HeartBound/p14

HeartBound/p14

𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
14


بعد از اینکه آیارا از خواب بیدار شد، با خودش فکر کرد نکنه تموم این اتفاقات وحشتناکی که از سر گذرونده فقط یه خواب بوده باشه.

گان که زخمی شده بود و خون زیادی از دست داده بود، توسط تیم اورژانسی که با یه هلیکوپتر دیگه رسیده بودن نجات پیدا کرد. حالا هم دو شب بود که توی بخش مراقبت‌های ویژه‌ی یه بیمارستان خصوصی توی استان بستری و تحت نظر بود.


ولی به آیارا اجازه نداده بودن اونجا بمونه، برای همین با کلی نگرانی برگشته بود ریزورت و منتظر خبرهای جدید بود. طبیعتاً رئیس تیم پروژه‌ی «آندامان بلو» هم همون اول ماجرا رو مستقیم به رئیس شرکت سینگا کانستراکشن گزارش داده بود. نتیجه‌ش هم این شد که آت به خاطر فضولی و تلاش بی‌جاش برای آشتی دادن برادر کوچیکش با عشقش، حسابی از طرف پدرش توبیخ شد.

خوشبختانه آقای تانت، منشی کاربلد اون سرمایه‌دار بزرگ، تأیید کرده بود که چیزی که توی جزیره اتفاق افتاده فقط یه حادثه بوده. تازه بعد از اون بود که آقای اونگ‌آرت قبول کرد کوچیک‌ترین پسرش توی کرابی بمونه.


اون ویلای بزرگ که جزو پول‌ویلاهای ساحلی با بهترین منظره بود، برای رئیس منطقه‌ی آسیای گروه دِ گاسترو رزرو شده بود؛ همون کسی که هنوز به خاطر زخمی شدنش توی بیمارستان بستری بود.


ولی یه نفر از چند روز پیش توی اون ویلا مونده بود.


آیارا روی صندلی آفتاب‌گیر بالکن نشسته بود و مچ پاش رو که هنوز بانداژ شده و بسته بود، آروم تکون می‌داد. روبه‌روش هم ساحل خوشگل و وسیعی قرار داشت.

توی دستش گوشی جدیدی بود که آقای تانت به‌عنوان جایگزین، با همون شماره‌ی قبلی بهش داده بود. گوشی رو چسبونده بود به گوشش و با شنیدن چرت‌وپرت‌های اون طرف خط، صورتش از حرص جمع شده بود.


«فقط قبول کن که نگرانشی دیگه! این‌قدر لجبازی نکن. یه روزی که ولت کنه، دیگه من نمیام بینتون واسطه‌بازی کنم، داداش کوچولو..»

«گفتم که نگرانش نیستم! فقط بهش بدهکارم. ولی اینکه ازم بخواین بدون اینکه حتی یه بار ببینمش برگردم، خب یکم بی‌ادبی نیست؟»

آیارا با حرص جواب داد. از اینکه برادر بزرگ‌ترش مدام زنگ می‌زد و رو مخش می‌رفت، حسابی کلافه شده بود.


خوشبختانه خونواده‌ش فقط می‌دونستن که اون و آقای گان رفته بودن یه جزیره‌ی خصوصی که مدت‌ها متروکه بوده. موقع گشتن اونجا، آیارا سر خورده و از یه شیب افتاده بود و آقای گان هم موقع کمک کردن بهش زخمی شده بود، برای همین چند روزی رو توی ICU بستری بود.

آیارا که خودش کل حقیقت رو برای خونواده‌ش تعریف نکرده بود، برای همین وقتی شنید منشی گان، تانت، با چه جزئیات دقیقی ماجرا رو برای پدرش تعریف کرده، واقعاً تعجب کرد.


«راستی، گانِ تو کی از بیمارستان مرخص می‌شه؟»

«نمی‌دونم. فقط می‌دونم از ICU منتقلش کردن بیرون. دکتر هنوز اجازه‌ی ملاقات نداده.»

بعد لب‌هاش رو محکم روی هم فشار داد...


نمی‌دونست فقط خودش اجازه‌ی ملاقات با گان رو نداره یا همه.. چون آقای تانت زیاد به بیمارستان رفت‌وآمد می‌کرد. اگه واقعاً ملاقات ممنوع بود، پس تانت چطوری هر بار می‌تونست برگرده و بهش بگه حال گان چقدر بهتر شده؟


تو فکربود که یهو صدای در زدن اومد. تماسش رو با برادرش قطع کرد و رفت در رو باز کنه، اما دید همون منشی کاربلدی پشت در ایستاده که تا همین چند لحظه پیش توی دلش از دستش شاکی بود..


«دکتر الان اجازه‌ی ملاقات با رئیس رو داده. منم همین الان می‌خواستم برم—»

آیارا حتی نذاشت حرفش تموم بشه..

«منم میام!»

