HeartBound/p-13

HeartBound/p-13

𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
13


گان از فشاری که از دستِ طرف مقابلش حس می‌کرد فهمید آیارا دیگه واقعاً بریده و خسته شده. برای همین مجبور شد یه تصمیم سریع و قاطع بگیره. برگشت، چراغ‌قوه رو گذاشت توی دست‌های ظریف آیارا و بعد آروم هلش داد جلو.

«چراغ رو روی من نگه دار! و به دویدن ادامه بده! صبرنکن!»


اولش آیارا نفهمید منظورش چیه. اما وقتی دید رئیس جوون مافیا اسلحه رو از کمرش بیرون کشید، در امتداد نور چراغ‌قوه به پشت سرش نشونه رفت و ماشه رو کشید، همه‌چیز رو فهمید!

گلوله به بدن یکی از آدم‌کش‌ها که حدود ده متر باهاشون فاصله داشت خورد و اون نقش زمین شد.


آیارا با سختی می‌دویید؛ نه‌تنها باید حواسش به هدف‌هایی می‌بود که گان می‌خواست بهشون شلیک کنه، بلکه هم‌زمان باید خودش رو از گلوله‌هایی که از طرف مقابل به سمتشون شلیک می‌شد هم کنار می‌کشید.

خوشبختانه اونا در ارتفاع بالاتری قرار داشتن و هدف گرفتنشون برای دشمن سخت‌تر بود، اما با این حال چندتا گلوله از کنارشون رد شد و باعث شد زخمی بشن.


ولی شانسشون بالاخره تموم شد.

مسیر فرارشون به بن‌بست رسید.


دو جوون لبه‌ی یه صخره‌ی شیب‌دار ایستاده بودن. پایین پاشون، موج‌ها با شدت به صخره‌ها می‌کوبیدن و صدای باد وحشی اطرافشون رو پر کرده بود.


آیارا با وحشت به صورت تیز و جدی مرد کنار خودش نگاه کرد؛ فکش محکم روی هم قفل شده بود.


گان دِ گاسترو اسلحه‌ی خالی‌شده‌ش رو به سمت دریای تاریک پایین صخره پرت کرد و منتظر موند صدای برخوردش رو بشنوه تا ارتفاع رو تخمین بزنه. بعد با اخم عمیقی صورتش درهم رفت.


دو آدم‌کش باقی‌مونده، که خودشون هم مثل شکارهاشون حسابی آسیب دیده بودن، داشتن بهشون نزدیک‌تر می‌شدن.


«گان، دارن می‌رسن!»

آیارا با صدایی گرفته و وحشت‌زده گفت و دیوونه‌وار اطرافش رو نگاه کرد.


چشم‌های قهوه‌ای گان که زیر نور می‌درخشید، محکم روی آیارا ثابت موند.

«پس دیگه راهی نداریم.»


آیارا اصلاً دلش نمی‌خواست اون معنی قاطع و مصمم توی چشم‌هاش رو بفهمه!

با وحشت سرش رو تکون داد و یه قدم عقب رفت، انگار می‌خواست اون فکر رو پس بزنه.


اما گان، همون‌طور که لبه‌ی صخره ایستاده بود، دستش رو بالا آورد و به سمتش دراز کرد.

و بعد فقط با یه جمله…

یه جمله‌ی کوتاه، اما محکم…

انگار جادو کرد.

«به من اعتماد کن.»


چشم‌های آیارا گشاد شد. به اون دست‌های زبر و پینه‌بسته خیره شد؛ دست‌هایی که یه زمانی آسیب‌های وحشتناکی بهش زده بودن…

ترس و دودلی تمام وجودش رو گرفته بود.


چشم‌هاش رو بست، یه نفس عمیق کشید و دست لرزونش رو توی دست گان گذاشت.

این بار، تصمیمی بود که نه با عقلش…

بلکه با قلبش گرفته بود.


گان دست ظریفش رو محکم گرفت و بدن آیارا رو با خودش به سمت دریای عمیق پایین کشید؛ درست در همون لحظه‌ای که آدم‌کش‌ها در کسری از ثانیه ماشه رو کشیدن.


صدای برخورد بدنشون با آب بین صخره‌ها پیچید و بعد همه‌چیز دوباره ساکت شد؛ انگار که هیچ‌وقت کسی اونجا نبوده.


