و حرف بزنین."

"فاک، به‌ هیچ وجه-"

"جونگکوک." معشوقش اسمش رو محکم صدا زد، دست‌هاش رو فشار داد و دستش رو بالا برد تا جای زخم‌های روی دست راستش رو با انگشت‌هاش دنبال کنه. پوسته‌های زخمش چند هفته پیش افتادن و رد‌های صورتی رو به‌جا گذاشته بودن، که دوتا از عمیق‌ترین بریدگی‌ها، قرمز و متورم شده بودن.

 "به نظرم برای جفت‌تون خوبه. این بهش آرامش و پایانی که نیاز داره رو می‌ده و برای تو هم فرصتی می‌شه تا معذرت‌خواهی کنی. می‌دونم نمی‌تونی از همه‌ی کسایی که این‌طوری بهشون آسیب زدی عذرخواهی کنی ولی فکر کنم جفت‌مون می‌دونیم آنا این حق رو داره و می‌دونم که عذاب وجدان داری."

جونگکوک آهی کشید و گفت:"باشه. فقط یه کم ترسناکه، همین."

"می‌دونم بیبی."

پسر کوچیک‌تر پرسید:"بقیه چطورن؟"

"عالی‌‌ان. خب، هوسوک هر فرصتی که پیدا می‌کنه، از نبودنت شکایت می‌کنه."

هر دو خندیدن.

 "ولی بقیه همه حال‌شون خوبه."

"توی ملاقات قبلی، جیمین گفت آپارتمان بدون سکس‌های پرسروصدای ما که تا ابد بهش آسیب روحی می‌زنن، خیلی ساکته."

جونگکوک سعی کرد شوخی کنه، تهیونگ نیشخندی زد و با چشمکی شیطنت‌آمیز گفت:"نگران نباش، وقتی برگشتی کلی وقت برای جبران کردن داریم."

 

بقیه‌ی ملاقات رو تهیونگ با آپدیت کردن پسر کوچیک‌تر در مورد تموم اتفاقاتی که در نبودش افتاده بود، گذروند؛ در این بین هم مثل کاپل‌های عاشق دبیرستانی مدام همدیگه رو می‌بوسیدن و زود به زود لمس می‌کردن.

انگار مهم نبود چند بار صورت تهیونگ رو ببینه، جونگکوک هیچ‌وقت نمی‌تونست با این حقیقت کنار بیآد که اون پسر خوشگل مال خودشه. میلیون‌ها راه هست تا به تهیونگ‌ بگه که می‌خواد استخون‌هاشون با هم ذوب بشن و آسمون صبح با رنگ چشم‌هاش پر بشه ولی هیچ‌کدوم منظور واقعیش رو نمی‌رسوندن.

بنابراین، به‌جاش گفت:"دلم برات تنگ شده."

تهیونگ خنده‌ی ریزی کرد. "تو همیشه این رو می‌گی."

پسر کوچیک‌تر ادامه داد:"چون راست می‌گم. من هر روز دلایل جدیدی واسه‌ی دلتنگ شدن برات پیدا می‌کنم."

"خیلی لوسی، کوک."

و فاک، جونگ‌کوک این رو می‌دونست. اون به‌شدت لوس بود و لاس‌هاش هم لوس و کلیشه‌ای. اما عشق اون رو کمی احمق می‌کرد و اصلاً بدش نمی‌اومد. نه تا وقتی‌که لبخند مستطیلی تهیونگ نفسش رو بند می‌آورد و گوشه‌ی چشم‌هاش برق ملایمی از خوشحالی داشت، نوری منعکس می‌کرد که چشم‌هاش رو رنگی بین مسی و کاراملی نشون می‌داد. و با اینکه می‌دونست چیزی به اسم خوشحالی دائمی وجود نداره اما جونگکوک می‌خواست این لحظه‌های کوچیک رو برای همیشه نگه داره.

