HeartBound/chp-01

HeartBound/chp-01

𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
chapter 01


نور خورشید که از لابه‌لای پرده‌های ضخیم به داخل اتاق نفوذ کرده بود، باعث شد پسر جوون و لاغراندامی که روی تخت نرم خوابیده بود، با بی‌میلی از خواب بیدار شه..

نارین پتو‌ی ضخیم رو از روش کنار زد و از روی تخت بلند شد. بعد، ردای مشکی ساتنی رو که همیشه آقای گان از پوشیدنش تعریف میکرد و میگفت تو تنش فوق‌العاده قشنگه، برداشت و پوشید..

به سمت کانتری که آشپزخونه‌ی کوچیک رو از بقیه‌ی فضای پنت‌هاوس جدا میکرد رفت و برای خودش یه لیوان آب ریخت تا گلوی خشکش رو خیس کنه..

چشم‌های گرد و درشتش کل فضای مجللِ پنت‌هاوس، یکی از برج‌های لوکس وسط شهر رو کامل زیرنظر گرفت، اما هیچ اثری از مرد دیگه‌ای نبود..

«رفته بیرون؟»


همون لحظه صدای تلویزیون از اتاق کار، سمت چپ، به گوشش رسید..

لیوان آبش رو روی میز گذاشت و به سمت اتاق رفت. چند بار آروم در زد، اما جوابی نشنید.

آخرش، با احتیاط در رو باز کرد..

داخل اتاق فقط تلویزیون بزرگی روشن بود که یکی از شبکه‌های خبری خارجی رو پخش میکرد..

لبای باریکش از روی ناامیدی کمی جمع شد..

اما چیکار میتونست بکنه، جز اینکه منتظر بمونه؟


نارین سمت میز کار بزرگ رفت تا کنترل تلویزیون رو برداره و صداش رو قطع کنه..

همون لحظه، از گوشه‌ی چشمش عکسی توجهش رو جلب کرد..

زیر چند برگه‌ی قهوه‌ای، بخشی از یک پرونده بیرون زده بود و تصویر کسی با موهای روشنِ تا روی شونه، کمی موج‌دار، که عینک آفتابی رو روی سرش گذاشته بود، دیده میشد..

از کنجکاوی زیاد نتونست کاری نکنه..

آروم برگه‌ها رو کنار زد تا عکس رو کامل ببینه..

همین که تصویر کامل رو دید، از شدت شوک نفسش بند اومد...

«آیارا...»


همون دوست دوران دبیرستانش که فقط دو روز قبل اتفاقی دوباره همدیگه رو دیده بودن...


عکس اون روی میز کار خصوصی آقای گان دِ گاسترو، غول بزرگ دنیای تجارت، بود..

دیگه اصلاً به این فکر نکرد که کارش بی‌ادبانه است..

با عجله کل پرونده رو از زیر برگه‌ها بیرون کشید.

داخلش همه‌چیز درباره‌ی آیارا با دقت ثبت شده بود؛

اسم، سوابق خانوادگی، تحصیلات، حتی ویژگی‌های شخصیتی‌ش...

همه روی برگه‌های بزرگ A4 نوشته شده بود.


رنگ از صورت نارین پرید.

یه حس بد، مثل پیش‌بینی اتفاقی شوم، توی دلش افتاده بود..


رابطه‌ی اون و آیارا تو دوران دبیرستان هیچ‌وقت خوب نبود..

با اینکه هر دو جزو پسرهای خوش‌قیافه‌ی مدرسه محسوب میشدن، اما آیارا اونقدر از یه خانواده‌ی بانفوذ و سطح‌بالا بود که کمتر کسی جرئت میکرد بهش نزدیک بشه..

خانواده‌ش نفوذ زیادی داشتن و حتی اگه آیارا با کسی دعوا میکرد، معلم‌ها هم جرئت نداشتن سرزنشش کنن.


