HeartBound/p08
𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
با اینکه تقریباً ظهر شده بود، نور خورشید نمیتونست وارد اتاقخواب مجلل بشه؛ اتاقی که به لطف سیستم تهویه همچنان خنک مونده بود. همهاش هم به خاطر پردههای ضخیمش بود که باعث شده بود کسی که روی تخت خوابیده، تا همین الان راحت و عمیق بخوابه.
مرد جوون با خوشحالی صورتش رو به لحاف ساتن نرم و ابریشمی مالید و کمکم تکون خورد، انگار تازه داشت به خودش میاومد. یهو با سرگیجه صاف نشست. آیارا ناخودآگاه پایین رو نگاه کرد تا بدنش رو چک کنه و دید یه حولهحموم تنشه. با اینکه شب قبل اتفاقی نیوفتاده بود، بازم اون همه رد قرمز که روی سینهاش پخش شده بودن، اصلاً باعث نمیشدن احساس بهتری داشته باشه.
معمار جوون تلوتلوخوران خودش رو به حمومِ اتاق رسوند؛ درحالیکه تو معدهش روده بزرگه و کوچیکه داشتن جنگ میکردن.
خودش رو به لبهی روشویی مرمری رسوند، آخرین جایی که میتونست بهش پناه ببره، و بالا آورد. بعد از استفراغ بالاخره احساس آرامش کرد.
با انگشتهای ظریفش شیرِ برنجیِ آنتیک رو باز کرد و با عجله صورتش رو شست، انگار میخواست تصویرهای شب قبل رو هم از ذهنش پاک کنه. بیخیال با پایینِ حولهحمومش صورتش رو خشک کرد و به چهرهی خوشقیافهاش توی آینه خیره شد؛ چهرهای که حالا کاملاً دربوداغون به نظر میرسید... چشمهاش قرمز و پفکرده بودن و لبهاش متورم، خشک و ترکخورده شده بودن.
آیارا محکم حولهای رو که پوست زخمی و پر از ردش رو پوشونده بود، گرفت. چیزی که بیشتر از اینکه یه مرد دیگه باعث لذت بردنش شده بود تحقیرش میکرد، این بود که تو بغل دشمنش خوابش برده بود. نمیخواست اعتراف کنه، اما با وجود تموم حس چندشش، بغلش به طرز عجیبی گرم و راحت بود.
چشمهای کشیدهش یهو حرکت چیزی رو تو انعکاس آینه دید. مردی قدبلند و چهارشونه با کتوشلوار تیره، درحالیکه دکمههای جلوی لباسش باز بود و از سر تا پا مرتب به نظر میرسید، به چارچوب در حموم تکیه داده بود؛ انگار منتظر مدیر مدرسه بود.
«شنیدم داشتی بالا میآوردی. امیدوارم حامله نباشی.»
با شنیدن این سلام و احوالپرسی افتضاح، آیارا بطری افترشیو رو برداشت و به سمتش پرتاب کرد، دقیقاً نشونه گرفته بود به سرش.
اما گان دِ گاسترو بهموقع جاخالی داد و بطری شیشهای بهجای سرش روی فرش افتاد.
«بمیر!!!»
لبهای کلفت و خوشفرم گان یذره به لبخند کجی تبدیل شد؛ ولی چهرهی خوشقیافه و تیزش همچنان بیحالت بود و اصلاً اهمیتی به بدخلقی کسی که تازه از خواب بیدار شده بود نمیداد.
«بیدار شدی و حسابی هم سرحال و تحریکشدهای... فشار خون بالا داری؟»
لبهای بچهپولدار برای مدت زیادی تکون نخوردن. میخواست هر فحش خارمادری که به ذهنش میرسید نثار مرد مقابلش کنه، اما در نهایت فقط صداهای خفهای از گلوش بیرون اومد؛ چون عصبانیتش داشت سینهش رو خفه میکرد.
گان دستهاش رو از اطراف سینهی آیارا شل کرد تا از شدت تنش بینشون کم کنه. حداقل نمیخواست معمار جوان همینجا سکته کنه و بمیره..
«گرسنه شدی؟ به یکی گفتم ناهارت رو برات آماده کنه.»
«گرسنه نیستم!»
آیارا بالاخره تونست داد بزنه، اما بلافاصله صدای قاروقورِ بلند و دردناک دیگهای از شکمش بلند شد.