هیچ‌چیز توی زندگی آسون نبود و با اینکه پسر نود درصد مطمئن بود که دنیا قصد داره بهش سخت بگیره اما می‌دونست تا وقتی تهیونگ کنارش بمونه، همه چیز درست می‌شه. چون جونگکوک دیگه مجبور نیست فرار کنه. دیگه تنها نیست.

و مطمئن بود که همه چیز خوب می‌شه.

چون با این که دکتر هان با اون عینک‌های مسخره‌ای که جونگکوک ازشون متنفر بود، احمق به نظر می‌رسید اما بهش یاد داده بود که آدم‌ها زمین می‌خورن، بلند می‌شن، اشتباه می‌کنن، زندگی می‌کنن و یاد می‌گیرن. "ما انسانیم، نه کامل." و گاهی اوقات غم و اندوه توی مسیر طولانی بود اما پسر مطمئن بود که می‌تونه دووم بیاره.

آره، همه چیز خوب می‌شه.

چون تهیونگ هیرایث جونگکوک بود، خونه‌ای که هیچ‌وقت نداشت. خونه‌ای که هرگز رهاش نمی‌کرد.

همون‌طور که زمان ملاقات به پایان می‌رسید، پسر‌بزرگ‌تر‌ برای آخرین بار بوسیدش و یک بار دیگه به جونگکوک یادآوری شد که اون لحظه‌های کوچیک چقدر بی‌نقص هستن. روی لب‌های معشوقش لبخند زد و به آرومی "عاشقتم" رو توی گوشش زمزمه کرد.

وقتی پسر بزرگ‌تر در جواب بهش لبخند زد و طوری بهش خیره شد که انگار جونگکوک تموم شگفتی‌های دنیا رو توو وجودش داره، پسر مطمئن شد.

بالاخره، خونه‌ش رو پیدا کرده بود.

 

جئون جونگکوک از بیمارستان‌ها متنفر بود. ترجیح می‌داد بمیره تا اینکه دوباره توی جایی پر از زن‌هایی که دامن‌های سفید می‌پوشیدن و دیوارهایی که از اون‌ها هم سفیدتر بودن، بستری شه؛ که البته همین تقریباً مردن باعث شد که در وهله‌ی اول به جایی که اسمش رو جهنم شخصی گذاشته بود، انداخته بشه.

"من قصد مردن نداشتم." پسر این جمله رو برای تقریباً دو بار در هفته و نزدیک به سه ماه تکرار کرده بود چون از نظر فنی واقعاً هم قصد مردن نداشت. ولی دکتر هان در حالی‌که همیشه روی دفترچه مسخره‌اش تند تند چیزی می‌نوشت، همیشه از پشت فریم عینک بزرگ و احمقانه‌ای که دائم روی بینی گنده‌‌‌ا‌ش سُر می‌خورد، سرش رو بالا می‌آورد و می‌گفت:"خب، تو لزوماً برای زندگی کردن هم تلاشی نمی‌کردی."

پسر در جواب کاری جز جمع کردن لب‌هاش و اخم کردن نمی‌تونست بکنه چون دکتر همیشه در برابر هر استدلالی این جمله رو می‌آورد:"بی‌تفاوتی نسبت به زندگی، خودش شکل دیگه‌ای از خودکشیه، جونگکوک. این خودکشیِ روحه."

اون‌ از دکتر هان متنفر بود اما نه به دلایل معمولی مثل اینکه دکتر بدی باشه یا صدایی یکنواخت و چشم‌هایی بی‌روح داره، بلکه به این دلیل که دکتر هان توی کارش خوب بود. دکتر از طعنه‌های نیش‌دار و حرف‌های تحقیرآمیز جونگکوک که یک مکانیزم دفاعی بودن، عبور می‌کرد و هیچ‌وقت از دیدن فروپاشی‌های زیادی که در طول ماه‌های بستری بودنش داشت، جا نمی‌خورد.

