HeartBound/p-07

HeartBound/p-07

𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
07


آیارا حسابی عرق کرده بود... ولی سعی کرد خودش رو نبازه و با شجاعت جواب داد:

«داری به خوردنم فکر می‌کنی؟»

یه خنده‌ی خشک و عصبیِ الکی کرد.

«...خب ببین من که اصلا خیلی خوشمزه نیستم. اصلاً به پای اون جوونایی که دور و برتن نمی‌رسم. فقط با خوردنم استخونام توی گلوت گیر می‌کنه!»


این رو گفت و سریع خواست خودش رو کنار بکشه، ولی دیگه دیر شده بود؛ طرف مقابل جلوش سبز شده بود.

توی دست گان دِ گاسترو یه لیوان شراب بود که مایع قرمزِ یاقوتی‌رنگی داخلش می‌درخشید.


انگار زمان برای آیارا متوقف شده بود. چشم‌هاش از شدت شوک گرد شد، وقتی گان آروم لیوان رو کج کرد و اون مایع خوش‌رنگ رو کامل روی تی‌شرتش ریخت.

یه لبخند شیطانی روی صورت خوش‌قیافه‌اش نشست؛ لبخندی که هم وسوسه‌کننده بود و هم ترسناک.

«این‌جوری خیلی خوشمزه‌تر به نظر میای.»

«شوخی می‌کنی!»


آیارا دیگه اصلاً فکر نمی‌کرد این یه شوخی باشه. فوری خواست عقب بره، ولی مچ دستش گیر افتاد و با یه کشش محکم به سینه‌ی پهن مرد کوبیده شد.

شکارچی بازوهای قدرتمندش رو دور کمر باریک شکارش حلقه کرد و راه فرار رو بست، بعد خم شد و نوک بینی تیزش رو خیلی آروم به گردن رنگ‌پریده‌ی آیارا کشید.

«امشب حسابمون رو با سودش صاف کنیم؟»

لحنش عمداً شیطنت‌آمیز بود.

«تو واقعاً کینه‌ای هستی!»

«اگه بخوای، حتی بیشتر از اینم می‌تونم پیش برم.»


آیارا صورتش رو از لب‌های کلفتی که نزدیک استخون گونه‌اش مونده بودن عقب کشید.

«من حتی مجبور شدم زور به خرج بدم! تو که این‌قدرها هم سرسخت نیستی، مگه نه؟!»


گان با شنیدن این حرف یه خنده‌ی آروم کرد، ولی چشم‌های قهوه‌ای مایل به سبزش تیره‌تر و جدی‌تر شدن.

چالش رو قبول کرد.

«پس بذار ببینیم... وقتی رفتیم توی تخت، باز هم لازم می‌شه از زور استفاده کنم؟»


آیارا یهو جیغ کشید؛ چون بازوهای قدرتمند مرد از زیر زانوهاش رد شدن و یک‌دفعه کامل بلندش کردن.

از اینکه گان بغلش کرده بود، اون هم مثل عروس، از خجالت آب می‌شد؛ ولی ترسش از خجالتش بیشتر بود.

دست آزادش رو بالا برد و قصد کرد به اون صورت خوش‌قیافه مشت بزنه، اما مرد مقابلش همون لحظه خم شد و با شدت لب‌هاش رو بوسید؛ طوری که آیارا کامل خشکش زد.

این بوسه هیچ ذره‌ای از شور و اشتیاق نداشت؛ فقط برای این بود که شکارش رو سر جاش بنشونه و رامش کنه.

لب‌های باریک آیارا از گاز گرفته شدن ورم کرده و درد گرفته بود. هنوز فرصت نکرده بود خودش رو جمع‌وجور کنه که کمرش به تخت نرم خورد و گان پرتش کرد روی تخت.

رئیس جوون مافیا روی مردی که برای حفظ تعادلش به آرنج‌هاش تکیه داده بود، خم شد و خودش رو بالا کشید تا درست روبه‌روی هم قرار گرفتن.


