HeartBound/p-09
𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
ولی آتاکورن با یه لبخند زورکی ادامه داد:
«خب، تو و آقای گان با هم خوب کنار میاین؟ جدیدا زیاد داری میری بیرون.»
«بعضیوقتا میتونی خونهی دوستپسرت بمونی، لازم نیست نگران برگشتن به خونه باشی.»
همون لحظه با درد ناله کرد، چون برادر کوچیکترش محکم زد به ساق پاش.
«دیگه دربارهش حرف نزن! کی میدونه اون یارو الان کجا مرده و مفقود شده»
«آها، پس دلیل این اخلاق گندت همینه؟ اینجوری شدی چون گان غیبش زده، هان؟! نه بابا، آی! اون این بلا رو سرت آورده، پس باید مسئولیتش رو قبول کنه!»
آیارا که مشت گرهکردهاش رو بالا برده بود و آماده بود تا برادر بیخیالش رو بزنه، همونجا خشکش زد.
درسته...
اون مرد اینقدر بهش آسیب زده بود و حالا آیارا قرار بود بذاره راحت از زیرش در بره و با بقیه خوش بگذرونه؟
یهو لبخند زیبایی روی لبهای آیارا نشست؛ لبخندی که یه حس بد انداخت به جون آتاکورن و مو به تنش سیخ کرد.
«باز شروع شد... باز دیگه توی سرت چی میگذره؟»
آتاکورن فقط امیدوار بود برادر شیطونش دوباره خودش رو توی دردسر نندازه.
آیارا کشوقوسی به بدن دردناکش داد و با حال خیلی بهتری نسبت به قبل گفت:
«بهش فکر کن، پیآت. الان کاری کردی یچی بزنه به سرم.»
حالا انگار کلاً یه آدم دیگه شده بود.
«فکر کنم بد نباشه من گاهی خودم سراغ آقای گان رو بگیرم، بهجای اینکه همیشه منتظر بمونم اون بیاد سراغم.»
آتاکورن با تعجب نگاهش کرد، ولی چیزی نگفت.
«خوبه که بهش فکر کردی. آدمایی که تازه وارد رابطه شدن، یه مدت زمان لازم دارن تا به شرایط عادت کنن. تازه، دوستپسرت هم که برادر کوچیک یکی از مافیاست.»
بعد با تأسف سرش رو یه کم تکون داد؛ انگار داشت به مسیر عاشقانهی عجیب و غریب برادر کوچیکش فکر میکرد.
آیارا وقتی نگرانی واقعی رو توی چهرهی برادرش دید، یه طرف لبش رو جمع کرد و بعد با تردید پرسید:
«...راستی چرا بابا و تو اینقدر راحت قبولش کردین؟ منظورم... رابطه با همجنسه.»
آتاکورن با آرامش جواب داد:
«الان فقط سه نفر از خانوادهمون موندیم. اگه قبولش نکنیم چی میشه؟ میخوای مثل سریالهای آبکی بشینیم عشق و عاشقی رو برات ممنوع کنیم؟»
«من نمیخوام اختلاف سلیقههامون باعث بشه بینمون دعوا و کدورت پیش بیاد. بالاخره تو هنوز برادر کوچیک منی و بچهی بابایی.»
البته یه دلیل اصلی دیگه هم بود که آتاکورن جرئت نمیکرد به زبون بیاره؛ چیزی که از همون بچگی خوب میدونست.
آیارا یه جذابیت عجیب داشت که آدمهای همجنس خودش رو هم به سمتش میکشید.
هم ظاهرش و هم شخصیتش بیشتر به کسی میخورد که رام و اهلی بشه، نه کسی که بقیه رو رام کنه.
خوشبختانه آیارا عادی بزرگ شده بود. با اینکه چند تا پسر یواشکی دنبالش بودن، همهشون رو رد کرده بود.
اما به نظر میرسید این بار آیارا بالاخره با یه حریف واقعاً درخور خودش روبهرو شده...
