HeartBound/p16

HeartBound/p16

𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
16


آفتاب تندِ ظهر که از لابه‌لای پرده‌های توری می‌تابید، باعث شد کسی که زیر لحاف روی تخت بزرگ جمع شده بود، با کلافگی تکونی بخوره و بالاخره کامل از خواب بیدار بشه. ناگهان درد تیزی از ناحیه‌ی لگنش تا مغزش تیر کشید و باعث شد صاحب اون بدن از شدت درد ناله‌ای سر بده.


آیارا به سختی سعی کرد به پشت برگرده. این معمار جوون آروم‌آروم خودش رو بالا کشید و به بالش‌های بالای تخت تکیه داد، بعد با چشم‌های هنوز گیج و خواب‌آلودش اتاق رو تحلیل کرد. حالا دوباره توی اتاق خودش بود.

بزن و بنداز دور؟


دانشجوی جوون از خارج برگشته، با یادآوری این فکر ناگهان نفس عمیقی از سر کلافگی بیرون داد. همین نشون می‌داد که اون هیچ‌وقت واقعاً نمی‌تونست درباره‌ی رابطه‌ی یک‌شبه‌ش با اون آدم خطرناک چیزی بفهمه یا به اون اعتماد کنه.

آیارا نگاهی به بدنش انداخت و دید لباس خواب نخی، نرم و مرتبی پوشیده. در مورد قسمت پایین بدنش هم، جدا از درد و فشاری که حس می‌کرد، احساس راحتی داشت؛ دیگه هیچ مایع غلیظ و چسبناکی داخلش باقی نمونده بود.


ابروهای باریکش از تعجب کمی بالا رفت... فکر نمی‌کرد کسی مثل گان دِ گاسترو لباس تن همخواب موقتش کنه، بدنش رو تمیز کنه و به اون رسیدگی کنه. البته از طرفی، بعید بود کس دیگه‌ای هم برای اون چنین کاری انجام بده.


وقتی اتفاقات دیشب رو مرور کرد، معمار جوون متوجه شد چیزی سر جاش نیست.

درسته، یه اتفاقی افتاده بود.



ناگهان درِ اتاق خواب بدون هیچ هشداری باز شد. عطر وسوسه‌انگیز تخم‌مرغ و بیکن از سینی‌ای که تو دست رئیس شرکت بزرگ املاک آسیایی بود، تو اتاق پیچید.


«ببخشید، فکر کردم هنوز خوابی.»

با اینکه صاحب این اقامتگاه لوکس بود، اما هنوز ادب و نزاکت سرش می‌شد و بابت اینکه اول در نزده بود عذرخواهی کرد.


گان وقتی چهره‌ی ظریف و تقریباً زیبایی رو دید که این‌طور مضطرب به نظر می‌رسه، نتونست نپرسخ: «باز تب کردی؟»


رئیس جوون مافیا جلو رفت، سینی غذا رو روی میز گذاشت، بعد لبه‌ی تخت نشست و با پشت دستش آروم پیشونی صاف و رنگ‌پریده‌ی اون پسر رو لمس کرد.

«هنوز یه کم تب داری. بعد از ناهار داروت رو بخور.»


با اینکه گرما و ملایمتی که از اون ساطع می‌شد باعث شد قلب آیارا تندتر بزنه، بازم نتونست نگرانی رو از چهره‌ش پاک کنه.

«گان، تو هر سه ماه یه بار آزمایش خون می‌دی؟»


بعد از مطرح شدن این سؤال، گان دِ گاسترو برای مدت طولانی مات موند و بعد سعی کرد جلوی دهنش رو بگیره تا از خنده منفجر نشه. واقعاً هم پسر جوون زیرک و بی‌رحمی بود. اولین جمله‌ی شیرینی که آیارا بعد از اولین شبشون به زبان آورده بود، این بود:

«می‌ترسم یه بیماری جدی ازت بگیرم.»

«چرا می‌ترسی؟ من که نمی‌ترسم چیزی از تو بگیرم.»


