HeartBound/p-06

HeartBound/p-06

𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
06


تو اتاق‌خواب کوچیک‌ترین پسر خانواده‌ی سینگامخا، که از زمانی نامعلوم عاشق «دیستورشن» شده بود...

از این سر تا اون سر، روی یه میز با ارتفاع متوسط، تکه‌های مقوا پخش‌وپلا شده بود.

روی میز یه ماکت نیمه‌کاره‌ی خونه قرار داشت و خود معمار هم قوز کرده بود و با دقت داشت طرح یه سقف مدرن رو توی دفتر طراحی‌ش می‌کشید؛ در حالی که هم‌زمان با موبایلش حرف می‌زد.

«....اگه خیلی فوریه، پس پروژه رو قبول نکن، آت! من سه شبه درست‌وحسابی نخوابیدم!»

جوونی که یه تی‌شرت و شورت بسکتبال پوشیده بود و موهاش رو بالای پیشونی‌ش گوجه‌ای بسته بود تا نریزه روی چشم‌هاش و مزاحمش نشه، بدون هیچ ملاحظه‌ای سر داداش بزرگ‌ترش غر زد..

«کاریش نمیشه کرد. بابا قبل از مسابقه خودش این پروژه رو پیشنهاد داده. اگه طراحی خونه رو سر وقت تموم نکنیم، آبروی خونوادمون میره..»

آتاکورن این رو جدی گفت.؛ از سنگاپور تماس گرفته بود و همین باعث شد برادر کوچیک‌ترش بدتر غر بزنه.

کاریش نمی‌شد کرد؛ فصل اوج سفر و گردشگری بود و خیلی از معمارهای شرکت رفته بودن مرخصی. برای همین مجبور شده بودن روی کمک برادر کوچیک‌ترش حساب کنن تا توی طراحی یه خونه‌ی ویلایی به سبک ریزورت کمک کنه؛ یکی از گزینه‌هایی که به مشتری پیشنهاد داده بودن..

«خب، اینارو تمرین درنظر بگیر. که وقتی نوبت طراحی خونه‌ی تعطیلاتی آقای گان رسید، دیگه بعد از این همه سال درس خوندن توی خارج، اسم و رسمش رو خراب نکنی دیگه..»

یه خنده‌ی شیطنت‌آمیز از اون طرف تلفن شنیده شد و آیارا از شدت کلافگی مدادش رو محکم روی فرش کوبید..

«اون‌قدر گذشته که احتمالاً خودش یادش رفته..»

این رو کش‌دار گفت و لحنش یه حالت نازک و زیر پیدا کرده بود که کاملاً نشون می‌داد اصلاً دلش نمی‌خواد این پروژه رو قبول کنه..


«هفته‌ی پیش توی نمایشگاه ساختمون‌های کم‌مصرف انرژی، منشی‌ش رو دیدم. اتفاقاً داشتیم درباره‌ی همین موضوع حرف می‌زدیم. آقای تانت گفت رئیسش داره جلسه‌هاش رو خالی می‌کنه تا شخصاً با خودت درباره‌ی پروژه صحبت کنه. خب؟ حالا احساس افتخار و مهم بودن می‌کنی، آقای معمار نصفه‌نیمه؟»

طعنه‌های آتاکورن واقعاً روی اعصابش می‌رفت.

آیارا می‌دونست باید امتحان بده و مجوز حرفه‌ای معماریش رو توی تایلند بگیره؛ وگرنه تا ابد فقط یه کارمند بی‌خاصیت توی شرکت خانوادگی باقی می‌موند.

با ناراحتی بینی‌اش رو چین داد، اما دیگه نمی‌تونست جواب دندون‌شکنی بده..

«وقتی روزش برسه که استخدامت کنم، انقدر ازت پول می‌گیرم که کلا ورشکست بشی! فقط صبر کن ببین!»

«اول برو همسرش شو، بچه. آقای گان احتمالاً نمی‌ذاره تا وقتی بی‌پولش نکردی، گولش بزنی...»


همین که جمله‌اش تموم شد، یه سر و صدای وحشتناک از اون طرف خط بلند شد و آتاکورن مجبور شد گوشی رو با احتیاط از گوشش فاصله بده.

بابا شوخی کرده بود دیگه، این همه سر و صدا واسه چی بود؟!

«دیگه بسه، آت! من برمی‌گردم سر کارم!»

جوون عصبانیمون، گوشی رو اون‌قدر محکم قطع کرد که صفحه‌ش نزدیک بود ترک برداره.

صورت چربش رو با دست مالید تا خواب‌آلودگی از سرش بپره، بعد بالاخره از جاش بلند شد تا بره دوش بگیره و سرش رو باز کنه.

وقتی داشت از طبقه‌ی دوم پایین می‌اومد، زن‌داداشش که همون‌لحظه داشت از پله‌ها بالا می‌رفت، صداش زد:

«داشتم می‌اومدم دنبالت... یکی اومده باهات کار داره، آیارا. پایین منتظرته.»

اگه پی‌پیم سعی نمی‌کرد اون لبخند معنی‌دار و آگاهانه‌اش رو قایم کنه، آیارا اصلاً شک نمی‌کرد.