آیارا سریع خودش رو با پای هنوز دردناکش جلو کشید، انگار می‌ترسید نظر طرف عوض بشه. آقای تانت هم مجبور شد کمکش کنه از پله‌های طبقه‌ی دوم بیاد پایین و برسه به گلف‌کارتی که بیرون منتظرشون بود.


بعد از اینکه سوار یه بی‌ام‌و بزرگ که توی پارکینگ ریزورت پارک شده بود شدن، حدود یه ساعت طول کشید تا به مدرن‌ترین بیمارستان خصوصی استان کرابی برسن. آقای تانت اون رو برد سمت اتاق وی‌ای‌پی بیمارستان؛ اتاقی که اون‌قدر راحت و خوشگل بود که هیچ فرقی با یه هتل پنج‌ستاره نداشت.


آیارا لب‌های خشکش رو با زبون تر کرد و نتونست هیجان و اضطرابش رو قایم کنه. منشی قدبلند برگشت سمتش و با بالا انداختن ابروها انگار پرسید:«نمیای تو؟»

معمار جوون یه نفس عمیق کشید و وارد اتاق بزرگ ریکاوری شد. به جز تخت قابل تنظیم و پایه‌ی سرم، هیچ‌چیز دیگه‌ای توی اتاق نبود که آدم رو یاد اتاق بیمارستان بندازه.


اون هیکل بلند و درشت، روی تخت قابل تنظیم نیمه‌نشسته بود و لباس سبز روشن بیمارستان تنش بود. صورت خوش‌تراش و جذابش، با اینکه هنوز کمی رنگ‌پریده و خسته به نظر می‌رسید، تمیز اصلاح شده بود و معلوم بود حسابی بهش رسیدگی کرده‌ن.

بالاخره چشم‌های سبز-قهوه‌ای و تیزش رو از روزنامه‌ای که دستش بود برداشت و با یه نگاه سرد و بی‌تفاوت به مهمونش خیره شد.


آیارا دوباره آب دهنش رو قورت داد و آروم روی صندلی کنار تخت نشست.

«حالت چطوره؟»


«هنوز نمردم... همینو می‌خواستی بشنوی؟»

صدای گان از همیشه بم‌تر و گرفته‌تر بود و جوابش هم حسابی سرد و تند بود، طوری که لبخند از صورت آیارا پرید.


«چی داری می‌گی؟ کی دلش می‌خواد بلایی سرت بیاد؟»

آروم جواب داد، دقیقاً مثل کسی که عذاب وجدان داره.


حالت بی‌تفاوت گان همون لحظه تبدیل به یه اخم جدی شد..

«من نمی‌خواستم هیچ بلایی سرت بیاد، ولی تو هیچ‌وقت به حرفی که بهت می‌زنم گوش نمی‌دی! اگه اون موقع به هوش نمی‌اومدم و به موقع پیدات نمی‌کردم، فکر می‌کنی الان تو چه وضعی بودی؟!»


آیارا با شنیدن سرزنش تندش یه‌دفعه جا خورد. سریع رفت سراغ همون ترفندی که معمولاً وقتی پدرش بابت یه خرابکاری دعواش می‌کرد جواب می‌داد.

با چشم‌هایی که انگار التماس می‌کردن به رئیس مافیا نگاه کرد و لب‌های باریکش یه ذره جمع شدن، طوری که انگار می‌خواست ناراحتی و احساس گناهش رو قایم کنه.


«ببخشید، ولی اونا دنبال تو بودن و تو هم حسابی زخمی شده بودی... برای همین فکر کردم باید حواسشون رو پرت کنم و ازت دورشون کنم.»

«تو چرا نگران منی؟ بهتره بیشتر نگران خودت باشی!»

«تو از من محافظت کردی، پس چرا من نتونم از تو محافظت کنم، هان؟!»


ولی بعدش هر دوتاشون یه‌دفعه ساکت شدن، انگار تازه فهمیده باشن سر یه چیز مسخره و در عین حال شیرین دارن جر و بحث می‌کنن.

گونه‌های آیارا بی‌اختیار سرخ شد. سرش رو پایین انداخت، انگار نمی‌دونست دیگه چی باید بگه، و آخرش سکوت خودش قضیه رو جمع کرد.


منشی تانت که همون‌طور ایستاده بود و این فضای عجیب بین رئیسش و دشمن قسم‌خورده‌ش رو تماشا می‌کرد، بالاخره مجبور شد گلوش رو صاف کنه و وسط حرفشون بپره..

«آقای رئیس، تشنه‌تون نیست؟»


آقای گان سرش رو تکون داد که یعنی آره، ولی احتمالاً ته دلش داشت از تانت بابت نجات دادنش از اون وضعیت تشکر می‌کرد. اما همون موقع، وقتی کسی که بیشتر از هرکس دیگه‌ای می‌خواست ازش فاصله بگیره یهو با صدای بلند گفت، ناخواسته نفسش رو حبس کرد.


