HeartBound/p19
𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
شب قبل، آیارا اصرار کرده بود که جدا از هم بخوابن، چون حسابی خسته و کلافه شده بود. گان هم با اینکه از ظهر به بعد دلش برای بغل کردنش تنگ شده بود، خیلی راحت قبول کرده بود.
نزدیک ظهر روز بعد، معمار جوون که حسابی خوابیده و استراحت کرده بود، آرومآروم از پلهها پایین اومد؛ در حالی که لگنش هنوز درد میکرد...
این عمارت تایلندی که به سبک استعماری ساخته شده بود، پر بود از اتاقهای تودرتو و بههمپیوسته، طوری که پیدا کردن یه نفر توش واقعاً سخت بود.
خوشبختانه، اتفاقی یه خدمتکار از اونجا رد شد و آیارا فهمید که «گان» توی اتاق غذاخوریِ سمت چپ ساختمون منتظرشه.
آیارا هم از این فرصت استفاده کرد و با کنجکاوی به دکور داخل خونه نگاه کرد؛ وسایل چوبی عتیقه همهجا دیده میشد که با وسایل مدرنتری مثل ضبط صوت و تلویزیون قاطی شده بودن. تا اینکه بالاخره چشمش به یه مرد قدبلند افتاد که پشت میز غذاخوری ششنفره نشسته بود و قهوه مینوشید.
آیارا با عجله رفت سمتش، ولی وقتی رسید، با دیدن میز خالی حسابی تو ذوقش خورد. روی یه صندلی ولو شد و برای اینکه خودش رو بیتفاوت نشون بده، پرسید:
«چیزی خوردی؟»
گان دِ گاسترو یه لبخند کوچیک زد و با شیطنت جواب داد:
«...گرسنهای، مگه نه؟»
صورت صاف و ظریفش از اخم جمع شد، ولی حاضر نشد جواب بده. انگار ترجیح میداد از گشنگی بمیره تا اینکه التماس کنه.
گان فنجون قهوهی سیاهی رو که توی دستش بود گذاشت روی میز و حرفی زد که باعث شد چشمهای اون جوون پولدار از تعجب گرد بشه:
«یه لحظه صبر کن، برات اسپاگتی درست میکنم.»
«تو... میخوای برای من غذا درست کنی!؟»
آیارا با تعجب حرفش رو تکرار کرد و اونقدر بازوی خودش رو نیشگون گرفت که دردش گرفت.
«چه خبره؟! دارم خواب میبینم؟!»
«رئیس شرکتی که همیشه مثل تو فقط پشت لپتاپ میشینه و به کیبورد زل میزنه... میخواد آشپزی کنه؟!»
گان نگاهی به اون هیکل قدبلند و لاغر انداخت که با اون پیراهن و شلوار گشاد، زیادی داشت ادا درمیآورد و قیافه میگرفت. از این همه نمایش کلافه شده بود.
«قبل از اینکه رئیس شرکت بشم، منم یه آدم معمولی بودم. چیش عجیبه وا.»
آیارا که کل دوران تحصیلش خارج از کشور رو یا با غذای سلف گذرونده بود یا منتظر میموند هماتاقیش براش غذا درست کنه، نتونست جلوی خندهش رو بگیره و زد زیر خنده.
«ببخشید، آخه اصلاً نمیتونستم همچین تصویری ازت تو ذهنم بسازم.»
گان با خونسردی گفت:
«البته قرار نیست همه این صحنه رو ببینن. من فقط برای "بعضیها" آشپزی میکنم.»
همین یه جمله کافی بود تا صورت آیارا یهو سرخ بشه. وقتی نگاهش به اون چشمهای تیز و نافذ افتاد که موقع گفتن اون جملهی بیشازحد شیرین، نرم شده بودن، قلبش یه لحظه لرزید.
