HeartBound/p15
𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
اونقدر به هم نزدیک شدن که بدنهاشون تقریباً یکی شده بودن. گان دِ گاسترو کسی رو که تو بغلش بود، به عقب هل داد تا روی تخت نرم افتاد. به چشمهای هم خیره شدن؛ چشمهایی پر از شوق و خواستهشدن؛ انگار داشتن آخرین فرصت رو به هم میدادن تا تصمیم بگیرن، قبل از اینکه همهچیز برای همیشه تغییر کنه.
آیارا نفسهای سنگینی کشید و بعد نگاهش روی بینی تیز و صاف و لبهای کلفت، خوشفرم و جذاب مردی افتاد که بالای سرش بود. حتی تو این لحظه هم هنوز مردد بود...
شاید باید بهجای اینکه اجازه بده احساساتش تحتتأثیرش قرار بدن، از عقلش استفاده میکرد؟
قلبش به درد اومد، اما وقتی دست زبر و بزرگ گان جلو اومد و گونهش رو لمس کرد، گرمایی عمیق تو وجودش پخش شد.
معمار جوون دستش رو بالا آورد و دست بزرگ گان رو گرفت و محکم فشرد.
چطور ممکن بود آدم برای محافظت از کسی که ازش متنفر بود جونشو بده؟
و چرا اون روز تو جزیره، هر دوشون برای دیگری جونش رو به خطر انداخته بود؟!
«من هیچوقت نفهمیدم به چی فکر میکنی...»
گان لبخند نرمی زد و چهرهی جدیش به شکل چشمگیری ملایم شد. خم شد و نوک بینی سربالای آیارا رو لمس کرد و گفت:
«دنبال دلیل چیزایی نگرد که حتی خودت هم جوابش رو نمیدونی»
آیارا با شنیدن این حرف خشکش زد... اما لحظهای بعد، انگشت اشارهش رو بالا کشید و به سمت چپ سینهی مرد مقابلش زد.
«چون من هیچوقت واقعاً تو رو نشناختم.»
مرد قدبلند و درشتهیکل جوابی نداد. فقط بالاتنهش رو صاف کرد و شروع کرد به باز کردن دکمههای پیراهنش، یکییکی...
پیراهنش رو کنار زد و سینهی عضلانی و برنزهشده زیباش نمایان شد، بعد پیراهنش رو زمین انداخت.
آیارا با دیدن این حرکت غیرمنتظره و تحریکآمیز، به سختی آب دهنش رو قورت داد. اما این سرمایهدار جوون لاتینتبار قرار نبود به این راحتی دست بکشه. دستش رو پایین برد به سمت زیپ شلوارش...
شلوارش رو پایین کشید و برجستگی عضو بزرگسایزی از زیر پارچه سفید نمایان شد.
چشمهای باریک آیارا از شدت سردرگمی بازتر شدن؛ اصلاً نمیفهمید چه اتفاقی داره میوفته.
فقط یادش بود چند لحظه قبل داشتن دربارهی موضوعی جدی حرف میزدن، اما چرا ناگهان فضا اینقدر متشنج شده بود که از شدت اضطراب حسابی عرق کنه؟
«تو... تو واقعاً آرزوت این بوده که استریپر بشی، مگه نه؟!»
مردی که متهم شده بود، زد زیر خنده. اون تولهی شیطون، هر ساعتی از شبانهروز هم که میشد، باز هم همون زبان تند و تیز همیشگیش رو داشت.
خم شد و آروم و بدون عجله به سمت قربانیش خزید؛ کسی که داشت خودش رو به سمت بالای تخت عقب میکشید.
«من خیلی بیشتر از درآوردن لباس بلدم... آیارا.»
تا حالا به کسی گفته بود که چقدر متنفره وقتی طرف مقابل با اون صدای بم و اغواگر، با اسم واقعیش صداش میزنه؟
آیارا ناگهان از جا پرید.
گان بازوی عضلانیش رو بالا برد و روی تاج تخت گذاشت و راهش رو بست؛ بعد آرنج قدرتمندش رو به سمت داخل خم کرد و اون چهرهی خوشتیپ و تیز رو به خودش نزدیکتر کرد.