و ظاهراً این بار، کفهی ترازو به نفع ما نبود.
«اوه، بابا بیخیال... اینقدر دراماتیکش نکن!»
پسر کوچیک خانوادهی سینگامخا با صدای بلند و الکی خودش رو بیخیال نشون داد تا احساسات شدیدی رو که داشت قلبش رو میفشرد، پنهون کنه.
اون خونوادهش رو دوست داشت؛ خیلی زیاد. اونقدر که نمیخواست کسی بهراحتی احساساتشون رو جریحهدار کنه. و گان دِ گاسترو هم از این قاعده مستثنی نبود!
چشمهای باریکش برق یه تصمیم جدی رو نشون میداد.
آیارا برای عوض کردن بحث، وانمود کرد شکم صافش رو نوازش میکنه؛ شکمی که کمکم داشت با صدای قاروقور اعتراضش رو اعلام میکرد..
«—پیآت داری خیلی چرتوپرت میگی، خیلی هم طولش دادی. من گشنمه. پیپیم امروز چی برامون درست کرده؟»
آتاکورن غر زد:
«چته بچه؟ همین الان گفتی گرسنه نیستی!»
ولی ته دلش لبخند میزد. وقتی این دردسرساز اینطوری حرف میزد، یعنی دیگه از دستشون ناراحت نبود.
دستش رو دور گردن باریک برادرش انداخت و با شیطنت کشیدش سمت خودش، که آیارا هم با اعتراض صداش دراومد.
«کونجیِ یاواراته. زنم صبح زود به راننده گفته بره تو صف وایسه و از اون کونجیای که دوست داری بگیره. زود باش بیا، وگرنه این بار زن خودم از دستمون شاکی میشه.»
صدای جر و بحث شوخطبعانهی دو برادر، که دستتودست هم از پلهها پایین میاومدن، حال و هوای گرفتهی خونه رو عوض کرد و دوباره بهش جون داد.
پیم با لبخند به پدرشوهرش نگاه کرد؛ مردی که هنوز داشت در حالی که روزنامه میخوند قهوهش رو مینوشید و منتظر بچهها و نوهش بود تا برای غذا بهش ملحق بشن.
پیم به خدمتکار دستور داد سریع کونجیِ داغ و خمیرهای سرخشده رو بیاره تا دوباره همه کنار هم، این روز خوب رو جشن بگیرن.
---
...اواخر بعدازظهر، در یک روز کاری معمولی در شرکت دِ گاسترو...
«قربان...»
رئیس جوون، همراه با منشی مورد اعتماد و {محبوبش}، تازه بعد از سفری مشترک برای شرکت تو یه کنفرانس سطح جهانی در هاوایی، به دفتر مرکزی شرکت در قلب شهر برگشته بود.
آقای تانت از دستیارش گزارشی دریافت کرد مبنی بر اینکه آقای آیارا سینگامخا چند روز پیش درخواست ملاقات با رئیس رو داده بوده، اما چون رئیس حضور نداشته، ازش خواسته بودن که حالا دوباره برای ملاقات بیاد.
البته در واقع، دستیارها اصلاً اختیار این رو نداشتن که تعیین کنن چه کسی میتونه به دیدن رئیس بیاد و چه کسی نمیتونه.
اما وقتی بیشتر ازشون سؤال کردن، بالاخره اعتراف کردن که آیارا تهدیدشون کرده بوده که...
«میخوای به خاطر دردسر درست کردن واسه پارتنر رئیس، شغلت رو از دست بدی؟»
منشی جوون بهزور جلوی خندهش رو گرفته بود. با خودش فکر میکرد طرف موقع گفتن این حرف چه قیافهای داشته... خودش مدتی بود جای دیگهای کار میکرد و تازه فهمیده بود رابطهی این دوتا حسابی پیشرفت کرده.