یعنی منظورش این بود که فقط برای یه آدم "خاص" آشپزی میکنه؟
آیارا سریع افکار خودخواهانهای که داشت به ذهنش خطور میکرد رو پس زد و برای عوض کردن بحث گفت:
«کی آشپزی یادت داده؟ اصلاً همهچی بلدی درست کنی؟»
گان رفت پشت پیشخوان؛ جایی که یه آشپزخونهی کوچیک رو از بقیهی فضا جدا میکرد. آشپزخونه بیشتر جنبهی تزئینی داشت تا اینکه واقعاً ازش استفاده بشه. معمولاً کسی اینجا آشپزی نمیکرد، چون غذای مهمونها رو آشپزها توی آشپزخونهی پشتی آماده میکردن.
«وقتی نیویورک بودم، مامانم عاشق درست کردن غذاهای تایلندی بود، ولی من نمیتونستم غذای تند بخورم. برای همین بهم یاد داد چندتا غذای سادهی غربی درست کنم؛ میگفت باید بلد باشم هر جا که هستم، گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون.»
گان اینها رو خیلی خلاصه تعریف کرد و خیلی از جزئیات رو نگفت.
مادرش فقط همسر دوم یه تاجر فوقالعاده ثروتمند بود و به همین خاطر، اونها مجبور بودن جدا از خانوادهی اصلی زندگی کنن. گان از بچگی فقط با مادرش زندگی کرده بود و برای تحصیل به آمریکا رفته بود.
اما وقتی زنی که همهچیزش بود، در دوران دانشگاه از دنیا رفت، پدرش و خانوادهی دِ گاسترو برای اولین بار وارد زندگیاش شدن. همون اتفاق دیدگاه گان نسبت به دنیا رو برای همیشه تغییر داد.
«و...»
آیارا که دنبالش وارد آشپزخونه شده بود، مکث کرد. نمیدونست پرسیدن سؤال بعدی بیادبی محسوب میشه یا نه.
اما گان انگار ذهنش رو خونده بود و خودش گفت:
«مامانم از اول حال جسمی خوبی نداشت. خیلی وقته که فوت کرده.»
آیارا با ناراحتی گفت:
«متأسفم... منم مامانم رو از دست دادم. یعنی... مادرم رو قبل از اینکه برم دانشگاه از دست دادم. خیلی سخته وقتی وارد جایی میشی که یه زمانی کسی که دوستش داشتی اونجا بوده و دیگه نیست. برای همین تصمیم گرفتم از خونه برم و خارج از کشور درس بخونم.»
اون مرد جوون ثروتمند وقتی حالت غمگین اون مرد شیطون رو دید، نتونست جلوی خودش رو بگیره. دستش رو جلو برد و با نوک انگشت، خیلی آروم گونهی صاف و نرمش رو نوازش کرد؛ انگار میخواست دلداریش بده.
بعد با لحنی آروم گفت:
«خانوادهی خوبی داری... برای همینه که اینقدر عصبانی شده بودی که من توی کارشون دخالت کردم.»
حالا که حرفش شد، چشمهای آیارا یهدفعه برق خاصی زد و با حرص گفت:
«همهی این دردسرا تقصیر توئه! باعث شدی خانوادهم کل ماجرا رو اشتباه برداشت کنن و الان همهشون نگران باشن!»
ابروهای پرپشت و تیرهی گان بالا رفت، انگار داشت با نگاهش میگفت: «من؟!»
ولی خودش رو به اون راه زد و انگار نه انگار.
بستهی اسپاگتی باکیفیتی رو که از قبل از خدمتکار خواسته بود آماده کنه برداشت و شروع کرد به باز کردنش.
«کدوم سوءتفاهم؟ فقط حقیقت یه کم دیر خودش رو نشون داد.»
هنوز آیارا فرصت نکرده بود جواب بده که اون مرد حیلهگر با لحنی جدی گفت:
«حرف زدن رو تموم کن، وگرنه از گشنگی میمیری! بیا کمک کن غذا درست کنیم!»
همین که حرف غذا به میون اومد، شکم آیارا شروع کرد به قاروقور کردن. اون معمار جوون هم مجبور شد فعلاً غرورش رو بذاره کنار و به خاطر شکمش کوتاه بیاد. با اکراه چاقو رو برداشت تا توی خرد کردن گوجهی بزرگ به گان کمک کنه.