جونگکوک می‌دونست که اغلب عصبانیه. می‌دونست که عصبانیتش همیشه منطقی نیست و بیشتر اوقات نسبت به چیزهای بی‌دلیل خشمگین می‌شد. اما هیچ‌وقت نمی‌دونست که این خشم چقدر به پوستش نفوذ کرده و خونش رو تبدیل به گدازه‌ی مذاب کرده، تا وقتی که بستری شد و تحت نظارت شدید برای جلوگیری از خودکشی قرار گرفت؛ طوری که یک پرستار همیشه کمتر از ده قدم ازش فاصله داشت و شب‌ها، هر ده دقیقه از پنجره‌ی در اتاقش نگاهش می‌کردن تا مطمئن بشن که دوباره مچ دستش رو نبریده. خشم پسر واقعاً در اون زمان مرز جنون رو رد کرده بود.

شرایط الانش شبیه به اون دفعه‌ای نبود که اُوردوز کرده بود و فقط پرخاشگر و بدجنس شده بود. نه، این دفعه خیلی بدتر بود و اغلب کار به درگیری فیزیکی می‌کشید.

 پرستارها خوب بودن و باهاش آروم صحبت می‌کردن اما جونگکوک با کوچیک‌ترین چیزها هم عصبانی می‌شد. گاهی اوقات نمی‌خواست قرص‌های وحشتناکی که دکتر هان هر روز صبح براش تجویز می‌کرد رو قورت بده، برای همین مثل یه بچه چهار ساله جنجال راه می‌انداخت و به کارکنان هر نوع فحشی می‌داد.

چوی هه‌ری پرستارِ مخصوص جونگکوک بود. یه زن حدوداً بیست و چند ساله‌‌ی کمی تپل با گونه‌های گرد، همچنین چشم‌هایی کوچولو و لبخند مهربونی داشت. بیشتر پرستارها دوست نداشتن با پسر سر و کله بزنن و وقتی جونگکوک صندلی پرت می‌کرد یا میز رو برعکس می‌کرد چون دلش نمی‌خواست هر روز کوفتی ازش خون بگیرن، هه‌ری تنها کسی بود که هیچ‌وقت از این کارهاش تعجب نمی‌کرد. وقتی دچار فروپاشی روانی می‌شد و تهدید می‌کرد که خودش رو با بند کفش‌های خیالیش دار می‌زنه، هه‌ری تنها کسی بود که پنیک نمی‌کرد، دختر اون پرستارهای مردِ وحشتناک با لباس‌های خاکستری رو برای آروم کردنش صدا نمی‌زد. اون‌ کارش توی آروم کردن جونگکوک توو دوره‌های خشم شدید و پارانوید دیوونه‌وارش واقعا خوب بود.

دکتر هان بهش گفته بود که همه‌ی این‌ها فقط احساسات انباشته‌شده‌ای هستن که برای مدت طولانی پسر اون‌ها توی مسیرهای اشتباهی تخلیه کرده. دکتر هان گفته بود که مواد مخدر، سواستفاده از آدم‌ها، دستکاری احساسی و روانی، همه‌ی این‌ها روش‌های جونگکوک برای کنار اومدن با تروما و احساسات خودش بوده چون داشتن کنترل تنها راهی بود که می‌تونست با خودش کنار بیاد و زیر نقاب یک دانشجوی بیست ساله‌ی معمولی عملکرد درستی داشته باشه. اما از دست دادن کنترل توی یک مکان ناآشنا که پسر حس می‌کرد داره خفه می‌شه، وحشت‌زده‌ش می‌کرد.

 

جونگکوک از خیلی چیزها متنفر بود اما از این که به کسی نیاز داشته باشه تا بهش بگه چه احساسی داره، بیشتر ازهمه متنفر بود. باعث می‌شد به شدت احساس ضعف و رقت‌انگیزی داشته باشه، به همین دلیل در ماه اول، تمام ملاقات‌ها رو رد کرد؛ مهم نبود که قلبش می‌شکست وقتی صدای تهیونگ رو پشت تلفن می‌شنید که بغض کرده و تقریباً حاضر نبود با جیمین و یونگی حرف بزنه. به هیچ وجه نمی‌تونست اجازه بده کسی اون رو توی وضعیت بی‌ثباتی که داشت، ببینه.