«من کمک می‌کنم.»

آیارا که لیوان آبی رو با نی، روی میز کنار تخت دیده بود، برای اینکه یه جوری محبتش رو جبران کنه پیشنهاد کمک داد.

نی بلند رو جلوی لب‌های گان گرفت، اما رئیس مافیای جوون کمی سرش رو عقب برد و با تردید به اون آدم خوش‌نیت نگاه کرد. با دیدن اون توله‌شیری که حالا داشت زور می‌زد خودش رو تبدیل به یه بچه‌گربه‌ی مهربون کنه، نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره. با اینکه لب‌های باریک آیارا از زور لبخند زدن می‌لرزید، داشت تلاش می‌کرد مهربون به نظر بیاد.

اگه مهربون بودن با اون این‌قدر براش سخت بود، انگار گان هم نمی‌تونست درخواستش رو رد کنه. برای همین گان با اکراه خم شد و از نی آب خورد.


همون موقع پرستار ناهار رو همراه با چند جور آنتی‌بیوتیک و داروی ضدالتهاب آورد. صاحب اتاق نگاهی به اون پسر شیطونی انداخت که با چشم‌های معصومش انگار داشت یه حیوون کمیاب رو تماشا می‌کرد و نتونست جلوی آه کشیدنش رو بگیره.

"حتماً از دیدن من توی این وضعیت که حتی نمی‌تونم درست از خودم مراقبت کنم، خیلی کیف می‌کنه."


برای همین هم تا وقتی که خودش نتونسته بود درست بشینه، اجازه نداده بود اون دردسرساز بیاد ملاقاتش. گان با دست سالمش روزنامه رو تا کرد و پرستار هم میز غذای بیمار رو جلوی تختش آورد.


پرستار جوان وقتی دید امروز مهمون وی‌ای‌پی دارن، فقط یه سؤال کوتاه درباره‌ی حال بیمار پرسید و بعد از اتاق رفت. آیارا دید اون مرد قدبلند و هیکلی روی تخت، با دیدن غذای نرم و بی‌مزه‌ی بیمارستان چه قیافه‌ی چندشی گرفته، برای همین با خنده گفت:

«اینجا بیمارستانه، انتظار داری برات لابستر بیارن؟»


گان حسابی اخم کرد و بعد راحت به بالش تکیه داد.

«راستش، فکر نمی‌کنم عذرخواهی تو ارزش این همه دردی که دارم تحمل می‌کنم رو داشته باشه.»


«خب پس می‌خوای چیکار کنم؟»

آیارا آروم پرسید، چون حس می‌کرد این مدل جمله گفتن یه‌جورایی براش آشناست.


چشم‌های سبز-قهوه‌ای گان برق زد؛ درست مثل شکارچی‌ای که طعمه‌ش رو گیر انداخته باشه.

«باید مسئولیت منو به عهده بگیری.»


«چی؟! یعنی من باید مسئولیت تو رو قبول کنم؟»

معمار جوون با شوک اول به خودش اشاره کرد، بعد به مرد زخمی. فقط تصور اینکه نکنه طرف مقابل بخواد یه چیزی مثل «عروس» شدن رو مطرح کنه، تنش رو لرزوند.


«به چی فکر می‌کنی؟»

گان وقتی قیافه‌ی وحشت‌زده‌ی آیارا رو دید، با جدیت گفت.

هر چیزی که توی سرش می‌گذشت، معلوم بود چیز خوبی نیست.


«من فقط می‌خوام تا وقتی کامل خوب می‌شم، بمونی و ازم مراقبت کنی. همین.»


این دیگه چه مدل قرارداد برده‌داریه؟!


آیارا می‌دونست گلوله به پایین شونه‌ی چپ گان خورده و احتمالاً نمی‌تونه اون دستش رو درست تکون بده، ولی خب دست دیگه‌ش که سالمه!

«تو که فلج نیستی. دست راستت هنوز سالمه و کار می‌کنه.»


«من چپ‌دستم...»

جوابش کاملاً خونسرد و جدی بود، ولی به‌شدت اعصاب‌خردکن. کوچک‌ترین پسر یه خانواده‌ی پولدار که تا حالا از هیچ‌کس جز خودش مراقبت نکرده بود، گردنش رو خاروند و واقعاً نمی‌دونست حالا باید چیکار کنه.


«مطمئنی واقعاً اینو ازم می‌خوای؟ چون من مسئول اتفاقی که ممکنه بیوفته نیستم‌ها.»


گان سرش رو تکون داد و اولین دستورش رو به پرستار جدیدش داد:

«گان گرسنه‌ست.»


