Held By The Mist

Held By The Mist


صبح، با صدای برخورد قطره‌های باران به شیشه از خواب بیدار شد. به کنار پنجره رفت و چند دقیقه‌ای را به تماشا نشست. باران شدیدی بود؛ با خود فکر کرد حتماً معشوقه‌ی آسمان ترکش کرده که این‌گونه اشک می‌ریزد.

به سمت آشپزخانه رفت و برای هر دوشان قهوه ریخت. فنجان سونگهون را آرام روی میز گذاشت و صندلی خودش را کمی عقب کشید تا روی آن بنشیند. منتظر ماند، اما پسر نیامد. با صدای تقریباً بلندی گفت

«سونگهون؟ چقدر می‌خوابی تو... قهوت سرد می‌شه‌ها!»

خبری نشد. پیش خودش فکر کرد احتمالاً فقط زیادی خسته بود.

ظهر، وقت ناهار هم چیزی نخورد و بشقابش همان‌طور دست‌نخورده ماند.

«این غذا رو دوست نداری؟ اگه بخوای، می‌تونم برات یه چیز دیگه درست کنم، فقط بگو چی دوست داری.»

سکوت سونگهون مضطربش می‌کرد. سرش را پایین انداخت و مشغول کندن پوست انگشتانش شد.

«فکر کنم از دستم ناراحتی که انقدر کم‌حرف شدی و جوابمو نمی‌دی، اگه کاری کردم معذرت می‌خوام... فقط لطفاً باهام حرف بزن، باشه؟»

.

.

سکوت خانه با صدای زنگ گوشی روی میز شکست.

روی صفحه، نام دوست صمیمی‌اش دیده می‌شد.

«هی هیسونگ، حالت خوبه؟»

آن را نادیده گرفت که پیام دیگری آمد

«این هفته هم نمیای؟ می‌خوای همو ببینیم؟ اگه خواستی با کسی حرف بزنی یا چیزی نیاز داشتی، حتماً بهم بگو. دلم برات تنگ شده رفیق.»

هیسونگ اهمیتی به پیام‌هایی که پشت سر هم برایش فرستاده می‌شد، نداد.

نگاهش به سمت سونگهون کشیده شد که مدتی بود کنار پنجره ایستاده و بیرون را نگاه می‌کرد.

«فکر کنم دوستام نگران شدن، به نظرت جوابشون رو بدم؟»

سونگهون چیزی نگفت، حتی سرش را برنگرداند.

ناامید از نگرفتن جوابی از سمت او، گوشی را برداشت و خاموش کرد.

نمی‌خواست با کسی حرف بزند. نمی‌خواست کسی را ببیند. حتی فکر بیرون رفتن هم برایش سنگین بود. فقط می‌خواست در همان خانه بماند؛ کنار سونگهون.

.

.

روزها در سکوت خانه یکی پس از دیگری سپری می‌شدند. هیسونگ تمامشان را در خانه گذرانده بود و هر چیزی که نیاز داشت، اینترنتی سفارش می‌داد.

یک روز صبح، وقتی پرده‌ها را کنار زد، دید که آسمان در مه فرو رفته.

سونگهون عاشق این هوا بود. یاد وقت‌هایی افتاد که هرگاه هوا مه‌آلود می‌شد، به ساحل می‌رفتند و تمام روزشان را همان‌جا می‌گذراندند.

با یادآوری آن روزها، که حالا برایش آمیخته‌ای از غم و شادی بودند، لبخند تلخی روی لبش نشست.

صدای سونگهون که با هیجان نامش را صدا می‌زد، او را از میان خاطراتش بیرون کشید.

«وای! آسمون رو دیدی؟ خیلی خوشگله! خیلی خفنه! الان وقتشه، زود باش آماده شو هیسونگ!»

هیسونگ لحظه‌ای فکر کرد شاید هنوز خواب باشد.

پسری که تا همین دیروز حتی یک کلمه هم با او حرف نزده بود، چطور حالا این‌طور با ذوق و شوق سر صحبت را با او باز کرده بود؟

چشم‌هایش را چند بار باز و بسته کرد؛ خواب نبود.

«هیسونگ! مگه با تو نیستم؟ چرا هنوز اونجا وایسادی؟ برو آماده شو دیگه، زود باش!»

هیسونگ هنوز در شوک بود، اما وقتی دید سونگهون دوباره شبیه همان پسری شده که می‌شناخت، از خوشحالی بغض کرد و قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد.