با حالت پرسشگرانه ابروش رو بالا انداخت، اما زن جوون زودتر حرف زد:

«...اون کیه، آی؟ خیلی خوش‌قیافه‌ست! انگار قهرمان رمان‌های عاشقانه‌ست!»

همین یه جمله کافی بود!

معمار جوون شبیه کسایی که انگار روح دیده بودن، خشکش زد.

چند نفر توی این دنیا بودن که می‌تونستن فقط با قیافه‌شون حتی یه زن متأهل رو هم ببرن توی فکروخیال؟!

هیکل بلند و باریکی با عجله از پله‌ها پایین رفت و ناگهان با یه جفت چشم تیز و نافذ سبز-قهوه‌ای روبه‌رو شد.

همه‌چیز یک‌دفعه متوقف شد.

گان دِ گاسترو با ابهت درست وسط سالن عمارت ایستاده بود؛ دست‌هاش رو روی سینه‌اش جمع کرده بود و سرش رو بالا گرفته بود و به کسی که بالای پله‌ها ایستاده بود نگاه می‌کرد.

دهنش از تعجب باز مونده بود و چشم‌هاش کاملاً گرد شده بودن..

با موهای شلخته‌ای که سرسری بالای سرش گوجه‌ای بسته بود، یه تی‌شرت گشاد و شلوار سه‌ربع، آیارا بیشتر شبیه یه دختر شده بود تا پسر؛ کاملاً متفاوت با اون ظاهر بی‌نقصی که معمولاً ازش می‌دیدن.


لب‌های پهن و خوش‌فرمش یه لبخند کمرنگ زد؛ لبخندی که برای عصبانی کردن هر کسی کافی بود.

آیارا دندون‌هاش رو فشار داد..

«تا اینجا اومدی توی قلمرو من!»

با قدم‌های سنگین و محکم، مستقیم رفت سمت اون رئیس مغرور..

«چی می‌خوای؟!»

«معمولاً وقتی مهمون میاد خونه‌تون، دعوتش نمی‌کنید بشینه و با چیزی ازش پذیرایی نمیکنید؟»

«این برای مهمون‌های دعوت‌شده‌ست، نه برای تو!»

پسر کوچیک صاحب اون عمارت لوکس تقریباً داشت دندون‌هاش رو نشون می‌داد که زن‌داداش خوشگلش متوجه شد و سریع دخالت کرد.

«آی، چرا این‌قدر رفتارت بی‌ادبانس؟... لطفاً بشینید. به خدمتکارها میگم براتون آب بیارن. اوه...»

لحظه‌ای مکث کرد و نگاهی به دو مرد جوان با کت‌وشلوار مشکی انداخت که جلوی سن، در حالت محافظتی ایستاده بودن..

«...برای اون آقاها هم چیزی بیاریم؟»

«ممنونم، ولی امیدوارم مزاحمتون نشده باشم، خانم. فقط اومدم آیارا رو با خودم ببرم و بعدش میرم..»

«اومدی منو با خودت ببری؟!»

آیارا کاملاً گیج شده بود..

«...ما اصلاً کی با هم قرار گذاشتیم؟»

«الان.»

«من سرم شلوغه! هیچ قراری هم قبول نمی‌کنم!»

آیارا با صدای بلند داد زد، اما پیم بازوش رو گرفت و مخالفت کرد..

«شاید یه کار مهمی داشته که باید انجامش بده، برای همین یهویی اومده دنبالت دیگه..»

آیارا که دید زن‌داداشش داره طرف مقابل رو می‌گیره، سریع خم شد و چیزی توی گوشش زمزمه کرد و با این کار فقط بنزین ریخت روی آتیش:

«پیم، می‌دونی این یارو کیه؟ گان دِ گاستروئه، همون نزول‌خوره!»

اما پیم انگار اصلاً لقبی رو که آیارا بهش داده بود جدی نگرفت.

دستش رو جلوی دهنش گذاشت و با هیجان گفت:

«رئیس اون شرکت املاکیه که بابا و آت دارن باهاش روی یه پروژه‌ی بزرگ کار می‌کنن، مگه نه؟ وای خدای من! حتی از چیزی که تصور می‌کردم هم خوش‌قیافه‌تره!»

جوونی که خارج از کشور درس خونده بود، با کلافگی سرش رو خاروند و بعد با نگاهی طلبکارانه به مسبب تموم دردسرهاش زل زد.

«من جدی می‌گم، واقعاً سرم شلوغه. برای پی‌آت یه کار فوری دارم که باید پس‌فردا تحویلش بدم.»

«آی، مگه خودت بهم نگفتی فقط باید سقفش تموم بشه؟ دیشب حتی ماکتش رو به من و اِرن نشون دادی.»

حرف زن‌داداشش باعث شد آیارا همون‌جا دلش بخواد زمین دهن باز کنه و قورتش بده..


گان آروم خندید.

بعد عمداً رو به زن جوان کرد و گفت:

«کار من مربوط به همون پروژه‌ایه که آیارا داره برای خونه‌ی تعطیلاتی توی کرابی طراحی می‌کنه.»

معلوم بود نقشه‌ی استفاده از جذابیت زنانه مثل آب خوردن جواب می‌ده.

پیم برگشت سمت برادرشوهرش و شروع کرد صد و یک دلیل ردیف کردن که اعتبار شرکت و آبروی خونواده و اینا حفظ بشه، تا جایی که آیارا مجبور شد گوش‌هاش رو بگیره.