وقتی جلوی آسانسور خصوصی مدیر اجرایی ایستادن، با اینکه دلش میخواست بمونه و این نمایش بامزه رو تماشا کنه، ولی فعلاً باید نقش یه دستیار درستوحسابی رو بازی میکرد.
«منتظرتونه. میخواین یکی رو بفرستم بیرون بدرقهتون کنه؟»
تانت گفت و همزمان موبایلش رو درآورد و آماده شد، اما با حرکت دست گان مواجه شد که یعنی بیخیال..
«ولش کن.»
گان این رو با صدایی عمیق و کاملاً بیاحساس گفت و باعث شد مرد لاغراندام کنارش یواشکی دوباره به اون صورت تیز و سرد نگاه کنه.
نارینی که توی کلاب کار میکرد، وظیفهش فقط این بود که خواستههای مشتریها رو برآورده کنه. خوششانس بود که مورد علاقهی این غول املاک قرار گرفته بود، بنابراین قراردادش ماهبهماه تمدید میشد و مجبور نبود با مشتریهای دیگه بخوابه.
البته گاهی، وقتی حوصلهش سر میرفت، به کلاب میرفت تا با مشتریهای جدید گپ بزنه.
و دقیقاً به همین دلیل بود که نارین چندان در جریان ماجرای گان و آیارا نبود.
راستش عجیب بود...
با اینکه دوست قدیمی خودش دقیقاً از اون تایپ آدمهایی بود که گان میپسندید، ولی تقریبا هیچوقت اسمش بین حرفهای گان نمیاومد.
از دید یه آدم بیرونی، رابطهی این دوتا شبیه یه دریاچهی کاملاً آروم بود.
گاهی یه سنگ با شدت میافتاد توی آب و موجهایی روی سطح ایجاد میکرد.
اما همین فکر هم نمیذاشت دل نارین آروم بگیره.
چون نمیدونست زیر اون آبهای تاریک، نکنه یه گرداب در حال شکل گرفتنه؛ گردابی که هر لحظه ممکنه همهچیز رو به داخل خودش بکشه و ببلعه.
نارین شک و تردیدهاش رو برای خودش نگه داشت تا اینکه آسانسور به آخرین طبقهی ساختمان رسید.
سه چهار نفر از زیردستهای تانت بیرون اومدن تا به استقبالش برن، اما قیافههاشون حسابی معذب بود.
رئیس و منشی، با دیدن این صحنه، خیلی راحت فهمیدن چه حسی داره.
نارین یه لبخند کمرنگ زد و بعد دوباره نگاهش رو به سمت رئیسش برگردوند تا از حالت چهرهش بفهمه گان چه واکنشی قراره نشون بده.
گان دِ گاسترو بدون اینکه به چیزی توجه کنه، مستقیم وارد اتاق شد و حتی صبر نکرد زیردستش در رو براش باز کنه.
داخل دفتر بزرگ و گرفتهی سیاهوسفید، همهچیز همچنان ساکت و آروم بود و از مهمون ناخونده خبری نبود.
ناخودآگاه نگاهی به مبل خالیِ قسمت استراحت انداخت، بعد نگاهش افتاد به صندلی مشکی پشت میز بزرگ. صندلی آروم چرخید و برگشت سمتش.
منشی شخصی رئیس منطقه آسیای شرکت دِ گاسترو، نفسش رو حبس کرد؛ چون خیلی خوب میدونست رئیسش چقدر از این بدش میاد که کسی وارد حریم شخصیش بشه!
فضای معمولاً پرتنش اتاق، یهدفعه یخ زد.
چشمهای قهوهای روشن با تهرنگ سبز تیره، کمی باریک شد و روی مردی ثابت موند که پشت میز نشسته بود؛ مردی که اینجا مظهر قدرت مطلق به حساب میاومد.
اما قبل از اینکه کسی فرصت کنه اولین حرکت رو انجام بده، رئیس جوون مافیا خشکش زد؛ چون با لبخند پهن و بهظاهر ذوقزدهای روی صورت مرد روبهروش مواجه شد.