«من اندازه تو بی ملاحظه نیستم! درسته فقط بعضی وقتا سکس میکنیم، ولی همیشه از کاندوم استفاده می‌کنم، اما دیشب تو اصلا هیچی نداشتی!»

معمار جوون با حرص و زیرلب غر زد. بیشتر از همه از دست خودش عصبانی بود که گذاشته بود احساساتش بهش غلبه کنه و اصلاً به عواقب کار فکر نکنه.

رئیس شرکت املاک گفت:

«من سالی یه بار آزمایش خون میدم. اونایی که هر سه ماه یه بار آزمایش میدن، آدمایین که به اون کلابی که من میرم رفت‌وآمد دارن.»

بعد یه دستش رو دور کمر آیارایی که هنوز اخم به صورت داشت انداخت و ادامه داد:

«نگران نباش. من اجازه نمیدم به خاطر همچین بیماری‌ای بمیرم.»

چشم‌های باریکش تیز به طرف مقابل دوخته شد؛ طرفی که داشت بیش از حد نسبت بهش حس مالکیت نشون می‌داد و همین باعث شد نتونه جلوی خودش رو بگیره و...

طعنه‌ای که از روی حرص زده بشه، اصلاً قابل قبول نیست.

«البته! تو از ایدز نمیمیری، ولی ممکنه یه گلوله‌ی کالیبر 38 بخوره توی سرت و بکشَتت.»

گان برای تنبیه این مرد زبون‌دراز، خم شد و یه بوسه‌ی پرشور روی گونه‌ش زد. بعد خیلی آروم، طوری که فقط خودشون بشنون، توی گوشش زمزمه کرد:

«با من رقابت کن، ولی حواست باشه آخرش بیوه نشی.»

«گان!»

آیارا با کلافگی اون هیکل بلند و قدرتمندی رو که محکم بغلش کرده بود، کنار زد. از اینکه گان درباره‌ی یه موضوع حساس این‌جوری شوخی می‌کرد، حسابی حرصش گرفته بود.

«باشه، فعلاً بی‌خیال این بحث بشیم، وگرنه غذا سرد می‌شه. هنوز باید داروی تبت و داروی ضدالتهابت رو بخوری»


شنیدن اسم اون دارو یه‌جور عجیبی خجالت‌زده‌اش کرد.

اگه قرار بود تقصیر رو بندازه گردن کسی، اون شخص همون پسر نیمه‌لاتین بود که انگار بیشتر از حد معمول ژن‌های پدرش بهش رسیده بود. دیشب حسابی توی تخت از پسش براومده بود و آیارا رو کاملاً حریف شده بود.


آیارا سریع سینی غذا رو از روی میز کنار تخت برداشت، گذاشت روی پاهاش و شروع کرد به غذا خوردن. نمی‌خواست دوباره بحث اعتمادبه‌نفس و نگرانی‌هاش درباره‌ی عملکردشون توی اتاق‌خواب رو پیش بکشه؛ با اینکه اون مرد تو تمام مدت غذا خوردن، با دست‌های مثل هشت‌پاش مدام بدن آیارا رو لمس می‌کرد.

آیارا از شدت خستگی، تمام بعدازظهر رو عمیق و راحت خوابید. وقتی عصر از خواب بیدار شد، سردرد وحشتناکی داشت. با زحمت خودش رو کشون‌کشون برد زیر دوش تا یه دوش خنک و سرحال‌کننده بگیره، بعد از اتاق بیرون رفت.

همون موقع فهمید که «گان» از ظهر برای کار رفته دفترِ اقامتگاه و هنوز برنگشته.

این بار، این پسر جوون بود که نقش مریض رو بازی می‌کرد! یه وعده‌ی غذایی دیگه برداشت و رفت بیرون قدم بزنه و از هوای خنک لذت ببره.

هوای کنار دریا موقع غروب هم قشنگ بود، هم یه جور عجیبی دلگیر و تنها.