هم‌زمان یواشکی با نگاهی عصبانی به اون سرمایه‌دار جوونی خیره شد که گوشه‌ی لبش با رضایت بالا رفته بود..

«می‌تونم بیام، ولی با همین سر و وضعم میام..»


اگه یکی مثل گان دِ گاسترو که از سر تا پا لباس‌های برند پوشیده، جرئت داره با کسی که انگار همین الان از خواب بیدار شده و حتی ذره‌ای هم جلوی بقیه خجالت نمی‌کشه راه بره؟ خب بذار ببینیم چی می‌شه..

آیارا وقتی دید چشم‌های تیز گان از بالا تا پایینش رو برانداز کرد، جوری که انگار هنوز مطمئن نبود، بینی‌اش رو چین داد.

«این نگاهت یعنی چی؟ آدم خوش‌قیافه هرچی بپوشه بازم خوش‌قیافه‌ست دیگه..»

بعد با اعتمادبه‌نفس شونه‌ای بالا انداخت.

«هیچی...»

رئیس اون شرکت بزرگ خیلی خونسرد جواب داد و برگشت تا از زنی که کنارشون بود خداحافظی کنه.

آیارا هم وانمود کرد نگاه سرزنش‌آمیز پیم رو که به خاطر بی‌ادبی‌اش با مهمون وی‌ای‌پی بهش انداخته بود، ندیده و با قدم‌های تند از خونه زد بیرون.

اما هنوز به درِ ماشین اروپایی خوشگل جلوی خونه نرسیده بود که یهو خشکش زد.

هیکل بلند و باابهت گان از پشت بهش نزدیک شده بود؛ اون‌قدر که تقریباً به پشتش چسبیده بود.

عطر خنک و خوشبوی گان با بوی سیگار مرغوب قاطی شده بود و کامل دور آیارا رو گرفته بود.

آیارا از گوشه‌ی چشمش نوک بینی تیز اون مرد رو دید که اون‌قدر نزدیک صورتش قرار گرفته بود که انگار هر لحظه ممکن بود به استخون گونه‌اش بخوره.

ولی خودش حتی نمی‌تونست تکون بخوره؛ انگار طلسم شده بود.

«این‌طوری به چالش کشیدنم، آی.. یه جورایی هیجان‌انگیزه.»

آیارا از هیچ‌چیز بیشتر از این متنفر نبود که اون مرد اسمش رو با اون صدای بم و خش‌دار صدا بزنه...

«تو روانی‌ای!»

معمار جوون داد زد، در ماشین رو با شدت باز کرد و خودش رو انداخت روی صندلی عقب؛ در حالی که هنوز موهای دستش از هیجان سیخ شده بود.

---

تموم مسیر وانمود کرد خمیازه می‌کشه و خوابش برده، چون اصلاً دلش نمی‌خواست با هم‌سفرش که اون طرف صندلی عقب نشسته بود حرف بزنه.

با این حال نتونست جلوی خودش رو بگیره و مدام از پنجره به منظره‌های بیرون نگاه می‌کرد.

تقریباً تمام مسیر.

با اینکه فقط چند ماه بود به تایلند برگشته بود، اون‌قدر هم آلزایمر نگرفته بود که ندونه اینجا کجاست.

ماشین اروپایی بزرگ کنار یه محوطه‌ی وسیع پارک شده.


از همون دور هم معلوم بود این زمین یه زمانی مزرعه‌ی سبزیجات بوده؛ چون هنوز بقایای جوی‌های آبیاری دیده می‌شد.

اما نصف دیگه‌ی زمین پر بود از خونه‌های چوبی ساده و به‌هم‌چسبیده؛ چیزی شبیه یه محله‌ی فقیرنشین و شلوغ.

آیارا بدون مکث در ماشین رو باز کرد و با حیرت اطرافش رو نگاه کرد..

زمین به ارث رسیده از مادرش چرا به این روز افتاده بود؟!

توی خاطرات بچگی‌اش، خونواده‌اش اون‌ها رو برای دیدن این زمین آورده بودن؛ زمینی که تا چشم کار می‌کرد پر از باغ‌های سبز و سرحال سبزی بود.

یه بار حتی خودش و داداشش، آت، از روی شیطنت شروع کرده بودن سبزی‌ها رو از خاک بیرون کشیدن و مادرش هم حسابی سرشون داد زده بود.

جوون قبول داشت که هیچ‌وقت زحمت نگهداری از زمین رو به خودش نداده بود؛ چون طبق وصیت‌نامه، زمین تا وقتی به سن قانونی نرسیده بود به نامش منتقل نمی‌شد.

برای همین تموم این سال‌ها گذاشته بود فامیل‌های سلطنتی‌شون از زمین مراقبت کنن.

اما حتی یک لحظه هم فکر نمی‌کرده که زمین به چنین جای درب‌وداغونی تبدیل بشه.


«چرا منو آوردی اینجا؟»

آیارا با نگرانی برگشت سمت هیکل بلند و باابهتی که جلو اومده بود و کنارش ایستاده بود.

گان با لحنی آروم جواب داد؛ درست مثل کسی که خیرخواهانه کاری می‌کنه و هیچ توقعی هم در ازاش نداره:

«آوردمت اینجا که ببینی زمینی که این‌همه برات عزیزه، الان چه شکلی شده.»