...با اینکه خودش بهتر از هر کسی میدونست توی اون لبخند حتی ذرهای صداقت وجود نداره.
آیارا به دوست قدیمیاش نگاه کرد و شیرین گفت:
«بالاخره برگشتی! خیلی وقته منتظرت بودم، عزیزم.»
از جاش بلند شد و به سمت اون قدبلند که طبق معمول یه کتوشلوار طراحدار پوشیده بود رفت. دست ظریفش رو با ژستی کاملاً نمایشی و البته بیدلیل روی یقهی کت گذاشت.
«نصف دنیا رو پرواز کردی و اومدی، ولی اصلاً خسته به نظر نمیای. هنوزم مثل همیشه خوشگلی.»
گان با خونسردی پوزخند زد.
مدت زیادی گذشته بود.
اون پسر دردسرساز، آی، هنوز هم به همون اندازه زبوندراز بود.
فکر کرده بود اتفاق اون روز میترسونَدش و باعث میشه فرار کنه و تا کیلومترها ازش دور بشه، اما برعکس... حالا با یه نقشهی جدید برگشته بود.
گان گفت:
«ممنون از تعریفت. برای چی اومدی؟»
آیارا با لحنی گلایهآمیز و نمایشی گفت:
«چند هفتهست بدون اینکه یه کلمه حرف بزنی غیب شدی! دلم برات تنگ شده بود، مگه نمیتونم بیام ببینمت؟»
و در حالی که به آدمهای مبهوت اطرافش هیچ توجهی نمیکرد، قیافهی مظلومی به خودش گرفت.
منشیها همگی آخرین باری رو که این مهمون وارد اتاق رئیس شده بود یادشون بود؛ اون موقع طوری داد و فریاد میکرد که انگار روش آب جوش ریخته بودن!
اما حالا؟
طرف داشت مثل عسل شیرینزبونی میکرد.
گان همچنان جوابش رو رد میکرد:
«نه. چون اونقدر بیکار نیستم که هر وقت دلت خواست بتونم ببینمت.»
دست آیارا رو از روی یقهی کت خودش کنار زد و با همون خونسردی همیشگی رفت سمت میز کارش و نشست.
انگار این شیطنتها و ناز و اداهای بچگانهی آیارا اصلاً کوچکترین اثری روش نداشت.
آیارا، که یه معمار جوون و در عین حال سودای بازیگری هم داشت، لبهاش رو کمی جمع کرد تا حرصش از اینکه یه آدم زرنگتر از خودش گولش زده بود رو قایم کنه. بعد دوباره یه لبخند زورکی زد..
«پس لابد وقتی خارج از کشور کار میکردی، حسابی وقت آزاد داشتی... اونقدر که تونستی یکی دیگه رو هم تموم این مدت کنار خودت ببری، هان؟»
خیلی عادی این حرف رو زد، ولی حتی اسکلترین آدم هم میفهمید منظورش کیه.
نارین با شنیدن این حرف یه لحظه از جا پرید.
هرچند دوران بد دبیرستان مدتها بود گذشته بود و خودش هم دیگه اون اتفاقات رو فراموش کرده بود، اما شیطنت و خبیث بودن آیارا، که اون موقع سردستهی ماجراها بود، هنوز توی ذهنش حک شده بود.
ناخودآگاه نگاهی به رئیسش انداخت؛ همون مردی که دوستش داشت.. قلبش تند میزد...
با خودش فکر کرد واقعاً چقدر برای گان اهمیت داره؟
آقای گان از یکی از دستیارهاش یه پرونده و چندتا مدرک گرفت و بدون اینکه حتی سرش رو بالا بیاره، گفت:
«تو هم مثل اون میخوای برام کار کنی؟»
چه آدم بیرحمی...
آیارا با شنیدن این حرفِ بیاحساس، بینیش رو با حرص جمع کرد. صورت زیبای نارین رو دید که از شنیدن حرف مردی که بارها باهاش رابطه داشت، رنگ باخته بود.