گان اسپاگتیها رو انداخت توی قابلمهی آب جوش روی اجاق القایی، بعد نگاهی به دستیار آشپزش انداخت که پشت سرش کنار پیشخوان مشغول آماده کردن مواد بود.
چشمش افتاد به تکههای گوجه و اخماش رفت تو هم.
«با این شکلی که خردشون کردی، چطور قراره غذا درست کنم؟ همهچی رو بههم میریزی.»
آیارا مکث کرد. گوجهها رو واقعاً افتضاح خرد کرده بود؛ بعضیا چهارگوش بودن، بعضیا مثلثی، بعضیا ریز و بعضیا درشت. همهشون هم قاطی هم ریخته بودن.
با اعتمادبهنفس جواب داد:
«مگه هنر سرت نمیشه؟ وقتی با سس تفتش بدی، آخرش همهشون با هم قاطی میشن دیگه!»
گان سرش رو تکون داد، چاقو رو از دستش قاپید و یه گوجهی دیگه برداشت. بعد شروع کرد با دقت گوجه رو به تکههای کاملاً یکاندازه و مرتب خرد کردن.
آیارا با دیدن این صحنه نتونست جلوی شیطنتش رو بگیره و گفت:
«تو حتی موقع سبزی خرد کردنم زیادی وسواسی و دقیق عمل میکنی!»
گان به خدمتکارها دستور داد دیگه دوروبرشون نباشن و مزاحم نشن، بعد رفت پشت میز غذاخوری نشست و منتظر غذا موند.
«اگه از پس هیچ کاری برنمیای، همونجا بشین و منتظر بمون.»
آیارا که تنها هنری که بلد بود باهاش کار کنه مداد و کاغذ بود، زیر لب غر زد و با دلخوریِ الکی گفت:
«یکی داشت از روی محبت کمک میکردا...»
ولی خیلی زود دستهاش رو شست و از کنار پیشخوان آشپزخونه دور شد.
برای اینکه حوصلهش سر نره، یه کتاب پیدا کرد و شروع کرد به خوندنش. چند دقیقه نگذشته بود که عطر خوش پیازهایی که توی کره تفت میخورد، توی فضا پیچید و دوباره شکمش شروع کرد به قاروقور کردن.
کمتر از پانزده دقیقه بعد، دو بشقاب اسپاگتی با گوشت جلوی آیارا قرار گرفت.
چشمهای آیارا از خوشحالی برق زد. به رشتههای نرم و کشدار اسپاگتی نگاه کرد که کنار سس گوشتی قرمز مایل به نارنجی قرار گرفته بودن و روی همهشون هم یه عالمه پنیر پارمزان خوشعطر ریخته شده بود.
با ذوق گفت:
«چه خوششانسم که تونستم اسپاگتیای رو بخورم که رئیس هیئتمدیره درست کرده!»
گان دِ گاسترو یه لبخند خیلی کمرنگ زد.
«پس همهشو بخور.»
بلافاصله گذاشت جلوش، اون جوون درلحظه مثل یه میمون کوچولو سرش رو به نشونهی تشکر خم کرد و بعد با ذوق بچگونه شروع کرد رشتههای اسپاگتی رو با چنگالش دور خودش پیچیدن.
گان با خودش فکر کرد:
این همون بچهی کوچیک خانوادهست که همیشه لوسش کردن، مگه نه؟ برای همینه که...
«اون هیچوقت بزرگ نمیشه.»
مرد بزرگتر که ده سال از اون جوون بزرگتر بود، یواشکی آهی کشید و با خودش فکر کرد انگار واقعاً داره پیر میشه.
وقتی دید آیارا یه لقمهی بزرگ از اسپاگتی رو چپونده توی دهنش و جوری میخوره که انگار هر لحظه ممکنه خفه بشه، پرسید:
«خوشمزهست؟»
آیارا که دهنش پر بود، فقط سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد.
اون برق شادی توی چشمهاش و لبخندی که گوشهی لبش نشسته بود، برای آشپز کافی بود تا بفهمه زحمتش بینتیجه نمونده.
گان دستش رو جلو برد و با انگشت شستش، آروم سسی رو که گوشهی لب آیارا مونده بود پاک کرد.
«بذار خودم مزهش رو بچشم.»