آیارا قدم‌زنان جلو رفت تا به اسکله‌ی تفریحیِ اقامتگاه لوکس رسید؛ جایی که حتی یه قایق هم توی آب دیده نمی‌شد. پا گذاشت روی اسکله‌ی چوبی سفید و تا آخرش رفت. بعد هم بی‌هدف به جزیره‌های کوچیکی که دوردست، روی دریای وسیع پراکنده بودن خیره شد؛ جزیره‌هایی که نور نارنجی و قرمزِ خورشیدِ در حال غروب، روشون افتاده بود.

وقتی تنها، توی اون سکوت و خلوت ایستاده بود، شروع کرد به فکر کردن به اتفاقات زیادی که تا رسیدن به این لحظه براش افتاده بود.

عجیب این بود که هیچ تصویری از آینده توی ذهنش نداشت.

آیارا خودش رو بغل کرد. نمی‌دونست این سرمایی که توی وجودش حس می‌کرد از باد سرد دریاست، یا از ناامنی و ترس‌هایی که ته دل خودش داشت.

نمی‌دونست چقدر اونجا ایستاده و غرق فکر بوده که بالاخره متوجه شد یه نفر کنار دستش ظاهر شده.


وقتی معمار جوون برگشت برای لحظه‌ایی چهره مردی رو دید که فک تیز و بینی برجسته‌ش به‌وضوح مشخص بود؛ گان د گاسترو.


مرد تازه‌وارد با لحنی خشک و بی‌احساس گفت:

«چرا اومدی توی این سرما؟ آخرش دوباره مریض می‌شی و کار دست خودت میدی.»


آیارا با یه ذره عصبانیت، طوری که کاملاً معلوم بود، جواب داد:

«من اون‌قدرها هم ضعیف نیستم.»


گان نگاهی به اون جوون قدبلند و لاغر انداخت که اخماش رو توی هم کشیده بود و انگار حسابی توی فکر فرو رفته بود. کنجکاو شد و پرسید:

«چیزی اذیتت می‌کنه؟ یا از دست من ناراحتی؟"»


سوال خیلی خوبی بود.

چشم‌های کشیده و زیبای آیارا فورا بالا اومد و مستقیم بهش خیره شد. گان یه دقیقه منتظر موند، اما آیارا فقط آهی کشید و همین باعث شد شک و تردیدش بیشتر بشه.


ولی بالاخره آیارا شروع کرد به حرف زدن:

«داشتم به یه سری چیزای الکی فکر می‌کردم، ولی چیزی که بیشتر از همه توی سرم می‌چرخید... تو بودی.»


ابروهای پرپشت و تیره‌ی گان از تعجب بالا رفت. اصلاً انتظار نداشت آیارا این‌قدر رک و مستقیم حرف بزنه.

این بار گان کاملاً برگشت و رو‌به‌روی آیارا ایستاد.

«خوشحالم که کم‌کم دارم وارد فکر و خیال‌های تو می‌شم.»

آیارا با کلافگی پوزخندی زد:

«این حرفای شیرینت رو برای قربانی‌های بعدیت نگه دار. من دیگه دستت رو خوندم، میدونم تو چه‌جور آدمی هستی.»


وقتی دید چشم‌های طرف مقابل از تعجب گرد شده...

با یه لبخند که انگار طعنه طرف مقابل رو پذیرفته باشه اما خودش همچنان حرصش گرفته بود، گفت:

«من فقط داشتم فکر می‌کردم که دلیل نزدیک شدنت به من، همون زمین و ملکی بود که به ارث بردم و...»

«من قبلاً به وکیلت گفتم با من تماس بگیره. پس چرا هنوز این کار رو نکردی؟ برای یه تاجر مثل تو، الان بهترین موقعی نیست که از این فرصت استفاده کنه؟»


رئیس جوون باند مافیا برای لحظه‌ای خشکش زد. بعد نگاهش رو از آیارا دزدید و به موج‌های سفید و کف‌آلودی خیره شد که وسط دریا شکل می‌گرفتن.

«دیگه نمی‌خوامش.»


