HeartBound/p-05
𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
چند روز پیش، کوچکترین پسر خونوادهی سینگامخا به خاطر اینکه ماشین یکی دیگه رو داغون کرده بود و بعدش هم حاضر نشده بود برگرده خونه بخوابه، پدرش و داداش بزرگترش حسابی سرزنشش کرده بودن.
تنها راه جبران اینهمه نگرانی و دردسری که برای کل خونوادش درست کرده بود، این بود که توی آزمون بعدی گرفتن پروانهی اشتغال معماری از شورای معماران قبول بشه؛ وگرنه مجبور میشد وسایلش رو جمع کنه و برگرده آمریکا تا فوقلیسانس مدیریت بازرگانی بگیره؛ رشتهای که ازش متنفر بود.
البته آیارا در مقایسه با سر و کله زدن با انبوهی از اعداد و نظریههای بازاریابی، ترجیح میداد راحت لم بده و کتابهای مربوط به قوانین و مقررات معماری تایلند رو بخونه.
دانشجوی جوون و خوشپوشی که تیشرت و شلوارک پوشیده بود، توی آلاچیق هشتضلعیِ باغ زیبای پشت خونه، خوابآلود خمیازه میکشید.
جلوی دستش یه سری تنقلات و نوشابه بود و یه کتاب قطور قوانین تایلند هم روی زمین، جلوی پاش خالی بود.
چشمهای خستهش رو مالید؛ از بس سعی کرده بود یه کتاب رو که تماماً به زبان تایلندی بود و نیاز به تفسیر و تحلیل بیشتر داشت بخونه، حسابی حوصلهش سر رفته بود.
آیارا حالت نشستن خودش رو عوض کرد، پاهای ظریفش رو بالا آورد و چهارزانو نشست؛ طوری که دیگه هیچ اثری از اون وقار و کلاسِ همیشگیِ یه آدم از طبقهی بالا تو رفتارش نمونده بود..
بعد گوشیش رو برداشت و یه مدت باهاش ور رفت تا اینکه بالاخره یه شماره اومد رو صفحه...
یه تماس از شمارهای که توی مخاطبینش ذخیره نشده بود.. با اینک فکر که شاید یه بازاریاب بیمه باشه، تصمیم گرفت جواب بده..
«الو...»
از اون طرف خط هیچ جوابی نیومد.
آیارا گوشی رو از گوشش فاصله داد تا ببینه تماس قطع شده یا نه، بعد با همون لحن طعنهآمیز و تند همیشگیش گفت:
«...اگه قرار نیست حرف بزنی، قطع میکنم. وقت ندارم کل روز منتظر زبونباز کردن تو بمونم.. خداحافظ.»
یهو طرف مقابل جواب داد.
صداش بم و آروم بود، تقریباً بهسختی شنیده میشد؛ انگار از چیزی میترسید.
صدا اونقدر آشنا بود که معمار جوون همونجا خشکش زد؛ هم متعجب شده بود و هم گیج..
«هی، منم... نارین..»
«نارین، شمارهی منو از کجا آوردی؟»
«از چندتا دوست دیگهمون پرسیدیم. عجیبه، نه؟ تو این همه سال خارج از کشور درس خوندی و هنوز شمارهی قدیمیت رو غیرفعال نکردی..»
وقتی دوست قدیمیای که مدتها ازش بیخبر بود با این حرف سر به سرش گذاشت، آیارا با دستپاچگی سرش رو خاروند..
«...پرداخت خودکار برام فعال بود، بعد یادم رفت بهشون بگم شمارهمو غیرفعال کنن، واسه همین همچنان از حسابم پول کم میکردن. چه بدشانسیای!»
نارین خندید، هرچند خندهش یه جور عجیبی به نظر میرسید، و گفت:
«تو که به جزئیات کوچیک اهمیت نمیدی؛ پس به اینم اهمیت نمیدی که چقدر خسارت به بار اومده، چون پولش رو داری و هرچقدرم بشه پرداخت میکنی، مگه نه؟»
طرف مقابل از شنیدن این حرف خشکش زد؛ انگار چندتا گلوله بهش شلیک شده بود و درد تیزی کل وجودش رو گرفته بود..
نکنه داشت غیرمستقیم بهش توهین میکرد؟!
ولی از یه طرف، انگار اون روز واقعاً شریک عاطفی نارین رو درست جلوی چشم خودش از چنگش درآورده بود..
به نظر میرسید دوست قدیمیش حسابی از دستش دلخور و کینهای شده.
آیارا گلوش رو صاف کرد و بیخیال نقش همکلاسی خوب و مهربون شد و مستقیم رفت سر اصل مطلب..
«اینهمه زحمت کشیدی زنگ زدی، که نیای با من گپ بزنی، مگه نه؟»
اون طرف خط چند لحظه سکوت شد، اما بالاخره تصمیم گرفت حرف بزنه..
