HeartBound/chp-12
𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
بعد از یه شام زیر نور ستارهها که بین دو تا آدم زبوندراز گذشت و انقدر با هم کلکل کردن که انگار مخشون داشت دود میکرد، معمار جوون که چند لیوان شراب سفید خورده بود، شروع کرد به مطالبه کردن قولی که گان بهش داده بود.
«پس کی قراره منو برگردونی ساحل؟»
گان پرسید:
«میخوای همین الان برگردی؟»
«من که برای تعطیلات نیومدم اینجا، واسه کار اومدم. احتمالاً همتیمیهام الان همهجا دنبال من میگردن.»
گان خیلی غیرمنتظره و مطیع سر تکون داد و گفت میتونه بره توی کابین داخلی استراحت کنه یا بره طبقه بالا و از منظرهی دریای شب لذت ببره. بعد خودش رفت پایین، به اتاق کنترل شیشهای.
موتور روشن شد و یات شروع به حرکت کرد. آیارا هم که خیالش راحت شده بود، رفت داخل کابین و شروع کرد به گشتن تا ببینه این قایق از تو چقدر لاکچریه.
یه مدتی توی اتاق خنک و مجهز، عین پادشاهها لم داد و استراحت کرد، بعد برای اینکه یه هوایی بخوره رفت بیرون.
کنار قایق ایستاده بود و چشمهاش رو کمی ریز کرده بود تا باد اذیتش نکنه. به دریای تاریک شب نگاه میکرد که یه جور جذابیت مرموز خاص خودش رو داشت. اما هرچی زمان میگذشت، اخماش بیشتر توی هم میرفت.
کمکم جزیرههای کوچیکی که اصلاً براش آشنا نبودن، مثل سایههای تاریک از دور ظاهر شدن و آیارا حس کرد دارن هی از اسکلهی ریزورت دورتر و دورتر میشن...
نگاهش رو سمت اتاق کنترل چرخوند؛ جایی که رئیس جوون پشت شیشه ایستاده بود. زیر نور نارنجی داخل اتاق، یه لبخند سرد و کلفت روی لبهای کانت نشست.
"قول داده بود منو برگردونه... ولی نگفته بود به همون ساحلی که ازش اومدم!"
«تو یه عوضیِ حقهبازِ مکاری!»
با عصبانیت داد زد و صورت روشنش از حرص سرخ شده بود. بدون فکر، با اون قد بلند و هیکل کشیدهاش دوید سمت عقب قایق تا یهجوری وارد اتاق کنترل بشه و با اون مرد حیلهگر رودررو حرف بزنه. اما در از داخل محکم قفل شده بود.
آیارا انقدر به در کوبید و لگد زد که خودش دردش گرفت، ولی در حتی ذرهای هم تکون نخورد.
«اگه مردی، بیا بیرون رو در رو حرف بزن! بزدل!»
گان دِ گاسترو صدای فحشهاش رو از پشت دیوارهی شیشهای، کموبیش میشنید و نمیتونست جلوی حس رضایتش رو بگیره. الان دیگه بهترین تفریح دنیا براش این بود که طرف مقابلش رو انقدر حرص بده تا منفجر بشه
هدفونش رو برداشت، گذاشت روی گوشش و از طریق میکروفن حرف زد؛ طوری که صداش توی کل قایق پیچید:
«اگه میخوای برگردی ریزورت، پیشنهاد میکنم شنا کنی و برگردی. نگران نباش، فقط بیست مایل از ریزورت فاصله داریم.»
حدس زد آیارا الان حتماً داره از حرص پا میکوبه و خودش رو اینور و اونور پرت میکنه... و حدسش هم درست بود
آیارا با عصبانیت برگشت جلوی پنجرهی اتاق کنترل، به گان اشاره کرد، دندونهاش رو به هم فشار داد و با لبهاش یه چیزی گفت که احتمالاً یه فحش مناسب گان بود.
بعد هم اون بچهپولدارِ لوس با حرص از اونجا دور شد، رفت جلوی قایق نشست، پاهاش رو ضربدری کرد و با وجود باد و موج، همونجا موند و حتی یه بار هم پشت سرش رو نگاه نکرد.
یه یات کرمرنگ با نوارهای قهوهای به اسکلهی فرسودهی یه جزیرهی متوسط رسید. همین که موتور خاموش شد، یه سکوت سنگین همهجا رو گرفت. آیارا با اینکه از شدت نگرانی دلش شور میزد، هنوز سرسختی خودش رو حفظ کرده بود و حتی برنگشت پشت سرش رو نگاه کنه.