آیارا نفس‌نفس می‌زد و خیره به چشم‌های تیز گان شده بود؛ انگار داشت اراده‌ی مرد رو محک می‌زد و می‌خواست ببینه توی این بازی، کدومشون زودتر کم میاره.


«اگه منو تحقیر کنی، خودت بیشتر تحقیر می‌شی... و اگه برای ساکت کردنم منو بکشی، قول می‌دم تا آخر عمرت دست از سرت برندارم و روحت رو عذاب بدم!»


گان دِ گاسترو از قیافه‌ی تهدیدآمیز این بچه‌گربه‌ای که گیر دستش افتاده بود، ذره‌ای جا نخورد. فقط کمی سرش رو تکون داد؛ یه جورایی که یعنی:«فکرکردی می‌ترسم؟ اصلاً.»


آیارا با نزدیک‌تر شدن مرد، خودش رو عقب کشید. دست‌های باریکش هول‌هولکی اطرافش می‌گشتن، به امید اینکه چیزی سفت پیدا کنه و بتونه به عنوان سلاح ازش استفاده کنه.

و شانس باهاش یار بود؛ یه چیزی زیر بالش بزرگ قایم شده بود.

البته متأسفانه اسلحه نبود!

محکم اون شیء سفت رو گرفت و بالای سرش برد.

«یه قدم دیگه نزدیک شی، مغزتو می‌ترکونم!»

اما گان اصلاً نترسید.


آیارا با تعجب به چیزی که توی دستش گرفته بود نگاه کرد...

یه ساعت گرون‌قیمت و نسخه‌محدود از برند ایتیکان، جدیدترین مدل؛ با صفحه‌ای از جنس صدف که دو ردیف الماس واقعی دورش کار شده بود.

همون لحظه شناختش.

این همون ساعتی بود که نارین دفعه‌ی قبل به دستش بسته بود.


«نارین اینجا با تو خوابیده بود؟!»

آیارا با عصبانیت غرید و ساعت گرون‌قیمت رو محکم پرت کرد روی زمین، بدون اینکه حتی ذره‌ای به قیمتش اهمیت بده.


این همکلاسی سابقش واقعاً زرنگ بود. حتی اگه نمی‌تونست اون سرمایه‌دار خوش‌قیافه‌ی حوزه‌ی املاک رو برای خودش داشته باشه، حداقل یه مدرک به جا گذاشته بود که به شریک‌های احتمالی بعدی هشدار بده:

هیچ‌وقت قرار نیست اولین و تنها معشوق گان دِ گاسترو باشن!


«این دیگه چرا این‌قدر برات عجیب بود...؟»

رئیس شرکت ابروهاش رو با تعجب بالا برد. اصلاً نمی‌فهمید چرا این بچه‌گربه یه‌دفعه موهاشو سیخ کرده و آماده‌ی جنگ تا پای مرگ شده.

آیارا با عصبانیت گفت:

«تو به من توهین کردی! ولی من یه آدم عوضی نیستم!»

«الان داری دوستت رو با خودت مقایسه می‌کنی؟»

گان با یه لبخند سرد گفت:

«...نارین با من خوابیده و در ازاش پول گرفته. ولی تو... تو باید ثابت کنی در عوضش ارزش چه چیزی رو داری، آی کوچولو.»


«لعنتی!»

آیارا با تموم قدرت مشتش رو حواله‌ی صورتش کرد. رئیس جوان مافیا به‌موقع جاخالی داد، اما مشت همچنان گوشه‌ی صورتش رو خراش داد.

چشم‌های خشمگین قهوه‌ای مایل به سبزش از عصبانیت می‌سوخت...

ته دلش قسم خورد که حتی اگه مجبور بشه به زور و اجبار متوسل بشه، غرور این آدم رو از بیخ و بن خرد کنه!


گان مردی رو که زیر دست‌وپا تقلا می‌کرد محکم روی تخت نگه داشت و بعد تی‌شرتی رو که با شراب لک شده بود، کشید و کامل پاره کرد.