با لحنی که هنوز تعجب در آن پیدا بود، گفت:

«کجا می‌ریم؟»

سونگهون ابتدا سرش را از اتاق بیرون آورد، اما لحظه‌ای بعد کاملاً روبه‌روی هیسونگ ظاهر شد.

«دارم فکر می‌کنم شاید مخت تاب برداشته. خب معلومه، می‌ریم ساحل. مثل همیشه که می‌رفتیم، نکنه فراموش کردی؟»

هیسونگ حالا کاملاً به خودش آمده بود.

با شنیدن این حرف، به سمت سونگهون دوید، او را در آغوش کشید و گونه‌اش را بوسید.

«نه، معلومه که نه. چطور می‌شه یادم رفته باشه؟ الان می‌رم لباس بپوشم، زودی برمی‌گردم.»

و قبل از اینکه سونگهون فرصت کند بابت رفتار چند لحظه‌ی پیشش چیزی بگوید، سریع به سمت کمد لباس‌هایش رفت.

وقتی برگشت، سونگهون کنار در منتظرش بود.

- بریم؟

+ بریم.

کنار هم راه افتادند، در حالی که دست‌هایشان میان هم گره خورده بود. گرمای دست سونگهون همیشه برایش آشنا بود؛ چیزی شبیه اطمینان، شبیه خانه.

وقتی به ساحل رسیدند، مه غلیظی روی دریا نشسته بود و خط افق را تقریباً از دید پنهان می‌کرد. هوا سرد و مرطوب بود و بوی نمِ دریا با باد خنکی که از سمت آب می‌وزید، در هوا پیچیده بود.

ساحل برخلاف انتظارشان خلوت بود؛ آن‌قدر خلوت که انگار تمام دنیا جایی دورتر از آنجا جریان داشت. هیچ صدایی جز برخورد آرام موج‌ها با شن‌ها شنیده نمی‌شد.

دو پسر تنها آدم‌های ساحل بودند.

موج‌ها یکی پس از دیگری خودشان را به ساحل می‌رساندند و پیش از آنکه دوباره به دریا برگردند، رد باریکی از کف سفید روی شن‌ها باقی می‌گذاشتند. مه هرچه دورتر می‌شد، بیشتر در سفیدی گم می‌شد و دریا جایی میان زمین و آسمان ناپدید به نظر می‌رسید.

باد آرامی می‌وزید و موهایشان را به هم می‌ریخت. هوای سرد گونه‌هایشان را سرخ کرده بود، اما هیچ‌کدام عجله‌ای برای برگشتن نداشتند.

فقط خودشان بودند، دریایی که انتهایش در مه گم شده بود و ساحلی که برای چند ساعت، انگار تمام دنیا را از آن‌ها دور نگه داشته بود.

هیسونگ چند لحظه بی‌حرکت ماند و به دریا خیره شد. مه، همه‌چیز را در فاصله‌ای دور محو کرده بود و برای لحظه‌ای احساس کرد اینجا جایی بیرون از زمان است؛ جایی که هیچ گذشته‌ای وجود نداشت و هیچ فردایی منتظرشان نبود.

فقط همین لحظه بود و سونگهون.

سونگهون چند قدم جلوتر رفت و نگاهش را به موج‌هایی دوخت که آرام به ساحل می‌رسیدند. بعد خم شد، بند کفش‌هایش را باز کرد و آن‌ها را از پایش درآورد.

به سمت هیسونگ برگشت.

«هِی، بیا.»

صدایش میان صدای موج‌ها گم شد.

هیسونگ بدون اینکه چیزی بگوید، به سمتش رفت.

کفش‌هایشان را گوشه‌ای رها کردند و پاهای برهنه‌شان را روی شن‌های خیس گذاشتند.

موجی آرام جلو آمد و نوک پاهایشان را خیس کرد. سونگهون کمی عقب کشید.

- سرد بود؟

+ یکم.

- می‌خوای برگردیم عقب؟

+ نه نه، الان پاهام به سرماش عادت می‌کنه.

دوباره قدم برداشتند. آب هر بار جلو می‌آمد و پیش از آنکه به پاهایشان برسد، عقب می‌کشید. سونگهون دست هیسونگ را محکم‌تر گرفت.

- دلم برای اینجا تنگ شده بود.

+ برای دریا؟

- برای اینجا... با تو.