گان از قایق پرید روی اسکلهی چوبی قدیمی و طناب قایق رو بست. وقتی کارش تموم شد، رو به کسی که هنوز روی قایق بود صدا زد تا بیاد پایین..
«داخل کابین رو قفل کردم. تو که نمیخوای بیرون بمونی و پشهها تا صبح بخورنت، نه؟»
«به تو چه! هر جا دلم بخواد میرم!»
آیارا در حالی که پشتش به اون بود، با عصبانیت داد زد.
«مطمئنی؟»
«آره! بذار همینجا پشهها منو بخورن تا بمیرم!»
همین که حرفش تموم شد، اون هیکل بلند و کشیده یهو از زمین بلند شد و روی شونهی محکم گان افتاد، طوری که سرش وارونه آویزون شد.
آیارا ناخودآگاه شروع کرد به دستوپا زدن، اما گان رونهاش رو محکم گرفته بود و نمیذاشت تکون بخوره.
وقتی رسیدن به اسکله، رئیس مغرور خیلی راحت آیارا رو پایین انداخت.
بدن پسر پولدار محکم خورد به تختههای کهنهی اسکله، طوری که نزدیک بود همونجا از توشون رد بشه.
آیارا سرش رو بالا آورد که با زبون تیزش جواب طرف رو بده، اما چیزی که دید، کاری کرد خشکش بزنه و دهنش باز بمونه.
بالای صخره، وسط درختها و شاخوبرگهای انبوه، یه خونهی سفید دوطبقه زیر نور کم شب خودنمایی میکرد. با اینکه هوا تاریک بود، باز هم میشد فرسودگی ساختمون رو دید؛ لکههای تیرهی آب، لابهلای شکافهای ستونهای بتنی نشسته بودن.
آیارا آب دهنش رو قورت داد و با صدایی که کمی میلرزید پرسید:
«کجاییم دقیقاً؟ ...منو کجا آوردی؟»
گان با یه خندهی آروم، درست مثل زمزمهی یه شیطان، جواب داد:
«...خونهای که قول دادی برام بازسازیش کنی، یادت هست؟»
اون معمار نابغه که انگار عقلش رو هم باد و ستارهها با خودشون برده بودن، همونجا ماتش برد.
"یعنی منو آوردی یه خونهی جنزده طراحی کنم؟!"
نور چراغقوهی دستی زیاد دور نمیرفت و آیارا مجبور شد با اکراه خیلی نزدیک به هیکل بلند گان راه بره. مسیر بالا رفتن، از پلههای سنگی بود؛ اما مدتها کسی بهشون رسیدگی نکرده بود و علفها و گیاههای هرز حسابی همهجا رو گرفته بودن.
اون خونهی بزرگ و مجلل، ستونهای رومی دور ورودیها داشت، پنجرههای قوسیشکلش با شیشههای رنگی موزاییکی تزئین شده بودن و بالای ساختمون هم یه گنبد طلایی بزرگ خودنمایی میکرد.
یه ترکیب عجیبوغریب که برای آیارا، بهعنوان یه معمار، اصلاً قابل هضم نبود
دید گان در رو باز کرد و وارد خونهای شد که هنوز حتی تمیزش هم نکرده بودن. داخلش چیز باارزشی نبود، فقط وسایل اصلی و قدیمی خونه که همشون زیر پارچههای خاکگرفته پوشیده شده بودن.
آیارا چشمش افتاد به یه ساعت عتیقه که معلوم نبود از چند وقت پیش عقربههاش روی ساعت دو گیر کرده بود. یه لرز از ستون فقراتش رد شد و گفت:
«کی سرت کلاه گذاشته که همچین قصر جنزدهای خریدی؟!»
«من فقط خود جزیره رو خریدم، این خونه هم روش بود دیگه. موقعیتش خیلی خوبه، برای همین میخوام بازسازیش کنم و تبدیلش کنم به یه خونهی شخصی برای تعطیلات.»
آیارا با تلخی لبخند زد... پشت کوه، رو به آب؛ جای ایدهآلی برای قبرستون بود، نه ویلای تفریحی.
«خب، چه تغییراتی میخوای توش باشه؟»
«سبک مدیترانهای دوست دارم. سقف باز هم داشته باشه و اگه یه استخر روباز هم باشه که چه بهتر.»