 

 

 

افکارش به‌قدری توی سرش بلند شده بودن که می‌ترسید کسی صداشون رو بشنوه؛ می‌ترسید تهیونگ نگاهی بهش بندازه تا جونگکوک دوباره برگرده به خراشیدن پوستش و سعی کنه اون هیولای سرخ داخلش رو بیرون بکشه، هیولایی که دکتر هان می‌گفت وجود نداره. واسه همین، شروع می‌کرد به تندتر راه رفتن توی اون راهروهای سفید و باریکی که همه‌شون مثل آینه شبیه هم بودن و بعد یهویی می‌دوید.

دکتر هان می‌گفت:"نمی‌تونی از مغز خودت فرار کنی، جونگکوک."

اما پسر نمی‌دونست چطور بدون شکستن استخون‌هاش و کبود کردن زانوهاش سر کنه. نمی‌دونست چطور بدون طعم تلخ کوکائین که گلوش رو بی‌حس می‌کرد و الکل که خونش رو تبدیل به مایع سمی می‌کرد، دووم بیاره. بعضی وقت‌ها تحمل همه‌چیز براش زیادی سخت می‌شد، واسه همین جونگکوک خودش رو چهار دست و پا پیدا می‌کرد که با تلاشی ناامیدانه زیر تخت‌ها و صندلی‌ها رو می‌گشت تا چیزی برای تسکین وسوسه‌هاش پیدا کنه. 

 

یونگی بهش اخطار داده بود که اگه هر نوع موادی توو خون‌ش پیدا کنن، مددکار اجتماعی مجبور می‌شه پرونده‌اش رو ببره دادگاه و احتمالاً با زندان روبه‌رو می‌شه. اما لحظاتی بودن که جونگکوک به هیچ چیزی اهمیت نمی‌داد و ناامیدانه دنبال یه راه فرار می‌گشت. واقعیت چیز ترسناکی بود، به همین خاطر، توو ماه اول از خودش فرار می‌کرد.

 ان‌قدر دوید تا دیگه نتونست ادامه بده، زانوهاش خم شدن و به سیمان‌های خیالی ساییده شدن، یک بار دیگه، مجبور شد با سایه‌ی پدرش روبه‌رو شه که از بالا بهش پوزخند می‌زد، با شاخ‌هایی که از پیشونیش در اومده بودن و چنگال‌های عجیب و غریبی که به سمتش می‌اومدن. با این که روبه‌رو شدن با همون هیولایی که سال‌ها درگیرش بود، باعث وحشتش می‌شد و چندین بحران روان‌پریشی رو تجربه کرده بود اما دکتر هان بهش کمک کرد تا پسر بفهمه که هیولا چیزی جز تجسم تموم تروماها و ترس‌هاش نیست. جونگکوک کم‌کم فهمید که هر چی بیشتر در مورد مشکلاتش حرف بزنه (مهم نیست چقدر با طعنه و کنایه باشه)، اون هیولای قرمز کمتر توو خواب‌هاش ظاهر می‌شه و باعث وحشت شبانه‌ی دیگه‌ای که همیشه فلجش می‌کرد، نمی‌شد.

حداقل دیگه خودش رو خیس نمی‌کرد.

پسر فهمید که کتک زدن و کبود کردن پوست یه پسر ده ساله تا حدی که شبیه نقاشی و هم‌رنگ کهکشان‌ها بشن عشق نیست. به طرز عجیب و غریبی، همیشه فکر می‌کرد که مشت‌های گره‌کرده‌ی پدرش روی گونه‌های گرد و تپل خودش، راهی برای ابراز محبتش بوده. دردناک بود اما برای پسر، هنوزم عشق بود. زجرآور بود اما حداقل یه چیزی حس می‌کرد. چون بعد از مرگ مادرش، پدر جونگکوک سرش رو به دیوار می‌کوبید و دست‌های بزرگ و پینه‌بسته‌ش رو دور گلوی باریکش می‌فشرد و جونگکوک با چشم‌های پف‌کرده بازم لبخند می‌زد و می‌گفت:"منم دوستت دارم بابایی."