هیسونگ دستش را آرام نوازش کرد.

+ منم همین‌طور.

موجی بزرگ‌تر از قبلی خودش را به ساحل رساند و تا نزدیک پاهایشان آمد.

- بیا بیشتر بریم تو آب.

+ سونگهون، نه... خطرناکه. موج‌ها خیلی... وحشتناکن.

سونگهون زد زیر خنده.

- تو که این‌قدر ترسو نبودی!

+ نیستم! خب... فقط نگرانم، همین!

- چیزی نمی‌شه بابا. زیاد که نمی‌ریم، فقط یه کم جلوتر و زود برمی‌گردیم، باشه؟

هیسونگ چیزی نگفت.

سونگهون دستش را کشید و هر دو آرام‌آرام جلو رفتند تا آب به زانوهایشان رسید.

موج‌ها اینجا خشن‌تر بودند. هر بار که موجی به سمتشان می‌آمد، سونگهون تعادلش را کمی از دست می‌داد و دوباره خودش را نگه می‌داشت.

- سونگهون، دیگه بسه، برگردیم.

+ فقط یه کم دیگه.

- همین الان از یکم خیلی بیشتر شده!!

سونگهون برگشت تا چیزی بگوید، اما موجی ناگهان با شدت بیشتری به سمتشان آمد.

دستش از دست هیسونگ جدا شد.

- سونگهون!

هیسونگ فقط برای لحظاتی توانست او را میان موج‌ها ببیند. سونگهون سعی کرد خودش را نگه دارد، اما موج دیگری به او برخورد کرد و بدنش را به عقب کشید.

هیسونگ بدون فکر به سمتش رفت.

آب تا کمرش بالا آمده بود.

- دستت رو بده!

سونگهون دستش را دراز کرد و هیسونگ بالاخره توانست مچ دستش را بگیرد.

با تمام توان او را به سمت ساحل کشید.

وقتی بالاخره از آب بیرون آمدند، هیسونگ نفس‌نفس می‌زد و دست‌هایش دور سونگهون حلقه شده بود.

تا چند دقیقه هنوز دست‌هایش را دور سونگهون نگه داشته بود. نفس‌هایش بریده‌بریده بود و قلبش آن‌قدر محکم می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بیاید.

چند لحظه طول کشید تا بالاخره او را کمی از خودش فاصله دهد و صورتش را نگاه کند.

- خوبی؟ چیزی نشده؟

سونگهون چند بار سرفه کرد و نفس عمیقی کشید.

+ آره... خوبم.

- مطمئنی؟

+ آره هیسونگ، خوبم، نگران نباش.

دستش را روی بازوی سونگهون گذاشت و انگار می‌خواست مطمئن شود واقعاً حالش خوب است.

سونگهون چند لحظه به صورت نگرانش خیره ماند و بعد ناگهان خندید.

- هی! تو به چی می‌خندی؟

+ به قیافت. واقعاً خیلی خنده‌دار و بامزه شده.

- من از ترس دارم می‌میرم، بعد تو...

+ یکم هیجان برای روزمون لازم بود.

هیسونگ با ناباوری نگاهش کرد.

- هیجان؟ نزدیک بود غرق بشی!

سونگهون دوباره خندید و با پشت دست ضربه‌ی آرامی به بازویش زد.

+ خب، ولی نشدم که.

- از دست تو...

هیسونگ سرش را تکان داد و نفسش را با کلافگی بیرون داد.

سونگهون لبخند زد و دوباره دستش را گرفت.

+ بیا بریم یه جای خشک‌تر، دارم یخ می‌زنم.

هیسونگ این بار دستش را محکم‌تر گرفت.

- این دفعه دیگه هر جا من گفتم، میای.

+ اطاعت میشه قربان.

خندید و همراه هیسونگ به سمت ساحل راه افتاد.

کمی دورتر از آب نشستند. لباس‌هایشان هنوز خیس بود و قطره‌های آب از موهای سونگهون روی صورتش می‌چکید. هیسونگ نفس عمیقی کشید و نگاهی به او انداخت.

- گفتم نریم تو آب.

سونگهون مشغول چلاندن آستین خیسش بود.

+ حالا مگه چی شده ترسو خان؟

هیسونگ با کلافگی نگاهش کرد.

- تو واقعاً غیرقابل‌تحملی!