گونههاش از شدت خجالت داغ شدن...
دیگه چی میتونست از این خجالتآورتر باشه؟!
این شکم خائن!
چشمهای سبز-قهوهای گان با حالتی سرگرمشده باریک شدن، اما رئیس جوون مافیا اونقدر مؤدب بود که مرد گرسنه و لجباز روبروش رو مسخره نکنه.
یه حولهی نرم برداشت و به سمت آیارا که معذب وسط حموم ایستاده بود پرت کرد و در آخر گفت:
«برو حموم و خودتو مرتب کن. من توی اتاق غذاخوری منتظرت میمونم.»
آیارا حوله رو محکم دور بدنش پیچید و با نگاهی سرکش به اون هیکل درشت و اعصابخردکنِ گان خیره شد. یهجوری بهش دستور میداد انگار بچهشه! مگه پدرش بود؟!
با اینکه کلی غر زد و شکایت کرد، آخرش مجبور شد دوش بگیره؛ چون واقعاً تموم بدنش حس چسبناک و کثیفی داشت.
اما بعد از اینکه دوش گرفتنش تموم شد، با یه مشکل دیگه روبهرو شد... لباس نداشت بپوشه.
دانشجوی جوون و تحصیلکرده خارجیمون، درحالیکه فقط یه حوله دور پایینتنهش پیچیده بود، با خیال راحت وارد اتاق رختکن شیک و بزرگی شد که دیوارهای چوب بلوط داشت. با دیدن وسواس اون مرد تو مرتبکردن وسایل، کمی اخم کرد. حتی لباسهاش هم به دو دستهی لباسهای روزمره و کاری تقسیم شده بودن و رنگهاشون از سفید به سمت رنگهای تیره به شکل مرتب چیده شده بود. شلوارها هم اونقدر اتوکشیده و صاف بودن که انگار اگه دست بهشون میزدی، ممکن بود دستت رو ببُرن.
بعد از اینکه تحسینش تموم شد، آیارا یه پیرهن و شلوار برداشت و همینطوری سرسری پوشید. با اینکه مجبور شد چند بار آستینها و پاچههای شلوار رو بالا بزنه و این موضوع حسابی حرصش میداد، باز هم بهتر از این بود که اون حولهحمومِ بدننما رو تنش نگه داره.
معمار جوون با دستپاچگی شلوار گشادش رو بالا کشید و راه افتاد؛ بوی وسوسهکنندهی غذا راه رو نشونش داد.
روی میز مستطیلی سفید که در تضاد با صندلیهای مدرن مشکی بود، یه بشقاب اشتهابرانگیز اسپاگتی با سس گوشت و یه سالاد سزار وجود داشت. اما برای اینکه اشتهاش کامل سر جاش بیاد، بهتر بود کسی که بالای میز نشسته بود هم اونجا نباشه!
چشمهای تیز و نافذ گان برای لحظهای از روی روزنامه بالا اومد و به مهمون نگاه کرد، بعد دوباره پایین رفت؛ انگار میخواست به خوندن اخبار اقتصادی ادامه بده..
«کی بهت اجازه داد لباسهای منو بپوشی؟»
صدای بمش خنثی بود، اما نارضایتی کاملاً ازش مشخص بود.
آیارا خودش رو روی صندلی انداخت، چنگال رو برداشت و شروع کرد به خوردن سالاد؛ طوری که انگار اصلاً اهمیتی نمیده..
«تو لباسای منو خراب کردی، پس باید مسئولیتش رو قبول کنی.»
هنوز هم مثل همیشه مغرور بود. انگار اتفاقات دیشب هیچ تغییری توی این بچهپولدار لوس ایجاد نکرده بود؛ واقعاً ولکن نبود.
گان نمیخواست بحث راه بندازه، پس سکوت کرد. اما طرف مقابل همچنان دنبال دردسر میگشت.
«تو الان فقط چون لباستو پوشیدم حساس و غیرتی شدی، یا میترسی یکی بفهمه با یکی رابطه داشتی؟»
گان با تعجب ابروهاش رو بالا برد، بعد روزنامه رو بست و تا کرد و روی میز گذاشت..
«...من؟ فکر کنم این تویی که میترسی.»
«چرا بترسم؟ یا نکنه یه منحرفی که یواشکی از اتفاقات دیشب فیلم گرفتی تا بعداً باهاش باجگیری کنی؟»
رئیس جوون مافیایی با خونسردی فنجون قهوهی سیاهش رو بالا آورد و یه جرعه نوشید؛ گوشهی لبش هم لبخند بازیگوشی نشست.