شونه‌هاش صاف و عضلانی بودن؛ بدنی قوی و ورزیده، نه یه هیکل لاغر و نحیف. سینه‌اش محکم و خوش‌تراش بود و با هر نفس بالا و پایین می‌رفت و نیپل‌های صورتی‌رنگش روی اون خودنمایی می‌کرد.


خون با شدت توی سرش جریان پیدا کرد.

آیارا حتی از چیزی که تصور کرده بود هم زیباتر بود و اون حالت سرکش و نافرمانیش فقط بیشتر شعله‌ی میل گان رو روشن می‌کرد.


معمار جوان که دست پایین رو داشت، با عصبانیت غرید؛ از اینکه اون چشم‌های تیز و نافذ طوری براندازش می‌کردن که انگار داشتن قیمت یه کالا رو تخمین می‌زدن، به‌شدت حرصش گرفته بود.

سعی کرد خودش رو بالا بکشه.

مچ دست‌هاش گیر افتاده بود و با تقلا صدایی از گلوش بیرون داد.

گان دِ گاسترو گردن آیارا رو بوسه‌بارون کرد؛ بوی شامپو از موهای تا روی شونه‌اش بلند می‌شد. بعد با صدایی خش‌دار و اغواگر، نزدیک گوشش زمزمه کرد:

ـ «ببخشید، ولی فعلاً دارم فکر می‌کنم از کجا شروع کنم به بازی دادن تو.»


«تو...»

قبل از اینکه حتی فرصت کنه جمله‌اش رو کامل کنه، لب‌های باریکش دوباره مهر و موم شدن.

اما این بار بوسه پر از کشش و لذت بود.


لقب «سه تفنگدار» رو بی‌دلیل به گروهشون نداده بودن؛ ولی با این حال، حالا جلوی کسی شکست خورده بود که توی روابط تخت‌خوابی تجربه‌ی بیشتری ازش داشت.

زبون داغ مرد گوشه‌به‌گوشه‌ی دهنش رو جست‌وجو می‌کرد و دنبال شیرینی می‌گشت، تا جایی که گونه‌های آیارا از شدت فشار درد گرفته بود.

گان از لحظه‌ای که حواس پسر توی بوسه پرت شده بود استفاده کرد و تی‌شرت پاره‌پاره رو از تنش بیرون کشید.

دست‌های زمخت و بزرگش روی کمر باریک و هفتی‌شکل آیارا کشیده شد و بعد دوباره برگشت؛ این بار شستش رو روی نیپل‌های سفت و برجسته‌ی سینه‌ی سفیدش فشار داد.

آیارا با یه نفس بریده از جا پرید و دستش رو بالا برد تا به شونه‌ی پهن مرد بکوبه.

وقتی دید این کار فایده‌ای نداره، روشش رو عوض کرد؛ هلش داد و با تموم قدرت تی‌شرت رو کشید.

تموم دکمه‌ها به اطراف پرت شدن و فضای بینشون رو حتی متشنج‌تر کردن.


رئیس شرکت بزرگ صورتش رو عقب کشید و تی‌شرت دست‌وپاگیر رو از خودش دور کرد.

آیارا همون‌جا افتاده بود و نفس‌های عمیق می‌کشید. چند لحظه طول کشید تا به خودش بیاد و چشم‌هاش رو باز کنه و به طرف مقابل نگاه بندازه...


مردی که از هر نظر بی‌نقص بود؛ مردی که در همه‌چیز از خودش برتر به نظر می‌رسید.

از اون چهره‌ی عضلانی و جذابِ غربی گرفته تا نبضی که زیر پوست برنزه و طلایی‌رنگش می‌زد، انگار آیارا با یه شیر، پادشاه جنگل، روبه‌رو شده بود. اون هاله‌ی شکارچی‌وار یه جور جادوی عجیب داشت و باعث شده بود کسی که زیر دستش افتاده بود، مات و بی‌حرکت بمونه. چشم‌های قهوه‌ای روشنِ مایل به سبزش حرارت شدیدی داشتن و همون‌طور که به بدن ظریف و متناسبِ شکارش نگاه می‌کردن، برق خاصی توشون بود.