«مسخره‌ست! می‌دونی بعد از اینکه آدمای تو محله‌های فقیرنشین رو به آتیش کشیدن و همه رو مجبور کردن فرار کنن، من چقدر از طرف حامی‌هام تحت فشار و آزار بودم؟ همش بهم تهمت می‌زدن که با گنگسترها تبانی کردم تا کارای غیرقانونی انجام بدم! وقتی یه چیزی رو می‌خوای، برای به دست آوردنش دست به هر کاری می‌زنی، ولی وقتی دیگه نمی‌خوایش، خیلی راحت میگی نمی‌خوام؟! داری با من بازی می‌کنی، آقای رئیس؟»


آیارا مدت زیادی غر زد و شکایت کرد، اما بعد ساکت شد؛ انگار یه‌دفعه چیزی به ذهنش رسیده باشه.

نفس عمیقی کشید تا اضطرابی رو که کم‌کم داشت وجودش رو می‌گرفت، آروم کنه.

«یا نکنه به خاطر دیشبه؟ چون دیشب مجبورم کردی باهات بخوابم و دیگه بازی تموم شده؟»

همین که جمله‌اش تموم شد، معمار جوون از شوک چشم‌هاش رو محکم بست.

گان دستش رو جلو آورد، پشت گردنش رو گرفت و صورتش رو پایین کشید و لب‌هاش رو محکم روی لب‌های آیارا گذاشت.


این بوسه اصلاً از روی محبت نبود؛ یه تنبیه خشن و جدی بود!

دندون‌هاشون از شدت برخورد دردناک به هم خورد.

آیارا تقلا کرد و بالاخره تونست صورتش رو برگردونه، بعد گان رو هل داد.


مرد قدبلند عقب رفت. دستش رو بالای لب‌های متورم آیارا برد و با صدای بلندی فریاد زد:

«داری چه غلطی می‌کنی؟!»

گان با عصبانیت جواب داد:

«چه مزخرفاتی داری میگی؟!»

بعد مچ باریک آیارا رو گرفت و با یه حرکت کشیدش سمت خودش، طوری که بدن آیارا به سینه‌ی گان چسبید. چشم‌های قهوه‌ای مایل به سبزش با خشم و شدت عجیبی می‌درخشید.


«من از تغییرات غیرقابل‌کنترل خوشم نمیاد، و تو... کسی هستی که از همه کمتر انتظارش رو داشتم. پس به نظرت چرا باید بخوام تو رو این‌قدر نزدیک خودم نگه دارم؟»

«انتقام، معلومه! تو کینه‌ای‌ترین آدمی هستی که می‌شناسم، و منم بارها و بارها تحقیرت کردم.»


هرچی بیشتر حرف می‌زد، بیشتر خودش رو توی دردسر می‌نداخت. آیارا با زور یه لبخند زد و با صدای آرومی از خودش دفاع کرد:

«ولی خودت همه‌چی رو شروع کردی.»


گان با یه پوزخند خشن بهش نگاه کرد؛ تقریباً دلش می‌خواست گردن این بچه‌ی شیطون رو بگیره و فشار بده، چون این موجود بازیگوش اصلاً نمی‌فهمید تو چه موقعیت دردسرسازی گیر افتاده.


رئیس جوون باند مافیا دندون‌هاش رو به هم فشرد و با لحنی خشن گفت:

«انتقام، هان؟ باور کن می‌تونم کاری کنم بیشتر از وقتی که زیر من از شدت لذت ناله میکنی، زجر بکشی، آیارا.»


«باور کردم! باور کردم!»

معمار جوون با اضطراب فریاد زد، چون دست بزرگ گان که دور کمرش حلقه شده بود، کم‌کم پایین‌تر می‌رفت و به سمت کشاله‌ی رانش حرکت می‌کرد.


«بی‌خیال این بحث بشیم. چند روز پیش از آقای تانت شنیدم که یه قایق تفریحی دیگه خریدی، حتی بزرگ‌تر از قبلیه، ولی هنوز ندیدم توی اسکله مستقر شده باشه.»