«چه حرفایی میزنیا..»
«اوه، شتتتتتت»
آیارا یهو یادش افتاد از وقتی دیروز همراه اون رئیس مافیای مغرور ناپدید شده، اصلاً به زنداداشش خبر نداده. با خودش فکر کرد نکنه پیم حتی گزارش مفقودیش رو هم داده باشه!
«گوشی منو دیدی؟»
گان با سر به سمت محافظی که کمی دورتر ایستاده بود اشاره کرد و ازش خواست گوشی مهمون رو بیاره.
آیارا با حرص کف دستش رو به پیشونیش زد. گوشیاش خاموش شده بود و حالا داشت فکر میکرد پیم تا این لحظه چقدر سر و صدا راه انداخته.
«باید زود برگردم.»
«خودم میرسونمت.»
آیارا میخواست بگه ‹تو کار و زندگی نداری؟›
اما درست بهموقع خودش رو نگه داشت.
اگه این مرد بهت میگفت ‹خودت تنها برگرد›، قطعاً یه دعوای درستوحسابی نصیبش میشد.
ولی اینکه بعد از اتفاق ترسناک دیشب دوباره خیلی راحت سوار ماشین اون مرد بشه، یعنی ظاهراً هنوز از دیشب درس نگرفته بود!
انگار گان دودلیش رو فهمیده بود، چون فرصت رو از دست نداد و دیوار احتیاطی رو که بینشون شکل گرفته بود، شکست..
«من بیرون جلسه دارم، خونهی تو هم سر راهمه.»
سر راهه؟! آیارا تقریباً دلش میخواست به پاهای دراز دشمن قسمخوردهش لگد بزنه؛ مردی که همین الان با خیال راحت جلوتر از اون از پنتهاوس بیرون رفته بود، فقط چون یه جملهی حرصدرآر گفته بود.
آسانسور خصوصی مدیر اجرایی خیلی سریع به پارکینگ طبقهی همکف رسید؛ جایی که یه ماشین اروپایی گرونقیمت و راننده از قبل منتظرشون بودن.
در طول مسیر، توی شهری که به بدترین ترافیک دنیا معروف بود، گان تموم حواسش رو روی بحثهای کاری گذاشته بود و با ترکیبی از انگلیسی و اسپانیایی حرف میزد؛ حتی یه نگاه هم به همراه بیحوصلهش که کنارش چرت میزد نمیانداخت.
تقریباً بعد از یه ساعت، بالاخره به دروازهی عمارت خانوادهی سینگامخا رسیدن. آیارا از پنجرهی ماشین نگاهی به اطراف انداخت. همهجا ساکت بود؛ پس پیم برخلاف چیزی که فکر میکرد، گزارش مفقودی نداده بود.
کمی کشوقوس اومد تا خشکی بدنش برطرف بشه، بعد رو به جوون میلیاردر کرد که هنوز انگار قصد نداشت بحث کاریش رو تموم کنه و برای اینکه بیادبی نباشه، خداحافظی کرد.
«من دیگه میرم...»
آیارا از ماشینی که جلوی ایوان مرمری پارک شده بود پیاده شد و میخواست خیلی عادی وارد خونه بشه، اما همون لحظه قد بلند و هیکل تنومند مرد جوونی که از ماشین پیاده شد و دخترش رو با یه دست بغل کرده بود، همهچیز رو به هم ریخت.
چشمهای باریک آیارا از شدت شوک گرد شد.
«پی آت؟!»
«خب، عزیزم، نظرت چیه؟ سورپرایز شدی که بابا و داداشت زودتر از چیزی که انتظار داشتی برگشتن؟»
آتاکورن در حالی که سبدی رو به سمت برادر کوچیکترش میگرفت و بهعنوان هدیهی تشکر میداد، با شیطنت رو به دخترش کرد و گفت:
«مثل عموت نباش، اِرن. خودت خونه داری که توش بخوابی، ولی شبها میری بیرون.»
دختر کوچولو خندید، بعد نگاهش رو روی سر تا پای آیارا چرخوند و گفت...
«عموجون، گردنت پر از جای نیش حشرهست!»
«واو، تو دیگه...»