یه لحظه دلش براش سوخت و سریع بحث رو عوض کرد..
«باشه، بهت میگم. دلیل اینکه امروز اومدم اینه که تازه یادم افتاد لباسهایی که اون روز ازت قرض گرفته بودم هنوز پس ندادم.»
نگاهش رفت سمت کیسهی کاغذی برندداری که دقیقاً شبیه لباسی بود که خودش پوشیده بود و حالا مثل یه پارچهی گرونقیمت گوشهی اتاقش افتاده بود.
گان گفت:
«اشکالی نداره. من دوست ندارم لباس مشابه بقیه بپوشم.»
آیارا بلافاصله جواب داد:
«میدونستم اینو میگی، برای همین از جدیدترین کالکشن برات خریدم..»
رئیس جوون مافیا در حالی که منتظر بود منشی مورد اعتمادش تماس ویدئویی کنفرانس رو وصل کنه، یکی از اسناد مهم رو امضا کرد.
بعد دوباره سرش رو بلند کرد. صفحههای باریک الایدی که سمت دیگهی اتاق ردیف شده بودن، یکییکی روشن شدن و تصاویر طرف دیگهی دنیا رو نشون دادن.
نوک خودکارش رو به سمت مهمون ناخونده گرفت و با لحنی کاملاً سرد گفت:
«خب، آی، دیگه بسه. وقت کارمه..»
آیارا با اعتراض به مرد لاغر و ظریفی که ساکت گوشهی اتاق ایستاده بود اشاره کرد:
«اگه من مزاحمم و باید برم، پس نارین چرا اینجاست؟ اون اینجا چیکار میکنه؟»
«هر دوتون برین.»
رئیس جوون با سر به دستیار مورداعتمادش اشاره کرد.
آقای تانسری سریع دوتا مرد جوون خوشقیافه و البته خطرناک رو از اتاق بیرون برد و بعد پارتیشن رو کشید تا بخش اداری کامل از قسمت استراحت جدا بشه.
کسی که امروز با قصد دردسر درست کردن اومده بود، جوری که انگار شیطون رفته بود تو جلدش، ولی بازم نتونست به هدفش برسه.
تو فکرش با خودش حرف میزد:
"اَه... حتی نگفتن کی قراره جلسه تموم بشه! دفعه قبل هم همینطوری گذاشتن من یه گوشه بشینم و فقط به قیافه خوشگلش نگاه کنم، درحالیکه خودش مشغول کار بود!"
آیارا که از این موضوع حرصش گرفته بود، این بار هدفش رو روی دوست قدیمیاش گذاشت.
«خیلی عزیزکرده شدیها، نه؟ میبینم هر جا میره، تو رو هم با خودش میبره.»
نارین لبخند کمرنگی زد و با حالتی که انگار از موقعیتش راضی بود، گفت:
«چون من جایگاهم رو میدونم. آقای گان از آدمهایی که زیادی حس مالکیت نشون میدن خوشش نمیاد.»
این حرفش باعث شد حسابی به آیارا بربخوره... اما مگه کسی مثل آیارا اجازه میداد کسی تحقیرش کنه؟ اونم کسی که زمانی زیردست خودش بوده؟
با لحنی نیشدار گفت:
«خب، بالاخره که تو رو در ازای پول استخدام کرده، مگه غیر اینه؟»
همین کافی بود تا اون ظاهر متواضع و مودبی که نارین تا اون لحظه حفظ کرده بود، کامل کنار بره.