«خب پس راحتتر نیست کلشو خراب کنیم و از نو بسازیم؟»
چشمهای باریکش با کلافگی به این میلیاردر لوس نگاه کرد، اما انگار طرف اصلاً کنایهش رو نگرفت.
«هر طور خودت راحتتری. اگه این کار آسونتره، انجامش بده. هزینهش هرچقدر هم شد مهم نیست، فقط خودت راضی باشی. من راضیم»
گان با خونسردی جواب داد، انگار داشت یه سفارش اینترنتی ثبت میکرد.
آیارا دیگه چیزی برای گفتن نداشت، فقط بیخیال سر تکون داد؛ هر کاری دلش میخواست بکنه.
وقتی کمکم به فضای ترسناک اونجا عادت کرد، شروع کرد به گشتن توی سالن پذیرایی. سالن به آشپزخونهی پشتی راه داشت و یه کانتر بلند هم اونجا بود که برای نوشیدنی عالی به نظر میرسید. چند لحظه بعد صدای روشن شدن یه موتور به گوش رسید و بعد صدای وصل شدن برق از جعبهفیوز کنار در پشتی بلند شد.
«اگه استخر و جکوزی میخوای، پیشنهاد میکنم اول شرکت برق رو خبر کنی سیمکشی درستوحسابی انجام بده. وگرنه احتمالاً یه ژنراتور به اندازهی سه چهار تا ماشین لازم داری.»
با طعنه گفت و صاحبخونهای رو مسخره کرد که بدون فکر کردن به واقعیتهای ماجرا، فقط چیزهایی میخواست که دلش میخواست.
«اون دیگه مشکل من نیست. تو فقط طراحیش کن.»
رئیس جوان مافیا در جعبهفیوز رو بست و برگشت سمتش..
«بیا بریم بالا. امشب باید اینجا بخوابیم.»
آیارا فوراً دستش رو کنار گوشش برد، انگار امیدوار بود اشتباه شنیده باشه.
«واقعاً فکر نمیکردم یکی مثل تو اینقدر عاشق ماجراجویی و سختی کشیدن باشه. خب راحت نیست بری روی قایق بخوابی یا برگردی هتل؟»
گان گفت:
«عه راسمیگی پس من میرم.»
و کاملاً معلوم بود شوخی نمیکنه.
آیارا که حالا قرار بود تنها گذاشته بشه، با اعتراض بلند گفت:
«مگه من چه گناهی کردم که باید اینجا بمونم؟ تو بری، خب منم میرم!»
گان دِ گاسترو با لبخندی معنیدار گوشهی لبش رو بالا داد..
«تو قول دادی برام یه ویلای جدید طراحی کنی، ولی هنوز حتی فرصت نکردی از اینجا عکس بگیری یا بررسی اولیهت رو انجام بدی، بعد میخوای همینطوری بری؟»
«باشه، انجامش میدم.»
آیارا گوشیش رو بیرون آورد و خواست راه بیوفته، اما قبل از اینکه بتونه بره، گان جلوش رو گرفت..
«فردا دربارهش حرف میزنیم. الان اگه توی این خونه راه بیوفتی و بخوای عکس بگیری، معلوم نیست با چی روبهرو بشی.»
با لحنی تهدیدآمیز گفت و بعد بدون اینکه حتی لحظهای مکث کنه، برگشت و از پلهها بالا رفت؛ آیارا رو تنها و دودل پایین ول کرد.
ناگهان باد شدیدی وزید و شاخهی درختی با صدای بلند به پنجره خورد.
«پینگ!»
آیارا از ترس پرید. وحشتِ روبهرو شدن با یه مهمون ناخونده وجودش رو گرفت و بدون معطلی مثل برق زد سمت پلهها و خودش رو به طبقهی دوم رسوند.
وقتی آیارا خودش رو به گان رسوند، با کلافگی پرسید:
«راستش اگه میخواستی منو بیاری اینجا، میتونستیم فردا بیایم. چرا انقدر قضیه رو پیچیده کردی؟»
گان با اون چهرهی خوشتراشش برگشت سمتش و بدون کوچکترین نشونهای از شوخی جواب داد:
«وقت من خیلی باارزشه و محدوده.»
«پس لابد باید ازت تشکر هم کنم که وقت گذاشتی اومدی!!»