آتاکورن میخواست برادر کوچیکترش رو بابت این رفتار بیمسئولیت و اینکه جلوی بچه الگوی بدی شده سرزنش کنه، اما وقتی دقیقتر بهش نگاه کرد، حرفش رو خورد.
هرجور که حساب میکردی، این وضعیت عادی نبود!
آیارا وقتی نگاه برادرش از سر تا پاش رد شد، احساس دلشوره کرد؛ مخصوصاً وقتی چشمهای آت روی گردنش مکث کرد.
با اینکه دکمههای پیراهنش رو تا آخر بسته بود، اون لباسِ گشاد گردنش رو کاملاً نمیپوشوند و اون ردِ ناخواسته هنوز بهسختی قابل پنهان کردن بود. داداش کوچیکترش ناخودآگاه یقهش رو با دست جمع کرد تا جای باقیمونده رو مخفی کنه..
آتاکورن با دقت دخترش رو زمین گذاشت و از خدمتکار خواست اون رو ببره داخل. بعد برگشت سمت متهم؛ کسی که با اضطراب کنار یه ماشین مشکی شیک ایستاده بود... ماشینی که به طرز عجیبی آشنا به نظر میرسید.
«آی!»
داد بلند برادر بزرگترش باعث شد آیارا از جا بپره و یک قدم عقب بره و به بیامو بیحرکتی که پشت سرش بود برخورد کنه.
و بدترین اتفاق ممکن همون لحظه افتاد...
درِ عقب ماشین از سمت دیگه باز شد.
مردی قدبلند و تنومند با کتوشلوار، با وقاری خاص از ماشین پیاده شد و بعد آروم دور ماشین چرخید و کنار کوچکترین پسر خانوادهی سینگامخا ایستاد.
لباسهای گشاد آیارا، با اینکه کمی چروک شده بودن، در نگاه اول کاملاً مشخص بود که از همون کالکشن لباسهای اون مردن.
هرچی آتاکورن بیشتر سعی میکرد قطعات پازل رو کنار هم بذاره، بیشتر به هم میریخت و رنگ صورتش میپرید.
«پس چرا هنوز نرفتی؟ مگه نگفتی جلسه داری؟»
آیارا دندونهاش رو روی هم فشار داد و با صدای آروم رو به عامل اصلی این افتضاحات گفت؛ مردی که همچنان بدون ذرهای پشیمونی، مستقیم به نگاه برادر بزرگترش خیره شده بود.
گان دِ گاسترو لبخند کمرنگی زد و صورتش رو به گونهی صاف آیارا نزدیک کرد؛ انگار عمداً میخواست بیش از حد باهاش صمیمی به نظر برسه.
«فکر کنم... بهتره بریم به بزرگترهای خونوادهت سلام کنیم.»
«خفه شو، برگرد داخل!»
آیارا با تمام قدرت مرد ناخونده رو هل داد سمت داخل ماشین، اما وقتی پی آت با قدمهای محکم به سمتشون اومد، یهو دست نگه داشت.
«بابت اینکه زودتر بهتون سلام نکردم عذر میخوام، ولی بذارید مستقیم برم سر اصل مطلب... چطوری باهم اومدید؟!»
آتاکورن کاملاً رفته بود رو حالت برادر بزرگِ بادیگارد! اونقدر از عصبانیت کور شده بود که دیگه براش مهم نبود طرف مقابل وارث یکی از معروفترین کسبوکارهای دنیا باشه یا شریک یه پروژهی عظیم.
گان با خونسردی جواب داد:
«من بودم که آیارا رو با خودم بردم، پس طبیعتا خودم هم باید برش میگردوندم...»
«اینجا که میز مذاکرهی کاری نیست! فیلم بازی درنیار! با داداش من چیکار کردی؟ چطور کارش به اینجا کشیده؟!»
چرا یهو بحث رسید به اینکه یکی باید جواب پس بده که با برادر کوچیکترش چه غلطی کرده؟!
«هی! آت، داری درباره چی حرف میزنی؟!»
آیارا سریع پرید وسط و با صدای بلند اعتراض کرد.
«خودتو به اون راه نزن. مدرکش جلوی چشممه. یا میخوای همینجا لخت شی و ثابتش کنی؟»
همین که دست گذاشت روی نقطهضعفش، آیارا از شدت عصبانیت سرش گیج رفت.
«...این مسئلهی شخصی خودمه. خودم مسئولیتش رو قبول میکنم. لازم نیست از کس دیگهای چیزی بخوای!»