اونا سه‌سال دوران دبیرستان رو هم‌کلاس هم بودن و آیارا یکی از دلایل اصلی تبدیل شدن اون سالا به بدترین دوران زندگی نارین بود..

چون آیارا چهره‌ی شیرین و جذابی داشت، تو مدرسه‌ی پسرونه مدام پسرا دنبالش بودن.

ولی یروز زد به سیم اخر و از کوره در رفت و از روی عصبانیت گفت:

ـ «برین سراغ نارین. اون از پسرا خوشش میاد. منتظره یکی بیاد بکارتش رو بگیره!»


با اینکه نارین واقعاً به همجنس خودش علاقه داشت، اما این چیزی نبود که بخواد همه بفهمن..

بعد از اون حرف، زندگی‌ش تبدیل به جهنم شد.

یه عده که از همجنس‌گراها متنفر بودن، می‌کشیدنش یه گوشه و حسابی کتکش میزدن..

بعضی‌های دیگه هم فقط از روی کنجکاوی یا هوس، اذیتش میکردن و دست از سرش برنمی‌داشتن.


اما آیارا...

نه‌تنها هیچ‌وقت احساس عذاب وجدان نکرد...

بلکه حتی به این اتفاق‌ها می‌خندید و براش سرگرم‌کننده بود..


اگه از نارین می‌پرسیدی که هنوز ازش کینه داره یا نه...

ترجیح میداد اصلاً بهش فکر نکنه.

چون هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد دوباره توی این زندگی آیارا رو ببینه..


نارین با عصبانیت پرونده را توی دستش مچاله کرد..

«چرا سرنوشت من باید انقدر تخمی باشه...؟»


همون لحظه، چند ضربه‌ی محکم به در، رشته‌ی افکارش رو پاره کرد..

با عجله برگشت.

مردی قدبلند و باابهت، با پولوشرت و شلوار تیره، جوری که انگار تازه از زمین گلف برگشته باشه، جلوی در وایساده بود..

دستاش رو روی سینه جمع کرده بود و لبخند کم‌رنگی روی صورت جذابش نشسته بود؛ لبخندی که لرزه به جون نارین انداخت.


نارین با دستپاچگی گفت:

ـ «ببخشید... صدای تلویزیون رو شنیدم، فکر کردم شما اینجایین...»

با اینکه نارین محبوب‌ترین فرد کنار گان بود، اما این به معنی داشتن امتیاز ویژه نبود.

لبش رو اونقدر گاز گرفت که دردش اومد و بالاخره جرئت کرد سؤالش رو بپرسه...

ـ «شما... درباره‌ی گذشته‌ی آیارا تحقیق کردین؟»


گان، مردی که در سی‌وپنج‌سالگی رئیس یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های فعال در سطح کشور و آسیا شده بود، با آرامش وارد اتاق شد.

دستکش‌های گلفش رو روی میز شیشه‌ای گذاشت و بی‌تفاوت گفت:

ـ «آره.. مشکلی داره؟»


نارین با عجله خودش رو به گان رسوند؛ مردی که هم رئیسش بود و هم عملاً اختیار زندگی‌ش رو تو دست داشت.

با نگرانی گفت:

ـ «اون... دوست قدیمی منه. مثل من یا بقیه‌ی کسایی که زیردست شما هستن نیست»


اما گان انگار اصلاً به منظور حرف‌های نارین توجهی نکرد.

در عوض، موضوع دیگه‌ای رو پیش کشید..

ـ «شنیدم خانواده‌ی مادریش از یه خاندان اشرافی قدیمی‌ان. حتی میگن جدِ مادربزرگش یه شاهزاده‌خانم بوده»


نارین گیج جواب داد:

ـ «من فقط میدونم لقب مادرش "موم لوانگ" عه»

بعد با تعجب به گان نگاه کرد.

واقعاً نمی‌فهمید این موضوع چه ربطی به آیارا یا این پرونده داشت.


