𝐀 𝐒ω𝖾𝖾𝗍 𝐂ɦ𝗋𝗂𝗌𝗍ꭑα𝗌

𝐀 𝐒ω𝖾𝖾𝗍 𝐂ɦ𝗋𝗂𝗌𝗍ꭑα𝗌

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌𝗦𝗜𝗟𝗩𝗔

مرد وارد خونه شد. همه جا تاریک بود، غیر از آشپزخونه که با نوری ملایم و گرم، سایه‌های خسته‌ی شب رو پس می‌زد.

عطر قهوه، اون عطر داغ و دل‌چسب، توی فضای گرم پذیرایی پر شده بود.
نگاهش به سمت پنجره کشیده شد، دوست پسرش رو روی مبل کنار پنجره، درحالی که موهای پسر رو نوازش می‌کنه رو دید، لبخندی نرم و دل‌نشین روی لب‌هاش داشت.

پسر به خوابی عمیق فرو رفته بود. سونو؛ تک فرزند کوچکش، خیلی زود خوابش می‌برد.

سونگهون دستش رو از نوازش موهای سونو برداشت و لبخند روی لب‌هاش عمیق‌تر شد. کمی به جلو خم شد و ماگ‌ قهوه‌اش رو برداشت و جلوی صورتش نگه داشت.

بخارهایی که از ماگ بلند می‌شدن و صورتش رو لمس می‌کردن، احساس دلپذیری به سونگهون می‌داد.

مرد ؛ جِی دوست داشت زمان متوقف بشه و توی همون لحظه بمونه. نمی‌خواست از نگاه کردن به دوست‌پسرش و پسرش دست بکشه. اون‌ها رابطه‌ی خیلی خوبی داشتن. سونو همیشه با شیرینی کنار پدرش جِی می‌نشست و راجع به سونگهون حرف می‌زد. سونو هیچ مشکلی با اینکه پدرش همجنسگرا بود و خودشم نتیجه‌ی یه رابطه‌ی کوتاه‌مدت با یه دختر بود که از قضا حتی ‘مادرش هم می‌شد’ نداشت.

پسر بچه با پدرش خوشحال بود و از اینکه سونگهون دوست‌پسر یا پارتنر پدرش بود خوشحال‌تر.

از نظر پسر، پارتنر پدرش خیلی خوش‌رو و مهربون بود. وقتی هم که اون رو کنار پدرش می‌دید، مثلاً وقتی که به دنبالش به مدرسه می‌اومدن، احساس می‌کرد خوشحال‌ترین پسربچه‌ی دنیاست.

جِی یاد حرف‌های پسرش افتاد که از ازدواجش با سونگهون می‌گفت. اون واقعاً خوشحال بود که همچین خانواده‌ای داره.

اگه روزی قراره قدرتی پیدا کنه، دوست داشت بتونه زمان رو کنترل کنه و هر وقت که می‌خواست، زمان رو متوقف می‌کرد و به کنار هم بودن‌های اون دو نفر عزیز زندگیش نگاه می‌کرد.

جی کنار سونگهون نشست و با صدای آرومی که سونو بیدار نشه گفت:«میای با هم درخت رو تزیین کنیم عزیزم؟فردا کریسمسه.»

و بوسه‌ای رو دست‌های پر محبت سونگهون گذاشت.

پسر اول لحظه‌ای به دستش خیره شد و بعد نگاهش رو به نیم‌رخ مرد که در نور کم‌رنگ اتاق می‌درخشید دوخت. دستش رو با ملایمت و دقت روی پای مرد گذاشت و نوازشی آرام انجام داد، با صدای مخملی‌ش گفت : «چرا که نه؟ برو لباس‌هات رو عوض کن، میام پیشت»

جِی با نرمی روی سر سونگهون خم شد و بوسه‌ای ملایم روی موهای مجعدش گذاشت. لبخندی گرم و دلنشین روی لبش نشست، با قدم‌های آرام به سمت اتاق خواب رفت.