نارین با ناراحتی بهش خیره شد و بلافاصله جواب جملهش رو داد:
«اوه، پس تو با آقای گان خوابیدی، هان؟ واسه همینه اینقدر بهش میچسبی؟»
اون دانشجوی تحصیلکرده با خنده سوتی زد و گفت:
«رئیست چه چیز خاصی داره که من اینقدر جذبش بشم اخه؟»
نارین گفت:
«دور و برش نچرخ. با این رفتارت، معلومه که به گان علاقه داری و دنبالشی؛ پس چرا وانمود میکنی فقط یه دیدار معمولیه؟»
آیارا با خونسردی جواب داد:
«راستش من زیاد دوست ندارم درباره مسائل شخصی حرف بزنم. همینقدر بدون که گان قبلاً با خونوادهم ملاقات کرده و ازشون اجازه گرفته که با من قرار بزاره..»
«نه اون اینطوری نیست...»
رنگ صورت نارین پرید. آخه آدمِ بیرحمی مثل گان مگه با کسی جدی میشه؟! اونم آیارا که از همه بیشرمتر و دروغگوتره..
«یه داستان باورکردنیتر سرهم کن. فکر کردی من اینقدر خرم که باور کنم؟»
آیارا با قیافهی معصومانه سرش رو تکون داد..
«خودت گفتی گان از آدمای حسود و زیادی مالکیتطلب خوشش نمیاد، ولی حتی گذاشت من روی صندلی خودش، همون صندلیای که میگه مال خودشه، بشینم و هیچی هم نگفت. یه کم فکر کن ببین و بفهم رابطهمون واقعاً چقدر نزدیکه.»
لبهای باریک و خوشفرمش از عصبانیت جمع و لرزون شد. میخواست جواب بده، ولی کلمهای به ذهنش نمیرسید. هر دفاعی که داشت، همش توی گلوش گیر کرده بود. یک دقیقه طول کشید تا بالاخره نارین تونست با صدایی تند و پر از لجبازی بگه:
«خودتو زیادی دستبالا نگیر، آیارا. حتی زن قانونی خودش هم بدون هیچ پشیمونیای ازش طلاق گرفت، اونوقت تو فکر میکنی کی هستی؟ وقتی دیگه به دردش نخوری، خیلی راحت میندازتت دور.»
آیارا هم بدون ذرهای مکث جواب داد:
«نگران نباش. تا وقتی هنوز براش مهمم، تضمین میکنم یه سکسورکر اجارهای مثل تو اولین نفری باشه که میندازتش دور.»
اوه اوه... دهنش از مغزش جلو زد و چیزی رو گفت که نباید میگفت. آیارا...
دلش میخواست حسابی جنجال به پا کنه، ولی نارین اونقدر تحریکش کرده بود که دیگه کنترل اعصابش از دستش دررفته بود. آخرش فقط با درموندگی شونه بالا انداخت. حالا که قرار بود دردسر درست کنه، پس چه بهتر که تا تهش بره.
نارین مشتهاش رو محکم گره کرد؛ از شدت خشم داشت منفجر میشد. هرچقدر هم تلاش کرده بود، هیچوقت نتونسته بود از پس دوست قدیمیش بربیاد.
اما این یکی... این یکی رو به هیچ قیمتی ول نمیکرد!
چون هیچکس نمیدونه بالاخره کی دوران «محبوب» بودنش تموم میشه.
مرد جوون خوشقیافه لبخند تلخی زد، انگار دلش برای خودش میسوخت، ولی همچنان با لجبازی گفت:
«خودتو خسته نکن. همین که گان بهجای تو، من رو با خودش برد خارج، باید برات کافی باشه تا بفهمی اونقدرها هم که فکر میکنی دستت پر نیست.»
با شنیدن این حرف، صورت آیارا سفت شد. جلوتر رفت و بالا سر نارین وایساد؛ چون تقریباً نصف سر ازش بلندتر بود، عمداً از بالا نگاهش کرد تا حسابی حس برتریش رو به رخ بکشه..
«پس خودت بشین و ببین من چه کارایی ازم برمیاد... امروز به اندازه کافی وقتم رو تلف کردم. بعداً یه سر میام و بهت سلام میکنم.»
نارین اخماش رو کشید توی هم. اصلاً نفهمید تهدید مرموز آیارا دقیقاً چی بود...