آیارا لبش رو گاز گرفت و سعی کرد خودش رو جمع‌وجور کنه، با اینکه می‌دونست داره کم‌کم تسلیم احساسات شدیدی می‌شه که اون مرد توی وجودش راه انداخته بود...

یه درد و فشار مبهم وسط بدنش پیچید و پوست رنگ‌پریده‌اش کم‌کم گل انداخت؛ واکنشی ناخودآگاه که بدنش دیگه نمی‌تونست کنترلش کنه.

معمار جوون وقتی مردِ پیروز دوباره صورتش رو بهش نزدیک کرد، از جا پرید. دندون‌های محکم مرد توی پوستش فرو رفتن و جای خودشون رو روی گردن و سینه‌اش گذاشتن؛ کبودی‌هایی که انگار نشونِ مالکیت بودن. آیارا از ترس ناله‌ای کرد.


گان دِ گاسترو حاضر نبود اون وسوسه رو از دست بده. لب‌هاش رو پایین‌تر برد و نیپلی رو که از بازی قبلی انگشت‌هاش سرخ و حساس شده بود، به تصاحب بوسه‌های خودش درآورد.


آیارا می‌دونست نیپل مردها پایانه‌های عصبی زیادی داره، اما هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد لمس و مکیده شدنش بتونه همچین حسی داشته باشه.

مرد قدبلند و باریک‌اندام سعی کرد خودش رو کنار بکشه، ولی همین کار باعث شد طرف مقابل برای تنبیهش خشن‌تر رفتار کنه.


پوست روشنش از درد داشت می‌لرزید که دست داغ مرد زیپ شلوار سه‌ربعش رو پایین کشید و بی‌پروا دستش رو زیر باکسر نازکش برد.

ـ «گان... من... نمی...»


صدای بمش نصفه‌کاره قطع شد؛ با هر حرکت دست مرد، فشار و کشش داخل بدنش بیشتر می‌شد.

گان گونه‌ی صافش رو بوسید و شیطنت‌آمیز کنار گوشش زمزمه کرد:

«همچین بد هم نیست.»


انگشت‌های باریک آیارا توی بازوی کلفت مرد فرو رفتن. ذهنش که تا چند لحظه پیش خالی بود، پر شد از تصویر یه سلاح بزرگ؛ یه خیال ترسناک برای پسری که تا اون روز هیچ‌وقت با یه مرد دیگه همچین رابطه‌ای نداشت.

لمس مرد دورگه‌ی لاتین-تایلندی روی رونش باعث شد عرق روی پیشونیش بشینه و رنگ از صورتش بپره.

دست داغ مرد از اون حرکت مزاحم فاصله گرفت و شلوار دست‌وپاگیر آیارا رو تا زانو پایین کشید.

خنکی هوا روی پایین‌تنه‌ی برهنه‌اش هم نتونست از شدت حرارت و کششی که دست‌های بزرگ مرد ایجاد کرده بودن کم کنه؛ دست‌هایی که با ریتمی ماهرانه و بازیگوشانه بدنش رو تحریک می‌کردن.


آیارا گهگاه با صدای خفه‌ای هق‌هق می‌کرد و احساساتش لحظه‌به‌لحظه شدیدتر می‌شدن، تا جایی که به مرز اوج رسیدن نزدیک می‌شد.

با اینکه گام واقعاً آدم رو حرص می‌داد، باید اعتراف کرد اعتمادبه‌نفسش الکی نبود!

خودش گفته بود وقتی با هم به تخت برن، طرف مقابلش نمی‌تونه در برابرش مقاومت کنه.

این مرد بلد بود دقیقاً چطور از نقاط ضعف طرف مقابلش استفاده کنه و بی‌رحمانه همون‌جا فشار بیاره، تا وقتی که بالاخره به چیزی که می‌خواست برسه.