گان با خونسردی گفت:

ـ «دنبال یه زمین نزدیک مسیر آینده‌ی قطار هوایی بودم تا یه مرکز خرید بسازم. چند سال پیش یه زمین بزرگ کشاورزی اون طرف رودخونه، سمت تونبوری، پیدا کردم. وقتی اسم خانوادگی صاحب اون فراری رو دیدم، برام آشنا به نظر رسید..»

لبخند کمرنگی زد و دستش رو دور کمر باریک نارین حلقه کرد و اون رو روی پاهاش نشوند..

ـ «و اون، صاحب همون زمینیه که از خانواده‌ش به ارث برده..»


نارین با تردید چشم‌هاش رو ریز کرد.

هنوز هم مشکوک بود.

بااین‌حال، دست‌هاش رو دور گردن پهن گان حلقه کرد و صورتش رو جلو برد تا آروم روی فکش بوسه‌ای بزنه؛ درست مثل یه بچه‌گربه‌ی نازنازی که دنبال محبت باشه.

بعد با احتیاط پرسید:

ـ «واقعاً فقط به خاطر اون زمینه بهش علاقه‌‌مند شدین؟»


گان چونه‌ی نارین رو با انگشت بالا آورد و با صدای آروم و بم گفت:

ـ «حسودیت شده؟»

لحظه‌ای مکث کرد و ادامه داد:

ـ «نکنه تو...»


بدن نارین ناخودآگاه منقبض شد.

اون کلمه، یکی از ممنوعه‌ترین واژه‌ها بین آدم‌های دنیای خودشون بود.

نارین آهسته گفت:

ـ «آدمای تحت حمایت شما... نباید عاشق بشن، نباید حس مالکیت نشون بدن... چون هر لحظه ممکنه همه‌چیز ازشون گرفته بشه.»

بعد با نگرانی ادامه داد:

ـ «فقط می‌خواستم بگم... آیارا مثل ما نیست... و هیچ‌وقتم قرار نیس مث ما بشه..»


نارین چشم‌هاش رو بست و بوسه‌ی گان رو پذیرفت؛ بوسه‌ای که انگار نمی‌ذاشت حرفش رو کامل بزنه.

بعد آروم پرسید:

ـ «دیگه چی می‌خواستی بگی؟»


گان، نارین رو آروم روی مبل خوابوند و دستش رو زیر پارچه‌ی نرم لباسش برد و آروم نوازشش کرد..

بعد رد بوسه‌های کوتاهی روی سینه‌اش گذاشت؛ جایی که هنوز جای گازگرفتگی‌های شب قبل دیده میشد، و آروم تا گردنش پیش رفت..


تو همین لحظه، چشماش، روی عکسی افتاد که نارین اتفاقی کنار مبل انداخته بود.

..عکس آیارا سینگامهخا..


داخل عکس، آیارا با یه لبخندی گنده، تو اولین روز دانشگاه، لیوان نوشیدنی‌ش رو برای دوستاش بالا گرفته بود..

گان با نگاه خیره به عکس، زیر لب گفت:

ـ «چه چهره وسوسه‌کننده‌ای...»

بعد لبخند محوی زد.


اولین باری که آیارا رو از نزدیک دیده بود، دوباره جلوی چشمش زنده شد..

خوب یادش بود...

چقدر آتیشی و سرکش بود..

و حرف‌هایی که از اون لب‌های سرخش بیرون می‌اومد...

اون‌قدر تند و نیش‌دار بود که گان دلش می‌خواست فقط ساکتش کنه..


برای گان دِ گاسترو، قضیه فقط او زمین نبود...

و فقط هم آیارا نبود...

هر چیزی که توجهش رو جلب می‌کرد، باید مال خودش میشد..


ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ


خورشید مدتی بود وسط آسمون رسیده بود، اما اتاق‌خوابی که نقشه‌های ساختمانی تموم میز و کف اون رو پر کرده بود، به لطف پرده‌های دولایه‌ی ضخیم هنوز تو تاریکی فرو رفته بودن..