بدون اینکه فکر کنه، با لحنی طعنهآمیز اینو پرت کرد وسط.
آتاکورن با شنیدن این حرف خشکش زد. با دست لرزون اول به برادر کوچیکترش اشاره کرد و بعد به مردی که ممکن بود یه روزی برادرشوهرش بشه.
«یعنی... یعنی قبولش داری؟! پس واقعاً بین تو و آقای گان یه چیزی شده، بچه... تو... تو...»
هرچی بیشتر حرف میزد، فشارش هم بیشتر بالا میرفت. صورتش مدام از قرمز به سفید و برعکس تغییر میکرد و قیافهاش واقعاً خندهدار شده بود.
باشه! دیگه قرار نبود آیارا هیچ بهونهای بیاره. هرجور دوست داشتن برداشت کنن!
آیارا با غرور صورتش رو برگردوند و اصلاً براش مهم نبود که داره برادرش رو از عصبانیت منفجر میکنه.
و درست همون موقع، کسی که برای ختم دعوای دو برادر وارد ماجرا شد، کسی نبود جز قدرتمندترین فرد خاندان سینگامخا..
مرد تنومندی که آیارا اصلاً متوجه نشده بود پشت سرش ایستاده، با لحنی محکم و قاطع که بهندرت شنیده میشد، دستور داد:
«هر دوتاتون برین داخل و اونجا حرف بزنین!»
بعد آقای اونگارت رو به رئیس شرکت املاک کرد؛ مردی که ظاهراً مستقیماً درگیر این ماجرا بود:
«آقای گان، لطفاً شما هم تشریف بیارید داخل. امیدوارم بعد از این برنامهی دیگهای نداشته باشید.»
گان دِ گاسترو از تعجب ابرو بالا انداخت. اون نگاه باتجربه و زیرکانه داشت حسابی بازیش میداد... واقعاً راست میگن، هرچی زنجبیل پیرتر، تندتر!
«با کمال میل.»
اونقدر راحت جواب داد که حتی آیارا هم تعجب کرد.
«هی مگه نگفتی سرت شلوغه؟»
فکری که اون لحظه کرد این بود:
"اگه بیاد داخل و باهاشون حرف بزنه، یکی قراره بمیره؛ احتمالاً اولین قربانی هم خود منم!"
«اون موقع سرم شلوغ بود، ولی الان آزادم.»
چشمهای قهوهای روشنش که رگههای سبز تیره داشت، با حالتی انگار از پیدا شدن یه سرگرمی جدید خوشحال شده، برق زد.
گان دست ظریف آیارا رو گرفت و کشید سمت عمارت؛ درست جلوی چشم برادر و پدرش، انگار عمداً میخواست بیشتر تحریکشون کنه.
...
فضای پذیرایی اونقدر سنگین و خفهکننده بود که پیم هم مجبور شد اِرن کوچولو رو برداره و بره یه جای دیگه باهاش بازی کنه.
چهار نفر روبهروی هم روی مبلها نشسته بودن و فقط یه میز شیشهای باریک و شفاف بینشون فاصله انداخته بود.
خدمتکار با دستهای لرزون براشون آب خنک آورد.
با اینکه آدمهای زیادی اون اطراف بودن، حتی صدای نفس کشیدن هم به گوش نمیرسید.
خدمتکار سریع لیوانها رو گذاشت و با تمام سرعت فرار کرد؛ قبل از اینکه زیر اون نگاههای تیز و سنگین، کباب بشه.
آیارا توی اون سکوتِ سنگین بیقرار روی مبل وول میخورد و اصلاً نمیتونست بفهمه هرکدومشون توی ذهنشون دارن به چی فکر میکنن. بالاخره دیگه طاقت نیاورد و خودش شروعکننده شد.
«بابا، آت دارین الکی برای خودتون داستان میسازین. اصلاً هیچ خبری نیست..»
همین که غیرمستقیم به ماجرا اشاره کرد، آتاکورن با صدای بلندی پوزخند زد و با نگاه تیزش، با حرص به برادرش خیره شد.
«اوه سیروسعلی؟! پس اون چیه رو گردنت؟ من خودم زن و بچه دارم، بچه که نیستم! لازم نیست بهونه بیاری. همه چی واضحه!»