زیر سطح آب، دو بدن توی تاریکی فرو می‌رفتن، در حالی که بالای سرشون آدم‌کش‌ها دیوونه‌وار و بی‌وقفه شلیک می‌کردن تا مطمئن بشن هر دوشون کشته می‌شن.


گان، آیارای وحشت‌زده و تقلاکننده رو محکم توی آغوشش کشید و بدن خودش رو سپر اون کرد.

بعد دندون‌هاش رو روی هم فشار داد و زیر آب شنا کرد تا آیارا رو به جای امنی برسونه…


اون طرفِ خط جنگل، یه ساحل سنگی و ناهموار بود. آیارا دستش رو به سمت یه تخته‌سنگ دراز کرد و با تمام توان خودش رو بالا کشید. بعد از قورت دادن مقدار زیادی آب شور، نفس‌نفس می‌زد که تازه فهمید یه چیزی درست نیست.


گان هنوز به لبه‌ی صخره چسبیده بود، اما انگار نمی‌تونست خودش رو بالا بکشه. آیارا فکر کرد لابد از بس کمکش کرده خسته شده و دیگه رمق نداره، برای همین سریع دست قوی‌ش رو گرفت تا بدن بلند و عضلانیش رو از آب بیرون بکشه.


اما همون لحظه از شدت شوک نزدیک بود خودش هم نقش زمین بشه.

یه لکه‌ی خون قرمز روشن، درست زیر شونه‌ی گان، روی سینه‌ی پهنش پخش شده بود.

«بهت شلیک کردن!»


گان دِ گاسترو دستش رو بالا آورد و تکون داد تا نشون بده حالش خوبه، هرچند رنگ صورت خوشگلش داشت کم‌کم می‌پرید.

«زود باش، کمکم کن بریم یه جای امن. اینجا خیلی بازه، راحت هدفشون می‌شیم.»


این بار آیارا بدون هیچ حرف اضافه‌ای ازش اطاعت کرد. کمک کرد مرد زخمی روی پاهاش بمونه و با هم از اونجا دور شدن.


کنار ساحل سنگی راه رفتن و وارد قسمت کم‌پشت‌تری از جنگل شدن. بعد آیارا با احتیاط کمک کرد گان زیر یه درخت بشینه و خودش هم کنارش نشست، نگرانی از صورتش کاملاً معلوم بود.

«خیلی درد داره…؟ بذار زخمت رو ببینم.»


رئیس شرکت املاک که ظاهراً هیچ‌وقت خودش رو توی چنین وضعیت درمونده‌ای ندیده بود، از شدت خستگی چشم‌هاش رو بست و اجازه داد آیارا لباس پولوی خیسش رو بالا بزنه و زخمش رو نگاه کنه.


زخم گلوله بزرگ نبود، اما خون قرمز روشنی که ازش بیرون می‌زد اصلاً کم نبود.


آیارا پیراهن خودش رو درآورد و فقط با تاپ زیرش موند. بعد پیراهن رو مچاله کرد و محکم روی زخم فشار داد.


گان با یه چشم نیمه‌باز بهش نگاه کرد، بعد دستش رو دراز کرد و مچ دست ظریف آیارا رو که روی سینه‌ش بود گرفت..

«هنوز خوبم. آب سرعت گلوله رو کم کرده، برای همین توی بدنم فرو نرفته. وگرنه خون خیلی بیشتری از دست می‌دادم.»

«هنوزم اعصاب داری جوری حرف بزنی انگار سرما خوردی؟! بهت شلیک شده!»

آیارا واقعاً نمی‌تونست از این همه خونسردی طرف مقابل حرص نخوره.


لب‌های خوش‌فرم و پر گان به یه لبخند کمرنگ جمع شد.

«…این دنیای منه.»


فقط چند کلمه بود، اما عجیب به دل آیارا نشست. سرش رو پایین انداخت. برای اولین بار حس کرد شاید واقعاً داره گذشته و زندگی مردی به اسم گان دِ گاسترو رو درک می‌کنه.


آیارا شاید مادرش رو نداشت، اما عشق و پیوند خانواده‌ش جبران خیلی چیزها رو کرده بود. ولی برای کسی که مجبور بود توی دنیای تاریک تجارت زندگی کنه، دنیایی که پر از دشمن بود… عجیب نبود که کم‌کم این‌قدر بی‌حس و سنگدل شده باشه.