سونگهون خندید و شانه‌اش را آرام به شانه‌ی هیسونگ زد. به شوخی با لحن لوسی گفت:

+ چی؟ به من گفتی غیرقابل‌تحمل؟ چطور دلت اومد...

هیسونگ خواست چیزی بگوید، اما فقط خندید و سرش را تکان داد.

- بی‌مزه و مسخره هم هستی!

سونگهون دوباره خندید.

هیسونگ کیفش را برداشت و آن را روی شن‌ها گذاشت. زیپش را باز کرد و ظرف کوچکی را که از خانه با خودش آورده بود، روی شن‌ها گذاشت.

سونگهون با تعجب نگاهش کرد.

- تو کی اینا رو آماده کردی؟

+ صبح، قبل از اینکه بیدار بشی.

- پس واسه همین این‌قدر عجیب رفتار می‌کردی؟

+ می‌خواستم غافلگیرت کنم.

سونگهون لبخند زد و نگاهی به غذایی که روبه‌رویش گذاشته بود انداخت.

- موفق شدی.

هیسونگ لبخند زد.

+ بخور تا دوباره یه فکر احمقانه به سرت نزده.

- مثلاً چی؟

+ مثلاً دوباره بخوای بری توی آب.

سونگهون چیزی نگفت و فقط مشغول خوردن شد.

مدتی همان‌جا نشستند و در سکوت غذایشان را خوردند. این سکوت، برخلاف روزهای گذشته، برای هیسونگ سنگین نبود.

وقتی غذایشان تمام شد، سونگهون دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و به دریا خیره شد.

هیسونگ هم مثل همیشه محو تماشای پسرش بود.

موهای خیسش روی پیشانی‌اش ریخته بود و گونه‌هایش از سرمای هوا کمی سرخ شده بود.

هیسونگ گوشی‌اش را برداشت و بی‌آنکه چیزی بگوید، دوربین را باز کرد.

صدای شاتر باعث شد سونگهون سرش را برگرداند.

- هیسونگ!

+ چیه؟

- ازم عکس گرفتی؟

+ آره، یه عکس هنری. اینو حتماً قاب می‌کنم می‌زنم رو دیوار.

سونگهون دستش را به موهایش کشید.

- حداقل بذار موهامو درست کنم.

+ نه بهشون دست نزنیا! همین‌جوری عالیه.

- خیلی بدجنسی! ببینم؟

هیسونگ نگاهش را به صفحه‌ی گوشی دوخت.

+ بعداً بهت نشون میدم.

گوشی را پایین آورد و دوباره به سونگهون نگاه کرد.


- حالا یه دونه باهم بگیریم.

هیسونگ کنار او نشست و یک دستش را روی شانه‌ی پسر گذاشت، سونگهون صورتش را بیشتر به او نزدیک کرد و هر دو لبخند زدند.

صدای شاتر دوباره در سکوت ساحل پیچید.

بعدازظهر آرام‌آرام جای خودش را به غروب می‌داد. نور خورشید کم‌رنگ‌تر شده بود و مه همچنان روی دریا نشسته بود.

سونگهون روی شن‌ها دراز کشید و دست‌هایش را زیر سرش گذاشت.

«هیسونگ؟ اگه یه روز خونه داشته باشیم، دوست داری کجا باشه؟»

هیسونگ کمی فکر کرد و بعد به دریا نگاه کرد.

«نزدیک دریا.»

سونگهون خندید.

- پس من دیگه حق ندارم ازت بخوام یه جای دیگه بریم؟

+ نه!

- خیلی خودخواهی!

+ مگه تو دریا رو دوست نداری؟

- چرا، دوسش دارم. هر جایی کنار تو رو دوست دارم.

آفتاب کم‌کم پشت مه و افق پنهان شد و هوا سردتر شد. سونگهون متوجه لرزیدن هیسونگ شد.

- سردته؟

+ نه.

سونگهون با اخم نگاهش کرد.

- دروغ نگو.

+ جدی میگم، خوبم.

سونگهون بدون اینکه چیزی بگوید، پلیورش را از تنش در آورد و به سمت هیسونگ گرفت.

- بپوش.

هیسونگ به پلیور نگاه کرد.

+ خودت چی؟

- من سردم نیست.

+ مطمئنی؟

- آره، حالا زودباش بپوش.

هیسونگ پلیور را گرفت، آن را تنش کرد و آستین‌های بلندش را تا روی دست‌هایش پایین کشید.

- راضی شدی؟

سونگهون لبخند زد و دوباره نگاهشان را به دریا دوختند.