«در مورد گان... میخواستم بدونم بین تو و اون چه اتفاقی افتاده...»
ابروهای ظریفش محکم درهم رفت.
همونطور که حدس میزد...
حسادت...
پسر جوون از جاش بلند شد، کشوقوسی به بدنش داد و با لحنی ریلکس جواب داد:
«میخوای بدونی از اون شب تا حالا، رابطهی من و آقای گان تا کجا پیش رفته؟»
«من... راستش فکر میکردم.. آیارا...»
نارین مِنمِن میکرد و حرفش رو میخورد.
تا جایی که یادش میاومد، مهم نبود آیارا چقدر خوشگل باشه؛ همیشه رو یه چیز تأکید داشت و رفتارش هم نشون میداد که به همجنس خودش علاقهای نداره..
یا شایدم بعد رفتن به خارج برای تحصیل، یه دنیای کاملا جدید برای خودش ساخته بود.
آیارا از روی کلافگی زبونش رو به سقف دهنش زد. دیگه از شنیدن اسم اون رئیس مغرور حالش به هم میخورد.
چه خودش شخصاً باهاش روبهرو میشد و چه فقط اسمش رو میشنید، آخرش همیشه یه دردسری سراغ آیارا میاومد.
«امروز آزادم. اگه میخوای دربارهی این موضوع حرف بزنیم، بیا همو ببینیم. اگه نیای... حرفی ندارم..»
کلافه شده بود و اون ذات شیطون و یکدندهش دوباره روشن شده بود. دست خودش نبود..
البته دیدن نارین هم بد نبود. میخواست تحقیرش کنه و بهش بگه که چرا گذاشته شریک عشقیش توی کار آیارا دخالت کنه..
«اوکیه.. کجا همدیگه رو ببینیم؟»
معمار جوون با سرگرمی یه سوت آروم زد؛ براش جالب بود که دوست قدیمیش اینقدر جسور شده که بدون ذرهای تردید جرئت کرده باهاش روبهرو بشه.
قدرت عشق واقعاً میتونست همهچیز رو تغییر بده.
اما بعد یواشکی با تأسف سرش رو تکون داد.
هرجور که نگاه میکرد، نارین چیزی بیشتر از یه سرگرمی موقتی برای طرف مقابل نبود..
بعد از اینکه مکان و زمان قرار رو هماهنگ کرد، بلافاصله تماس رو قطع کرد.
آیارا کتابهای قانونش رو جمع کرد و کنار گذاشت، بعد خدمتکار رو صدا زد تا بستههای تنقلاتی که روی میز پخشوپلا شده بودن رو جمع کنه.
با عجله از پلهها بالا رفت تا دوش بگیره و لباس عوض کنه.
امروز عمارت سینگامخا خالی بود؛ داداشش و پدرش برای یه کاری به خارج از کشور رفته بودن و زنداداشش هم همراه دخترش برای مراسم روز ورزش رفته بودن مدرسه..
چیزی نگذشت که فراری قرمز دوستداشتنیاش، همون ماشین دو در که تازه از تعمیرگاه بیرون اومده بود، با سرعت از خونه دور شد..
وارد ترافیک سنگین بعدازظهر شدن و راه افتادن سمت یه محل قرار خصوصی در حومهی شهر..
این کافهی به سبک آمریکایی، جلوی یه شهرک مسکونی لوکس قرار داشت و فضای باغمانند و دلنشینی هم داشت؛ چندتا میز و مشتریهای کمی هم اونجا بودن.
زیر یه درخت بزرگ، یه هیکل ظریف با لباسهای ساده و طرحدار اما کاملاً مشخص که همشون برنده، پشت یه میز دونفره نشسته بود؛ جایی که دید خوبی داشت..
چهرهی ملایمش، نه بیش از حد شیرین و دخترونه بود و نه بیش از حد جدی و خشن؛ بهراحتی میتونست توجه رهگذرها رو به خودش جلب کنه.
آیارا در حالی که سوت میزد و کلید ریموت ماشینش رو بین انگشتهاش میچرخوند، وارد شد و بدون اینکه منتظر دعوت بشه، روی صندلی روبهروی نارین نشست..
«زود اومدی! خیلی بیقراری؟»
نارین سرش رو بالا آورد و به دوست قدیمیش نگاه کرد که یه پولوشرت گرافیکی و ترند پوشیده بود. موهای تا روی شونهاش رو نصفه از پشت بسته بود و ظاهرش رو شبیه یه هنرمند واقعی کرده بود؛ کاملاً متفاوت با زمانی که توی دبیرستان همدیگه رو میشناختن، وقتی که نارین بیشتر شبیه یه پسر پولدار به نظر میرسید که رانندهی شخصی داشت..