«راستش، ماه پیش اتفاقی شنیدم بابات و پی‌آت درباره‌ی کسب‌وکار خانوادگی‌تون حرف می‌زدن. شنیدم پدرت، رئیس گروه دِ گاسترو، اعلام کرده می‌خواد بازنشسته بشه. واسه همین سهام زیرمجموعه‌ای که بهترین عملکرد رو داشته، حسابی بالا رفته. واسه همینه که یکی داره دنبالت میوفته؟»


آیارا به اون مرد اشرافی نگاه کرد و تازه فهمید که طرف فقط بلد نیست تمام روز داد بزنه و زبون‌درازی کنه؛ مغز هم تو سرش داره.


اون واقعاً باهوش بود. گان معمولاً از اون آدم‌هایی نبود که جزئیات زندگی شخصیش رو با کسی در میون بذاره، اما حالا که کار به اینجا کشیده بود، فکر کرد بد نیست چندتا از رازهاش رو برای این بچه‌گربه‌ی شیطون فاش کنه؛ قبل از اینکه خودش از شدت حرص سکته کنه..


«تو این چند ماه گذشته، بارها مجبور شدم برگردم خونه‌مون تو آرژانتین تا ببینم اونجا چه خبر شده. تو حتی نمی‌دونی چند بار مجبور شدم از زیر بارون گلوله جون سالم به در ببرم. تو اون سه ماه، پدرم هنوز کسی رو برای مدیریت شرکت انتخاب نکرده بود. همه داشتن حدس و گمان می‌زدن و خیلی‌ها هم زیادی هیجان‌زده شده بودن و تصمیم گرفته بودن قبل از انتخاب نهایی، رقیب‌هاشون رو از سر راه بردارن.»


آیارا با دقت گوش می‌داد، انگار داشت به یکی از رازهایی پی می‌برد که کمتر کسی ازش خبر داشت.

یعنی من براش آدم خاصی‌ام؟


همین فکر مسخره باعث شد جا بخوره و سریع با یه سؤال موضوع رو عوض کنه.

«پس… خودت دوست داری رئیس گروه دِ گاسترو بشی؟»


چشم‌های سبز-قهوه‌ای گان توی تاریکی برق زدن؛ چشم‌هایی که انگار زخم‌های عمیقی پشتشون پنهان شده بود، اما با این حال، چه از بیرون و چه از درون، غرور و قدرت خاصی از وجودش می‌بارید.

گان با دندون‌های به‌هم‌فشرده غرید:

«فکر می‌کنی برای چی این همه سختی کشیدم؟»


خشم دوباره توی وجودش شعله کشیده بود. دست‌های بزرگ و زمختش، که از تمرین‌های سخت و مبارزه قوی‌تر از هر کسی شده بودن، محکم مشت شدن.

«من همه‌ش رو می‌خوام… هم شرکت رو، هم قدرت رو!»


آیارا ناخودآگاه دست‌های بزرگش رو گرفت، اما وقتی لمسشون کرد، فهمید برخلاف احساسات خشنی که گان همین الان از خودش نشون داده بود، دست‌هاش یخ کردن.


آروم پرسید:

«اگه بهش برسی… خوشحال می‌شی؟»


گان برای لحظه‌ای ساکت موند و بعد با همون لحن همیشگی و آرومش گفت:

«نمی‌دونم… ولی این هدفیه که کل زندگیم رو براش گذاشتم.»


آیارا با لحنی بی‌خیال گفت:

«با اینکه ازت متنفرم، ولی هنوزم برای آدم‌هایی مثل تو احترام قائلم..»


طرف مقابل با تعجب یه ابروش رو بالا برد، اما آیارا همون‌طور که می‌خواست ادامه داد:

«هر کاری هم که بخوام بکنم، خانوادم همیشه پشتمن و کمکم می‌کنن. حتی بعد از فارغ‌التحصیلی هم لازم نبود مثل بقیه دنبال کار بگردم. واسه همین وقتی کسی رو می‌بینم که این‌قدر مصمم دنبال هدفشه، یه جور خاصی براش احترام قائلم..»


بعد هم با لحنی که به طرز اعصاب‌خردکنی از خودراضی بودن رو نشون میداد، اضافه کرد:

«البته حسودیم نمی‌شه‌ها. به نظرم زندگی خودم همین‌طوری کاملاً راحته. آدما با میزان متفاوتی از خوشی و سختی به دنیا میان. مثلاً تو نسبت به بقیه سختی بیشتری کشیدی. ولی خب، نرو آدم‌هایی رو که خوشبخت‌ترن رو اذیت کن، مخصوصاً منو.ـ»

هرچی بیشتر حرف می‌زد، بیشتر معلوم می‌شد که فقط داره به نفع خودش حرف می‌زنه.