آیارا با حرص از بینی نفسش رو بیرون داد و به خودش گفت باید صبور باشه، چون حسابی به این رئیس مافیای جوون بدهکاره. درِ ظرف فرنی گوشت خوک رو باز کرد، با قاشق یه تیکه از گوشت چرخ‌کرده برداشت و جلوی اون لب‌های خوش‌فرم و کلفتی گرفت که محکم بسته مونده بودن.

«لطفاً دهنت رو باز کن. دهن من دیگه خسته شد.»

«داغه، نه؟ اول باید فوتش می‌کردی! تازه اون تیکه گوشت هم خیلی بزرگه! می‌خوای خفه‌م کنی؟»


اما قبل از اینکه دوباره شروع کنه به غر زدن، آیارا تصمیم گرفت کل قاشق پر از برنج و گوشت رو یه‌جا توی دهن این آدم سخت‌پسند بچپونه.

رئیس مافیای جوون که غافلگیر شده بود، مجبور شد غذای داغ رو بجوه و قورت بده، بعد تازه برگشت سمت اون شیطون بلا.

«می‌خوای منو بکشی؟!»


آیارا با شیطنت شونه بالا انداخت..

«گفتم که، من مسئول چیزی که پیش میاد نیستم. اگه راضی نیستی، همون پرستار خوشگله رو صدا کن بیاد بهت غذا بده.»


گان دِ گاسترو از حرص دندون‌هاش رو روی هم فشار داد. نمی‌دونست توی این وضعیت دقیقاً کی قراره از کی انتقام بگیره، ولی به شرافتش به‌عنوان یکی از موفق‌ترین تاجران آسیا قسم خورد که حساب این توله‌ی بی‌رحم رو با سود و بهره صاف کنه!

«یه کم بهتر رفتار کن... نگو بهت هشدار ندادم، آی.»


پرستار تازه‌کار با شنیدن تهدید قبلیش پوزخند زد و خندید. آرنجش رو روی میز گذاشت، یه پاش رو جمع کرد و با قاشقی که توی دستش بود، آروم و از روی شیطنت فرنی گوشت رو هم می‌زد.

«از مردن می‌ترسی؟ با این وضعی که داری، مگه اصلاً می‌تونی کاری بکنی؟»


همین که این حرف از دهنش پرید، دوباره جنگ لفظی‌شون شروع شد و آقای تانت، منشی گان، یواشکی سرش رو با تأسف تکون داد.

عجیب اینجا بود که با وجود نگرانی تانت، اربابش با اینکه به اون پسر شیطون زل زده بود، اصلاً واقعاً عصبانی به نظر نمی‌رسید. حتی برعکس، یه آرامش عجیب توی وجودش دیده می‌شد وقتی چند دقیقه به جر و بحث داغشون گوش می‌داد. آخرش فهمید بهتره تنهاشون بذاره و بره تا این دوتا خودشون به این مدل ابراز محبت عجیب‌وغریبشون ادامه بدن.


بالاخره دکتر اجازه داده بود بیمار وی‌ای‌پی و پولدارشون چند روزی از بیمارستان مرخص بشه و برگرده خونه تا استراحت کنه. اولش گان یه پرستار خصوصی استخدام کرده بود تا از آیارا مراقبت کنه، چون پاش هنوز آسیب دیده بود. اما دیروز، آیارا برای معاینه‌ی برنامه‌ریزی‌شده‌ش به بیمارستان رفته بود و خبر خوب رو شنیده بود:«کاملاً خوب شده.»


این شاید خبر خوبی به نظر می‌رسید، اما برای این پسر پولداری که هیچ‌وقت توی عمرش از کسی مراقبت نکرده بود، بیشتر شبیه بدشانسی بود تا خوش‌شانسی. رئیس مافیای بی‌رحم هم انگار حالا حساب تموم دردسرهایی که آیارا موقع بستری بودنش درست کرده بود رو کامل صاف می‌کرد.


آیارا صبح زود از خواب شیرینش بیدار شد و در حالی که خمیازه می‌کشید، غذا و کلی دارو برای ارباب سخت‌پسندش برد. چند بار در زد و صداش کرد، اما هیچ جوابی نشنید.

آخرش خودش فضولی کرد و در رو باز کرد. سینی‌ای که روش کاسه‌ی فرنی و چند مدل مخلفات بود، حسابی سنگین بود.


اولین چیزی که وقتی وارد اتاق خواب بزرگ با دکور سفید و آبی شد دید، در شیشه‌ای بالکن بود که باز مونده بود. پرده‌های توری با باد تکون می‌خوردن و از لابه‌لاشون می‌شد بخشی از ساحل و دریای آبی بیرون رو دید.

بعد از اینکه آیارا مطمئن شد کسی اونجا نیست، برگشت و شروع کرد داخل اتاق رو نگاه کردن.