درختی که سفارش داده بود، صبح با وسایل تزیینش به خونه‌ش رسید. فقط کافی بود با صبر و حوصله اون رو تزیین کنن.

خداروشکر که به خاطر تعطیلات کریسمس، تونست از شرکت بیرون بزنه و به آغوش گرم خانوادش برگرده.


«بیبی؟ این جایی؟» سونگهون سرکی به اتاق کشید و بعد از دیدن دوست‌پسر عزیزش گفت :«اینجا تزیین کنیمش؟»

جی در جواب پسر ، بوسه‌ای کوتاه به لبش زد : «دلم برات تنگ شده بود، اره عزیزم.. اینجوری هم اون پسر کوچولومون بیدار نمی‌شه»

سونگهون ریز خندید، دست‌هاشو دور گردن جی انداخت و خودش رو به پسر نزدیک تر کرد.

ابروهای جی بالا رفت :«عزیزم منم اره—خیلی دلم میخواد اما اون درخت داره بهم چشمک میزنه و تنها مونده!»

«بیا اینجا!— تو اون طرف درخت بایست!»
جِی با اشاره‌ای به پسر گفت.

همزمان با هم شروع کردن به قرار دادن ریسه‌های LED از پایین درخت. با دقت و آرامی، ریسه‌های سفید و طلایی رو به طور مرتب و حساب‌شده روی شاخه‌ها آویزان می‌کردن. هر دو با حوصله و دقت به بالا می‌رفتن، در حالی که درخت کم‌کم به زیبایی تزیین می‌شد.

«این فرشته رو برای بالا گرفتی؟»

«آره، پسر باهوش!» جِی با یک نگاه اغواگرانه به پسر گفت.

سونگهون کمی به جلو خم شد، صورتش رو نزدیک صورت جِی آورد. لبخندی شیطنت‌آمیز روی لبش بود و با صدای آروم و کشیده‌ای گفت: «می‌خوای خودتو اون بالا بذاری؟ چرا باید این کارو بکنی وقتی من اینجام؟» نیشخند شیطنت‌آمیز روی لب‌های سونگهون نشست و به سر تا پای جِی نگاهی انداخت.

«آره؟» جِی با لحن بازیگوشی نزدیک‌تر شد، دستش رو به آرامی روی بدن سونگهون کشید و گفت: «چطور می‌خوای منو قانع کنی؟»


تقه‌ای به در خورد و هر دو از هم جدا شدن. سونگهون معذب خندید، چند قدم عقب رفت و به دیوار تکیه داد.
«ببخشید وسط معاشقه‌تون اومدم — منم می‌خواستم کمک کنم! خواب بهم مزه نداد!!» سونو به هر چیزی نگاه می‌کرد، به جز پدرش.

جی تک‌خندی کرد و گفت: «آره، فقط می‌خواستی لحظه‌ی جذاب ما رو خراب کنی!»

سونو ابرو بالا انداخت و گفت: «به من چه پدر؟ می‌خواستی در اتاق رو قفل کنی!»

سونگهون برای عوض کردن و بستن بحث خجالت آور، دست‌هاش روی شونه‌های پسر دبیرستانی‌ش گذاشت و به سمت درخت راهنمایی کرد:‌«بیا این ستاره‌های طلایی رنگ رو روی درخت بچینیم! بابات هم می‌تونه یک کار دیگه کنه!»

جِی چشم غره‌ای به دوست پسرش رفت:«الان منو تنها گذاشتین ؟؟»

به نوارهای روبانی که روی پارکت افتاده بودن نگاه کرد و گفت :«آه! من و این روبان‌ها مثل همدیگه‌ایم! تنهای تنها!!»