تنها صدایی که شنیده میشد، وزش یکنواخت باد سرد کولر بود..


ناگهان درِ اتاق‌خواب، بدون اینکه کسی در بزنه، آروم باز شد و نوار باریکی از نور وارد اتاق شد.

دختر کوچولویی با لباس پفی صورتی، نوک‌پا وارد شد..

چشم‌های گرد و درشتش رو دور اتاق چرخوند، اما جز یه لحاف بزرگ که وسط تخت مثل تپه‌ای بالا اومده بود، کسی رو ندید..

با کنجکاوی دست کوچیکش رو دراز کرد تا لحاف رو کنار بزنه که...


یهو لحاف کنار رفت!

آیارا که زیرش قایم شده بود، یدفعه کمر دخترک رو گرفت و اون رو بلند کرد.

دختر کوچولو جیغ کوتاهی کشید و روی تخت افتاد..

آیارا با خنده شروع کرد به قلقلک دادنش..

ـ «هرکی یواشکی بیاد وقتی عموش خوابه بوسش کنه، همین بلا سرش میاد!»


دختر پنج‌ساله که از خنده به خودش می‌پیچید، با عجله گفت:

ـ «من نبودم، عمو! مامان گفت بیام بیدارت کنم، عمو نونگ آی!»

آیارا با درموندگی سرش رو تکون داد.

همه‌ی اهل خانه هنوز هم اون رو با اسم بچگی‌اش، «نونگ آی» صدا میزدند؛ حتی برادرزاده‌ی خودش..

بعد اخم ساختگی‌ای کرد و گفت:

ـ «تو که میگی فقط اومدی بیدارم کنی... پس چرا یواشکی اومدی؟ من که باور نمیکنم. باید تنبیه بشی!»

خم شد و چند بار پشت سر هم گونه‌های تپل و نرم دختر کوچولو رو که بوی پودر بچه میداد، بوسید..


نو-اِئون دختر آتاکورن، تنها برادر بزرگ‌تر آیارا بود.

قبل از اینکه آیارا برای ادامه‌ی تحصیل به آمریکا بره، چند ماه از نو-ائون مراقبت کرده بود.

حتی بعد از رفتنش هم پدرِ از خودراضیِ بچه مدام عکس‌های دخترش رو براش می‌فرستاد و مرتب با تماس تصویری نشونش میداد که چقدر بزرگ شده است.

------

بعد از اینکه حسابی با نو-ائون بازی کرد و اذیتش کرد، رفت صورتش رو آب زد، مسواک زد، دوش گرفت و لباسای راحتی پوشید..

بعد دست دختر کوچولو رو گرفت و با هم پایین رفتن..

همون موقع پیم، زن خوشگل داداشش، رو دید که داشت گل‌های تازه رو داخل گلدون میچید..


پیم با لبخند گفت:

ـ «بالاخره بیدار شدی؟ برات صبحونه آماده کنم یا دیگه ناهار؟»


آیارا با خمیازه‌ای کشدار جواب داد:

ـ «اوه... پی‌پیم، اگه میخوای کسی رو سرزنش کنی، برو شوهر به‌دردنخورت پی‌نون رو دعوا کن! نصفه‌شب همه‌ی کارهاشو انداخت گردن من. تازه ساعت پنج صبح خوابم برد!»

هم‌زمان اونقدر محکم و بلند خمیازه کشید که همه خندیدن....


(خانواده‌ی آیارا صاحب یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های ساختمانی تایلند بودن.

خودش تازه فارغ‌التحصیل شده بود و هنوز رسماً وارد کار شرکت نشده بود، اما داداشش مدام پروژه‌های طراحی سازه رو روی سرش خراب میکرد و مجبورش میکرد انجامشون بده.)


پیم‌پاکا دهنش رو با خنده پوشوند و گفت:

ـ «اگه می‌گفتی تازه از سفر برگشتی، باورکردنی‌تر بود!»