مثل آتیشی که پروانه‌هایی رو که بهش نزدیک می‌شن می‌سوزونه و تبدیلشون می‌کنه به خاکستر...


آیارا نفس‌های عمیقی کشید و با اون حس شدیدی که لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد و دیگه داشت از کنترلش خارج می‌شد، تقلا کرد. دست‌هاش رو دور شونه‌های محکم و عضلانی مرد حلقه کرد و دوباره نوک انگشت‌هاش رو به کار گرفت...

خودش رو به پوست برنزه و طلاییِ مرد کوبید تا تموم خشم و کلافگیِ فروخورده‌ش رو خالی کنه.


معمار جوون با حرکت سنگین و خشنِ بدن مرد، نفسش رو با شدت بیرون داد. ناگهان صورت خوش‌قیافه اما درهم‌کشیده‌ی مرد توی گردن محکم و آغشته به بوی مردونه‌ش فرو رفت. درست مثل انفجار آتش‌بازی توی آسمون، نوری کورکننده جلوی چشم‌هاش رو گرفت. دهنش رو باز کرد و دندون‌هاش رو عمیق توی شونه‌ی محکم مرد فرو برد تا ناله‌های لذت‌کشیده‌ش رو خفه کنه؛ درست وقتی که به اوج لذت رسید.


گان درد تیزی توی شونه‌ی پهنش حس کرد؛ گوزن جوون و نرم‌تن شونه‌ش رو گاز گرفته و خون انداخته بود. بااین‌حال، خنده‌ای از سر رضایت کرد؛ خوشحال بود که تونسته پسر مغرور و کوچیک‌ترِ خانواده‌ی سینگامخا رو این‌طور رام خودش کنه..


دست بزرگش عضو متورم، داغ و خیسِ پسر رو گرفت؛ مایع سفید و کدری روی اون برق می‌زد.


رئیس جوون مافیا لاله‌ی گوش نرمش رو آروم گاز گرفت و با لحنی شیطنت‌آمیز زمزمه کرد:

«این مدت زیاد ازش استفاده نکرده بودی، مگه نه؟»


اما انگار آیارا اصلاً از این حرف خوشش نیومد.

پسری که زیرش بود با چشم‌های تیره و تیزش، مثل شمشیر، بهش زل زده بود؛ انگار آماده بود تا پای مرگ باهاش بجنگه.


گان با تعجب کمی ابروش رو بالا برد...

رگ‌های ظریف دور چشم‌های کشیده‌ی آیارا از شدت خشم سرخ شده بودن، درست مثل یه روح انتقام‌جو. بینی برجسته‌اش هم سرخ شده بود؛ انگار هر لحظه ممکن بود گریه‌ش بگیره.

لب‌های باریکش ورم کرده و می‌لرزید. نوک انگشت‌هایی که تا چند لحظه قبل توی پشت پهن گان فرو رفته بودن، آروم بالا اومدن و دور گردن کلفتش قرار گرفتن.

با تمام توان باقی‌مونده‌ش گردنش رو فشار داد.

فشارش اون‌قدر قوی نبود که خفه‌اش کنه، ولی به‌اندازه‌ای بود که اذیت‌کننده باشه. گان به‌راحتی مچ‌های ظریفش رو گرفت و از گردنش جدا کرد.

بعد دوباره بهش نزدیک شد.

امروز حس می‌کرد یه چیزی درست نیست.


چشم‌های آیارا خشک و بی‌حرکت شده بودن و مردمک‌هاش به‌شدت جمع شده بودن؛ ترس و وحشت شدیدی توی نگاهش موج می‌زد. زیر لب هم نامفهوم زمزمه می‌کرد و مدام همون جمله رو تکرار می‌کرد، مثل یه نوار گیرکرده:

«می‌کشمت... می‌کشمت.»

«اوه... اوه.»

رئیس جوون سعی کرد خودش رو جمع‌وجور کنه، اما انگار هیچ فایده‌ای نداشت.