-«بابا؟؟ تو که انقد کون دراماتیک نبودی؟؟ چرا این شکلی شدی؟»

سونگهون سرش پایین بود و ریز ریز به گفتگوی بامزه‌ی پدر و پسر می‌خندید.
درخت رو با کمک همدیگه به پذیرایی بردن و ادامه‌ی تزیینات رو همونجا شروع کردن. سونو با مشمای تزیینات به پذیرایی اومد.

«اوه قوی شدی پسرم، بازوهاشو ببین!»

«صبح بخیر پدر؟ مطمئنی بابامی؟ احساس می‌کنم پدر واقعیم سونگ‌هون شی‌ـه!»

جِی، دوست پسر و پسرش رو به آغوش کشید :«سونگهون باباته! منم باباتم! اصلی و غیر اصلی نداره که!»

-«باشه به باتم و تاپ بودنتون کاری ندارم!»

دهن جی باز موند، قبل از اینکه جی واکنش هیجانی از خودش نشون بده، سونو فرصت رو غنیمت شمرد و فرار کرد.

گونه‌و لپ‌های سونگهون قرمز شده بودن.

حالا می‌تونست بفهمه چرا انقدر سونو رو دوست داشت، پسر و پدر مثل هم‌دیگه بودن.

-«خجالت نکش بابایی!به من چه اصلا!» سونو با لحن بازیگوشی گفت.

کاش زمین همون لحظه زیرپاش دهن باز می‌کرد و سونگهون توی‌ اون می‌افتاد. لبش رو می‌گزید و سعی می‌کرد خجالتش رو با سرگرم کردن خودش با درخت ‘مخفی’ نگه داره.

اسپری برف مصنوعی رو روی درخت می‌پاشید و بعد از اینکه ‌احساس کرد کافیه، دست نگه داشت و لبخند رضایت بخشش جای خجالت رو گرفته بود.

پاکت‌های نامه که انگار به خط جِی نوشته شده بودن رو روی درخت چسبوند و با دقت مخفی‌شون کرد.

محو تماشای درخت کریسمس بود که ناگهان فرو رفتن لپ‌هاش رو حس کرد. وقتی به خودش اومد، متوجه شد که سونو و جِی لپ‌هاش رو بوسیدن و توی آغوشش کشیدنش.

-«بابایی، خیلی خوشحالم که پارتنر بابامی! امیدوارم خانواده‌ی کوچیکمون سال شادتری داشته باشه!»

«حالا برو اتاقت میخوام به بابا سونگهونت هدیه بدم برای روز کریسمس!»

پسر رو از دوست‌پسرش جدا کرد.

پسر با صدای بلند خندید:«واقعا که حیا نداری جِی پارک!»
درحالی‌که دور درخت کریسمس نشسته بودن، قهوه‌هاشون رو جرعه جرعه می‌نوشیدن و لبخند روی لبشون بود.

نورهای درخت کریسمس با رنگ‌های گرم و درخشان، فضای دنج و دلنشینی ایجاد کرده بود.

سونو با هیجان وصف نشدنی‌ای به درخت اشاره کرد:«می‌خوام نامه‌ی پدر عزیزم رو باز کنم! کجاست؟؟»

سونگهون خندید، دندون‌های بلند نیشش پیدا شدن: «زیر اون شاخه‌ی بالاییه، برو ببین چی توشه.»

جِی به مبل تکیه داد، با شیطنت با گوشه‌ی پیراهن سونگهون بازی می‌کرد

سونو چهره‌ی شیطنت‌آمیز پدرش رو ندیده بود، چون مشغول پریدن روی مبل بود تا دستش به پاکت نامه برسه و با عجله بخونتش.

سونو با هیجان روی مبل پرید تا دستش به پاکت نامه برسه. توی اون لحظه، چهره‌ی شیطنت‌آمیز جِی رو ندید، چون کاملاً غرق تلاشش بود که نامه رو به دست بیاره.

در حالی که با هیجان و دست‌های لرزون نامه رو باز می‌کرد، جی نیشخندی زد و با دقت به پسرش نگاه می‌کرد.