«اگه دلت میخواد این کارو بکنی، من که مشکلی ندارم.»
گان دِ گاسترو به رگبار طعنههایی که از دهان تندوتیز آیارا بیرون میاومد هیچ توجهی نکرد و رفت سمت در اتاقی تو سمت راستش و بازش کرد.
«امشب میتونی اینجا بخوابی.»
آیارا یهدفعه ساکت شد و کمی خم شد تا داخل اتاق رو نگاه کنه. توی اتاق فقط یه تخت و یه مبل بود که روشون ملحفه کشیده شده بود.
«پس خودت چی؟»
«من اتاق بغلی میخوابم.»
«نه! تو هم باید همینجا بخوابی.»
رئیس جوون مافیا به چشمهای باریکش خیره شد و با شک یک ابرو بالا انداخت..
«نمیترسی ممکنه باهات کاری بکنم؟»
آیارا باحالت مسخره یه پوزخند زد..
«تو، تو این فضای دلگیر و ترسناک هنوز حوصلهی این کارا رو داری؟»
بعد با صدایی بم و جدی ادامه داد:
«باشه، نمیدونم چه نقشه یا شوخیای توی سرت داری، ولی نمیذارم از جلوی چشمم دور شی که یواشکی فرار کنی یا پشت سرم کاری بکنی.»
گان دوباره نتونست جلوی خندهی رضایتبخشش رو بگیره.
این مدل زرنگبازیهای آیارا فقط این ماجرا رو براش سرگرمکنندهتر میکرد.
چیزی نگفت و پیشنهادش رو پذیرفت و وارد اتاق شد. هر دو تو سکوت رفتن سر جای خوابشون؛ هر کدوم هم حواسش به طرف دیگه بود و با احتیاط مراقبش بود.
آیارا روی تخت اینور و اونور میشد. بوی نم و کهنگی اتاق نمیذاشت راحت خوابش ببره. ساعتش رو نگاه کرد و دید تازه پنج دقیقه از نیمهشب گذشته.
با حرص دوباره به پهلو چرخید و از اینکه زمان اینقدر کند میگذشت کلافه شد. چشمهای باریکش زیر نور ستارهها به قامت بلند مردی خیره شد که روی مبل بلند کنار دیوار روبهرو دراز کشیده بود.
گوشهی اتاق تاریک بود و نمیتونست صورتش رو درست ببینه، اما از بالا و پایین رفتن منظم سینهش حدس زد که احتمالاً طرف حسابی خوابش برده.
آروم تو جاش نشست. با اینکه وانمود کرده بود خوابیده، اصلاً نمیفهمید طرف مقابلش چه نقشهای توی سرش داره. هیچکدوم از اتفاقهایی که افتاده بود براش منطقی نبود. سرش رو تکون داد تا ذهن گیجش رو مرتب کنه، بعد بیصدا و نوکپا رفت سمت حموم تا کارش رو انجام بده.
وقتی داشت دستهاش رو توی روشویی میشست، یهو چراغ مهتابی بالای سرش خاموش شد!
آیارا جا خورد و سریع در رو باز کرد تا دنبال اون یکی بگرده.
اما... رفته بود!!!...
با عصبانیت به مبل خالی لگد زد.
«لعنتی! گولم زد!»
معمار جوون از پنجره بیرون رو نگاه کرد و دید چراغهای اطراف خونه هم خاموش شدن. یعنی اون آدم حیلهگر حتماً رفته بود فیوز برق رو قطع کرده بود.
آیارا مشتهاش رو گره کرد تا خودش رو آروم کنه، بعد گوشیش رو برداشت، چراغقوهش رو روشن کرد و تو تاریکی راهش رو پیدا کرد و از پلهها پایین رفت.
با نور چراغقوهی گوشی بالاخره حقیقت رو فهمید؛ برق به خاطر قطع شدن فیوز نرفته بود، بلکه کابل برق تا خود ژنراتور پاره شده بود!
معمار جوون روی یک زانو نشست و با حرص کابل قطعشده رو پرت کرد..
«میخوای مجبورم کنی بازی بقا راه بندازم؟»
آیارا با تمسخر پوزخند زد. انگشتهای کشیدهش ماهرانه روی دکمههای پیشرفتهترین وسیلهی ارتباطی اون زمان حرکت میکردن. شاید توی این جزیرهی متروکه نمیتونست کبوتر نامهبر تربیت کنه، اما حداقل یه گوشی موبایل داشت!