گان دِ گاسترو، وسط بدترین و ناامیدکننده‌ترین لحظه‌ی زندگیش، صادقانه‌ترین لبخندش رو زد. دیدن اون آدمی که خودش رو کامل می‌دونست، هم براش بامزه بود و هم اعصابش رو خرد می‌کرد.


فکر آیارا هم اشتباه نبود؛ شاید گان واقعاً از کودکی کمبود محبت داشته و دلش می‌خواسته برای یه بار هم که شده، جلوی چشم پدر و مادرش با خراب کردن عروسک بامزه‌ای که دوستش داشتن، انتقام بگیره.

اما اون عروسک اون‌قدر شیطون و حیله‌گر بود که دلش نمی‌اومد بهش آسیب بزنه.

و در عوض… تصمیم گرفته بود فقط بذارتش یه گوشه و تماشاش کنه.

«می‌تونم راه برم. بریم یه جای دنج‌تر.»


آیارا سرش رو به نشونه‌ی موافقت تکون داد. راستش این ساحل خیلی هم از صخره‌ای که قبلاً ازش پایین پریده بودن دور نبود و ممکن بود اون آدم‌ها هر لحظه پیداشون کنن.


پیراهن پولوی مرد زخمی رو برداشت و ازش به‌عنوان یه باند موقتی استفاده کرد. متأسفانه هیچ پارچه‌ی تمیز و خشکی هم اطراف پیدا نمی‌شد. بعد دوباره کمک کرد مرد قدبلند راه بره.


توی شکاف بین صخره‌ها، دو مرد کنار هم نشسته بودن و به هم تکیه داده بودن تا گرم بمونن. باد لباس‌هاشون رو خشک کرده بود، اما نمک دریا فقط باعث می‌شد خارش پوستشون بدتر بشه.


آیارا اطراف خراش‌های روی بازوش رو اون‌قدر خاروند که سرخ و زخمی شد. بعد برگشت و به مردی نگاه کرد که با چشم‌های بسته کنارش نشسته بود.


هر بار که سرش رو برمی‌گردوند، نگاهش ناخودآگاه سمت سینه‌ی پهن گان می‌رفت؛ انگار می‌خواست مطمئن بشه هنوز حرکتی هست یا نه. پیراهن هم همچنان به‌عنوان باند روی زخمش قرار داشت.

اون قسمت غرق خون شده بود و دمای بدن گان هم به طرز نگران‌کننده‌ای پایین اومده بود.


آیارا که معمار بود، نه دکتر، خودش رو بیشتر به مرد زخمی چسبوند، به امید اینکه بتونه کمی از گرمای بدنش رو به اون منتقل کنه.


مرد قدبلند و لاغراندام پشت صخره جمع شده بود، زانوهاش رو بغل کرده و مات و مبهوت به تاریکی خیره شده بود. احساس افسردگی و ناامیدی کل وجودش رو گرفته بود.

سکوت اطراف اون‌قدر سنگین بود که حتی صدای نفس کشیدن هم شنیده می‌شد و همین باعث شده بود گوش‌هاش نسبت به هر صدایی حساس‌تر بشن.

نمی‌دونست از سرمای باد بود یا حس شوم خطر، اما لرزی از ستون فقراتش گذشت.


لحظه‌ای به رئیس جوون مافیا نگاه کرد که هنوز انگار از درد زخم‌هاش بی‌هوش بود. بعد تصمیم گرفت بلند بشه و قدم به تاریکی جلوی روش بذاره.

اون آدم خوبی نبود که حاضر باشه جون خودش رو فدای بقیه کنه. حتی همون‌جا که نشسته و توی فکر فرو رفته بود، چندتا فکر شیطانی از سرش گذشت؛ مثلاً اینکه اگه اون آدم‌ها رو صدا بزنه و آقای گان رو تحویلشون بده، شاید خودش رو ول کنن.

اما دوباره فکر کرد… چرا باید شاهد مهمی مثل اون رو زنده می‌ذاشتن تا فرار کنه؟

آیارا به حماقت و ترس خودش خندید. قبول کرده بود که اگه همون‌جا کنار یه آدم زخمی و بی‌دفاع منتظر بمونه، آخرش فقط مرگ نصیبشون می‌شه.