آیارا که اخم کرده بود و دقیقاً مثل یه بچه‌ی سه‌ساله قیافه گرفته بود، با لجبازی گفت:

ـ «دیگه با پی‌پیم حرف نمیزنم! میرم تو آشپزخونه یچیزی بخورم..»

قبل از اینکه پیم دوباره سر به سرش بذاره، سریع بحث رو عوض کرد.

بعد نو-ائون رو بغل کرد و روی یه دستش نشوند..

ـ «بیا بریم با عمو یه چیزی بخوریم، باشه اِرن؟»

پیم با لبخندی پر از محبت، به عمو و برادرزاده‌ای که همیشه مثل چسب به هم چسبیده‌بودن نگاه کرد و رفتنشون رو تماشا کرد..


شوهرش، آت، تقریباً ده سال از آیارا بزرگ‌تر بود.

از اونجایی که برادر کوچکش اونقدر خوش‌چهره بود که حتی خیلی از دخترا هم به پاش نمی‌رسیدن، آت همیشه بیش از حد مراقبش بود..

پیم هنوز خوب یادش بود...

روزی رو که 'موم لوانگ ویلایراپا'، مادر آیارا...

عزیزترین فرد زندگی‌ش را از دست داده بود.

آیارا که بیش از همه شبیه مادرش بود و همیشه عزیزدردونه‌ی اون محسوب میشد، بعد از اون اتفاق نتونست با غم از دست دادن مادرش کنار بیاد.

با اینکه تو یکی از دانشگاه‌های تایلند قبول شده بود، از ادامه‌ تحصیل انصراف داد و برای خوندن رشته‌ی طراحی به آمریکا رفت.

در اون مدت، برادر بزرگ‌ترش ماه‌ها نگران و افسرده بود..

خوشبختانه کمی بعد نو-ائون به دنیا اومد.

تولد اون کم‌کم غم آیارا رو کمتر کرد و باعث شد دوباره همون پسر شوخ، پرانرژی و همیشه خندون گذشته بشه..

---

فضای آشپزخونه و نشیمن از بوی قهوه‌ی تازه و نون تست پر شده بود..

آیارا، در حالی که نو-ائون کنارش نشسته بود، روزنامه میخوند و جرعه‌جرعه قهوه‌ی تلخ مینوشید تا خواب از سرش بپره..


همون موقع یکی از خدمتکارا با عجله خودش رو بهش رسوند.

ـ «آقای آیارا، ماشینتون رو آوردن. جلوی خونه منتظرتون هستن»

آیارا با تعجب ابروهاش رو بالا برد...

ـ «ماشینم؟»

تصادف هتل فقط پنج روز قبل اتفاق افتاده بود.

اصلاً انتظار نداشت سپر جدیدی که باید از خارج سفارش داده میشد، به این سرعت آماده و نصب شده باشه..


آیارا رو به نو-ائون گفت:

ـ «اِرن، تو غذاتو بخور. عمویی زود برمی‌گرده»

دختر کوچولو با گونه‌های تپلش سر تکون داد..

ـ «باشه، عمو آیارا»


آیارا با عجله همراه پیم به حیاط جلوی خونه رفت.

همین که چشمش به ماشین افتاد، از تعجب خشکش زد.

ماشین هم فراری بود... هم قرمز...

اما این مدل، تقریباً دو برابر ماشین قبلیش قیمت داشت!

ـ «چی...؟!»


فقط چند روز از تصادف گذشته بود، اما فراری 488 اون حالا با یک فراری f12 برلینتا که نزدیک ۳۷ میلیون بات ارزش داشت، عوض شده بود.

اصلاً همچین چیزی ممکن بود؟

با اخم برگشت سمت مردی که کت‌وشلوار پوشیده بود و با تندی گفت:

ـ «این ماشین مال من نیست!»