اما لبخند پهنی که روی لبهاش نشسته بود، توی یک لحظه محو شد.
چون عملاً هیچ فایدهای نداشت.
میتونست تماس بگیره، اما آنتن 4G اونقدر ضعیف بود که هیچ برنامهای باز نمیشد. انگار عمداً تمام ارتباطات و سیستمها مختل شده بودن.
«دیگه داری زیادی شورشو درمیاری!»
توی سکوت با صدای بلند غر زد و به سمت اسکلهی چوبی فرسودهای که قایق تفریحی اونجا بسته شده بود، دوید.
اما قبل از اینکه بهش برسه، از مسیر سرازیری دید که...
قایق دیگه اونجا نبود!
آیارا از شدت عصبانیت فحش داد و شاخههای اطرافش رو با حرص کنار زد. ولش کرده بودن و حتی نمیتونست با گوشیش به کسی زنگ بزنه.
چند لحظه همونجا ایستاد و به آسمونِ بیماه خیره شد، بعد تصمیم گرفت برگرده به اون خونهی تسخیرشده.
این بار میخواست همهجا رو حسابی بگرده، شاید ابزاری پیدا میکرد تا ژنراتور رو تعمیر کنه.
اما هنوز حتی در رو باز نکرده بود که نسیمی، بوی تند و فلزیای رو به مشامش رسوند.
ابروهای باریکش توی هم رفت.
این بوی ماهی یا دریا نبود...
بوی خون بود.
عجیب این بود که ناگهان تصویر یک نفر توی ذهنش ظاهر شد.
"نکنه گان توی خطره؟!"
آیارا برگشت و بوتههای انبوه رو کنار زد تا منشأ بو رو پیدا کنه. اما هرچه بیشتر جلو میرفت، بوی فلزی خون شدیدتر میشد.
تا اینکه ناگهان پاهاش سر جاشون خشک شد.
دست باریکش رو جلوی لبهای نیمهبازش گرفت و بعد با صدای بلند جیغ کشید.
در سایهای که جلوی چشمهای گشادش افتاده بود، مردی رو دید که لباسهای تنگ به تن داشت و با گلوی بریده، کنار تنهی درخت بزرگی افتاده بود... مرده بود.
ناگهان صدای قدمهایی شنید، بعد هم فریادهایی به زبانی خارجی که نمیفهمید.
معمار جوون مردد موند؛ نمیدونست باید کمک میخواست یا فرار میکرد.
اما حس درونیش بهش هشدار میداد که قبل از رسیدن خطر، فرار کنه.
همون لحظه مردی بلندقد و هیکلدرشت از میان بوتهها بیرون پرید و چند نفر دیگه که مسلح بودند هم پشت سرش ظاهر شدند...
با دیدن یه مزاحم ناخونده، مهاجمها بدون لحظهای تردید اسلحههاشون رو بالا آوردند و شروع به تیراندازی کردند.
آیارا که معلوم بود سابقهی بسکتبال بازی کردن به دردش خورده، چابکانه خودش رو پشت درخت بزرگی که نزدیکش بود پرت کرد.
گلولهی سربی قدیمی به تنهی درخت خورد و پوستش رو شکافت و جای عمیقی روی اون گذاشت. آیارا نفسش رو حبس کرد و سعی کرد ترسش رو کنترل کنه، بعد راه افتاد و به سمت قسمت انبوهتر جنگل دوید.
در همین حین، معمار جوون مدام سرش رو پایین میگرفت و بیهدف و دستپاچه بین درختها میدوید، بدون اینکه بدونه دقیقاً کدوم طرف میره؛ از گلولههایی که از چند جهت پشت سرش میاومدن جاخالی میداد.
خوششانس بود که تاریکی و انبوهی جنگل بارها نجاتش داده بودند. دیگه حتی به معجزه یا کمک خدا هم فکر نمیکرد؛ تنها چیزی که براش مهم بود این بود که آخرش تبدیل به یه جنازهی بینامونشون توی این جزیرهی دورافتاده نشه.
وقتی به جایی رسید که مجبور بود مسیرش رو عوض کنه، راه جلوی پاش مثل یه دوراهی به سمت غاری عمیق میرفت.
درست وقتی که میخواست ریسک کنه و به سمت راست بره، انگار یه دست نامرئی مچ پاش رو کشید و اون رو به سمت تاریکی پرت کرد.