لبهای باریک آیارا محکم به هم فشرده شد و صورت صافش از ترکیب عصبانیت و خجالت سرخ شد. معمولاً مثل مارماهی از زیر هر چیزی درمیرفت، ولی امروز انگار پولکهاشو کنده بودن؛ کامل گیر افتاده بود و حرفهاش هیچ اثری نداشت.
«خب... یه اتفاق کوچیک افتاد، برای همین مجبور شدم لباسم رو عوض کنم و پیرهن آقای گان رو قرض بگیرم.»
هرچی بیشتر سعی میکرد قضیه رو جمعوجور کنه، بیشتر گند میخورد بهش.
برای همین صداش رو پایین آورد، اونقدر که تقریباً فقط خودش میتونست بشنوه:
«...همین.»
اونگآرت نفس عمیقی کشید؛ انگار بالاخره فهمیده بود دیگه وقتشه واقعیت رو بپذیره. هرچی قرار بود بشه، میشد.
آیارا از بچگی شیطون و دردسرساز بود، اما همیشه حواسش به خودش بود و خوب از خودش مراقبت میکرد. اونگآرت اصلاً فکر نمیکرد این بار پسرش گیر همچین حریف قدرتمندی بیفته...
این دیگه جنگِ همسطحهاست.
صاحب شرکت ساختمانی سینگا، با نگاهی آرام به قامت بلند و شیک مردی که روبهروش نشسته بود جوری که انگار برای چای عصرانه دعوتش کرده بودن، احساس تلخی کرد.
خبرهایی که دربارهی زندگی شخصی رئیس جوان به گوش سینگای بزرگ رسیده بوپ، چندان خوشایند نبود. دوروبرش چه زن و چه مرد، همه از نظر ظاهری بینقص بودن. آیارا شباهتهایی به مادرش داشت، اما اونقدر شیرین و دلربا نبود که کسی در سطح گان رو به خودش جذب کنه.
تازه، زبون تند و تیزش هم که جای خودش! مشخص بود از اون آدمهایی نیست که میلیاردرها معمولاً برای رابطههای شیرین و پرمحبت میپسندن.
واقعاً آیارا سینگامخا برای گان دِ گاسترو چه معنایی داره؟
اونگآرت چشمهاش رو بست و دوباره باز کرد؛ این بار چهرهاش آرام اما جدی بود.
مهم نبود پسرش چه راهی رو انتخاب کنه؛ وظیفهی اون بهعنوان پدر فقط یکی بود:
محافظت از پسرش.
بعد، بدون اینکه به بحث و کلکل دو پسرش توجهی کنه، مستقیم از مهمانش پرسید:
«تا جایی که یادمه، شما متأهل بودید.»
رئیس جوان مافیا لبخند سردی زد.
«...خیلی وقته که طلاق گرفتیم.»
«نظرت دربارهی پسر من چیه؟»
«آیارا آدم جالبیه.»
اونگآرت با صدایی پایین، ولی کاملاً ناراضی گفت:
«فقط جالبه، آی...؟ من احساس میکنم کاری که باهاش کردی خیلی فراتر از این حرفها بوده.»
گان با خونسردی دستهاش رو روی پاهاش به هم قفل کرد.
«من مسئولیت کارهایی که میکنم رو قبول میکنم.، همیشه. این یکی هم همینطوره. با کمال میل از پسرتون مراقبت میکنم.»
آیارا با شنیدن این حرف از جا پرید. با شوک برگشت سمت گان و شروع کرد به داد زدن؛ صداش از عصبانیت میلرزید و سرش هم داشت از شدت فشار میچرخید..
«مسئولیتِ چی رو قبول میکنی اخه؟! حتی اگه دیشب باهات سکس هم کرده باشم، لازم نیست مسئولیتش رو قبول کنی! من مردم، باردار که نمیشم!!!»
با اینکه حرفش کاملاً طعنهآمیز بود، بقیه اصلاً اینطور برداشت نکردن.
آتاکورن برگشت سمت پدرش؛ پدرش با دهن باز و چشمهای گرد شده خشکش زده بود، انگار هر لحظه ممکن بود سکته کنه. حتی دستش رو روی سینهاش گذاشته بود، انگار واقعاً قلبش گرفته!
آخه چه آدم دیوونهای میاد با صدای بلند میگه ‹حتی اگه باهات سکس کنم هم باردار نمیشی›؟!
آیارا یهو دهنش رو بست؛ انگار تازه فهمیده بود چه گندی زده.