معمار جوان دیگه چیزی نگفت.

فقط مستقیم رفت داخل محوطه‌ای که با سیم خاردار محصور شده بود.

وسعت زمین اون‌قدر زیاد بود که حالا تبدیل به یه محله‌ی کوچیک شده بود.

رفت سمت پیرمردی که جلوی یه کلبه‌ی محقر چمباتمه زده بود و سیگار می‌کشید و ازش پرسید:

«عمو، کی اومدی اینجا؟ پس همه‌ی روستایی‌هایی که قبلاً اینجا سبزی می‌کاشتن کجا رفتن؟»

مردی که ازش سؤال شده بود سرش رو بالا آورد و وقتی دید طرف مقابل مثل یه نوجوان معمولی لباس پوشیده...

پیرمرد با صدای بلند غرید:

«...تو دیگه کی هستی، بچه؟! کی داره سبزی‌ می‌کاره؟ من تا حالا همچین چیزی ندیدم!»

اما وقتی پیرمرد بیشتر به عقب نگاه کرد و مردی رو دید که کت‌وشلوار پوشیده بود و از قیافه‌اش معلوم بود آدم بانفوذیه، ناگهان با وحشت شروع کرد به داد و فریاد:

«باز کی اومده اجاره جمع کنه؟! اینا فقط دارن خون ما رو توی شیشه می‌کنن!»

«اجاره جمع کنه...؟»

یعنی یکی خودش رو جای صاحب زمین جا زده و به این آدم‌ها اجازه داده اینجا خونه بسازن و توی این محله‌ی شلوغ و فقیرنشین زندگی کنن.

چشم‌های باریک آیارا با خشم به سمت اون سرمایه‌دار املاک چرخید و بلافاصله بهش تهمت زد:

«نکنه کار تو بوده؟!»

«نه.»

گان دِ گاسترو فقط یه ابروش رو بالا انداخت.

«من همچین کار ناشیانه‌ای نمی‌کنم.»

«پس می‌دونی کی این کارو کرده؟»

آیارا بدون ذره‌ای ترس، جلوتر رفت و با اصرار جواب خواست.

لب‌های پهن و خوش‌فرم گان با یه لبخند معنادار کش اومد؛ طوری که جواب تقریباً از قبل معلوم بود.


جوونی که خارج از کشور درس خونده بود، با حرص زبونش رو به سقف دهنش زد؛ از اینکه اون رئیس مغرور همچنان سکوت کرده بود، کلافه شده بود..

«این‌قدر ادا درنیار. اگه از عمه‌ها و عموهام بپرسم، خودشون از قبل کل ماجرا رو می‌دونن..»

با یه آه سنگین ادامه داد و ناخواسته شروع کرد به غر زدن‌های طولانی :

«...فقط نمی‌خواستم بترسونمشون و فراری‌شون بدم. خانواده‌ی من خیلی وقته ارتباطشون رو با فامیل‌های مادرم قطع کردن. انقدر خودبزرگ‌بین و متظاهرن که هر بار باهاشون حرف می‌زنم، گردنم درد می‌گیره.»

گان از دیدن این معمار جوون خوش‌قیافه که مثل یه بچه‌ی سه‌ساله لب و لوچه‌اش رو آویزون کرده بود، حسابی سرگرم شده بود.

عجیب بود... هرچی بیشتر به هم نزدیک می‌شدن، گان بیشتر جنبه‌های دوست‌داشتنی و طبیعی دیگه‌ای از این پسر می‌دید؛ جنبه‌هایی فراتر از اون رفتار همیشگی طعنه‌آمیز و زبون‌دراز و تندش.

شاید به این دلیل بود که آیارا هیچ‌وقت تحت تأثیر ابهت و اسم‌ورسم گان قرار نگرفته بود، یا شاید هم ذاتاً اعتمادبه‌نفس و شخصیت خیلی محکمی داشت.

اون واقعاً کسی بود که توی ثروت به دنیا اومده بود و هر چیزی که لازم داشت، از همون اول در اختیارش بود؛ زندگی‌اش هیچ‌وقت بدون دردسر نبود، اما...

هر نقص و لکه‌ای ممکن بود روزی روی این زندگی بیفته...

سرمایه‌دار املاک دست‌هاش رو روی سینه‌اش جمع کرد و در سکوت به چشم‌های شفاف و بی‌آزار طرف مقابل خیره شد.

اگر یه روز، این همه بی‌نقصی نابود می‌شد، چه اتفاقی می‌افتاد؟

نتونست جلوی خودش رو بگیره؛ لبخندی گوشه‌ی لبش نشست و حالت شیطنت‌آمیز و سرگرم‌شده‌ای روی صورتش پخش شد.

«فامیل‌های مادرم آدم‌های بانفوذ رو گذاشتن تا مدیریت اینجا رو به عهده بگیرن و از هر کاری که از دستشون برمیاد، برای خودشون سود درمیارن.»

«یعنی... همون گنگسترهای زیرزمینی؟»

«روی زمینی..»

«باز این یذره بهتره. اینا در واقع تاجرا و سرمایه‌دارهایی‌ن که هم کارهای زیرزمینی دارن، هم کارهای قانونی و روکار.»

آیارا از بینی نفسش رو بیرون داد و با دلخوری لب‌هاش رو جمع کرد..

