Hide and seek:chapter2
Sunday?نمیدونم چه اتفاقی افتاد.
و شاید این سردرگمی تنها دلیلی بود که زنده نگهم میداشت.
اما از اون شب همه چیز عوض شد...همهچیز حتی سرنوشت ما.
+"آقای کانگ، آقای کانگ با شمام! کانگ!"
-"نه."
+"ستوان!"
بالاخره میایسته و نفس عمیقی میکشه تا اکسیژن مانع کوبیدن مشتش توی صورت پسر بشه.
همهمه افسر های پاسگاه و بیخوابی دو روزش به اندازه کافی ذهنش رو بهم ریخته بود ولی این پسر...این پسر دو ساعت و نیم تمام قدم به قدم دنبالش راه افتاده بود، پس شایعه ها واقعیت داشت؛چوی بومگیو هرچیزی رو که بخواد به دست میاره،به هر قیمتی.
پسر با عجله جلوش میپیچه و پارچه سفید پیرهن مرد رو محکم توی دستاش میگیره تا مانع حرکتش به جلو بشه. موهاش از بلورهای بیرنگی که از آسمون میریخت خیس شده بود،چشماش برعکس دستای یخزدش گرم بود، شاید بیشتر شبیه یه جرقه که آغاز یه انفجاره.
+"پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه بزار حرف بزنم."
سکوت افتضاحی بود که با تلاش های ناامیدکننده بومگیو برای حبس اکسیژن توی ریه هاش شکسته میشد.
-"فقط پنج دقیقه."
+"خیلی خب باشه، ببین کانگ میدونم ما خیلی رابطه دوستانه خوبی با هم نداریم اما-"
از گوشه چشم به دستهای پسر نگاه میکنه که هرثانیه فشار بیشتری روی شونههاش میاره.
-"ما کلا رابطه خوبی با هم نداریم چه دوستانه چه کاری."
+"اما من واقعا به این پرونده نیاز دارم، میتونم کمک کنم و این رو خودت میدونی، قرار نیست چیزی رو خراب کنم،خواهش میکنم ستوان."
آهی میکشه و مچ دست های پسر رو میگیره و دستهاش رو از روی شونش پایین میاره.
سرشونههای پیرهنش رو که بخاطر فشار دست پسر چروک شده بود، رو با دستش صاف میکنه.
-"ازت میخوام بری خونه چوی-"
+"چی؟ نه صبر کن تو نمیتونی-"
-"نه،نه حتی یه کلمه هم نمیشنوم برو خونه-"
+"کانگ تا حالا چیزی ازت نخواستم و این تنها درخواستمه واقعا انقدر عوضیای آخه مشکلت چی-"
شاید توی اون لحظه بومگیو ترجیح داد کلمات بعدیش رو با کشیده شدن یقش و برخورد ستون فقراتش به دیوار، رها کنه.
-"حرفم رو دوباره نمیگم پس خوب گوش بده چوی، نمیخوام توی دست و پام باشی میفهمی؟ پس تا جای ممکن از این پرونده دور میمونی، نمیخوام دیگه طرف پرونده های قتل بری چون اون موقع خودم یدونه خوبش رو دستت میدم تا شاید بتونی توی دنیای پس از مرگ موفق بشی قاتل خودت رو پیدا کنی،افتاد؟"
آبدهنش رو محکم قورت میده، هیچ کلمهای از طرف اون نمیتونست کانگ رو متقاعد کنه پس ترجیح میداد برای یکبار هم که شده حرف اضافهای نزنه.
+"بله."
چندثانیه بهش خیره میشه تا مطمئن بشه اثری از تردید توی صورتش نیست، باید مطمئن میشد اون پسر از این پرونده دور بمونه.
-"عالیه."
با هر قدمی که ستوان ازش دور میشد فاصلش با پرونده بیشتر میشد، مکالمشون چیزی بین افتضاح و وحشتناک بود و فقط دو دستاورد داشت.
یک، ستوان کانگ آدم به شدت سختگیریه و توی این موضوع تردیدی وجود نداره.
دو،کانگ قطعا یه وابستگی شدید به گرفتن یقه افراد برای تهدید کردنشون داره.
و البته یک مورد سوم هم بود.
بومگیو باید غیرقانونی وارد پرونده میشد که البته کار جدیدی براش نبود.
☆
بارون قطع شده بود اما خیابون ها هنوز از نم قطره های آب تیره بودن، برگ ها خشک شده زیر پا خرد میشدن و با باد پرواز می کردن.
دستش رو از جیب بارونیش بیرون میاره و زنگ در رو فشار میده.
پنجره های خونه تصویرش رو منعکس می کردن جلو میره،سرم رو به شیشه می چسبونه و دستاش رو دو طرف صورتش میزاره تا داخل خونه رو ببینه،نفس های سنگینش روی شیشه خیس و سرد نقش میبستن. داخل خونه رو به سختی میدید، مثل بیرون تاریک بود.
اما می تونست نور کم شمع های سفیدی رو زیر عکس پسر خانم جیهون یعنی پارک ووجین، ببینه.
پس خونه خالی نبود، حیف شد می تونست خیلی بیاجازه وارد خونه بشه و این براش خیلی راحت تر بود.
دوباره زنگ آهنی رو فشار میده، اینبار دستش رو بیشتر از نیاز روی زنگ میزاره تا مطمئن بشه در رو باز می کنن.