سینی غذا و دارو رو روی میز چوبی کنار تخت بزرگ گذاشت. ملحفه و تشک به‌هم‌ریخته بودن و معلوم بود کسی که اونجا خوابیده، از جاش بلند شده و رفته. معمار جوان با کنجکاوی دور اتاق رو نگاه کرد و دوباره صدا زد:

«گان کجایی؟»


از اون طرف، یعنی از سمت اتاق لباس و حموم که با یه در به هم وصل بودن، صدای بمش اومد:

«اینجام.»

«خب پس مزاحمت نمی‌شم. صبحونه و داروهات رو گذاشتم روی میز.»


آیارا گفت و خواست قبل از اینکه دوباره کاری گردنش بندازن از اتاق بزنه بیرون. اما طرف مقابل انگار نقشه‌ش رو خونده بود و همون لحظه صدا زد:

«بیا اینجا، کمکم کن.»


آیارا چشم‌هاش رو از حرص چرخوند و در حالی که سعی می‌کرد عصبانیتش رو کنترل کنه، به در بسته‌ی حموم خیره شد..

«کمکت کنم حموم کنی؟ سه سالته مگه؟»


ناخواسته با طعنه گفت و همین هم باعث شد طرف داخل حموم کلافه بشه و با لحنی محکم دستور بده:

«بیا تو!»


لب‌های باریک آیارا کمی از هم باز شد. با بی‌میلی دستگیره رو چرخوند و وارد شد، اما با دیدن چیزی که جلوی چشمش بود فهمید مرد زخمی یکی از کارهایی رو انجام داده که دکتر صراحتاً ممنوعش کرده بود.


گان با اون هیکل بلندش داخل آب گرم و پر از کفِ خوشبو، توی جکوزی بزرگی دراز کشیده بود. بازوهای قویش رو لبه‌ی وان قرار داده بود و بخش بالایی سینه و شونه‌هاش بیرون از آب معلوم بود.

موهای خیسش رو بی‌خیال به عقب داده بود و این ظاهرش، خطوط تیز و جذاب صورتش رو بیشتر به چشم می‌آورد. آیارا برای یه لحظه واقعاً ماتش برد. وقتی هم چشم‌های سبز-قهوه‌ای و تیز گان آروم باز شدن و مستقیم بهش خیره شدن، سریع سعی کرد خودش رو جمع‌وجور کنه.

جذابیت گان دِ گاسترو واقعاً زیادی خطرناک بود؛ از اون مدل آدم‌ها که نزدیک شدن بهشون می‌تونه آدم رو بی‌دلیل وارد دردسر کنه.


"نه، من که نمی‌خوام مثل اونایی بشم که خودشون رو بی‌هوا می‌ندازن وسط دردسر."

آیارا لبش رو گاز گرفت تا حواسش رو جمع کنه و بعد با لحنی تند، اون فضای عجیب رو شکست:

«چی تو سرت می‌گذشت که زخم جراحی‌شده‌ت رو توی آب خیس کردی؟ می‌ترسی خشک بمونه؟»


رئیس مافیای جوون از همون اول صبح با شنیدن زبون تند اون پسر شیطون، چشم‌هاش رو از حرص ریز کرد..

«از قبل روش پانسمان ضدآب گذاشتم.»


"خب اگه آب بره زیرش چی؟"

آیارا ته دلش هنوز نگران بود، اما چیزی نگفت؛ چون اخلاق غیرقابل‌پیش‌بینی طرف رو خوب می‌شناخت. بالاخره خودش رو جمع کرد و به جکوزی نزدیک شد.


«باشه، بگو دقیقاً چه کمکی می‌خوای. ولی اگه قراره بگی از بالا تا پایین بشورمت، به دستای بی‌گناه و ظریف من رحم کن، لطفاً.»


گان دِ گاسترو با شنیدن حرفش یه لبخند کمرنگ زد. انگار دیگه به نیش و کنایه‌های آیارا عادت کرده بود و ازش دلخور هم نمی‌شد. بعد با انگشتش به یه سبد روی قفسه‌ی شیشه‌ای کنارش اشاره کرد.

بدون اینکه حتی لازم باشه چیزی بگه، آیارا همون لحظه فهمید منظورش چیه؛ توی سبد فقط وسایل اصلاح مردونه بود.


«من تا حالا این کارو برای کسی انجام ندادم.»

«خب، برای من انجام بده.»


رئیس شرکت املاک خیلی خونسرد اینو گفت، انگار داشت درباره ثبت چندتا سفارش یا خرید سهام توی بورس حرف می‌زد. همین باعث شد معمار جوان اخماش بره تو هم.

«باشه.»

بالاخره با دندون‌های به‌هم‌فشرده قبول کرد، در حالی که قولی که داده بود حسابی روی دوشش سنگینی می‌کرد.