سعی کرد بدن نیمه‌برهنش رو جمع کنه و تو خودش مچاله بشه تا از خودش محافظت کنه، اما گان هنوز هر دو مچ دستش رو محکم گرفته بود. همه‌چیز از یه سازوکار طبیعی نشأت می‌گرفت؛ وقتی آدم بعد از مبارزه با تنش و فشار به آخرین حد توانش میرسه، بالاخره وارد مرحله‌ی تسلیم شدن می‌شه.


آیارا دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و هق‌هق زد؛ اشک‌های ناشی از تموم دلخوری‌ها و خشم‌هایی که تو دلش مونده بود یهو روی صورتش سرازیر شدن. نمی‌خواست ضعفش رو جلوی هیچ‌کس نشون بده، مخصوصاً جلوی این آدم! اما توی این موقعیت عجیب و غریبی که هیچ‌وقت قبلاً تجربه‌اش نکرده بود، واقعاً نمی‌دونست باید چیکار کنه.


رئیس مافیا هم وضعیت بهتری نداشت. طبق تجربه‌های قبلیش، چه مرد و چه زن، فارغ از جنسیت، همیشه اونا منتظر بودن گان اولین تجربه‌شون رو باهاشون داشته باشه. اما هیچ‌وقت با شریکی روبه‌رو نشده بود که این‌قدر شوکه و هیستریک بشه، مثل بچه‌ی سه‌ساله گریه کنه و درحالی‌که آرزوی مرگش رو داره، بهش فحش بده. این اولین بار بود که همچین چیزی می‌دید.


فضای داغ و پرشهوتی که تا چند لحظه پیش وجود داشت، مثل یه خواب محو شد و فقط یه حس معذب و ناجور توی دل هر دوتاشون باقی موند.


گان دِ گاسترو نفس عمیقی کشید. نگاه سرد و جدی‌اش توی نور کم اتاق نرم‌تر شده بود؛ خستگی توی صورتش دیده می‌شد... یا شاید نوعی درموندگی و پذیرفتن شرایط، هرچند خودش هم دقیقاً نمی‌دونست اسمش رو بذاره.

مرد مقابلش رو به طرف خودش کشید، به سینه‌ی پهنش چسبوند و محکم بغلش کرد؛ درحالی‌که از صدای فین‌فین کردنش حسابی کلافه شده بود.

«خفه شو. همه‌چی رو خراب کردی.»


«توی عوضی... یه شیطانی.»

آیارا هنوز به گرمای آغوش همون مردی که از همه بیشتر ازش متنفر بود، چسبیده بود و نفرینش می‌کرد. هرچی بیشتر به اتفاقی که افتاده بود فکر می‌کرد، بیشتر حرصش می‌گرفت و اشک‌هاش دوباره بی‌اختیار روی صورتش سرازیر شدن.

«من به‌جز با دست‌های خودم، هیچ‌وقت با لمس هیچ مردی ارضا نشده بودم! لعنت بهت!»


لب‌های کلفت و خوش‌فرم گان با شنیدن این اعتراض به یه لبخند کج جمع شد و خنده‌ای بلند داشت تا نوک بینیش بالا می‌اومد. مردی مثل گان دِ گاسترو هیچ‌وقت ضعفش رو نشون نمی‌داد، بااین‌حال، یه گوشه‌ی ذهنش مجبور بود اعتراف کنه که آیارا با بقیه فرق داره؛ و همین باعث می‌شد دلش بخواد این بازی رو یه کم بیشتر ادامه بده.


همین... فقط همین.


اما ناگهان رئیس مافیای سنگدل خشکش زد؛ انگار صدای تپش قلب خودش رو توی سینه‌ش می‌شنید، همراه با گرمای بدن کسی که در آغوشش گرفته بود؛ آغوشی که معنایی فراتر از «بِد فرند» داشت.


ناخودآگاه دندون‌هاش رو روی هم فشرد، تا جایی که خط فکش برجسته شد...

چون واقعاً همین بود!!

End of part⁰⁷

((فقط میتونم بگم حفظتون رو آرامش کنید))

Report Page