«قراره نقطه به نقطه من رو کشف کنی و بشناسی حتی جاهایی که هیچکس خبر نداره»
آیارا سرش رو به طرف دیگه چرخوند و توی بالشت نرم فرو برد اما نمیتونست از لبهای گرمی که دوباره روی لب هاش قرار گرفت فرار کنه. زبون هاشون توی هم قفل شد، انگار اینجوری میخواستن بیشتر همو بشناسن. تفنگدار سابق، توسط رقیبش گول خورده بود، و ناخودآگاه دستش رو بالا برد تا عضلات شکم خوشفرم گان رو نوازش کنه و این کار رو تا قفسه سینه پهنش ادامه داد و احساساتش با هر لحظه بیشتر میشد.
گان از این حالت گیجی آیارا استفاده کرد و دکمههای پیراهن نازکش رو باز کرد و به آرومی اون رو از شونه هاش پایین کشید. بدن زیبا، عضلانی و خوشاندام آیارا، با بافت سفت و صافش، هر بار که گان اون بدن رو میدید، دهنش آب میوفتاد.
گان خم شد و زبون زبرش رو روی پوست رنگ پریده آیارا کشید قبل از اینکه دوباره به سمت نوک سینههای کوچک آیارا برگرده.
رئیس جوون مافیا تا زمانی که نیپل های آیارا قرمز و متورم شد اونارو مکید و گاز گرفت .
آیارا بدنش رو خم کرد و به خودش پیچید، چون هیچوقت تاحالا اینجوری لمس نشده بود.
دستای باریکش بالا رفت و توی موهای مردی که بالای سرش بود گره خورد و احساسات درونش به تلاطم افتاد.
یک ناله آروم از لبهاش خارج شد، چون گان با حرص شروع به خوردن نوک سینهش کرد. پاهای بلند و دراز آیارا باز شد و رئیس باهوش شرکت املاک، که به اندازه مهارتش توی خوندن ذهن رقبا، تو تختخواب هم ماهر بود، فهمید آیارا چی میخواد و زانوش رو به ناحیه حساس آیارا فشار داد و اشتیاق اونو بیشتر تحریک کرد.
«گ-گان، صبرکن... درد میکنه»
آیارا داد زد، چون تو نوک سینهش، درد شدیدی احساس میکرد. اما بعدش مرد رو به روش دست از نوازش و مکیدن نیپلهای متورمش برداشت و رفت به سمت قسمت پایین بدنش..
لبها و زبون گرمش عضو آیارا رو که زیر شلوار قرار داشت لمس کرد و باعث شد باکسر آیارا خیس بشه.
دست ضخیم و زبرش به آرومی وارد شد و رونهای نرم آیارا که زیر شلوار گشاد قرار داشت، نوازش کرد و از این کار خیلی راضی بود.
درلحظه این مانع کوچیک رو کنار زد.
اندام آیارا بشدت زیبا و خواستنی بود، اندامی که باعث میشد همه بخوان بدستش بیارن.
اما گان وقتی یادش اومد که خودش اولین نفری نیست که بهش دست زده، نمیتونست احساس ناراحتیشو نادیده بگیره.
گان ناحیه حساس آیارو رو گرفت و فشار داد، که باعث شد آیارا با صدای بلند اعتراض کنه و از همچین فشار خشنی که به عضوش وارد شده بود عصبی بشه.
معمار جوون، با حس شیطنت، دستش رو وارد شلوار گان کرد و همون کار رو متقابلن با گان انجام داد.
گان با تعجب ابرویی بالا انداخت، چون این یه چالش نسبتاً هیجانانگیز بود... اما به این معنی نبود که ازین کار آیارا خوشش نیومده.
گان با خنده آرومی، خم شد تا با لبهای گرمش، اون قسمت سفت و برآمده رو لمس کنه. آیارا با اکراه، دستش رو از هدف بزرگ طرف مقابل برداشت و ناخوناش رو توی کمر گان فرو کرد در حالی که گان نیپل هاشو به دندون گرفته بود و فشار میاورد
دردی که با لذت مخلوط شده بود، باعث شد که یک جریان از مایع منی سفید و غلیظ ازش خارج بشه، که گان با اطمینان اون رو مکید و خورد. وقتی احساس کرد که زمان مناسب فرا رسیده دستش رو سمت باسن آیارا برد تا اونو اماده کنه.
وقتی انگشت اشارشو به ورودی آیارا فرو کرد، ورودی آیارا خیلی غریزی منقبض شد
گان سعی میکرد راه خودش رو باز کنه. و به محض اینکه انگشت دومش رو وارد کرد، ایارا شروع به تکون خوردن کرد.
«نه-...بسه نمیخوام... »
آیارا با وحشت فریاد زد، چون قبلا هیچوقت این ناحیه از بدنش دست نخورده بود.