آیارا هنوز نفهمیده بود گان میخواد چیکار کنه که لبهای باریکش ناگهان با لبهای اون مرد روبهرو شد.
چشمهاش از تعجب گرد شد و برای چند لحظه حتی نتونست واکنشی نشون بده. گان بوسهای عمیق و ناگهانی بهش زد و طعم ترش گوجه، بعد از اینکه غذا رو قورت داد، انگار یکدفعه شیرین شده بود.
بالاخره اون جوون پولدار که برای غذای مجانی مجبور شده بود هزینهش رو با یه بوسه بده، تونست خودش رو عقب بکشه. با آستینش لبهاش رو پاک کرد و همون لحظه اشتهاش کور شد.
«چته گان؟! خودت غذا داری، چرا همونو نمیخوری؟!»
گان با خونسردی جواب داد:
«مگه میتونه وقتی توی دهن توئه، اینقدر خوشمزه باشه؟»
آیارا همونجا خشکش زد. هم شوکه شده بود، هم از خجالت صورتش حسابی سرخ شده بود. این رئیس بیرحم مافیا داشت با چند کلمهی شیرین دلش رو آب میکرد؛ شیرینیِ این حرف حتی از قند هم بیشتر بود!
این یه جمله چنان زبون آیارا رو بند آورد که دیگه نمیدونست چی باید بگه.
«من... میرم یه کم آب بیارم.»
سریع سعی کرد از این موقعیت خجالتآور و دللرزان فرار کنه، اما حتی وقتی از اونجا دور میشد، صدای خندهی آروم گان رو از پشت سرش میشنید.
-----
بعدازظهر، کارکنان لباسهای روز قبلِ رئیس و مهمونها رو که حسابی شسته و اتو کرده بودن، تحویل دادن.
از اونجایی که قایق تفریحی اندازهی متوسطی داشت و فقط یه نفر میتونست هدایتش کنه، موقع برگشتن از جزیرهی خصوصی، گان اجازه داد آیارا پشت سکان بشینه. کمکم بهش یاد داد چطور اعداد و درجههای مختلف روی صفحهنمایشها رو بخونه و قایق رو کنترل کنه.
تا اینکه بالاخره از دور، ساختمان لوکس «اندامان بلو ریزورت» رو روی ساحل دیدن.
معمار جوون قایق رو به یکی دیگه سپرد تا اون رو به اسکله ببره، اما وقتی درست و حسابی به ساحل نگاه کرد، یه چهرهی آشنا دید.
مردی با کتوشلوار تیره، زیر آفتاب سوزان ایستاده بود؛ حضور رسمی و خشک اون مرد وسط اون فضای آروم و تفریحی کنار دریا، کاملاً توی ذوق میزد.
«رئیس، آقای آیارا، خوش برگشتید.»
مردی که اونجا منتظرشون بود، آقای تانت بود؛ منشی کاربلد و مورداعتماد گان.
آیارا هم با لبخندی مؤدبانه جوابش رو داد، ولی ته دلش یه حس بدی داشت.
با خودش فکر کرد نکنه اتفاق اضطراریای افتاده؟ یا یه مسئلهی مهم پیش اومده که باعث شده دستیار ارشدش شخصاً بیاد دنبالش و خبر رو بهش بده؟
یعنی...وقت خوشحالی و آرامش دیگه تموم شده بود؟
چهرهی جدی و جذاب مرد لاتین دوباره به همون چهرهی شیطانی و ترسناکش برگشت. گان دِ گاسترو فقط سرش رو تکون داد؛ یعنی اجازه داشت گزارش رو ادامه بده.
تانت که این علامت رو فهمیده بود، یه نگاه کوتاه به مهمونی که پشت سر رئیسش ایستاده بود انداخت و بعد با دقت شروع کرد به انتخاب کلماتش؛ میخواست خبر رو طوری بگه که کمترین تأثیر منفی رو روی آیارا بذاره.
«منابعمون خبر دادن که توی جلسهی هیئتمدیره که هفتهی آینده توی بوئنوس آیرس برگزار میشه، رئیس قراره جانشین خودش رو معرفی کنه.»