گان وقتی دید هیکل بلند و کشیده‌ی آیارا با حرص رفته تا وسایل رو برداره، زیر لب خندید و با رضایت سرش رو به لبه‌ی وان تکیه داد. صدای این‌ور و اون‌ور گذاشتن وسایل از پشت سرش هم کاملاً نشون می‌داد طرف مقابل چقدر از انجام دادن این کار بی‌میله... ولی خب، مگه براش مهم بود؟


آیارا درِ قوطی کرم شیو رو باز کرد و مقدار زیادی کف سفید و غلیظ روی دستش ریخت. بعد با یه قیافه‌ی طعنه‌آمیز، کف رو روی خط فک خوش‌تراش و چونه‌ی گان که فقط کمی ته‌ریش داشت، پخش کرد.

این همه وسواس برای ظاهرش اصلاً شبیه به کسی که بتونه بدون ترس اسلحه دست بگیره و با خونسردی با آدم‌های خطرناک روبه‌رو بشه، نبود.


گان مثل یه کتاب بود که هرچقدر هم می‌خوندیش، باز نمی‌تونستی کامل بفهمیش. با این حال، تصویرهای داخلش اون‌قدر زنده و رنگارنگ بودن که آدم دلش می‌خواست مدام صفحه رو ورق بزنه؛ بدون اینکه بدونه این داستان از کجا شروع شده و قراره کجا تموم بشه.


"از کی به بعد دلم می‌خواست سخت‌ترین بخش این کتاب، یعنی چیزی به اسم «قلبش» رو بفهمم؟"

آیارا که توی فکر خودش غرق شده بود، موقع شیو کردن زیادی فشار داد و اتفاقی چونه‌ی رئیس مافیا رو برید. خود گان حتی تکون هم نخورد، اما کسی که داشت شیو می‌کرد جا خورد. باقی‌مونده‌ی کف اصلاح با خون کمی که از زخم بیرون زده بود قاطی شد و آیارا سریع حوله‌ای برداشت تا صورتش رو پاک کنه. عذاب وجدان حسابی افتاده بود به جونش..

«ببخشید... درد گرفت؟ میرم یه چیزی بیارم بزنم روش.»


اما قبل از اینکه دستش رو عقب بکشه، گان مچ باریکش رو گرفت.

آیارا سعی کرد دستش رو آزاد کنه، ولی فایده‌ای نداشت و فقط بیشتر غافلگیر شد که گان محکم نگهش داشته.

«ولم کن... هنوز زخمت داره خون میاد.» با دستپاچگی گفت، چون گان زیادی نزدیک شده بود.


«چند بار دیگه می‌خوای منو زخمی کنی تا راضی بشی؟»

با اینکه حرفش حالت سرزنش داشت، اما لحن بم و گرفته‌ش بیشتر شبیه یه شوخی و اذیت کردن بود.


«عمدی نبود.»

آیارا نگاهش رو دزدید و نتونست مستقیم توی چشم‌های اون یکی نگاه کنه.


«این که بهونه نمی‌شه...»

گان با لحنی بازیگوش ادامه داد:

«کسی که خرابکاری می‌کنه، باید مسئولیتش رو هم قبول کنه.»


آیارا ناخودآگاه خودش رو عقب کشید، اما گان سریع‌تر از اون بود و با بازوی محکمش نگهش داشت.

و درست همون‌جا، فضای بینشون برای چند لحظه کاملاً عوض شد؛ اون‌قدر نزدیک و گیج‌کننده که آیارا دیگه نمی‌دونست باید عصبانی باشه یا از این همه نزدیکی فرار کنه.


یه حس عجیب بود؛ اینکه از اون توله‌ی سرکش جواب گرفته بود. نمی‌دونست فقط یه کشش غریزیه یا چیزی عمیق‌تر، اما یه حس شدیدِ مالکیت از درونش بالا می‌اومد و تمام فکرش پر از تصویر آیارا بود.


وقتی احساساتشون داشت از حدی که می‌تونستن کنترلش کنن فراتر می‌رفت، هر دوتاشون انگار ناخودآگاه به خودشون اومدن و فاصله گرفتن. رئیس مافیای جوون به لب‌های سرخ و خیس آیارا خیره شد و گلوش خشک شد.


چقدر عذاب‌آور بود که چیزی که این‌قدر نزدیکش بود، دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید.


آیارا لب پایینش رو که از شدت نزدیکی کمی درد گرفته بود، لمس کرد و با صدایی لرزون گفت:

«...منو گاز گرفتی؟»


گان نفس عمیقی کشید و سعی کرد احساساتش رو کنترل کنه. آروم دستش رو عقب کشید و با یه لبخند ساختگی وانمود کرد اتفاقی نیفتاده.

«پس برو.»


انگار طلسم شکسته باشه، آیارا پشت دستش رو به لب‌هاش کشید. چند لحظه شوکه بود، اما همین که به خودش اومد، صورتش از خجالت و حرص داغ شد و سریع از جاش بلند شد.


«لباسم رو خیس کردی! فرنی برنج و چای گیاهی روی میزه، خودت یه فکری به حالشون بکن!»