بعد از چند ثانیه در با صدای جیرجیر گوش خراشی باز میشه، زنی مسن توی چهارچوب در می ایسته.
دستمال کاغذی مچاله شدهای توی دست داشت، چشم های گود افتاده و مویرگ پاره کرده بود.
+"بفرمایید؟"
صدای گرفته و ضعیف بود بومگیو حتی مطمئن نبود که درست شنیده باشه.
-"روز خوش خانم جیهون، چوی بومگیو هستم برام نامه نوشتید درمورد...قتل پسرتون، امیدوار بودم بتونم باهاتون ملاقات کنم."
زن برای لحظهای فقط بهش خیره میشه، انگار باور نمیکرد که اون واقعا برای دیدنش اومده باشه، بعد کنار میره و بهش اجازه میده واردشه.
وقتی وارد میشه پارکت های چوبی زیر پاش صدا میده، خونه بوی چوب و پارافین میداد و همین نفس کشیدن رو براش سخت میکرد،کروات لباسش رو کمی شل می کنه تا راهی برای نفس کشیدن پیدا کنه، کف دستاش رو به شلوارش می کشه تا نمشون از بین بره.
خانم جیهون اون رو به سمت مبل ها می بره.
روی یک صندلی تک نفره می شینه و آلبوم های روی میز توجهش رو جلب میکنه، عکسایی که به نظر قدیمی میاومدن، اکثرا از پسربچهای با موهای تیره بودن، حدسش سخت نبود که عکسا متعلق به ووجین بودن.
نگاهش روی یکی از عکس ها قفل میشه، تولد نه سالگی پسر بود، لبخند بزرگی روی صورتش بود و میتونست ببینه که دو تا از دندونهاش افتاده بودن.
+"اون عاشق عکس گرفتن بود."
سرش رو بلند می کنه و به خانم جیهون نگاه میکنه که همونطور که فنجون چایی رو به دست میده کنارش میشینه.
+"فردا تولد ۲۷ سالگیشه....بود."
به بخاری که از فنجون بلند میشد خیره میشه.
-"خیلی متاسفم...آخرین بار کی پسرتون رو دیدید؟"
زن با پشت دست اشک هاش رو پاک می کنه.
+"صبح روزی که بمیره، اون پیش من زندگی میکرد، اتاقش طبقه بالاست اگه بخواید می تونید برید ببینید."
بومگیو با شنیدن این حرف فنجونش رو روی میز گذاشت و از جاش بلند شد، انگار منتظر بود این حرف رو بشنوه.
-"عالی میشه."
دنبال زن از پله های چوبی و تیره بالا میره، وقتی به پاگرد میرسن به راهرو رو به روش نگاه می کنه، تاریک و نسبتا تنگ بود، زن جلوی در سفیدی میایسته و بازش میکنه.
اتاق بهم ریخته بود، لباس های کثیف گوشه اتاق روی هم افتاده بودن، تخت نامرتب بود و ملافه روش نصفه روی زمین افتاده بود.
+"متاسفم اتاق بهم ریختست، من...فقط نمی تونم به چیزی دست بزنم."
بومگیو برای چند لحظه به زن خیره میشه، دلش براش میسوخت، انگار هرلحظه منتظر بود پسرش از در داخل بیاد و بخاطر ابنکه بی اجازه وارد اتاقش شده بود غر بزنه، اما...همچین اتفاقی قرار نبود بیفته.
-"مشکلی نیست، می تونم یه لحظه تنها باشم؟"
زن یکه می خوره و از این حرف تعجب میکنه، چرا می خواست تو اتاق پسرش تنها باشه؟ اما در هرصورت اون پسر الان تموم امیدش بود پس بی صدا از اتاق خارج میشه و در رو می بنده.
بومگیو وقتی مطمئن میشه تنهاست برمیگرده و دوباره دورتا دور اتاق رو نگاه می کنه، خودش رو روی تخت میاندازه و دستاش رو زیر سرش میزاره، اگه فقط اون زن می دونست یه غریبه روی تخت پسر مردش دراز کشیده....
چشماش رو برای چندثانیه می بنده و بعد بلند میشه در کمد ها رو دونه به دونه باز میکنه، اکثرشون با لباس های که به زور داخلشون چپونده شده بودن پر شده بود.
وقتی کشو میزش رو باز میکنه احساس میکنه به چیزی کشیده میشه، خم میشه و بالا کشو رو نگاه می کنه پاکت نامهای رو می بینه که با چسب به چوب چسبونده شده بود.
پاکت نامه رو باز می کنه و کاغذ های داخلش رو درمیاره.
چیزی که میدید رو باور نمیکرد.
کاغذ ها پرشده بودن از تهدید ها و جملاتی که اشاره به گناهی داشتن.
کاغذی رو توی دست می گیره که پر شده بود از جمله "باید اعتراف کنی" که با جوهر قرمز نوشته شده بود.
اعتراف کنه؟ پس این پسر چیزی برای اعتراف داشته.
گناهی که هیچ کس ازش خبر نداشته.
بومگیو همیشه فکر میکرد پیدا کردن قاتل سختترین بخش یک پروندهست.
اما حالا که به جوهر قرمز روی کاغذ خیره شده بود، کمکم داشت به این نتیجه میرسید که شاید پیدا کردن حقیقت خیلی ترسناکتر باشه.