گان با کلافگی سرش رو یه‌کم تکون داد، ولی همراهش شد:

«رنگش از آفتاب‌پرست هم سریع‌تر عوض می‌شه. مکانیک رو فرستادم باهاش یه دور آزمایشی بزنه. به‌زودی برمی‌گرده. اگه می‌خوای ببینیش، فردا میارمش.»


آیارا پشت سر هم سر تکون داد و موافقت کرد. هرچقدر هم سعی کرد خودش رو از آغوشش کنار بکشه، آخرش باز هم بین اون بازوهای قدرتمند گیر افتاد.


به خاطر اختلاف قد تقریباً نصف سر، بینی رئیس جوون باند خلافکار درست لای موهای نرم و خوشبوی کسی که بغلش کرده بود جا گرفته بود. آروم شقیقه‌ی صافش رو بوسید؛ انگار داشت یه بچه‌ی لجباز رو دلداری می‌داد.

«امشب ماه کامله، برای همین رستوران یه میز VIP کنار استخر آماده کرده. نظرت چیه برای تنوع، شام رو اونجا بخوریم؟»


«خوبه. ولی بذار همین الان بهت بگم که دیگه تب ندارم. پس زحمت نکش برای اینکه زیر نور ماه بشینیم، برام آش یا سوپ برنج سفارش بدی و بذاری غذای اصلیم باشه.»

آیارا سریع اینو گفت تا قبل از اینکه گان شروع کنه به غر زدن و سرزنشش، جلوی حرفش رو گرفته باشه.

ولی همین حرف ساده باعث شد اون تاجر قدرتمند دنیای زیرزمینی از ته دل بخنده.


«چیز خاصی هست که دلت بخواد بخوری؟ البته اگه چیزی باشه که آشپزم نتونه درستش کنه...»

گان با حال خوش و از روی شوخی گفت:

«مجبور میشی خودت برام درستش کنی.»


اما آیارا اصلاً نترسید. برعکس، با یه لبخند شیطنت‌آمیز جوابش رو داد و تهدیدش کرد.

«مشکلی نیست. فقط مطمئن شو چندتا قرص ضداسهال دم دستت باشه.»


بعد هم وقتی از اسکله‌ی ماهیگیری برمی‌گشتن سمت ساحل، سر اینکه آشپز چه غذایی برای میز آماده کنه با هم بحث و کل‌کل کردن؛ انگار که می‌خواستن وانمود کنن دعوای قبلیشون رو فراموش کردن.


چون اگه از حقیقتی که توی قلب همدیگه داشتن باخبر میشدن...

آرامشی که امروز تجربه می‌کردن، برای همیشه مثل یه رؤیای دست‌نیافتنی از هم می‌پاشید.


---

روز بعد، گان به قولش عمل کرد. صبح زود آیارا رو از خواب بیدار کرد تا با قایق تفریحی جدیدشون راه بیوفتن و غروب خورشید رو روی دریای آبی و زلال تماشا کنن.


صاحب قایق دور چندتا جزیره مختلف گشت و در نهایت برای استراحت، کنار صخره‌های بلند و شیب‌دار یه جزیره‌ی کوچیک توقف کرد.


روی طبقه‌ی نیمه‌بالای یه کشتی تفریحی لوکس، یه مرد قدبلند و لاغر که یه تاپ رکابی رنگارنگ زیر پیراهنش پوشیده بود، به نرده‌ها تکیه داده و در حالی که یه قوطی آبجو دستش بود، از نسیم و منظره لذت می‌برد.


عینک آفتابیش رو از روی پل بینی بالا کشید و گذاشت روی سرش تا موهای بلند و نامرتبش رو که به گونه‌هاش چسبیده بود، کنار بزنه.

بعد یه نفس عمیق کشید و ریه‌هاش رو از هوای تازه‌ی صبح پر کرد.


وقتی گان دِ گاسترو از پله‌ها پایین اومد، چشمش به ساندویچ‌های نصفه‌خورده‌ای افتاد که داخل سبد بودن و همین‌طور آجیل و تنقلات صبحانه که روی میز ریخته شده بودن.

سرش رو با تأسف تکون داد.