معمار جوون سریع حرفش رو برید و پشتش رو به گان کرد و رفت، بدون اینکه به صدا زدن‌ها یا تلاشش برای نگه داشتنش توجهی کنه.


البته گان هم قصد نداشت دنبالش بره.

بعد از اینکه آیارا رفت، دوباره سعی کرد خودش رو آروم کنه و ذهنش رو از اتفاقی که افتاده بود دور نگه داره، اما هرچه بیشتر تلاش می‌کرد، افکارش بیشتر به‌هم می‌ریخت.


---

خورشید کم‌کم داشت غروب می‌کرد و آسمونِ روشن، به رنگ نارنجی تندی درآمده بود. توی ساحل خصوصی و خلوت، مرد قدبلند و لاغری نشسته بود، چونه‌ش رو روی زانوهاش گذاشته و بی‌هدف به قایق‌های ماهیگیری‌ای نگاه می‌کرد که بین جزیره‌های دوردست حرکت می‌کردن.


بعد از اون اتفاق غیرمنتظره، آیارا از اونجا فرار کرده بود و مدتی توی بخش مرکزی اقامتگاه با گوشی بازی کرده بود، بعد هم عصر اومده بود ساحل جلوی ویلای خودش.

یکم تعجب کرده بود که اون رئیس قدرت‌طلب کسی رو دنبالش نفرستاده؛ فکر می‌کرد گان همچین فرصت خوبی برای تلافی کردن رو از دست نمی‌ده.


ساعت شش عصره... وقت همیشگی بردن شام و داروی رئیسه.

اما آیارا همچنان همون‌جا بی‌حرکت نشسته بود تا اینکه موج‌ها به پاهاش خوردن و تازه فهمید آب داره بالا میاد. به‌هرحال باید برمی‌گشت.

کش‌وقوسی به بدنش داد، خمیازه کشید، بعد بلند شد، دمپایی‌هاش رو برداشت و پابرهنه به سمت خونه‌ی بزرگ که کمی دورتر بود راه افتاد.


وقتی توی راهرو داشت شن‌های روی پاهاش رو با شیر آب می‌شست، نوری که از اتاقی در طبقه‌ی دوم و سمت بالکن می‌تابید توجهش رو جلب کرد. ناخودآگاه سرش رو بالا گرفت، اما با دیدن سایه‌هایی که پشت پنجره حرکت می‌کردن، خشکش زد.


پشت پرده‌های توری که برای ورود نسیم دریا کنار رفته بودن، تخت بزرگی نزدیک درِ بالکن قرار داشت. روی تخت، مردی قدبلند و عضلانی بدون پیراهن نشسته بود و مرد دیگری که لباس کارکنان اقامتگاه رو پوشیده بود، پشت سرش ایستاده و با پنبه داشت روی زخمش دارو می‌زد.

یه حس کلافگی توی دل آیارا پیچید...


"خب، خودش که می‌تونه هرچقدر دلش می‌خواد آدم پیدا کنه تا ازش مراقبت کنن. پس چرا اون شرط رو گذاشت و اون قول رو از من گرفت؟"

«وقتی دیگه نیازی نیست بمونم... منم برمی‌گردم!!!!»


معمار جوون با حرص پاشو به زمین می‌کوبید و با قدم‌های محکم رفت توی ویلا و مستقیم رفت به سمت طبقه بالا تا خودش بره با گان خداحافظی کنه.

محکم به در زد و چند لحظه بعد، در باز شد. چشم‌های باریکش اول افتاد به کارمند مردی که فقط تا چونه‌ش قد داشت، بعد نگاهش رفت سمت مرد جوونی که حتی برنگشت ببینه کیه.


معلومه کیه. این موقع فقط یه نفر جرئت داشت مزاحم گان دِ گاسترو بشه.

گان پیراهنش رو پوشید و پرسید:

«چی شده؟»

«یه چیزی هست که می‌خوام باهات حرف بزنم.»


بالاخره گان برگشت. با اشاره به کارمند فهموند بره بیرون، بعد راحت به بالش بزرگ تکیه داد.

«یه چیزی که می‌خوای باهام حرف بزنی، یا فقط چون کل روز از زیر کار دررفتی، عذاب وجدان گرفتی؟»


آیارا یه پوزخند زد و با لحن پر از کنایه گفت:

«وقتی من نمی‌خوام نزدیکت باشم و تو هم از نبودنم ناراحت نیستی، فکر کنم دیگه موندنم اینجا دلیلی نداره.»


صورت جدی گان با لحنی خیلی سرد گفت:

«بحث دلیل داشتن یا نداشتنش نیست. من اینو ازت می‌خوام. اگه حتی نمی‌تونی همین یه کارو، با وجود قولی که دادی، انجام بدی، پس می‌تونی بری.»