بهتر بود خودش حواسشون رو پرت کنه و کمی براشون وقت بخره.


حالا که دیگه چراغ‌قوه‌ای نداشت، مجبور بود با احتیاط و دست‌دست راهش رو پیدا کنه. وقتی چشم‌هاش کم‌کم به نور ضعیف اطراف عادت کرد، سایه‌ی کسی رو دید که جلوتر، بین برگ‌های خشک راه می‌رفت…


معمار جوون ناخودآگاه پشت یه درخت بزرگ پرید تا خودش رو جمع‌وجور کنه. دو آدم‌کش باقی‌مونده خیلی هم از پناهگاه موقتی‌شون دور نبودن. دستش رو روی سینه‌ش گذاشت و از ترس، ضربان تند قلبش رو حس کرد. یه نفس عمیق کشید، یه تکه چوب ضخیم و مناسب که همون نزدیکی افتاده بود برداشت و بی‌صدا از سمت دیگه دور زد.


آدم‌کش‌های خارجی با عصبانیت روی زمین قدم می‌کوبیدن. این‌بار شکارشون مثل همیشه آسون نبود، با اینکه تا حدی از شهرت گان دِ گاسترو خبر داشتن.

اما هیچ‌کس انتظار نداشت گان حتی بدون کمک کسی، این‌قدر ترسناک و قدرتمند باشه. اون به‌تنهایی تونسته بود بیشترشون رو از پا دربیاره تا فقط دو نفر باقی بمونن. تازه فرار جسورانه‌ش با پریدن از صخره هم پیدا کردن و شکار کردنش رو براشون سخت‌تر کرده بود.


آیارا با تاپ سفید خاکی و صورت کثیفش، خودش رو پشت تنه‌ی بزرگ درخت پنهان کرده بود. نفر اول از کنارش رد شده بود و حالا هدفش مرد دوم بود؛ دست‌های ظریفش محکم تنها سلاحی رو که در اختیار داشت گرفته بودن.

آیارا نقشه‌ش رو توی ذهنش مرور کرد و دوباره قدم‌هاش رو شمرد. این کار باید همون بار اول تموم می‌شد، وگرنه جون سالم به در نمی‌برد.

با صدای قدم‌ها توی ذهنش شمرد.

یک… دو… سه…


تکه چوب ضخیم رو با تمام قدرت توی هوا چرخوند و از پشت محکم به سر آدم‌کش دوم کوبید!

مرد حتی فرصت نکرد صدایی از خودش دربیاره و نقش زمین شد. آدم‌کش دیگه فوراً برگشت، اسلحه‌ش رو بیرون کشید و شلیک کرد. از اون فاصله‌ی نزدیک محال بود خطا بره، اما آیارای غافلگیرکننده و چابک درست به‌موقع مثل یه گربه‌ی وحشی پشت درختی نزدیک پرید.


آیارا برای نجات جونش شروع به دویدن کرد، اما اون غول با چابکی عجیبی دنبالش افتاده بود. بدشانسی هم درست همون موقع سراغش اومد؛ چون صندل ساحلی پوشیده بود، پاش به ریشه‌ی بیرون‌زده‌ی یه درخت گیر کرد.


معمار جوون محکم روی زمین افتاد و غلت زد، در حالی که از درد شکمش رو گرفته بود. از پشت سرش صدای غرش رضایت‌‌مند و خوشحال مرد خارجی رو شنید.

وقتی خودش رو جمع‌وجور کرد و برگشت، دید آدم‌کش درست جلوی روش ایستاده. صورت پهنش به لبخندی بی‌رحمانه پیچ خورده بود و اسلحه‌ی تیره و تهدیدآمیزش مستقیم به سمت سر آیارا گرفته شده بود.


همین که انگشت کلفت مرد روی ماشه فشار آورد، آیارا چشم‌هاش رو محکم بست…

تمومه… قراره بمیرم!!!!


ناگهان صدای فریادی از درد بلند شد.

چشم‌های باریک آیارا از شوک باز شدن.


با ناباوری دید یه مرد قدبلند و هیکل‌دار با پوست گندمی بالای سرش ایستاده. پشت سر اون، آدم‌کش سعی داشت با حلقه کردن دستش دور گردن گان، رئیس جوون مافیا رو مهار کنه.