اما گان نه تنها دلسوزی نکرد، با شیطنت بهش نگاه میکرد و لبخند میزد.
اگرچه آیارا مقاومت بیشتری نشون میداد ولی طرف مقابل باتجربهتر به نظر میرسید، و این به این معنی بود که اون قرار بود اولین کسی باشه که این حس خالص رو تجربه میکنه.
کسی که کنترل رابطه رو تو دست داشت، جلوتر خم شد و با بوسهای پرشور، اعتراضهای آیارارو خاموش کرد.
مزه کام دهنشون رو پر کرد اما وقتی این مزه با زبونهای خشن و در هم تنیدهشون مخلوط شد، آیارا مزه شیرینی حس میکرد. اگرچه آیارا تلاش میکرد با فشار دادن شونههای قوی گان، اون رو به عقب هل بده، اما نمیتونست در برابر اشتیاق شدید مرد لاتین-تایلندی که تو قسمت پایین بدنش به اون هدیه میکرد، مقاومت کنه.
گان انگشتای بلندش رو درون آیارا میچرخوند و با فشار روی دیوارهای نرم، به دنبال نقطه حساس آیارا میگشت و وقتی اون ناحیه رو پیدا کرد بدن جذاب و رنگ پریده آیارا به عقب قوس برداشت و لرزید.
نفسهای آیارا نامنظم شده بود، جوون ثروتمند با شیطنت، عضو سفت خودش رو مالید
«میخوام واردت بشم...»
گان زمزمه کرد، صداش گرفته بود و کنترلی روی خودش نداشت..
با شنیدن این جمله، چهره زیبای آیارا از خجالت سرخ شد. آیارا بازوی عضلانی گان رو محکم فشار داد از ترس اما فکرمیکنید یک تاجر صریح مثل گان د گاسترو قراره روی مهربونش رو نشون بده؟
انگشتاش رو بیرون کشید و بعدش عضو سفتشدهش رو جلوی ورودی قرمزشده آیارا نگهداشت و بعد درلحظه واردش کرد.
«آخ... اه...»
معمار جوون با درد منقبض شد و عقب کشید، اما دیگه راهی برای عقب نشینی نبود. دستهای گان، پاهای باریک آیارارو سرجاش نگه داشته بود.
رئیس مافیا، به آرومی پیشونی صاف آیارا رو بوسید و با صدایی که هرگز قبلاً کسی نشنیده بود، اونو تحریک کرد.
«درد دارم ! اگه میخوای من مثل یه حرفهای ناله کنم، برو سراغ یه قسمت دیگه..»
آیارا از این فرصت استفاده کرد تا با فریاد زدن ناراحتی خودشو ابراز کنه
«یا اینکه خیلی کوچیکه! ، وایه همینه که راضی نیستم؟»
با وجود اینکه اینو گفت، قسمتهای حساس آیارا که به شدت منقبض شده بودن، بیشتر سفت شدن.
یهو به طور غیرمنتظرهای، گان حرکتشو داخل آیارا بیشتر کرد.
آیارا با گریه، درد سوزشآوری رو تو پشتش احساس کرد، انگار بدنش داشت از هم میپاشید
گان اجازه نداد که آیارا فکرکنه اون نمیتونه از پسش بربیاد پس سرعتشو بیشتر کرد و هردوشونو به اوج نزدیک کرد.
بدن بلند و باریک آیارا، که پر از جای دندون بود، با هر حرکت، میلرزید. اشتیاق شدید، همراه با نالههای عمیق و نفسنفس زدن، هیجان غیرقابل کنترلی ایجاد کرده بود.
دست بزرگ گان، زانوهای آیارا رو گرفت، اونارو به طور کامل باز کرد و آیارو رو بالاتر کشید و خودشو به داخل دهانه نرم و آتشین آیارا وارد کرد.
گان دندوناشو به هم فشار داد، فشار شدیدی تو عضو سفتشدش احساس میکرد و این باعث میشد بیشتر تحریک بشه و سرعتشو بالا تر ببره
«آه...»
چهره آیارا از لذت بهم پیچید و ذهنشو از کار انداخت.
نوک انگشتهاش رو به پشت گان فرو کرد و زخم های عمیقی روی پوستش بجا گذاشت.
صدای خیس و چسبناک درهم تنید شدن بدنهاشون تو اتاق آهنگ زیبایی ساخته بود، یه مدرک از رابطهای که از مرزهای ممنوعه عبور کرده بود، رابطهای که دیگه نمیتونستن به قبل ازون بگردن.