«این‌وقت صبح داری آبجو می‌خوری؟ نمی‌ترسی تا شب دیگه مست نشی؟»


آیارا برگشت سمت کسی که داشت سربه‌سرش می‌ذاشت و کنار اون ایستاده بود، بعد لبخند زد.

«خب، هوا که خوبه، خودمم خیلی سرحالم.»


چون دفعه‌ی قبل که سوار قایق تفریحی شده بودن، اون‌قدر استرس و نگرانی داشت که نکنه طرف مقابل نقشه‌ی بدی توی سرش داشته باشه، اصلاً نتونسته بود از سفر و منظره لذت ببره.

زیبایی دریای استان کرابی..

«پس الان دیگه می‌تونم بهش اعتماد کنم؟»

معمار جوون چشم‌هاش رو ریز کرد و با دقت به چهره‌ی خوش‌قیافه‌ی مرد روبه‌روش نگاه کرد.

«خب، حالا قراره کجا بریم؟ امروز هم کار نداری؟»


گان گفت:

«کارایی که خیلی مهم نیستن رو فعلاً می‌سپرم به یانس و دستیارم.»


بعد هم از فرصت استفاده کرد، قوطی آبجو رو از دست اون جوون شیطون گرفت و خودش یه جرعه ازش نوشید.

«گاهی منم دلم می‌خواد مثل تو یه استراحت طولانی داشته باشم.»


ابروهای باریک آیارا از ناباوری بالا رفت.

«تو؟! یه آدم معتاد به کار؟ دلت می‌خواد ول بگردی و کار نکنی؟! حتی وقتی توی بیمارستان بستری بودی، دیدم یه عالمه پرونده و مدرک روی تختت ریخته بود!»


رئیس شرکت دستش رو جلو برد، دور کمر باریک آیارا حلقه کرد و در حالی که خم می‌شد تا صورت ظریفش رو ببوسه و نوازش کنه، گفت:

«پس تقصیر توئه.»


آیارا با کلافگی چشم‌هاش رو چرخوند.

انگار اون حرفی که قبلاً درباره‌ی کمبود محبت گان زده بود، واقعاً درست بود؛ چون این اواخر، هر وقت با هم حرف می‌زدن...

همیشه یه جور تماس فیزیکی بینشون بود. حالا معلوم شد چرا دوست قدیمیش این‌قدر بی‌چون‌وچرا عاشقش شده بود.


«خب، دقیقاً داری منِ بیکار رو کجا می‌بری؟»

این رو گفت و صورتش رو از لب‌های گرمی که تازه شروع کرده بودن پشت گوشش رو نوازش کردن، برگردوند.


گان در جواب، آروم توی گوشش زمزمه کرد:

«نظرت چیه بریم ویلای تعطیلاتیم توی جزیره؟»


اما خیلی زود سر و صدا و اعتراض آیارا بلند شد:

«چی؟! همون جزیره‌ی متروکه؟! خودت برو. من نمیام!»


گان با تعجب گفت:

«کی گفته من فقط همون یه جزیره رو دارم؟»


«ولی تو فقط یه بدن داری! چ.. چرا باید این‌همه جزیره داشته باشی؟!»

آیارا با ضعف اعتراض کرد و سعی داشت با این حرف، خجالت و دستپاچگی چند لحظه قبلش رو پنهون کنه.


گان جواب داد:

«جزیره‌ها رو اجاره میدم. این کار توی محافل آدم‌های ثروتمند و سطح بالا خیلی خوب جواب داده. اون جزیره‌ای هم که دفعه‌ی قبل بردمت، خریدم که بازسازیش کنم و بعد اجاره‌ش بدم.»


آیارا با تردید گفت:

«ولی توی اون جزیره آدم‌های زیادی مردن. اگه فکر می‌کنی بهتره نقشه و طراحی رو عوض کنم و یه سبک دیگه براش در نظر بگیرم...»


گان حرفش رو کامل کرد:

«یه عمارت تسخیرشده برای پولدارایی که دلشون می‌خواد حد و مرزشون رو امتحان کنن؟ فکر بدی نیست.»

End of part¹⁶

Report Page