اما به گفته‌ی دکتر هان، ترس شکل دیگه‌ای از عشق نبود و افسردگی هم همین‌طور. هیچ‌وقت به پسر یاد نداده بودن چطور عشق بورزه اما گاهی اوقات افسردگی با یه سیگار توی دستش کنارش می‌نشست و می‌گفت:"ببین، فقط منم که کنارتم"

و جونگکوک این حرف رو باور می‌کرد.

"بعضی اوقات هنوز به این فکر می‌کنم که واقعاً اتفاق افتاده یا فقط تصورات من بوده. توو یه لحظه به خودم میام می‌فهمم چیزی که عادی به نظر می‌رسید، در واقع آزار و اذیت بوده. دکتر، من نابود شدم."

"نه جونگکوک. تو انسانی. واسه کاری که برای محافظت از قلبت کردی، عذر‌خواهی نکن."

 

 

دو ماه طول کشید تا جونگکوک بعد از اون حرف‌ها، دکتر هان رو باور کنه.

بعد از هفت هفته توو بیمارستان، حرف زدن در مورد یه سری چیزها آسون‌تر شد. پسر مجبور بود درناهای کاغذی‌اش رو با دقت باز کنه. اون‌ها مچاله و لبه‌هاشون فرسوده شده بودن، اگه می‌خواست همه‌شون رو یهو باز کنه، پاره می‌شدن و دوباره عقب‌نشینی می‌کرد و توو خودش می‌رفت؛ اما نقشه شروع به واضح‌تر شدن کرد. جونگکوک همیشه توو اتاق دکتر هان بی‌قرار بود، مدام جابه‌جا می‌شد طوری که چرم زیرش صدا می‌داد و اضطرابش بالا می‌رفت.

جونگکوک به جای زخم روی گونه‌ش اشاره کرد، به بینی دکتر هان زل زد و ‌گفت:"این برای اولین باریه که بابام یه شیشه‌ آبجوی شکسته به طرف‌ام پرت کرد." دکتر هان هیچ‌وقت با ترحم نگاهش نمی‌کرد. فقط سرش رو تکون می‌داد، عینکش رو بالا می‌کشید و ازش می‌پرسید که اون موقع هم فکر می‌کردی این کارش از سر عشق بوده؟

پسر از جواب دادن به سؤال دوری کرد و براش تعریف کرد که اولین بار توی هفده سالگی چطور دوست‌دخترش رو اذیت کرده، اینکه قدرت و تسلط کامل رو روش داشت و اون هجوم قدرت باعث سرخوشیش شده. بعد به مچ‌های پر از زخمش اشاره کرد و ‌گفت:"این حسیه که کنترل نداشتن بهم می‌ده." حس کنترل و عدم‌ کنترل درست مثل دو سمت یه تیغه‌ان، مثل بازتاب توی آیینه یا دست‌هایی که همدیگه رو گرفتن. قیافه‌ی مردم همیشه وقتی واقعیت رو می‌فهمن، یه شکل می‌شه، حرف‌های جونگکوک مثل میخ توی دل‌شون فرو می‌رن.

زندگی پسر قبلاً پر از بی‌‌حسی و پوچی بود اما حالا که این جا گیر افتاده و مجبوره هر روحی که کشته رو دوباره به‌خاطر بیاره، حس می‌‌کرد از پدرش دوباره یه مشت محکم و ناگهانی خورده.

جونگکوک آدم خوبی نبود اما دکتر هان بهش گفت هیچ‌کس توو این دنیا واقعاً خوب نیست؛ همه‌ی اون‌ها فقط انسان‌ان. اما بعدش تهیونگ رو به یاد آورد که انگشت‌های کشیده‌اش رو لای موهای تیره‌ی پسر کوچیک‌تر می‌کشید و اون‌قدر خیره‌کننده لبخند می‌زد که براش دردناک بود. جونگکوک مطمئن شد که کیم تهیونگ چیزی بیشتر از یک انسان معمولیه.

 


Report Page