هوا هر لحظه تاریک‌تر می‌شد. رنگ خاکستری آسمان آرام‌آرام به آبی تیره تغییر می‌کرد و مهی که تمام روز روی دریا خوابیده بود، کمی کنار می‌رفت.

اولین ستاره در آسمان ظاهر شد.

سونگهون سرش را بالا گرفت.

«هیسونگ، نگاه کن.»

یک ستاره‌ی کوچک در میان تاریکی می‌درخشید.

کمی بعد، ستاره‌ی دیگری کنار آن پیدا شد و بعد یکی دیگر.

آسمان کم‌کم پر از نورهای کوچک شد.

سونگهون آرام گفت:

- قشنگه

+ آره، ولی نه به اندازه‌ی تو

سونگهون سرش را روی شانه‌ی هیسونگ گذاشت و هر دو در سکوت به آسمان خیره شدند.

صدای موج‌ها از دور می‌آمد و باد سردی از روی دریا می‌گذشت.

هیسونگ دست سونگهون را گرفت و انگشت‌هایشان را میان هم گره زد.

برای چند لحظه، هیچ‌چیز دیگری وجود نداشت. نه خانه‌ای که باید به آن برمی‌گشتند، نه فردایی که منتظرشان بود. فقط ساحل بود و دریا و آسمان پرستاره.

و سونگهون، درست کنار او.

مدتی همان‌جا در سکوت ماندند. سر سونگهون هنوز روی شانه‌ی هیسونگ بود و دست‌هایشان در دست هم. صدای آرام موج‌ها در تاریکی شب می‌پیچید و ستاره‌ها یکی‌یکی در آسمان ظاهر می‌شدند.

هر دو به آسمان خیره بودند، ولی تمام حواسشان نه به ستاره‌ها، بلکه به یکدیگر بود.

چندین دقیقه بعد، صدای آرام سونگهون سکوت را شکست.

- هیسونگ؟ خوشحالی؟

هیسونگ نگاهش را به سمت او برگرداند.

+ وقتی تو کنارمی، آره.

سونگهون چیزی نگفت، فقط لبخند کوچکی زد و دوباره نگاهش را به آسمان دوخت.

- امروز خیلی خوش گذشت، کاش می‌شد همیشه همین‌طوری بمونیم.

هیسونگ انگشت‌هایش را میان انگشت‌های سونگهون محکم‌تر کرد.

+ می‌تونیم.

سونگهون سرش را از روی شانه‌ی او برداشت و نگاهش کرد.

- واقعاً؟

+ آره، هر وقت دلمون خواست میایم اینجا.

سونگهون چند لحظه ساکت ماند. نگاهش روی صورت هیسونگ ثابت شده بود؛ انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما در آخر منصرف شد.

بعد دوباره سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.

باد سردی وزید و موهایشان را به هم ریخت.

هوا حالا کاملاً تاریک شده بود. ساحل در سکوت فرو رفته بود و تنها نور چراغ‌های دوردست و ستاره‌های بالای سرشان دیده می‌شد.

هیسونگ برای لحظه‌ای به ساعتش نگاه کرد.

زمان زیادی گذشته بود.

- فکر کنم دیگه باید برگردیم.

سونگهون جواب نداد، هیسونگ دستش را گرفت و کمی تکان داد.

- سونگهون؟

پسر آرام سرش را بلند کرد و به دریا خیره شد، لبخند روی صورتش دیگر مثل قبل نبود.

+ آره... فکر کنم وقتشه.

هیسونگ با تعجب نگاهش کرد.

- وقت چی؟

سونگهون نگاهش را از دریا گرفت و به هیسونگ دوخت. چشم‌هایش آرام بود، اما چیزی در نگاهش بود که هیسونگ نمی‌توانست بفهمد.

دستش را از میان انگشت‌های هیسونگ بیرون کشید و از جایش بلند شد.

هیسونگ اخم کوچکی کرد.

سونگهون بی‌اعتنا به او چند قدم جلوتر رفت و روبه‌روی دریا ایستاد.

هیسونگ از جا بلند شد و به سمتش رفت.

- سونگهون؟

با شنیدن نامش برگشت. برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد؛ همان نگاه همیشگی، اما این بار چیزی در آن متفاوت بود.

- هیسونگ، من...

مکث کرد.