«...درست مثل خودت، نه؟ واسه همینه این‌قدر خوب همدیگه رو می‌شناسین..»

چهره‌ی خوش‌قیافه و تیز و لاتین‌مانند گان دوباره بی‌حالت و سرد شد. مقایسه شدن با اون آدم‌های بی‌اهمیت، مثل مورچه‌های ناچیز، حسابی ناراحتش کرده بود.

«خانواده‌ی من و خودم تموم کسب‌وکارامون رو به شکل قانونی اداره می‌کنیم، ولی... آی...»

به زن جوانی که کنارش ایستاده بود نزدیک‌تر شد و ادامه داد:

«...توی این دنیای بی‌رحم و گرگ‌وار، معمولاً احمق‌ها قربانی آدم‌های زرنگ می‌شن. اینجا خبری از عدالت واقعی نیست؛ حتی روش‌ دِ گاستروها برای پول درآوردن هم از این قاعده مستثنی نیست.»


آیارا بعد از شنیدن این حرف ساکت شد.

بعد برگشت و دوباره به زمین به‌ارث‌رسیده نگاه کرد؛ زمینی که حالا تبدیل به یه محله‌ی فقیرنشین کوچیک شده بود.

اون‌قدر غرق فکر شده بود که ابروهای ظریفش محکم توی هم گره خورده بودن..

«پس به نظرت من باید چطوری توی این قضیه حقم رو بگیرم؟»

«باید با همون روش باهاشون برخورد کنی»

آیارا اون‌قدر هم احمق نبود که منظور طرف مقابل رو نفهمه، ولی فقط با درموندگی سرش رو تکون داد..

«چه حرف مسخره‌ای. من از کجا مافیا پیدا کنم اخ-؟»

اما ناگهان چشم‌های باریکش بازتر شد و خیره موند به هیکل بلند و درشت گان و محافظ‌هایی که با کت‌وشلوار مشکی پشت سرش وایساده بودن..

«یا... خودت کمکم می‌کنی؟»

«بالاخره گرفتی منظورمو..»

گان دِ گاسترو با لحنی شوخ و در عین حال انکاری گفت:

«من عضو مافیا نیستم... ولی کمکت میکنم..»

«شرطت چیه؟»

«خودت خیلی خوب می‌دونی من چی می‌خوام.»

آیارا لبش رو اون‌قدر گاز گرفت که درد گرفت.

خیلی خوب می‌دونست این مرد چی می‌خواد.

مطمئناً چیزی که میخواست خودِ آییارا نبود... بلکه همین تکه زمین بود!

یعنی فقط برای اینکه از فامیل‌های مادریش انتقام بگیره، حاضر بود زمین رو به این مرد بفروشه؟

چطور می‌تونست این‌قدر راحت باشه؟!

«منم شرط خودمو دارم... اگه واقعاً بتونی کمکم کنی، شاید دوباره درباره‌ی موضوع فروختن زمین بهت تجدیدنظر کنم.»

گان سرش رو کمی به یه طرف خم کرد؛ انگار مطمئن نبود درست شنیده..

«...فقط... شاید تجدیدنظر کنی؟»

« اره همین. تازه من قول هم ندادم که زمین رو بهت بفروشم. اگه راضی نیستی، خودم یه راه دیگه پیدا می‌کنم.»

با اینکه جلوی یه سرمایه‌دار با شهرتی در سطح جهانی وایساده بود، صورت ظریف و زیبای آیارا همچنان بالا گرفته بود؛ درست مثل کسی که دست بالا رو داره و کاملاً از موضع قدرت حرف می‌زنه..

«...تو واقعاً محشری، آیارا.»

رئیس جوون مافیا لبخند زد، اما چشم‌هاش هیچ لبخندی نداشت.

قبل از اینکه برگرده و به دو نفر از افرادش که با کت‌وشلوار ایستاده بودن اشاره کنه، اون دو نفر دقیقاً می‌دونستن باید چیکار کنن، سریع گوشی‌هاشون رو درآوردن و با یه جایی تماس گرفتن.

گان با اشاره به مردهایی که روبه‌روش ایستاده بودن فهموند که برگردن همراهش سمت ماشین.

«چطور؟»

آیارا با تردید نگاهش کرد، ولی با میل خودش دنبالش راه افتاد.

«پس بی‌نقص انجامش بده..»

«دِ گاسترو همیشه کارهاشو خوب انجام میده. نگران نباش.»

گان این رو گفت، در ماشین رو باز کرد و نشست پشت فرمون؛ محافظ‌ها رو هم همون‌جا گذاشت.


«خب، پس کار امروزت همین بود.؟ الان داری منو می‌بری خونه، مگه نه؟»

معمار جون سریع خودش رو انداخت روی صندلی شاگرد و بدون معطلی کمربندش رو بست.

«هنوز نه...»

چشم‌های قهوه‌ای مایل به سبز گان به اون جوون شیطونی که کنارش نشسته بود و هنوز یه لبخند از سر رضایت روی لب داشت، نگاهی انداخت؛ خشمش زیر اون ظاهر خونسرد داشت قل می‌زد.

«...من شرط تو رو انجام دادم، ولی تو هنوز شرط منو انجام ندادی.»