آیارا چشمهاش رو محکم بست و خودش رو برای دردی که ممکن بود استخونهای پاش رو خرد کنه آماده کرد.
اما بهجاش، یه جفت بازوی قوی کمرش رو گرفت.
همین که برگشت، صورت آشنای و خوشچهرهای رو خیلی نزدیک خودش دید. هنوز فرصت نکرده بود حرفی بزنه که دستی محکم جلوی دهنش رو گرفت و صدایی تیز و جدی دستور داد:
«هیس!!!»
بعد از اینکه آدمهای مسلح به سمت دیگهای رفتند، گان دِ گاسترو آیارا رو که توی بغلش بود، کشید و با عجله به سمت مخفیگاهی دیگه در عمق جنگل برد.
جلوتر شکاف بزرگی توی دیوارهی صخره بود که به اندازهی کافی جا داشت تا موقتاً پناه بگیرند. بدون اینکه نیاز باشه کسی چیزی بگه، هر دو سریع واردش شدند.
آیارا دستش رو از چنگ اون آزاد کرد و همون لحظه شروع کرد به دعوا کردن:
«بهم بگو، مگه همهی اینا نقشهی خودت نبود؟»
«من اونقدر دیوونه نیستم که دستور قتل آدمهای خودم رو بدم!»
این اولین بار بود که آیارا صورت اون غول دنیای املاک رو اینقدر مضطرب و جدی میدید، برای همین کمی آرومتر پرسید:
«پس اونها کی بودن؟»
«کارِ آدمهای حرفهایه. اطراف خونه رو بررسی کردم. تمام محافظهایی که سر هر نقطه مستقر بودن کشته شدن.»
«اگه قراره با تو باشم، حتی نه تا جون هم برام کافی نیست!»
آیارا با طعنه جواب داد و از اینکه وسط این افتضاح کشیده شده بود حرصش گرفت.
اما لحظهای ساکت شد. بعضی چیزها منطقی نبودند، ولی از طرفی چند تا اتفاق هم به طرز عجیبی به هم ربط داشتند..
«یه لحظه صبر کن... اون دفعه که تیراندازِ موتور سوار بهت حمله کرد، محافظت کنارت نبود. این دفعه هم، با اینکه معلومه روی قایق هیچ محافظی نیست، اینا انگار از قبل برنامهریزی کرده بودن و خونه رو محاصره کردن. تازه وقتی برق رفت هم یواشکی زدی بیرون و عمداً منو تنها گذاشتی. خب چطوری شک نکنم که خودت یه نقشی توی این قضیه داری؟»
گان دِ گاسترو که حواسش به تاریکی اطراف بود و دنبال نشونهای از قاتلها میگشت، از این همه سؤال و اتهام پشتسرهم کلافه شد. چشمهاش رو بست، برگشت سمت آیارا و با صدایی بلند و واضح گفت:
«آره! کار خودم بود. اون ماجرای تیراندازی جلوی تو هم یه تله بود. این دفعه هم قصد داشتم یکی دو شب اینجا ولت کنم تا شاید اون دهن گندهت بالاخره یاد بگیره کی باید بسته بمونه!»
تازه همون لحظه بود که آیارا فهمید یک رئیس مافیا تا چه حد میتونه قاطع و بیباک باشه؛ تا جایی که حاضره خودش هم آسیب ببینه تا طعمه رو به دام بندازه.
بعد از شنیدن کل حقیقت، معمار جوون حس کرد انگار مشتی محکم به سرش خورده؛ تموم این مدت فریب خورده بود.
اما باید قبول میکرد که بعد از اون ماجرای تیراندازی، ناخودآگاه دلش رو باز کرده بود و اجازه داده بود اونن مرد بیشتر از قبل بهش نزدیک بشه.
آیارا از شدت عصبانیت مشتهاش رو گره کرد..
«ولی نقشهی انتقام مسخرهی تو نزدیک بود منو به کشتن بده! اونا بدون یه لحظه مکث اسلحههاشون رو کشیدن و شلیک کردن، انگار اصلاً نمیخواستن هیچکس زنده از این جزیره بیرون بره.»
چشمهای زیبا و باریکش با یادآوری اون لحظه پر از اشک شد. اگه اون موقع نتونسته بود از گلولهها جاخالی بده، دیگه هیچوقت...
هیچ فرصتی برای دیدن دوبارهی خانوادهای که منتظرش بودند نداشت.