فروشنده با احترام جواب داد:

ـ «نه مستر، مال خودتونه»

بعد قرارداد خرید رو باز کرد و اسم مالک رو نشون داد.

Mr. Aiyara Singhamekha

تک‌تک حروف درست بود.

هیچ اشتباهی وجود نداشت.

آیارا احساس کرد خون با فشار به سرش هجوم آورده.

با صدایی گرفته پرسید:

ـ «کی پول این ماشین رو داده؟!»


فروشنده جواب داد:

ـ «هویتش مشخص نشده، آقا. فقط منشی ایشون خرید رو انجام داده و تأکید کرده ماشین به نام آقای آیارا سینگامخا ثبت بشه و مستقیم به خونه خودشون تحویل داده بشه»


«یه آدم ناشناس...؟»

آیارا با تمسخر پوزخند زد.

«این دیگه چه نقشه‌ایه؟ کی پیدا میشه همین‌طوری برای یه غریبه ماشین چند ده میلیون باتی بخره؟»


پیم با تعجب به چهره‌ی سرخ‌شده‌ی آیارا نگاه کرد...

ـ «آیارا، این دیگه چیه؟»

آیارا بدون اینکه نگاش رو از ماشین برداره، گفت:

ـ «به‌زودی میفهمی، پی‌پیم»

بعد رو به یکی از خدمتکارا کرد..

ـ «لطفاً گوشی و کیف پولم رو از کشوی میز اتاقم بیار»


به محض اینکه وسایلش رو گرفت، بدون معطلی کارت ویزیت مشکی رو از کیف پولش بیرون کشید و شماره‌ی روی اون رو گرفت.


چند لحظه بعد، صدایی از اون طرف خط اومد..

ـ «سلام، دفتر رئیس گروه دِ گاسترو. من تانت، منشی رئیس، هستم»

لبخند سردی روی لبای آیارا نشست..

اگه درست یادش میومد، همین مرد همون راننده‌ای بود که روز تصادف پشت فرمون رولزرویس نشسته بود.


آیارا گفت:

ـ «سلام آقای منشی. آیارا سینگامخا هستم. می‌خواستم بدونم من دقیقاً کی یه ماشین جدید خریدم که امروز برام فرستادین؟»

منشی با آرامش پرسید:

ـ «آقای آیارا، ماشین سالم به دستتون رسید؟»

ـ «آره، سالمه! ولی موضوع رو عوض نکن!»

آیارا با عصبانیت داد زد:

ـ «چرا رئیس شما باید برام ماشین بخره؟ من اصلاً این ماشین رو نمیخوام و هیچ برگه‌ای هم امضا نمیکنم!»

منشی همچنان با خونسردی جواب داد:

ـ «لطفاً آروم باشید، آقا. رئیس فقط خواستن این ماشین رو به عنوان جبران خسارت روحی و ناراحتی‌ای که براتون پیش اومده، بهتون تقدیم کنن»

همین جمله مسخره باعث شد آیارا بخنده..

ـ «دلجویی با یه ماشینِ بالای سی میلیون باتی؟!»


چند لحظه مکث کرد، بعد دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه.. با صدای بلند توی گوشی داد زد:

ـ «دلجویی کشکه! من نه بچه‌م، نه محتاج لطف رئیس شما! این هدیه‌ی مسخره رو قبول نمیکنم. برای آخرین بار میگم... بیاین اینو از جلوی خونه‌م جمع کنین!»


چند ثانیه اون طرف خط سکوت شد.

از پشت تلفن صدای همهمه‌ی زیادی میومد؛ انگار منشی وسط یه مهمونی یا مراسم شلوغ بود.

بعد از کمی مکث، منشی فقط یک جمله‌ی کوتاه گفت...

جمله‌ای که قشنگ باعث شد آیارا قاطی کنه

ـ «چیزی که هدیه داده بشه، پس گرفته نمیشه»


آیارا با صدایی پایین، اما پر از خشم، پرسید:

ـ «الان کجایی؟»

ـ «پاتایا...»