نگاهش برای لحظه‌ای به آسمان رفت و بعد دوباره روی هیسونگ ثابت شد. نفس آرامی کشید.

- من نمی‌تونم باهات بیام.

+ منظورت چیه؟

- باید برگردی خونه، دیروقته.

+ برگردم؟ باهم برمی‌گردیم.

سونگهون سرش را پایین انداخت. نمی‌توانست به چشم‌های پسر نگاه کند.

هیسونگ دوباره و دوباره نامش را صدا زد.

سونگهون قدم‌های بیشتری از او فاصله گرفت. تپش قلب هیسونگ بیشتر شد. دستش را به طرفش دراز کرد.

- صبر کن...

اما تصویر سونگهون مقابل چشمانش آرام‌آرام محو شد.

مه‌ای که تمام روز روی دریا نشسته بود، حالا انگار دور بدن سونگهون پیچیده بود.

فقط صدای سونگهون را شنید که گفت:

«دوستت دارم هیسونگ، بیشتر از هر چیزی.»

و بعد دیگر چیزی نبود.

ناگهان سرش به‌شدت گیج رفت. زمین زیر پایش چرخید و آسمان و دریا در برابر چشمانش در هم فرو رفتند.

آخرین چیزی که حس کرد، افتادنش روی شن‌های ساحل بود.

لحظاتی بعد با درد چشم‌هایش را باز کرد.

چند لحظه طول کشید تا بفهمد کجاست. اتاق تاریک بود و هیچ صدایی نمی‌آمد. نفس‌هایش سنگین بود و سرش هنوز می‌چرخید.

خواست دستش را روی زمین بگذارد و بلند شود، اما چیزی میان انگشت‌هایش گیر کرده بود. نگاهش را پایین انداخت.

پلیور سونگهون بود؛ همان پلیوری که وقتی در ساحل بودند، تنش بود.

آرام لمسش کرد.

چند لحظه به پلیور خیره ماند. بعد، خاطره‌ای در ذهنش زنده شد.

نزدیک غروب بود و هیسونگ احساس سرما کرده بود. سونگهون پلیورش را از تنش درآورده و به طرفش گرفته بود.

اما حالا...

هیسونگ به لباس‌هایش نگاه کرد. همان لباس‌هایی تنش بود که صبح در خانه پوشیده بود. سرش را بالا آورد و به اتاق نگاه کرد. گوشی‌اش که چند روز پیش خاموش کرده بود، روی میز بود. کلیدهایش آویزان بود و کفش‌هایش سر جایشان بودند. هیچ‌چیز تکان نخورده بود.

همه‌چیز نشان می‌داد که تمام روز را از خانه بیرون نرفته بود.

اما چطور ممکن بود.

همین چند لحظه پیش کنار دریا، زیر آسمان پرستاره، با سونگهون حرف می‌زد. حالا اما در اتاق تنها بود.

هیسونگ با دست چشم‌هایش را فشار داد و سعی کرد اتفاقات روز را به یاد بیاورد.

قدم زدن کنار دریا، رفتن به آب، افتادن سونگهون میان موج‌ها، نشستن روی شن‌ها، حرف زدن از خانه‌ای که قرار بود روزی داشته باشند، تماشای ستاره‌ها... همه‌چیز بیش از حد واقعی به نظر می‌رسید.

نگاهش دوباره روی پلیور افتاد.

چیزی درونش فرو ریخت.

آن روز نه‌تنها از خانه بیرون نرفته بود، بلکه تمام روزهای قبل را هم با تصور اینکه سونگهون هنوز زنده است، گذرانده بود.

نفسش بند آمد.

تصاویر مثل تکه‌های شکسته‌ی شیشه، یکی پس از دیگری در ذهنش فرو رفتند.

یک هفته قبل بود.

هوا بارانی بود و خیابان زیر نور چراغ‌ها خیس و براق به نظر می‌رسید. کنار هم ایستاده بودند و منتظر بودند تا از خیابان عبور کنند.

صدای بوق ممتد ماشینی در میان صدای باران پیچید.

همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. هیسونگ صدای برخورد مهیب ماشین را شنید و لحظه‌ای بعد، بدن سونگهون را غرق در خون، وسط خیابان دید.

بی‌توجه به هر چیزی و با حالتی سراسیمه به سمتش دوید و او را در آغوش گرفت.

باران و خون روی صورتش در هم آمیخته بودند؛ قطره‌هایی سرد که از میان سرخی خون راهشان را پیدا کرده بودند.