مرد مسلح تقلا کرد و آرنجش به شونه‌ی زخمی گان خورد و باعث شد برای لحظه‌ای از هم جدا بشن.


آدم‌کش تلوتلو خورد و اسلحه‌ش رو بالا آورد تا کار رو تموم کنه. اما گان که انگار از ناکجا ظاهر شده بود، پاش رو چرخوند و با ضربه‌ای به مچ دست مرد زد؛ اسلحه از دستش پرت شد.


بعد هر دو به سمت هم حمله کردن و تن‌به‌تن با هم درگیر شدن.


آیارا خودش رو سینه‌خیز کنار کشید تا از خطر دور بمونه و مدام داد می‌زد که کانت مواظب باشه.


هر بار که گان توی مبارزه دست پایین رو پیدا می‌کرد، دل آیارا انگار از نگرانی مچاله می‌شد. باند موقتی از روی زخمش افتاده بود و زخم گلوله دوباره پیدا بود.


گان دِ گاسترو با شدت به تنه‌ی یه درخت کوبیده شد. درد بیشتر باعث شد روی زمین زانو بزنه. آدم‌کش اجیرشده از فرصت استفاده کرد، چاقویی رو که توی چکمه‌ش پنهان کرده بود بیرون کشید و به سمتش حمله کرد.


اما گان تونست با تکه‌چوبی که همون نزدیکی بود جلوی ضربه رو بگیره، هرچند تیغه به‌راحتی چوب رو شکافت.


آیارا از وحشت جیغ کشید.


خوشبختانه گان درست به‌موقع خودش رو کنار کشید، اما معلوم بود که هر بار قرار نیست شانس به دادش برسه.


آیارا از وحشت ناخن‌هاش رو توی پوست خودش فرو برد تا اینکه ناگهان چشمش به چیزی روی زمین افتاد…


رئیس مافیای جوون که دیگه به‌سختی توان دفاع از خودش رو داشت، نتونست کاملاً از حمله‌ی دوم جاخالی بده. بازوی قدرتمندش دوباره عمیق زخمی شد. چند بار سعی کرد به اسپانیایی با قاتل مذاکره کنه و مبلغی چند برابر بیشتر از پول کارفرمای اصلی‌ش پیشنهاد بده، اما قاتل هیچ علاقه‌ای نشون نداد؛ خشمش از زخمی و کشته شدن هم‌دستاش کل وجودش رو گرفته بود.

قاتلِ هیکل‌گنده با لگد به پشت زانوی گان زد و باعث شد روی زمین بیوفته، بعد چاقوی تیزی رو تو دست دیگه‌ش بالا برد و برای ضربه زدن به قلبش آماده شد!


صدای بلندی در فضا پیچید. هیچ‌کس نفهمید چه اتفاقی افتاد تا اینکه دیدن چشم‌های مرد خارجی از وحشت گشاد شده و همان‌جا خشک شده. اما چیزی که فرق داشت، سوراخ گلوله‌ای بود که وسط سینه‌ش ایجاد شده بود و خون ازش جاری بود. بااین‌حال، از شدت خشم درد رو نادیده گرفت و با تموم توانش دوباره چاقو رو به سمت هدفش فرو برد.


این بار دو صدای شلیک دیگه پشت سر هم بلند شد و مرد هیکل‌گنده نقش زمین شد.


گان سریع خودش رو جمع‌وجور کرد، با پا مهاجم رو از خودش دور کرد و به سمت ناجی‌ش رفت. آیارا همون‌طور بی‌حرکت ایستاده بود و اسلحه‌ای رو که با اون به مهاجم شلیک کرده بود تو دست داشت. چشم‌های باریکش از شوک گشاد شده بودن، انگار روح از بدنش جدا شده باشه، با اینکه هنوز روی پاهاش ایستاده بود. وقتی دستی بزرگ آروم روی شونه‌ش نشست، کل بدنش لرزید. لب‌های رنگ‌پریده و باریکش باز شدن و مثل دستگاه ضبطی که روی تکرار گیر کرده باشه، مدام می‌گفت:

«من یکی رو کشتم... من یه آدم رو کشتم.»


صورت رئیس مافیای جوون بیش از هر زمان دیگه‌ای جدی و گرفته بود. اون خوب می‌دونست برای کسی که همیشه زندگی آرومی داشته، گرفتن جون یه نفر چه شوک بزرگی می‌تونه باشه. آیارا رو محکم تو آغوشش گرفت و اسلحه رو به‌آرومی از دست لرزونش گرفت.