ولی هرچی بود، بهتر بود دیگه هیچوقت باهاش روبهرو نشه!
نگاهش کرد تا وقتی که پشت پهن و مدلطورِ آیارا از اتاق دور و ناپدید شد. بعد خسته آهی کشید و با خودش گفت چه کار اشتباهی کرده که دوباره سر و کلهی این آدم شرور توی زندگیش پیدا شده.
نمیخواست تا ابد بازنده بمونه...
...
اون طرف پارتیشن، تماس تصویریِ جلسه قطع شده بود. رئیس جوون شعبه آسیایی گروه دِ گاسترو نگاهی به منشی مورداعتمادش انداخت؛ تانت با ذوق و یه لبخند از خودراضی داشت تصاویر دوربین مداربسته رو روی صفحهی الایدی تماشا میکرد.
ابروهای پرپشت گان کمی درهم رفت و با تعجب پرسید:
«دیدن دعوای دوتا گربه انقدر برات جذابه؟»
تانت خندید:
«جذاب که نه، بیشتر تعجبآوره. من فقط یه مدت نبودم، خبر نداشتم که رئیس...»
ادامشو کمی ارومتر گفت:
«این دیگه چه غذایی به اون بچهگربه وحشی دادی که حتی اونم اینقدر رام شده؟»
گان با یه پوزخند سرد گفت:
«اون به گربهی رامشده نیست؛ یه تولهست با نیشهای تیز. نمیدونم این دفعه قراره چه نقشهای بکشه.»
تانت با خودش فکر کرد:
"اگه عقلش سر جاش باشه، باید همون زمین رو بفروشه و ازت دور بشه."
واقعاً به نظرش آیارا خیلی احمق بود که با وجود یه راه فرار به این راحتی، هنوز جرئت میکرد با رئیس بیرحمش درگیر بشه.
گان با خندهی کوتاهی گفت:
«شاید این همون "غرور" کسیه که فکر میکنه از همون اول بینقص به دنیا اومده.»
لحنش یه ذره تحقیرآمیز بود؛ انگار این طرز فکر بچگانه براش مسخره بود.
«...خونوادهش زیادی اون رو خوب و بینقص بزرگ کردن.»
اونقدر خوب که آدم وسوسه میشه اعتبار و آبروش رو به گند بکشه.
بعد با حالتی که انگار خودش هم از این فکر عذاب میکشید، به اون صورت مغرور خیره شد.
تانت از یکی از دوربینهای امنیتی دید که فراری قرمزِ آتیشی با سرعت از محوطهی ساختمان دور شد. بعد برگشت و به رئیسش نگاه کرد؛ گان غرق خوندن گزارش جلسهی بخش حسابداری بود و انگار اصلاً علاقهای به ادامهی بحث قبلی نداشت.
تانت هم بیخیال شد.
اما درست قبل از اینکه بخواد دستهکاغذهای روی میز رو جمع کند، چشمش به یه پاکت کاغذی با لوگوی یه برند معروف افتاد.
پاکت رو برداشت و بدون اجازه یه نگاهی داخلش انداخت.
نتونست جلوی لبخند گندهش رو بگیره؛ لبخندی که تقریباً تا بناگوشش کش اومده بود.
«میخواین بفرستمش خشکشویی؟»
صدای عمیق و متعجب و واضح تانت باعث شد گان دوباره سرش رو از روی کارهاش بلند کنه.
اما وقتی چشمش به چیزی افتاد که منشی مورداعتمادش توی دست گرفته بود، نگاه تیز و سردش از قبل هم سردتر شد:
(یک پیراهن قرمز با خالهای صورتی و یک شلوار سرمهای با طرحهای گرافیکی سبز.)
رئیس جوون مافیا با صدایی تند و تقریباً غرشمانند دستور داد:
«پسش بفرست و بهش بگو این جنس بیسلیقه بیشتر به خودش میاد!»
End of part⁰⁹