دست‌های هیسونگ می‌لرزیدند. نمی‌دانست باید چه کار کند. فقط سونگهون را محکم‌تر در آغوش گرفته بود و با ناباوری به صورتش نگاه می‌کرد. بارها و بارها نامش را فریاد زد. صدایش در میان صدای باران گم می‌شد، اما سونگهون دیگر هیچ‌وقت چشم‌هایش را باز نکرد.

و حالا، همان تصویر دوباره با تمام جزئیات در ذهنش برگشته بود؛ بدن خون‌آلود و بی‌جان سونگهون در آغوشش، چشمان بسته‌اش و حقیقتی که هیسونگ تمام این مدت نتوانسته بود بپذیرد.

اینکه سونگهون همان‌جا، برای همیشه، هیسونگ را ترک کرده بود.

دستش را روی دهانش گذاشت و دیگر نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد.

تمام اتفاقات ساحل و حرف‌های سونگهون حالا برایش معنای دیگری پیدا کرده بود.

سونگهون آمده بود تا برای آخرین بار کنارش باشد، برای آخرین بار دستش را بگیرد و بعد از او خداحافظی کند؛ تا از او بخواهد از دنیایی که در ذهنش ساخته بود، به واقعیت برگردد. برگردد به خانه‌ای که او دیگر در آن نبود. برگردد به زندگی‌ای که دیگر آن را نمی‌خواست.

نگاهش دوباره روی پلیور برگشت. آن را به صورتش چسباند. هنوز بوی سونگهون را می‌داد. دستش را روی پارچه‌اش کشید.

سرد بود.

بار دیگر شکست.

تن سونگهون همیشه گرم بود و حالا بدنش سرد و بی‌روح، زیر خروارها خاک دفن شده بود.

گریه امانش را برید. نمی‌توانست نفس بکشد. پلیور را محکم در آغوش کشید و میان اشک و فریاد، اسمش را صدا زد.

«سونگهون؟ چرا رفتی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ قول داده بودی بمونی... قرار بود با هم پیر بشیم. قرار بود دانشگاه رو با هم تموم کنیم. قرار بود سفر بریم، قرار بود خونه بخریم...»

هق‌هق اجازه نمی‌داد صدایش در بیاید.

صورتش را در پلیور سونگهون فرو برد. پارچه‌ی سردش بیشتر از هر چیزی، نبودنش را فریاد می‌زد.

قلبش درد می‌کرد.

هیچوقت نمی‌خواست بدون او برگردد.

نمی‌توانست باور کند که دیگر هیچ‌وقت صدایش را نمی‌شنید، هیچ‌وقت دوباره لبخندش را نمی‌دید و دیگر شانه‌ای نبود که تکیه‌گاهش باشد. دیگر نمی‌توانست او را در آغوش بگیرد. دیگر دستی نبود که انگشت‌هایش را میان خودش بگیرد.

بار دیگر اسمش را صدا زد.

انگار چیزی درونش هنوز امیدوار بود که اینبار جوابش را خواهد داد.

اما صدایی نیامد.

دیگر هیچ‌وقت قرار نبود وقتی صدایش می‌زد، جوابش را بدهد.

دیگر قرار نبود صبح‌ها بیدارش کند.

هیچ‌وقت نمی‌توانست کتابش را تمام کند. هیچ‌وقت نمی‌توانست به آرزوهایش برسد و شغل مورد علاقه‌اش را داشته باشد.

قرار نبود هیچ‌کدام از آن فرداهایی که با هم تصور کرده بودند، از راه برسند.

سونگهون رفته بود و هیسونگ مانده بود با خانه‌ای که گوشه‌گوشه‌اش او را به یاد سونگهون می‌انداخت.

پلیورش را محکم‌تر به سینه‌اش چسباند.

انگار می‌ترسید اگر رهایش کند، آخرین چیزی را هم که از او برایش مانده، از دست بدهد.

همان‌جا نشست و اشک ریخت.

برای از دست دادنش، برای صدایی که دیگر نمی‌شنید، برای آغوشی که دیگر تکرار نمی‌شد، برای دستی که دیگر در دستش قرار نمی‌گرفت.

و برای تمام آرزوهایشان؛ برای تمام آن فرداهایی که قرار بود با هم زندگی‌ کنند و حالا تمامشان همراه با سونگهون، در زیر خاک بودند.



Report Page