صورتش از عصبانیت و حرص سرخ شده بود. با چشمهای بادومی و زیباش که دورشون سرخ شده بود، به عامل اصلی این افتضاح خیره شد؛ مردی که هنوز با خیال راحت به پشتی مبل تکیه داده بود، انگار نشسته بود تئاتر موردعلاقهاش رو تماشا کنه.
«بهتره حقیقت رو قبول کنی.»
گان دِ گاسترو وقتی پای بازیگری وسط بود، بدون شک رو دست نداشت. هیچکس تو دنیای تجارت نتونسته بود پشت این نقاب رو بخونه. همه بهراحتی گول ظاهرش رو میخوردن و خیلی راحت کلاه سرشون میرفت؛ حتی اعضای خانوادهی سینگامخا..
غول دنیای تجارت، دستش رو جلو برد و دست ظریف آیارا رو گرفت؛ دستی که از شدت عصبانیت محکم مشت شده بود و رگهاش بیرون زده بودن..
«میدونم بابت اتفاق دیشب عصبانیای، مخصوصاً وقتی رابطهمون هنوز برای خودمون هم کاملاً مشخص نیست. اما حالا جرئت کردم جلوی پدرت و برادرت بایستم و این حرفها رو بزنم. امیدوارم منو ببخشی و بتونیم از نو شروع کنیم... آی.»
آیارا از شدت شوک لال شده بود... نه به خاطر حرفهایی که شبیه اعتراف به عشق به نظر میرسید، بلکه به خاطر همین کلمات شیرین و قشنگی که میشد باهاشون خیلی راحت حقیقت رو پیچوند، طرف مقابل رو گول زد و همهچیز رو ماهرانه به نفع خودش تغییر داد.
با اکراه قبول کرده بود که این مرد، یه تاجر دورو و حقهبازِ تمامعیاره؛ اونقدر حرفهای که واقعاً نمیشد دستش رو خوند!
«حالا که کارمون به اینجا کشیده...»
صداش خشک و خسته بود؛ انگار دیگه واقعاً رمقی براش نمونده بود..
«بابا فکر میکنه قضیه طبیعیه و بالاخره یه روز باید اتفاق میافتاد.»
اونگآرت مدتی طول کشید تا بالاخره بتونه حرفش رو از گلوی گرفتهشدهاش بیرون بکشه.
«وقتی نمیتونستی جلوش رو بگیری، دیگه لازم نبود مجبورش کنی.»
آتاکورن نفسش رو حبس کرد، بعد از جاش بلند شد و محکم دستش رو روی شونهی برادر کوچیکترش گذاشت. با اینکه رنگش پریده بود، چهرهاش مثل همیشه جدی بود و خبری از شوخی توش دیده نمیشد..
«من میدونستم یه روز بالاخره این اتفاق برای تو میوفته. اصلاً مشکلی باهاش ندارم؛ خیلی وقته خودمو برای همچین روزی آماده کردم.»
این دیگه یعنی چی؟!
آیارا تموم حرفهای بهظاهر خیرخواهانهی اطرافیانش رو کنار زد و با درموندگی، آرومآروم عقب رفت و از جمع فاصله گرفت.
چشمهاش پر از ناامیدی بود. اول با ناراحتی به خونوادهش خیره شد، بعد نگاهش افتاد به یه جفت چشم قهوهای روشن که رگههای سبز داشت و برق عجیبی توشون میزد.
وقتی همه هلَت بدن تا لب پرتگاه، دیگه چی میمونه؟
«خیلی خب... مطمئن میشم که بهخوبی ازش مراقبت کنی، آقای گان دِ گاسترو.»
لبهای باریکش به زشتترین لبخندی که تا حالا به خودش دیده بود، کج شد.
جوونی که لباسهای گشاد پوشیده بود، خم شد و با هر دو دستش روی مبل تکیه داد، بعد روی مرد قدبلند و تنومندی که روبهروش نشسته بود، خم شد.
آروم روی گونهی خشن گان بوسهای زد؛ بوسهای که تا آن لحظه هیچوقت ازش ندیده بود.
انگار میخواست پدر و برادر بزرگترش که با شوک داشتن صحنه رو نگاه میکردن، شاهد این قسم خوردن باشن.
«از این به بعد زندگیت قراره خیلییی سرگرمکننده بشه، عزیزم.»