«همهش تقصیر توئه!»
با نوک انگشتش محکم به سینهی پهن مرد مقابلش فشار آورد و چند بار پشت سر هم این کار رو تکرار کرد تا تموم خشم و دلخوریش رو خالی کنه.
«همهی این اتفاقا فقط و فقط تقصیر توئه!!!»
گان سریع قد بلند و ظریف اون رو توی آغوشش کشید و پشت سرش رو به سینهش فشرد تا جلوی فریاد زدنش رو بگیره. میتونست لرزش بدن آیارا رو حس کنه؛ ترکیبی از خشم و ترس وجودش رو گرفته بود. بیاختیار سرش رو پایین آورد و آروم، با لحنی دلجویانه گفت:
«به خاطر بیاحتیاطیم که باعث شد کار به این وضعیت خطرناک بکشه، ازت معذرت میخوام.»
دست باریکی که کنار بدنش محکم گره شده بود بالا آمد و نهچندان آرام به پشت مرد مقابلش کوبید. آیارا با صدایی خفه از پشت لباسش گفت:
«همون لحظهای که حتی به این فکر کردی منو اینجا تنها بذاری، کارت اشتباه بود!»
«میدونم... تقصیر منه.»
با اینکه لحنش از همیشه آرامتر و ملایمتر بود، اما اون چشمهای سبز-قهوهای از خشمی آتیشی برق میزدند. اینکه یک غریبه از رفتوآمدها و برنامههایی خارج از نقشهی کاریش خبر داشته باشه، فقط یک معنی داشت: یک خبرچین بین آدمهای خودش وجود داشت.
چند ماهی بود که اون رو به آرژانتین فراخونده بودن تا خبر بازنشستگی پدرش از تموم فعالیتهای تجاری خونواده رو بشنوه؛ پدرش قرار بود یکی از پنج پسرش رو بهعنوان رئیس جدید انتخاب کنه.
طبیعتاً گان یکی از جدیترین گزینهها بود، با اینکه فرزند همسرخارجی و کماعتبارتر پدرش محسوب میشد. سابقهی مدیریتی درخشانش، از جمله سودآوریهای کلان و باز کردن بازارهای جدید برای گروه دِ گاسترو، باعث شده بود این شرکت به یکی از سه شرکت روبهرشد برتر آسیا تبدیل بشه؛ چیزی که قطعاً رابطهش رو با خواهر و برادرهای دیگرش پرتنش کرده بود.
...واقعاً تندخو و اهل عمل بود؛ درست مثل چیزی که از ریشهی لاتینش انتظار میرفت.
گان ناخودآگاه نگاهش رو به آیارا انداخت؛ همون آدم بازیگوشی که ناخواسته وارد گرفتاری اون شده بود. حس عجیبی تو دلش بود که نمیدونست اسمش رو چی بذاره.
معمولاً هر کسی رو که سر راهش قرار میگرفت، کنار میزد؛ حتی اگر مجبور میشد از روشهای بیرحمانه استفاده کنه. گان دِ گاسترو همیشه کسی بود که برای رسیدن به قدرت، روی دیگران پا گذاشته بود...
اما این بار فرق داشت.
خودش هم میدونست یهچیزی تغییر کرده.
با صدایی بم و گرفته که جدیتش دل شنونده رو گرم میکرد، گفت:
«قول میدم سالم بمونی..»
لبهای باریک آیارا کمی باز شد، انگار میخواست چیزی بگه، اما دوباره محکم روی هم فشردشون. هیچ جوابی نداد و فقط ناگهان از آغوش محکم اون فاصله گرفت، انگار تنش به آب جوش خورده باشه.
نوک بینیش رو با معذب بودن مالید و پرسید:
«خب... حالا چیکار کنیم؟»
«فرار میکنیم و وقت میخریم تا آدمهای من برسن و نیرو کمکی بیارن. ولی اگه راه فرار نداشته باشیم...»
گان دِ گاسترو پیراهنش رو کنار زد و یه اسلحهی کمری اتوماتیک با اندازهای مناسب را نشان داد.
«تا وقتی یکی از ما بمیره، میجنگم.»
معمار جوون با سختی آب دهنش رو قورت داد. دو نفره داشتن فرار میکردن؛ ولی یکی اسلحه داشت و اون یکی هیچی نداشت. یعنی...
«هی من دستوپاگیرتم؟»
رئیس جوون مافیا پوزخند زد..