صدای بم و عمیقش اون‌قدر سرد و ترسناک بود که حتی گرمای چهل‌درجه‌ای بانکوک هم جلوش کم می‌آورد.

آیارا بی‌دلیل لرزی از ستون فقراتش رد شد.

اگه از قبل می‌دونست اتفاقاتی که بعدش قراره بیوفته قراره از بمب اتم یا گلوله خوردن هم فاجعه‌بارتر باشه، همون لحظه با کمال میل خودش رو از ماشین پرت می‌کرد بیرون و قال قضیه رو می‌کند!

---

ساختون اداری سر به فلک کشیده‌ای که هزاران کارمند توش مشغول به کار بودن، مثل همیشه وسط شهر پابرجا بود.

فقط یه تفاوت وجود داشت:

این بار، صاحب خوش‌قیافه و مرموز شرکت املاک، برای اولین بار اجازه داده بود یه نفر وارد دفترش تو آخرین طبقه بشه.

حتی اون‌قدر لطف کرده بود که یه کاناپه‌ی تخت‌خواب‌شو و نرم هم داخل دفتر گذاشته بودن.

با این حال، مهمون دعوت‌شده اصلاً خوشحال به نظر نمی‌رسید.

صورت رنگ‌پریده و ظریف پسری که روی تشک نرم لم داده بود همچنان گرفته و پرتنش بود؛ انگار زندانی شده بود.

آیارا با عصبانیت مشغول بازی کردن با آیپدی بود که طرف مقابل بهش داده بود؛ اون‌قدر حرص خورده بود که نزدیک بود صفحه‌ی آیپد رو از شدت فشار و کلافگی خرد کنه.

"این دیگه چه وضعشه؟! من نمی‌فهمم چرا اون رئیس ازخودراضی منو با خودش آورده شرکت!"


آیارا آیپدش رو جلوی صورتش گرفت تا صورتش رو بپوشونه و از بالای اون، نگاهی انداخت به مردی که پشت میز بزرگش نشسته بود؛ دوروبرش هم مانیتورهایی قرار داشتن که بازارهای سهام سراسر دنیا رو نشون می‌دادن.

آقای گان دِ گاسترو علاوه بر منشی ارشدش، آقای تانت، که دست راستش محسوب می‌شد، دستیارهای زن و مرد هم داشت. برای همین اطرافش پر بود از آدم‌هایی که مشغول رسیدگی به پرونده‌ها و مدارک بودن.

آیارا با کنجکاوی ابروهاش رو بالا انداخت. فضای اینجا با تموم دفعات قبلی که با گان برخورد کرده بود فرق داشت.

وقتی توی ساعات کاری همدیگه رو می‌دیدن، چهره‌ی تیز و سرد گان همیشه جدی بود و لحن حرف زدنش هم خشک و دستوری.

اگه آیارا نمی‌دونست این مرد صاحب یه شرکت املاکه، احتمالاً از همون اول فکر می‌کرد واقعاً یکی از اعضای مافیاست..

از گوشه‌ی کاناپه‌ای که مهمون لم داده بود، یه خنده‌ی ریز و شیطنت‌آمیز بلند شد.

رئیس شرکتی که بعد از اینکه خبر ورشکستگی یه شرکت بزرگ تو سنگاپور بهش رسیده بود مجبور شده بود غیرمنتظره برگرده سر کار، سرش رو بلند کرد و پرسید:

«حوصله‌ت سر رفت؟»

معمار جوون که داشت توی ذهنش یه جور پارودی از یه گنگستر شانگهایی می‌ساخت، برای لحظه‌ای خشکش زد، اما سریع خودش رو به سرفه زد..

دوباره درست نشست و گفت:

«از همون لحظه‌ای که منو آوردی اینجا حوصله‌م سر رفته... باشه، قبول، ساختمونت خیلی بزرگه و طراحی کم‌مصرفش توی روز واقعاً محشره. چند ساعته دارم تحسینش می‌کنم. خب حالا می‌ذاری برم خونه؟»

«ببخشید. راستش قصد داشتم ببرمت یه غذای آمریکایی بخوریم، ولی تانت از سنگاپور یه کنفرانس ویدیویی فوری گذاشته.»

«پس تو به کارت برس. من مزاحمت نمی‌شم.»

آیارا آیپد رو گذاشت کنار، از جاش بلند شد و کش‌وقوس اومد؛ بدنش از بس یه‌جا نشسته بود درد گرفته بود.

دلیل اینکه از همون اول هم از دفتر بیرون نرفته بود، اون محافظ‌های هیکلی بودن که بیرون ایستاده بودن.

گان یه لبخند کمرنگ زد و با آرامش گفت:

«هنوز حرفم تموم نشده. حالا که من نمی‌تونم برم، از رستوران به سیف گفتم ساعت هفت شب بیاد اینجا.»

«فکر نمی‌کردم این‌قدر تنهایی که لازم داشته باشی یکی باشه باهاش شام بخوری.»

«شب‌ها حتی تنهاترم...»

آیارا همین که حرفش رو تموم کرد، با چیزی که به ذهنش اومد دهنش از تعجب باز موند..

با خودش فکر کرد ظاهراً پاداشی که گان برای درگیر شدن با اون جماعت گردن‌کلفت گیرش می‌اومد، خطر خیلی بزرگی برای خودش داره!