و اگر کسی مثل آیارا سینگامخا خودش بخواد خودش رو بندازه توی این پرتگاه، مطمئن باش قرار نیست فقط یه جنازه روی دستتون بمونه!!!!
---
تقریباً دو هفته از اون اتفاق شوکهکننده در خونهی سینگامخا گذشته بود.
عجیب این بود که خونواده همچنان مثل همیشه به زندگی عادیشون ادامه میدادن و هیچکس جرئت نمیکرد دوباره اون موضوع رو پیش بکشه؛ انگار یه مسئلهی کاملاً خصوصی بود که نباید کسی دربارهش حرف میزد.
تازه، پسر کوچیک خونواده هم دیگه فارغالتحصیل شده بود و بچهای نبود که بشه به این راحتی گولش زد.
با این حال، در واقع همه معذب بودن، چون هنوز فرصتی پیش نیومده بود که بتونن صادقانه دربارهی اون ماجرا حرف بزنن و قضیه رو روشن کنن.
خود آیارا هم مدام ازشون فرار میکرد و حاضر نبود توی خونه بمونه و با خانواده غذا بخوره.
یه صبح تعطیل، آتاکورن با حال و هوای گرفته درِ اتاق خواب رو باز کرد. یواشکی از همسرش پرسید که آیارا رو دیده کجا رفته یا نه و فهمید که هنوز توی اتاق خودش خوابه.
به سمت اتاق داداش کوچیکش که اون طرف عمارت بود رفت و مشتهاش رو گره کرد تا خودش رو برای در زدن آماده کنه. چند دقیقه دودل موند، بعد بالاخره دل رو به دریا زد، در زد و صداش کرد:
«هی، آی... منم. نمیای برای صبحونه پایین؟»
مدت زیادی منتظر موند. آتاکورن فکر کرد شاید طرف تو خواب عمیقی باشه، برای همین تصمیم گرفت بیخیال بشه و برگرده.
اما یهو درِ اتاق با شدت باز شد.
آیارا جلوی در وایساده بود؛ یه تیشرت نو و شلوارک سهربع پوشیده بود، موهاش خیس و نامرتب بود و یه حولهی خیس هم دور گردنش انداخته بود. صورت ظریف و تقریباً زیبایی که داشت، دقیقاً همون حالت جدی و سردی رو داشت که آتاکورن انتظارش رو میکشید.
«گرسنه نیستم. بابا و بقیهتون برین خودتون بخورین.»
آتاکورن با کلافگی یه ابرو بالا انداخت.
«...بچه وقتی قهر میکنه بانمکه، ولی تو دیگه بزرگ شدی. اینجوری که رفتار میکنی فقط دلم میخواد یه لگد بهت بزنم.»
همین که حرفش تموم شد، با نگاه خشمگین برادر کوچیکترش روبهرو شد.
«من قهر نکردم. فقط نمیخوام قیافهتو ببینم. هر وقت میبینمت عصبی میشم.»
آیارا که حسابی کینهای شده بود، با حرص گفت و دستهاش رو روی سینهاش جمع کرد و چونهاش رو بالا گرفت.
نمیخواست دوباره بحث راه بیفته یا مجبور بشه دربارهی اون روز دوباره توضیح و توجیه بیاره، برای همین از دیدن هرکسی توی خونه دوری میکرد.
چیزی که واقعاً بیشتر از همه عصبانیش میکرد، این بود که پدر و برادرش چقدر راحت رابطهی اون با یه مرد رو پذیرفته بودن. نهتنها جلوش رو نگرفته بودن، بلکه حتی تشویقش هم میکردن.
در واقع، آیارا اونقدر از دست اون رئیس دو رو و حقهباز عصبانی بود که حتی نمیتونست بخوابه. تقریباً هر شب از شدت حرص توی خودش میجوشید و مغزش رو به کار میانداخت تا یه راهی برای انتقام پیدا کنه.
اما هرچی زمان میگذشت، عصبانیتش کمکم فروکش کرد و طرف مقابلش هم کلاً ناپدید شد؛ انگار تموم اون سر و صدای بزرگی که اون روز به پا شده بود، فقط یه شوخی مسخره و بچگانه بوده.
برای همین آیارا تصمیم گرفت بذاره همه اون ماجرای احمقانه رو فراموش کنن و خودش هم دیگه هیچوقت حرفش رو پیش نکشه.
End of part⁰⁸