گان خم شد و آروم روی شقیقه‌ی آیارا بوسه زد و با لحنی آرامش‌بخش زمزمه کرد:

«نه، هنوز نمرده..»


بعد ناگهان دست بزرگش رو بالا آورد و شلیک دیگری کرد. بدن مرد روی زمین دیگر حرکتی نکرد.


صدای بم و آرومش رو واضح و محکم شنید؛ انگار می‌خواست این حقیقت رو تو ذهن ناخودآگاه کسی که هنوز از شوک قادر به واکنش نبود حک کند:

«تو نکشتیش... من کشتمش.»


آیارا دست‌هاش رو دور دشمن شماره‌یکش حلقه کرد؛ همون کسی که حالا تنها تکیه‌گاهش بود. صورتش رو به سینه‌ی پهن اوو پناه داد و بالاخره اجازه داد ضعف و ترسش خودش رو با گریه نشون بده. اما ناگهان شونه‌هاش سنگین شد، چون بدن بلند گان روی زمین شل شد و وزنش روی اون افتاد.

«گان!»

«نگران نباش... فقط یه کم خستم.»

چشم‌های تیزش کم‌کم و بی‌اختیار بسته شدند، طوری که حتی صدای وحشت‌زده‌ی آیارا رو هم نشنید.


معمار جوون سعی کرد تکونش بده و بیدارش کنه. شنیده بود وقتی آدم زخمی چشم‌هاش رو ببنده... ممکنه بیدار کردنش دوباره سخت بشه. دست‌های رنگ‌پریده‌ی آیارا از خون زخم‌های متعدد روی بدن گان سرخ شده بود و دمای بدن رئیس مافیای جوون به‌طرز نگران‌کننده‌ای پایین اومده بود.


چشم‌های آیارا می‌سوخت و اشک بی‌وقفه روی صورتش می‌ریخت.

«نمی‌تونی همین‌طوری منو تنها بذاری! مگه قول ندادی سالم برم گردونی؟!»


دیگه هیچ‌چیز برایش مهم نبود... آیارا خم شد و بدن بی‌هوش گان رو تو آغوشش گرفت، در حالی که با دردی طاقت‌فرسا به نفس‌های ضعیف کسی که در آغوشش بود گوش می‌داد.


من باید چیکار کنم؟ از کی باید خواهش کنم؟ چی کار کنم که یه معجزه اتفاق بیفته؟!


ناگهان نسیم ملایم اطرافشون شدت گرفت و به باد تندی تبدیل شد. آیارا دستش رو جلوی چشم‌هاش گرفت تا از گرد و خاک محافظت کنه. بالای درخت‌های بلند، سایه‌ی یک هلیکوپتر رو دید که از بالای سرشون رد می‌شد.

جرقه‌ای از امید تو دلش روشن شد!


آیارا با وحشت اطرافش رو نگاه کرد، اسلحه رو از دست گان برداشت و یه تیر به سمت آسمان شلیک کرد.

اما متأسفانه... اون آخرین گلوله بود.


پس برای جلب توجه، اون‌قدر فریاد زد که صداش گرفت:

«کمک! کمکمون کنید! ما اینجاییم!!!»


کمی بعد، هلیکوپتر بزرگی برگشت. نورافکن‌های درخشانش از بالا روی اون دو بازمانده تابید؛ مثل نوری که از آسمان برای نجاتشون فرستاده شده باشه.


صدای بم و خش‌دار مردی از بلندگوی هلیکوپتر پخش شد و آیارا رو از جا پروند:

«آقای آیارا، من تانت، دستیار آقای گان هستم. لطفاً آرامشتون رو حفظ کنید. شما دیگه در امانید.»


آیارا سرش رو پایین انداخت و بی‌اختیار هق‌هق کرد؛ انگار بالاخره تموم فشارهایی که روی شونه‌هاش سنگینی می‌کرد، رهاش کرده باشن. دست زبر و ضعیف مردِ بی‌حرکت رو محکم تو دست گرفت و تموم دعاهاش رو به قلبی فرستاد که همیشه پشت دیوارهاش پنهان شده بود..

«تو هم باید بهم قول بدی که حالت خوب می‌شه...»

End of part¹³

Report Page