اما قبل از اینکه معمار جوون بتونه جواب دندون‌شکنی بده، آقای گان به دستیارش دستور داد پرونده‌ها و مدارک کاری رو بیاره داخل.

جوونی که خارج از کشور درس خونده بود، پرونده رو باز کرد و جزئیات یه ویلای تفریحی ساحلی رو دید. داخلش عکس‌هایی از نمای داخلی و خارجی خونه، نقشه‌های قدیمی طبقات و همچنین مصالحی که برای ساختش استفاده شده بود، وجود داشت.

«این همون خونه‌ایه که می‌خوام تو کمکم کنی بازطراحیش کنم. اگه دکوراسیون داخلیش رو قشنگ دربیاری، خودش به‌تنهایی هم خیلی زیبا می‌شه.»

رئیس اون شرکت بزرگ در حالی که مشغول امضای چند سند مهم بود، گفت:

«من کل جزیره رو از مالک قبلی خریدم.»

بعد ادامه داد:

«...و خوشم نمیاد چیزایی که قبلا استفاده شده رو استفاده کنم.»


آیارا با کلافگی لب‌هاش رو غنچه کرد...

با خودش فکر کرد می‌تونه بدون هیچ ترسی از اینکه یه‌وقت بیماری‌ای چیزی بگیره، توی کلاب‌های سطح‌بالا با پسرهای جوون و مشتری‌های دیگه وقت بگذرونه..

وانمود کرد داره صفحات پرونده رو ورق می‌زنه و بعد سؤالش رو مطرح کرد:

«فکر می‌کردم این قضیه رو فراموش کردی.»

چشم‌های تیز و خشن گان بالا اومد و روش ثابت شد؛ برق خطرناکی توی نگاهش بود.

«...من هیچ‌وقت حرفی رو که زدم فراموش نمی‌کنم. کاری رو هم که باید انجام بدم، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.»

«باشه بابا باشه.»

آیارا بی‌خیال جواب داد و دوباره دراز کشید؛ دیگه سرنوشتش رو پذیرفته بود.

راه فراری نداشت؛ باید همین‌جا می‌موند و با طرف شام می‌خورد.

---


اون تایم، شیشه‌های سرتاسری دفتر رئیس شعبه‌ی آسیایی گروه دِ گاسترو کاملاً تاریک شده بودن و فقط نورهای رنگارنگ ساختمون‌های بلند و چراغ ماشین‌های شلوغ خیابون پایین دیده می‌شد.


آیارا که یه چرت آروم زده بود، با خواب‌آلودگی از خواب بیدار شد.

چشم‌هاش رو که باز کرد، دید هیکل بلند و باابهت گان صورتش رو که کمی خستگی توش دیده می‌شد، بهش نزدیک کرده.

«...گرسنه‌ای؟»

همین که این سؤال رو شنید، انگار انگل‌های توی شکمش همون لحظه شروع کردن به اعتراض و با صدای بلند و خجالت‌آوری قاروقور کردن..

معمار جوون یکهو صاف نشست و با عصبانیت جواب داد:

«اون‌قدر گرسنه‌ام که می‌تونم تورو یکجا بخورم!»

سرمایه‌دار املاک آروم خندید و جواب داد:

«می‌ذارم تموم شب منو بخوری، ولی فعلاً باید با من شام بخوری.»

بعد از گفتن این جمله، راه افتاد و جلوتر از آیارا رفت.

انگار همون لحظه فهمید کلماتش رو اشتباه انتخاب کرده.

«ای وای... من چرا دارم با دستای خودم بدبختی خودمو میسازم اخه؟»

یه چیزی رو بدون فکر از دهنش پروند. اگه اون گرگ حیله‌گر حرفش رو جدی بگیره، اوضاع از اینی که هست هم بدتر می‌شه.

همین که گان کشونده بودتش برای شام، اونم توی یه جای خلوت و دنج مثل این، خودش به‌تنهایی نشون می‌داد که اقلا نیت پاکی پشت این کارش نیست.

در واقع، این دفتر به یه اتاق دیگه راه داشت که مثل یه پنت‌هاوس لوکس طراحی شده بود.

ترکیب رنگ سیاه و سفید، فضا رو هم مدرن و هم مرموز کرده بود؛ کاملاً مناسب شخصیت صاحبش.


آیارا سرک کشید داخل سالن پذیرایی نیمه‌تاریک و دید جلوی پنجره‌های سرتاسری، یه میز شام دونفره چیده شده.

یه سرآشپز و چند پیشخدمت که مستقیم از یه رستوران پنج‌ستاره اومده بودن، آروم و مرتب کنار هم ایستاده بودن و آماده بودن از دو مهمون وی‌ای‌پی پذیرایی کنن.

گان دِ گاسترو برای احترام، صندلی رو برای همراه شامش عقب کشید.

آیارا هم خیلی عادی رفت نشست و نگاهی به شمع‌های معطر روشن و گل‌های ادریسی بنفش خوشگلی که روی میز چیده شده بودن انداخت، بعد سوتی زد.

«این دیگه واقعاً یه مخ‌زنی خیلی مفصله!»

از ته دل خندید؛ با خودش فکر کرد همچین کاری می‌تونه برای یه نفر خیلی رمانتیک باشه و حتی بدش نمی‌اومد یه روز خودش هم از این حرکت‌ها بزنه..