ـ «دقیق‌تر بگو!»

ـ «هتل... کنار ساحل جومتین.»

همین که جواب دل‌خواهش رو گرفت، بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، تماس رو قطع کرد..

صورت خوش‌تراشش از عصبانیت کاملاً درهم رفته بود.

و اون انقدر ساده‌لوح نبود که ندونه اگه رئیسشون اجازه نداده بود، اون منشی هرگز جای رئیسش رو لو نمیداد..


گوشه‌ی لبای آیارا کم‌کم به لبخندی کج و خطرناک کشیده شد.. انگار همون لحظه تصمیمش رو گرفت...

«اوکی... خودت چاه‌ رو کندی، نه؟»

یه پوزخند زد..

«حالا منم میپرم توش و به توعه مثلا رئیسِ مغرور نشون میدم کی داره با کی بازی می‌کنه..»

دستش رو به سمت فروشنده دراز کرد..

ـ «کلید ماشین رو بده..»

فروشنده که بین وظیفه و ترس گیر کرده بود، با دستپاچگی گفت:

ـ «اِممـ... اگه رسید تحویل رو امضا نکنین، من...»

آیارا حتی نذاشت جملش تموم بشه..

خودکار و پوشه‌ی مدارک رو از دستش گرفت، خیلی سریع یچیز الکی جای امضا خط‌خطی کرد و مدارک رو دوباره پرت کرد سمتش..


فروشنده با اضطراب کلید هوشمند ماشین رو بهش داد، بعد نگاهی به برگه انداخت و نزدیک بود از حال بره..

ـ «این... این دیگه چه امضاییه؟! فقط یه ضربدر کشیده!»

اما آیارا اصلاً اهمیت نداد..

بی‌توجه به صدا زدن‌های پیم، مستقیم به سمت فراری قرمز آتشی رفت.


ولی همین که پشت فرمون نشست، همه‌چی عوض شد..

طراحی خیره‌کننده‌ی کابین، ذوق یک طراح رو تو وجودش بیدار کرد.

داشبورد خوش‌فرم...

صندلی‌های چرمی مشکی براق با دوخت قرمز...

پدال‌شیفترهای مدرن پشت فرمان...

همه‌چیز اون‌قدر بی‌نقص طراحی شده بود که یلحظه واقعاً دلش نمیخواست ازش دل بکنه..

آیارا محکم کف دستش رو به پیشونیش کوبید تا از فکر و خیال بیرون بیاید..

«لعنتی...»


اگه این حرکت گان برای به دست آوردن دلش بود...

باید اعتراف می‌کرد که حسابی درباره‌ی سلیقه‌ش تحقیق کرده بود.

با حرص زیر لب غر زد:

ـ «لعنت... کاش یه کم بیشتر طمع می‌کردم و همون اول همین مدل رو از بابام می‌خواستم..»


بعد کلید رو جای مخصوص کنار فرمون گذاشت.

دکمه‌ی استارت رو فشار داد

حالت رانندگی رو روی اسپرت تنظیم کرد

و پدال گاز رو تا آخر فشرد..

فراری قرمز با غرشی مهیب به جلو جهید و ابری از گردوخاک پشت سرش به جا گذاشت.

--

...حدود یک ساعت و نیم بعد...


آیارا با فراری F12 برلینتا، ماشینی که آرزوی خیلی از عاشقان خودرو تو کل جهان بود، پشت چراغ قرمز خیابون سوخومویت منتظر وایساده بود تا وارد جاده‌ی پاتایای جنوبی بشه تا از اونجا به سمت ساحل جومتین و هتلی بره که منشیِ اون رئیسه آدرسش رو داده بود..


نگاهی به صفحه‌ی مسیریاب پشت فرمون انداخت.

بعد صفحه رو عوض کرد و پخش‌کننده‌ی موسیقی گوشی‌ش رو که از طریق بلوتوث وصل بود، باز کرد.