سونو با شور و هیجان پاکت نامه رو باز کرد و به سرعت با صدای رسایی به خوندن نامه مشغول شد:

[به پسر جذابم..]
نمی‌دونم چطور می‌شه تمام احساساتی که به تو دارم رو توی کلمات جا داد. تو فقط یک پارتنر نیستی؛ تو نوری هستی که مسیر زندگیم رو روشن کرده و گرمایی که هر گوشه‌ی سردش رو پر کرده.

مرسی که با وجودت خونه‌ی ما رو به خونه‌ای واقعی تبدیل کردی. ممنونم که نه فقط برای من، بلکه برای سونو هم همون حامی و قهرمانی شدی که همیشه آرزوش رو داشتم. تو صبوری، مهربونی، و عشقی رو به ما هدیه دادی که هر لحظه از زندگی‌مون رو خاص‌تر کرده.

نمی‌دونم چطور می‌تونم برای همه‌ی مراقبت‌ها و عشقی که به گردن گرفتی ازت تشکر کنم. برای لحظاتی که با نگاهت آرامش دادی، برای زمانی که دستت رو گرفتم و همه‌ی دنیا آروم شد، برای تمام خنده‌هایی که باعث شدی روی لب‌هام بشینه.
می‌دونی که چقدر دوستت دارم، نه؟ اینو هیچ‌وقت یادت نره، چون تو نه فقط پارتنر من، بلکه نقطه‌ی امن من، انگیزه‌ی من و دلیل تمام خوشبختی‌های منی.
پسر جذاب و بی‌نظیر من، به خاطر همه چیز ممنونم. نمی‌تونم صبر کنم تا بقیه‌ی عمرم رو در کنارت بگذرونم.

سونو بعد از چند ثانیه سرش رو کج کرد و ابروهاش رو بالا برد. :«این‌که برای من نیست بابا!!!!»

جی که به ‌سختی جلوی خنده‌اش رو گرفته بود، با شیطنت به پسرش نگاه کرد و گفت: «اوه، واقعاً؟ تازه فهمیدی؟»
سونو با چشمای درشت و ابروهای بالا رفته به پدرش نگاه کرد، هنوز مشغول پردازش موضوع بود. بعد با صدای کمی بلندتر گفت: «اخه کی به همسرش می‌گه پسرم؟؟؟» لب‌هاش رو جلو انداخت و به‌ طور ناخواسته دوباره مشغول پیدا کردن نامه شد.

جی انگشت‌هاش رو توی لپ قرمز و باد کرده‌ی سونگهون فرو کرد و گفت :« من! خیلی هم جذاب تره ! مگه نه بیبی؟»

سونگهون دیگه نتونست تحمل کنه— صورتش رو با دست‌هاش پوشوند. “چرا داشت می‌خندید؟ خجالت کشیدنش چرا با خنده همراه بود؟؟”

جی با صدای بلندتر از همیشه خندید و سونگهون رو مثل یه گربه توی بغلش گرفت. جی با نگاهی شیطنت‌آمیز به سونگهون گفت: «وقتی خجالتی می‌شی، خیلی دوست‌داشتنی‌تر می‌شی!»
سونگهون لبخند بزرگی زد و با چشم‌هایی که برق می‌زد، به لب‌های جی نگاه کرد. قلبش تند تند می‌زد، و لحظه‌ای سکوت برقرار شد.
جی که متوجه نگاه خاص سونگهون شده بود، لبخند زد و بوسه‌ای به لب‌های سونگهون زد.

سونو که از دیدن این صحنه‌ها کمی معذب شده بود، با صدای بلند اعتراض کرد: «بابا بس کنید! هی جلوی من همدیگه رو می‌بوسید! مگه خودتون اتاق ندارید؟؟»
سکوت اتاق با صدای خنده‌های بلند سونگهون و جی شکست.

Report Page