رئیس جوون مافیا دست‌هاش رو بالا آورد، انگشت‌هاش رو توی هم قفل کرد و روی میز گذاشت، بعد لبخند زد.

«خب، خوشت اومد؟»

«اگه کسی که روبه‌روم نشسته بود یه زن خوشگل می‌بود، احتمالاً خیلی بیشتر خوشم می‌اومد.»

«من تا حالا برای هیچ‌کس همچین کاری نکردم...»

آیارا مکث کرد و نگاهش رو به چشم‌های مرد مقابل دوخت.

چشم‌های قهوه‌ای روشنش که ته‌رنگ سبز کم‌رنگ و سردی داشتن، برخلاف حرفی که زده بود، ذره‌ای شیرینی و صمیمیت توشون نبود.

«گرسنمه»

خیلی خونسرد جواب داد؛ کاملاً بی‌ربط به حرف قبلی..


گان با اشاره پیشخدمتی رو که منتظر ایستاده بود صدا زد.

خیلی زود پیش‌غذاها سرو شدن و بعدش هم یه لیوان شراب قرمز مرغوب آوردن.

آیارا اون‌قدر از غذا لذت برد که کلاً یادش رفت کسی که روبه‌روش نشسته همون دشمن قسم‌خورده‌شه؛ حتی خود گان هم حالش خوب بود و هی باهاش شوخی می‌کرد.

«من غذای فرانسوی دوست دارم، ولی اصلاً خوشم نمیاد برم رستوران‌های گرون و تجملاتی. ترجیح میدم غذاها حجم کمی داشته باشن، ولی قیمت‌هاشون سر به فلک می‌کشه..»

«به این می‌گن هنر روی بشقاب.»

رئیس جوان، در حالی که با ظرافت مثل یه شاهزاده‌ی قصه‌ها از شرابش جرعه‌ای می‌نوشید، جواب داد.

آیارا که از این اداها حرصش گرفته بود، با تمسخر پوفی کرد و با چنگالش یه تیکه‌ی کوچیک استیک برداشت و چپوند توی دهنش.

«من از اون آدمام که برای خوردن زندگی می‌کنن، نه اینکه برای زندگی کردن غذا بخورن. وقتی پول چیزی رو می‌دم، باید شکمم رو پر کنه، نه اینکه فقط غرورم رو راضی کنه.»

«توی این دنیا خیلی چیزا هست که آدما حاضرن بابتشون پول زیادی بدن؛ چیزایی که به داشتنشون افتخار می‌کنن، حتی اگه بعد از به دست آوردنشون بفهمن اون‌قدرا هم ارزش نداشتن.»

چشم‌های تیز و نافذش رو معنادار به آدم روبه‌روش دوخت.

آیارا خشکش زد؛ انگار یه مشت محکم خورده بود و صورتش بی‌حس شده بود...

اون توی یه خانواده‌ی ثروتمند به دنیا اومده بود و مادرش هم از اشراف‌زاده‌های بلندمرتبه بود. هیچ‌وقت کمبود پول نداشت و هیچ‌کس هم جرئت نمی‌کرد تحقیرش کنه، چون همه براش احترام زیادی قائل بودن.

اما وقتی با این مرد، گان دِ گاسترو، روبه‌رو شد، برای اولین بار توی عمرش فهمید فاصله‌ی بین طبقات اجتماعی واقعاً یعنی چی.

اون زندگی بی‌نقصی که همیشه بهش افتخار می‌کرد، حالا داشت توی همون دسته‌ای قرار می‌گرفت که قبلاً از بالا بهشون نگاه می‌کرد... آدمایی مثل نارین..

لب‌های باریکش رو اون‌قدر محکم روی هم فشار داد که درد گرفت...

شاید بازی با آتیش آخرش فقط به سوختن آدم ختم می‌شه. باید هرچی زودتر این بازیِ غرور و حیثیت رو تموم می‌کرد، قبل از اینکه چیز بیشتری رو از دست بده.


آیارا دستمال سفید روی پاهاش رو برداشت و دهنش رو پاک کرد.

«سیر شدم. در مورد زمین هم... قول میدم دوباره به فروشش به تو فکر کنم.»

«هنوز دسر مخصوصی که سرآشپز امروز برات آماده کرده رو امتحان نکردی.»

«عمراً! اگه یه چیز شیرین بخورم، احتمالاً بالا میارم.»

هم‌زمان ادای بالا آوردن رو درآورد و قیافه‌اش رو از شدت چندش جمع کرد.

آره! فکر اینکه مجبور باشه حتی یه دقیقه‌ی دیگه با این مرد بمونه، حالش رو به هم می‌زد.


«ولی من هنوز چیزی نخوردم.»

گان این رو با خونسردی گفت و بعد آروم‌آروم از جاش بلند شد و قد بلندش رو صاف کرد.

نور کم و فضای نیمه‌تاریک اتاق باعث شد دانشجوی جوونی که خارج از کشور درس خونده بود، یه خطر واضح رو حس کنه..

یه‌دفعه از جاش پرید و صندلیش با صدای بلندی افتاد.

غریزی برگشت و دنبال گارسون، سرآشپز یا هر آدم دیگه‌ای توی اتاق گشت...

ولی انگار همه‌شون غیب شده بودن.

End of part⁶

Report Page