◖𝗔𝗗𝗢𝗣𝗧𝗘𝗗 𝗙𝗔𝗧𝗛𝗘𝗥◗𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗽𝗮𝗿𝘁

◖𝗔𝗗𝗢𝗣𝗧𝗘𝗗 𝗙𝗔𝗧𝗛𝗘𝗥◗𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗽𝗮𝗿𝘁

@vkookcup






از وقتی  به اینجا اومده بودن جونگکوک بدون هیچ‌کلام حرفی به روبه روش  با چهره ماتو مبهودی خیره بود.



دستش رو دور گردن پسر حلقه کرد و با ملایمت گفت:

-از وقتی اومدیم حرفی نزدی حالت خوبه؟


همینطور که به روبه روش خیره بود لبخند کوتاهی زد.


-اینجا حس عجیبی بهم‌میده

-مثلا چه حسی؟


نفسش رو بیرون داد و پاهاش رو کمی درون بعلش جمع کرد.


-سکوتش گیجم میکنه...هم آرامش دهندست هم آزار دهنده


تهیونگ لبخندی زدو انگشتاش رو محکم‌ لای انگشتای خودش گرفت.


-اتفاقا برای من لذت بخشه


-چطور؟


با انگشت شصتش دست پسر رو نوازش کردو به تیله های گردش نگاه کرد.


-صدای هیچکس جز تو به گوشم نمیرسه...ازینکه فقط اینجا تورو حس میکنم خوشحالم


پسر لبخند تلخی زدو سرش رو روی شونه مردش گذاشت.


-میدونم مسخرست..‌اما گاهی به این فکر میکنم قراره ما تا کی پای هم بمونیم؟


با دست از پشت شونه پسر رو توی دست گرفت و اروم نوازش کرد.


-تا وقتی که نفس های اخرمون رو میکشیم؟


-از نظر تو اینطوره؟


بار دیگه به سمت پسر چرخید و گفت:
-مگه از نظر تو اینطور نیست؟


-چرا هست...مگر اینکه تو از من خسته شی



تهیونگ نگاهش رو به مقابلش دادو باصدای ارومی گفت:

-من از خودمم خسته شم از تو خسته نمیشم...پس دهنت رو ببند



پسر خنده ای کردو سری تکون داد.

-باشه

-کوک

-هوم؟



با صدا شدنش توسط تهیونگ چشمای پاپی طورش رو به مرد کنارش داد.


بینیش رو به گردن‌پسر مالوند و در گوشش آروم زمزمه کرد.


-میدونی که چقدر برام اهمیت داری؟


پسر لبخند به لب سری تکون داد.


سرش رو از گردن پسر جدا کرد و صاف نشست.


-خیلی وقت بود قصد داشتم باهات موضوعی رو درمیون بزارم...اما خیال میکردم قبول نکنی‌...


نگاه کنجکاوش رو به تهیونگ دادو با لحن منتطری گفت:

-بگو میخوام بشنوم


تهیونگ نفس عمیقی کشیدو حرفش رو به زبون آورد.


-این چیزی نیست که زوری باشه یا فقط خواسته خودم رو درنظر بگیرم اما اگه تو باهاش موافقت کنی مطمئنن بهتر میشه


با نگاه کردن به اجزای صورت پسر ادامه داد.



-درسته من الان نیاز به هیچکس کنار خودم غیراز تو ندارم تو برای من میتونی همه کس باشی...جای خالی همه رو پر کنی...و من تا اخرش فقط به تو کنار خودم‌نیاز دارم اما خیلی وقته که من حس میکنم بچه میخوام... و اگه تو باهام مخالفت کنی حسرت بچه داشتن به دلم‌میمونه.


جونگکوک که انتطار حرف دیگه ای رو از زبون مرد داشت جا خوردو مات و مبهود درون چشماش چشم دوخت.

با استرس آروم زمزمه کرد.توی دلش اشوب عجیبی شد
تهیونگ دوسش داشت. اما این حرف چه معنی میداد؟


-خ-خب؟


-چرا لکنت گرفتی؟


-نگرفتم...بگو میشنوم


تهیونگ سری تکون دادو حرفش رو به زبون اورد.


-رک بهت میگم جونگکوکم. داخل یکی از ساختمون هایی که برای ماموریت رفته بودیم خانواده ای کشته شده بودن...از قبل تقریبامیشناختمشون...اونا یه دختر کوچولو داشتن که زنده مونده..اگه تو با بودن اون دختر کنارمون موافقت کنی میتونیم اون رو به فرزند خوندگی بگیریم...هوم؟نظرت چیه؟


جونگکوک همینطور که به تهیونگ نگاه میکرد خندیدو هوفی کشید‌.


-اون دختر چند سالشه؟


-چرا میخندی؟


تهیونگ گفت و با لبخندی چشماش رو ریز کرد.


-یه لحظه یه چیزی رو اشتباه متوجه شدم


بار دیگه خندیدو روش رو برگردوند.


-چی رو؟


-حس کردم‌میخوای رابطمون رو خراب کنیم


تهیونگ تک خندی زدو یکی به سرش زد.و با گرفتن چونش اروم لباشو نرم بوسید


-کوک خیلی احمقی...چرا انقدر بد بینی؟تو که میدونی زندگیمی


پسر خنده ای کردو با صدای نسبتا بلندی گفت:
-گفتی حسرت بچه داشتن به دلم میمونه من میتونستم چی برداشت کنم خب؟ میخواستی خودم حامله شم؟



تهیونگ لپش رو بین انکشتاش کشیدو با نیشخندی گفت:

-خدارو چه دیدی شاید با تلاش زیاد حامله شدی هوم؟فعالیت بیشتر؟

-چرت نگو..