یه آلبوم آلترناتیو راک پخش شد.

همراه آهنگ با هیجان سرش رو تکون می‌داد و هم‌زمان با سبز شدن چراغ، فرمون رو چرخوند و به مسیرش ادامه داد..

چند دقیقه بعد، گوشی‌ش که از طریق بلوتوث به ماشین وصل بود، زنگ خورد.

نگاهی به شماره انداخت..

ذخیره نشده بود...

اما براش آشنا به نظر می‌رسید.

با بی‌میلی جواب داد.

بعد، صدایی بم، سرد و نافذ جای موسیقی راک رو گرفت...

ـ «شنیدم انگار نمی‌خوای "هدیه‌ی دلجوییم" رو قبول کنی»


آیارا با کش دادن کلمات جواب داد، انگار تازه یادش افتاده طرف کیه:

ـ «اوه... آقای رئیس. چه افتخار بزرگی! خودتون شخصاً زنگ زدین»

با همون لحن تخس و شیطونش ادامه داد:

ـ «قبول کردن یا نکردنش بستگی داره کی هدیه رو داده باشه. شما مگه بابای منین؟ باید ذوق کنم و بدو بدو بپرم تو بغلتون و بگم "وای مرسییی؟"»


از اون طرف خط، فقط صدای خنده‌‌های آروم گان شنیده میشد.

انگار طعنه‌های تیز آیارا اصلاً رو اعصابش نمیرفت.

بعد با آرامش گفت:

ـ «پس دستت رو از روی صندلی چرمی بردار... وگرنه فکر میکنم خیلی آدم دغل‌بازی هستی.»


آیارا یکه خورد.

ناخودآگاه دستش رو فوراً از روی صندلی برداشت.

" از کجا فهمید؟! "

با نگرانی اطراف کابین رو نگاه کرد.

" نکنه توی ماشین دوربین کار گذاشته؟ "

اما خیلی زود خودش رو جمع‌وجور کرد.

دلش نمی‌خواست ازش سؤال بپرسه و جلوی گان کم بیاره..

با بی‌اعتنایی گفت:

ـ «هرچی! ولی یه چیز رو مطمئن باش... من این ماشین رو قبول نمی‌کنم. الانم دارم باهاش میام که بهت پسش بدم.»


گان درلحظه جواب داد:

ـ «من سر کارم و وقت ندارم بیام تحویلش بگیرم. منشی‌م هم سرش شلوغه»

آیارا لبخند تمسخرآمیزی زد..

ـ «نگران نباش. منم هیچ علاقه‌ای به دیدن قیافه‌‌ت ندارم. ماشینت رو هم جلوی پذیرش هتل میذارم، کلیدش رو هم تحویل میدم. خودشون به دستت میرسونن»


چند لحظه سکوت شد...

بعد گان خیلی آرام گفت:

ـ «ولی... من دلم میخواد تو رو ببینم»


فقط شنیدن اون صدای بم و خش‌دار، با اون لحن اغواکننده‌ی مرد لاتینی، باعث شد لرزی تو تن آیارا بشینه..

هنوز فرصت نکرده بود جواب تندی بده که گان ادامه داد:

ـ «و اگه این کار رو بکنی... از فردا هر روز یه ماشین جدید دم خونه‌ت فرستاده میشه...»

مکث کوتاهی کرد..

ـ «هر روز... تا وقتی که قبول کنی منو ببینی.»


بالاخره آیارا از شدت عصبانیت داد زد:

ـ «تو مریضی؟؟ روانی‌ای؟!»

بعد با حرص ادامه داد:

ـ «بس کن این روانی‌بازیارو! صاف و پوست‌کنده بگو از جون من چی میخوای؟»


اون طرف خط، گان دِ گاسترو فقط لبخند زد...

لبخندی که اگه آیارا همون لحظه میدید، بدون شک از شدت عصبانیت منفجر میشد..


End of Chapter⁰¹

Report Page