«گان، من... من...»
معمار جوون تقریباً به طور نامفهوم زمزمه کرد، اما به نظر میرسید گان به خوبی متوجه حرف آیارا شده.
«باهم میایم»
گان گفت و اروم نوک نیپل کوچیک و سفتشده آیارارو با شستش فشار داد و درخواستشو قبول کرد
هر دوتاشون سرشونو پایین اوردن و صورتاشون رو توی گردن صورتی رنگ و برهنهشون پنهون کردن
چه مجازات دردناک و طاقتفرسایی، این لذت به قدری شدید بود که آیارا رو تا مرز بیهوشی برد.
وقتی آیارا به اوج رسید، احساس شدیدی رو توی پایین تنش احساس کرد، درست قبل از اینکه مایع منی از ناحیه متورم و حساسش بیرون بیاد.
ولی این واسه رئیس مافیا کافی نبود پس آیارارو به پهلو خوابوند و عضوش رو عمیق وارد آیارا کرد.
«دوباره..؟»
آیارا دیگه نمیتونست این میل غریزی و سرکوبنشده گان رو کنترل کنه.
باید اجازه میداد این عضو سفت و تحریک شده، به نفوذ بیوقفه خودش ادامه بده. تا اینکه با رسیدن گان به اوج، بالاخره مایع غلیظ خودش رو آزاد کرد و این سوراخ باریک رو پر کرد.
گان به مایع سفیدی که از آیارا پایین میریخت نگاه کرد و از این پیروزی لذت برد و خم شد تا اون چهره ضعیف و بیحرکتی رو که زیرش دراز کشیده بود، بغل کنه. گان بوسههایی روی نقطهنقطه پوست صاف و عرقکرده آیارا میزد و به طور بازیگوشانه آیارارو تحریک میکرد.
«اونطور که فکر میکردم بد نبود»
... در واقع، حتی از اون هم بهتر بود.
آیارا با شنیدن این حرف، اخم کرد.
دیگه قرار بود چندبار دیگه گان اعتماد به نفسش رو از بین ببره؟!
آیارا با ناراحتی، فردی که بهش چسبیده بود رو کنار زد و گفت..
«واقعا مرسی که نگفتی خیلی افتضاح بود»
گان با شیطنت لبخندی زد و آیارارو مثل یه بچه بیشتر تو بغلش فشار داد و این باعث شد که آیارا دست و پا بزنه.
«عصبانی نشو. اگه واقعاً خیلی بد بود، من...»
گان خم شد و زمزمه کرد، طوری که فقط صدای گان رو خودشون دوتا شنیدن.
چیزی به آیارا گفت که چهره زیبای آیارا بعد از شنیدن حرفهای گان کامل سرخ شد.
آیارا حس کرد که بعد از شنیدن اون حرف بدن گان هنوز آروم نشده و از پیشونیش و خط رویش موهاش عرق ریخت چون میدونست گان به این راحتیا ولش نمیکنه.
«من بیفایدم گان. من ضعیفم! ولم کن»
آیارا به خودش ناسزا میگفت و از اون گرگ گرسنه التماس میکرد، کسی که چهرش رنگ تهدید به خودش گرفته بود و دوباره اونو زیر خودش به دام انداخته بود.
و یلحظه چشماش با چشمایی تیره و قهوهایی رنگ که بخاطر اشتیاق آتشینش به رنگ سبز عمیقی تغییر کرده بود رو به رو شد و مجبور شد بلافاصله دهنشو ببنده.
«ولت میکنم ولی وقتی که خودم راضی شم»
خنده سرد و ترسناک رئیس مافیا که رگههایی از فرهنگ لاتین در اون دیده میشد هنوز تو گوش های آیارا درحال نواختن بود. آیارا چشماشو بست و ملحفه رو محکم چنگ زد تا اینکه چروکیده شد و سرنوشت خودشو پذیرفت.
آیارا نمیدونست که با طلوع صبح چیزی تغییر میکنه یا نه، یا اینکه از اتفاقی که الان بین خودش و گان افتاده پشیمون میشه یا نه.
آیارا فقط امیدوار بود که این ریسک باعث شه گان رو بهتر بشناسه.
خدای من.. این ملودرامِ اغراق امیز و بی معنی واسه چه قرنیه:/
End of part¹⁵
((ببخشید من موزم و چیزی از این پارت نمیفهمم))