پسر گفت و با لبخندی نگاهش رو از تهیوتگ گرفت.

-اون دختر نزدیک یک سالشه و هنوز کوچیکه...


جونگکوک نیمچه نگاهی به صورت تهیونگ دادو با ریز کردن چشماش گفت:


-پس میتونیم خودمون براش اسم انتخاب کنیم؟


تهیونگ لبخندی زدو چشمکی به بهش زد.


-الان یعنی داری موافقت میکنی؟


-شاید، چیزی که تورو خوشحال کنه من روهم خوشحال میکنه


تهیونگ خندیدو با انگشت اشاره یکی زیر چونش زد.

-بیا جلو


پسر با خنده جلو رفت و بوسه ای روی لبای نرمش نشوند.


تهیونگ زبونش رو روی لباش کشیدو ازش جدا شد.

-میخوای اسمش رو چی بزاریم؟


تهیونگ کمی فکر کردو گفت:
-ساکورا...


-اسم قشنگیه...

-جئون ساکورا


بلافاصله جونگکوک با لبخندی گفت:

-کیم ساکورا؟


-نه جئون ساکورا...


-چرا؟



-چرا نداره...ما این وسط مگه باهمدیگه فرق میکنیم؟



تهیونگ کمی مکث کرد و ادامه داد.

-تو مرد منی زن من که نیستی...



هردوشون خنده ارومی کردن و جونگکوک با قاطعیت گفت:

-اره جئون ساکورا بیشتر بهش میاد



تهیونگ لبخندی زدو با نگاه کردن به دریای مقابلش روی شن های ماسه جابه جا شد.



-خودمون فرزند خونده بودیم...بچمون هم بی سرپرسته



جونگکوک تک خندی زدو اروم‌گفت:
-میخوام بخندم...اما نه..دیگه بی سرپرست نیست



تهیونگ خنده تلخی کردو با نگاه کردن بهش موهاش رو از جلوی صورتش کنار زد.



-هیچکدوممون به درستی زیر پرو بال خانواده بزرگ نشدیم، معنی محبت و لذت زندگی کردن کنار خانواد رو درک نکردیم..از اولش یاد گرفتیم خودمون روی پای خودمون باید وایسیم...



جونکگکوک در ادامه حرف تهیونگ گفت:

-و خودمون به خودمون عشق و علاقه بورزیم..


تهیونگ به جونگکوکی که همینطور به مقابلش و موج های اروم دریا چشم دوخته بود نگاه کرد.


دستش رو محکم گرفت و محکم درون اغوش گرم خودش کشیدش.


با بوسیدن لپش محکم بغلش کرد.


-ازین به بعد قرار نیست خودت به خودت عشق بورزی، من لوست میکنم من بوست میکنم من گازت میگیرم من میخورمت



جونگکوک گونش رو به گونه تهیونگ کشیدو با لحن کیوتی گفت:

-چطوری میخوای لوسم کنی؟


تهیونگ بار دیگه بوسه محکمی روی لباش گذاشت.

-با بوسیدنت..گفتم که بقیشو چیکارت میکنم



جونگکوک پلک هاش رو بست بعداز لبخند کوتاهی گفت:

-گاهی اوقات حس میکنم نیازه توی اغوش یه نفر گریه کنم...اما بعضی وقتا انقدر افکارم بهم ریخته و پراز اغتشاشه که توان گریه کردن رو ازم میگیره



تهیونگ همینطور که شونه و موهاش رو نوازش میکرد گفت:

-هر موقع نیاز به گریه کردن داشتی من هستم عزیز ترین کسم، هر موقع احساس کردی کم اوردی من مثل کوه پشتتم...هر موقع نیاز داشتی بوسیده بشی هم من هستم.
تازه اگر نیازم نداشتی بازم من واسه بوسیدنت هستم



جونگکوک سرش رو بالا گرفت و اروم‌گفت:

-اگه قول بدی متقابل باشه قبول میکنم


-معلومه که همینطوره


با حس سرد شدن تنش بیشتر خودش رو به تهیونگ نزدیک کرد.


-ته


-جونم؟



سرش رو بالا گرفت و با بوسیدن شقیقش گفت:

-دوست دارم



تهیونگ خندیدو متقابل گفت:


-میدونی که من بیشتر


-دهنت رو ببند

-بیا با لبات ببندش



-فعلا حالو حوصلشو ندارم رفتیم خونه میبندم اونقدر محکم که نفس کم بیاری کیم


تهیونگ اروم خندید و جونگکوک سرش رو روی پاهاش گذاشت و دراز کشید.


پلک هاش رو آروم روی هم فشردو سعی کرد حواسش رو بده به نسیم خنک و بوی دریای اطرافش....باید افکارش رو خالی میکرد‌، از تمام تفکر های بیهوده و پوچ! باید توجهش رو به آرامشی که الان داشت میداد، آرامش پراز لذتی که اغوش مردش بهش داده بود.



انگشتای تهیونگ خیلی ملایم لابه لای تار های موهاش ردوبدل میشد و این نوازش تا عمق وجودش رو پر از ارامش میکرد.



اونقدر تک تک این نوازش ها براش دلچسب بودن که خواهان این بود اخرین لحظه های عمرش رو توی این چند ثانیه به پایان برسونه، و آخرین چیزی که حس کنه آغوش مردش باشه




میدونم انتظار نداشتید این فیک اینجا به پایان برسه اما تصمیم درست این بود همینجا تمومش کنم:)

کارول خیلی دوستون داره🩶 ممنونم از تک تکتون که تا اینجا بودید و حمایت کردین عزیزکای من...

قرار نیست این آخرین باشه اما قرارم نیست زود برگردم، اما قول میدم با یک کار خفن تر و بهتر برگردم پیشتون💗🫶🏻



Report Page