گان دِ گاسترو وقتی حرفش تموم شد، یه پوزخند سرد و بیرحمانه زد.
«یعنی باید خودم رو برای یه دیدار حسابی با خواهر و برادرام آماده کنم؟»
«طرفدارهای شما منتظرن تا دربارهی برنامهها توی شعبهی نیویورک صحبت کنن.»
همین که اسم یه شهر خارجی به گوش آیارا خورد، ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد.
ساکت پشت سر رئیسش و دو نفر از زیردستهاش راه افتاد و همراهشون به ویلای ساحلیِ داخل ریزورت برگشت.
هزار تا سؤال توی ذهنش چرخ میخورد، اما همین که گان برگشت سمتش، کل حرفهایی که توی ذهنش آماده کرده بود، همونجا توی گلوش گیر کرد.
گان هم انگار همون حس رو داشت.
با صدایی بم که هم قاطعیت توش بود و هم یه جور حسرت گفت:
«من باید برم.»
لبهای باریک آیارا برای چند لحظه از هم باز موند، اما انگار پیدا کردن کلمهها براش غیرممکن شده بود. بالاخره به زور گفت:
«فکر کنم... دیگه باید برگردم. ولی... تکلیف ما چی میشه؟»
«ما.»
همین کلمه یعنی دو نفر.
دیگه حرف از یه نفر تنها نبود.
قلب گان با شنیدن این کلمه و دیدن اون چشمهای باریک و سرخشده، یه لحظه از تپش افتاد.
«نه...»
این کلمه رو فقط توی دلش فریاد زد.
بعد اون هیکل قدبلند و ظریف رو کشید توی آغوشش و محکم بغلش کرد.
جلوم رو نگیر...هیچ کاری نکن که نتونم وارد اون مسیر خونین بشم.
بینی برجستهش رو روی موهای نرم آیارا گذاشت؛ انگار میخواست بوی اون آدمی رو که دوباره قلب یخزدهش رو به تپش انداخته بود، برای همیشه توی ذهنش ثبت کنه.
با اینکه مدت زیادی از آشناییشون نمیگذشت، اتفاق مرگ و زندگیای که توی اون جزیرهی متروکه براشون افتاده بود، باعث شده بود گان ذات واقعی اون جوون زبوندراز رو ببینه؛ جوونی که اول فکر میکرد فقط قیافهی قشنگی داره و حالا...نمیتونست در برابر جذب شدن به کسی با همچین قلب مهربونی مقاومت کنه.
اما نزدیک شدن به گان یعنی وارد شدن به دنیایی پر از فریب، دسیسه و خطرات مرگبار.
از دست دادن چیزی که برات عزیزه ترسناکه...
اما اینکه نتونی ازش محافظت کنی، خیلی ترسناکتره.
«من هیچ نقطهضعفی ندارم، آیارا.»
صدای گان مثل یه زمزمهی آروم و نرم بود، اما همون چند کلمه تمام احساساتی رو که بینشون شکل گرفته بود، مثل دیواری که ناگهان فرو بریزه، خرد کرد.
منظورش کاملاً واضح بود.
دیگه چه حرفی برای گفتن باقی میموند؟
آیارا قبلاً یه روی مهربون و لطیف از گان دیده بود، اما واقعیت این بود که اون هنوز همون رئیس حریص و جاهطلب دنیای تاریک تجارت بود.
تا وقتی به هدفش نرسه، گان دِ گاسترو دست از کار نمیکشید.
حتی اگه رسیدن به اون هدف به قیمت نابود کردن یا کنار گذاشتن چیزی تموم میشد.
و آیارا..شاید خودش بهترین مدرکِ چیزهایی بود که گان در طول این مسیر پشت سر گذاشته بود.
درد تیزی توی سینهی آیارا پیچید.
فقط یه کلمه، یه کلمهی ساده به اسم «غرور»، باعث شد تمام ضعف و احساساتش رو قورت بده.
لبهای باریکش رو محکم روی هم فشار داد، بعد آروم شلشون کرد و جواب داد:
«هوم.»
چه خداحافظی کوتاه و سادهای...
End of part¹⁹
((شروع نازی بود ولی خب...))