حرفش مثل یه سیلی محکم خورد تو صورت آیارا. اون‌قدر حرصش گرفت که مغزش برای چند لحظه قفل کرد. ولی دیگه قرار نبود توی بازی‌های گان همراهیش کنه. دیگه بسه!


«پس یه نفر دیگه برات پیدا کنم؟»

«کی رو می‌گی؟»

«با این سلیقه‌ای که توی پسرای ریزه‌میزه و سفیدپوست داری، مثل همون کارمند قبلی، احتمالاً نارین رو می‌خوای. نگران نباش، پولش رو هم خودم می‌دم که جبران بشه.»

سرش رو یه کم بالا گرفت تا نشون بده کاملاً جدیه.


رئیس مافیای جوون تمام‌قد بلند شد و قدم‌به‌قدم به آیارای شیطون نزدیک شد. چشم‌های قهوه‌ای روشنش که ته‌رنگ سبز داشت، از شدت عصبانیت برق می‌زد.

«نارین چه ربطی به چیزی که بین "من" و "تو" هست داره؟»


آیارا مدت زیادی ساکت موند تا بالاخره تونست حرف بزنه:

«ببخشید... اصلاً مگه چیزی بین "من" و "تو" هست؟»


حتی گان دِ گاسترو، مردی که توی دنیای کثیف و تاریک تجارت کار می‌کرد و هیچوقت کم نمی‌اورد، با همین سؤال ساده گیر افتاد. با یه عالمه احساس قاطی‌پاطی به صورت ظریف و تقریباً زیبای آیارا خیره شد.


این چه جور نزدیکی‌ای بود که با این حال این‌همه دور به نظر می‌رسید؟


فقط کافی بود دستش رو دراز کنه و بگیردش، مگه نه؟ ولی مهم‌تر از همه این بود که...

اصلاً جرئت داشت دستش رو دراز کنه؟


آیارا سکوت گان رو جواب خودش برداشت. لب‌های باریکش رو محکم روی هم فشار داد.

می‌دونست آخرش احتمالاً همین می‌شه، ولی بازم نتونست جلوی ناامیدی عمیقش رو بگیره. یه نفس عمیق کشید و پشتش رو به گان کرد.

«وقتی پیشنهادم رو قبول نکردی، دیگه حرفی ندارم. خداحافظ.»


دست باریکش داشت دستگیره در رو می‌چرخوند که ناگهان یه دست بزرگ‌تر از پشت، دستگیره رو گرفت.

قلب آیارا بی‌هوا شروع کرد به تند زدن. خودش هم نمی‌دونست قراره بعدش چی بشه.


گان نزدیک‌تر شد؛ اون‌قدر نزدیک که آیارا نفسش رو کنار گوشش حس می‌کرد.

«اگه این در رو باز کنی، دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونیم به هم برسیم.»


گان لرزش دستی رو که توی دستش گرفته بود حس می‌کرد. همین لرزش کوچیک باعث شد مردی که بخش بزرگی از اقتصاد آسیا رو زیر دست خودش داشت، برای اولین بار احساس ترس و تردید کنه.

خودش هم نمی‌تونست بگه برای اینکه این‌طوری دلش رو باز کنه، چقدر جرئت به خرج داده.


آیارا با صدایی گرفته و پر از دلخوری گفت:

«خیلی حقه‌بازی... می‌دونی؟ چرا همیشه باید این من باشم که انتخاب کنم؟»


بینی برجسته‌ش به‌آرومی به پشت گردن سفید و خوشبوی آیارا خورد و لب‌های کلفت و خوش‌فرمش چیزی رو زمزمه کرد..

«...باید انتخاب کنی؛ یا وارد این ماجرا بشی، یا همین الان برای همیشه بری.»


آیارا چشم‌هاش رو بست و آروم نفس کشید. می‌دونست دیگه چیزی برای از دست دادن باقی نمونده، با این حال دیگه نمی‌تونست ادامه بده. مرد جوون ثروتمند آروم برگشت تا با دشمن شماره‌یکش روبه‌رو بشه؛ کسی که با قلبش این‌قدر بی‌رحمانه رفتار کرده بود.

«و اگه انتخاب کنم بمونم، چی نصیبم می‌شه؟»


با اینکه این دقیقاً اون جواب مستقیمی نبود که می‌خواست بشنوه، رئیس جوون مافیا لبخند پهنی زد. یک قدم عقب رفت و دست‌هاش رو باز کرد، واضح بود که منظورش...

«منو..»


آیارا کمی سرش رو تکون داد و زیر لب، نه‌چندان آروم، گفت:

«...ایبابا چه ضرری..»


با این حال، بدون هیچ تردیدی به سمت کسی که روبه‌روش بود قدم برداشت.

لب‌هاشون انگار با نیرویی شیرین و مست‌کننده به سمت هم کشیده شدن و بعد روی هم قرار گرفتن.

End of part¹⁴

Report Page