«خوبه که خودت متوجه شدی. پس اگه میخوای همچنان نفس بکشی، باید هر چی میگم انجام بدی.»
آیارا دندونهاش رو روی هم فشار داد. دیگه نمیشد باهاش بحث کرد. تموم عمرش فقط مداد دستش گرفته و طراحی کرده بود، نه اینکه اسلحه دست بگیره. این بار چارهای نداشت جز اینکه به همین دشمنِ غیرقابلاعتماد تکیه کنه.
زیاد فرصت استراحت نداشتن و خیلی زود مجبور شدن بیشتر به عمق جنگل برن.
گان کمی قبلتر با حرف زدن از وجود یک خبرچین داخل شرکت، حسابی نگرانش کرده بود. حالا هم نمیدونستن نیروهای کمکی کی قراره برسن، چون به خاطر اختلال، آنتن موبایل توی جزیره قطع شده بود.
آیارا در حالی که از نفسنفس زدن به خودش میپیچید، چون مسیر سربالایی بود، پرسید:
«اینا خیلی زیادن... تا کی قراره از دستشون فرار کنیم؟»
مردی که جلوتر با سرعت حرکت میکرد، بدون اینکه برگرده جواب داد:
«مستقیم درگیر شدن باهاشون خیلی خطرناکه.»
«ولی اگه آدمهات نیان کمکمون، که نمیتونیم تا ابد همینطوری بدوییم! حداقل چرا سعی نمیکنیم ضعیفشون کنیم؟ مثلاً براشون تله بذاریم؟ حملهی غافلگیرانه کنیم یا چی؟»
گان از غر زدنهای آدم ظاهراً بیدستوپایی که پشت سرش بود کلافه شده بود، اما با این حال لحظهای فکر کرد و گفت:
«درست میگی. باید راه پشتیبانیشون رو قطع کنیم.»
اما وقتی نگاهش رو به آیارای قدبلند و باریکاندام انداخت، آه کوتاهی کشید.
«ولی... بهتره این کار رو نکنیم.»
آیارا اخماش رفت توی هم. نمیدونست این حرف از روی نگرانی بود یا تحقیر، اما هر چی که بود، حسابی بهش برخورد.
«اونقدرم بیمصرف نیستم که برات دردسر درست کنم!»
«نه. من حاضر نیستم حتی یه درصد هم ریسک کنم.»
رئیس جوون مافیا نور چراغقوه رو روی مسیر تاریک جلو انداخت و بدون اینکه وقتش رو با حرف زدن با آدم پشت سرش تلف کنه، دوباره راه افتاد.
با وجود حرصی که خورده بود، یه حس عجیب توی دل آیارا بالبال زد...
لبش رو اونقدر گاز گرفت که درد گرفت تا خودش رو جمعوجور کنه و جلوی خیالبافیهای بیشترش رو بگیره. بعد هم سریع دنبال اون مرد هیکلی راه افتاد، چون میترسید توی این جنگل گم بشه.
برنامهشون این بود که مدام در حرکت بمونن تا برای آدمکشها تبدیل به یه هدف ثابت نشن. خودِ گان هم هیچوقت این جزیره رو درستوحسابی نگشته بود و فقط اون خونهی تفریحی رو دیده بود، پس اصلاً با منطقه آشنایی نداشت.
همهچیز فقط به غریزهی بقا و حس خطرش بستگی داشت؛ غریزهای که ظاهراً از بیشتر آدمها خیلی قویتر بود.
ناگهان صدای جیرجیرکهایی که تمام اطراف رو پر کرده بود، قطع شد.
گان همونجا ایستاد و با اشاره به آیارا فهموند که اون هم بیحرکت بمونه.
تو همون کسری از ثانیه که صدای خرد شدن برگهای خشک زیر پای کسی شنیده شد، گان مچ باریک آیارا رو گرفت و سریع به سمت دیگه کشیدش.
آیارا از شدت خستگی نزدیک بود از پا بیوفته، اما مجبور بود برای نجات جونش بدوعه.
آدمکشهای اجیرشده داشتن لحظهبهلحظه نزدیکتر میشدن؛ انگار نفسشون رو پشت گردنش حس میکرد!
اما مسیر روبهرو اصلاً به نفعشون نبود؛ شیب زمین مدام تندتر میشد و فرار کردن رو براشون سختتر و سختتر میکرد...
End of chapter¹²