«چون وقت داشتم، واسه همین زود رسیدم. راستی قهوهی اینجا خیلی خوشمزهست..»
این رو گفت و یه جرعه از لاتهی خوشعطرش خورد..
آیارا شونه بالا انداخت، با خونسردی منو رو از گارسون گرفت و یه نوشیدنی و یه دسر انتخاب کرد.
بعد گوشهی لباسش رو مثل بادبزن تکون داد تا از گرمای هوای بعدازظهر خلاص بشه. از دست کسی که زودتر رسیده بود حرصش گرفته بود که چرا نرفته اون طرف کافه، جایی که کولر داشت، بشینه.
فقط وقتی یه نسیم خنک اومد و کمی از گرمای بدنش کم کرد، بالاخره به صورت زیبای طرف مقابل نگاه کرد.
چشمهای گردی که مستقیم بهش خیره شده بودن، باعث شدن معمار جوون با تعجب ابروهاش رو بالا ببره..
«به نظر میاد شجاعتر شدی. این اولین باره که اینطوری نشستیم و مستقیم به هم نگاه میکنیم؟»
نارین یه لبخند کمرنگ زد.
اون تغییر کرده بود...
اما آدمی که روبهروش نشسته بود، اصلاً تغییر نکرده بود.
آیارا سینگامخا هنوز هم یه آدم فوقالعاده بااعتمادبهنفس بود؛ کسی که جرئت داشت هر چیزی رو بخواد و هر کاری رو انجام بده و همیشه قدرت این رو داشت که چیزی رو که نمیخواست، رد کنه.
از هر نظر با نارین فرق داشت؛ از پیشینهی خانوادگی گرفته تا جایگاه اجتماعیش..
«شاید چون از خیلی چیزا عبور کردم..»
«جوری حرف میزنی انگار پیرمردی. ما تازه از دانشگاه فارغالتحصیل شدیما...»
جوونی که خارج از کشور درس خونده بود این جمله رو بیاختیار گفت، اما ناگهان وسط حرفش مکث کرد..
«ببخشید، من...»
«لازم نیست عذرخواهی کنی. احتمالاً شنیدی که من دانشگاه رو تموم نکردم. راستش اگه توی دبیرستان بورسیه نمیگرفتم، من و مادرم از پس هزینهی یه مدرسهی به اون گرونی برنمیاومدیم.»
آیارا معذب جابهجا شد؛ چون حرفهاشون کشیده شده بود سمت تفاوت جایگاه اجتماعیشون.
باشه... شاید اون قبلاً یه پسر شرور و دردسرساز بوده، ولی در واقع مثل هر نوجوون شلوغ و پرسروصدای دیگهای بود که سعی میکرد برای خودش یه تصویر برتر بسازه و با به رخ کشیدن شجاعت و تواناییهاش، ثابت کنه که سردستهی گروهه و دنبال این بود که بقیه بهش احترام بذارن.
اما نارین و دوستهاش اونقدر مورد زورگویی و آزار قرار گرفته بودن که مدام سر و کارشون به دفتر انضباطی مدرسه میافتاد؛ و این موضوع هنوز هم باعث میشد آیارا تا امروز احساس عذاب وجدان کنه..
«ولی الان که داری خوب پیش میری، پس دیگه به نظر نمیاد مشکل پول داشته باشی..»
با شنیدن این طعنه، همکلاسی قدیمیش لبخند زورکی زد.
«...خودت میدونی من از چه راهی پول درمیارم. به خاطر همین داری از بالا بهم نگاه میکنی، مگه نه؟»
«هی!»
آیارا با تعجب گفت و سریع حرفش رو اصلاح کرد:
«مهم نیست چرا این کار رو انتخاب کردی، من حق ندارم ازت بابتش ایراد بگیرم. منظورم این بود که الان زندگیت بهتره، پس دیگه این بحث اختلاف طبقاتی رو تمومش کن!»
«...چون این یعنی داری منو مقصر میدونی که یه بخشی از مسئولیت انتخاب این مسیر روی دوش منه!»
نارین لبهاش رو به هم فشرد؛ انگار داشت احساساتی رو که توی وجودش بالا میاومد، کنترل میکرد.
با اینکه مورد توجه و حمایت بزرگترا قرار گرفته بود باعث شده بود مادرش، که سکته کرده و یک طرف بدنش فلج شده بود، بتونه مراقبتهای پزشکی مناسبی دریافت کنه، اما عقدهی حقارت ناشی از فقر و اینکه نمیتونست خودش رو با همسنوسالهاش مقایسه کنه، هیچوقت از وجودش پاک نشده بود..
اما باید یه تفاوت مهم رو در نظر گرفت.
اینکه نارین مجبور شده خودش رو بفروشه، تقصیر آیارا نیست. اون نمیتونه از این کینه و دلخوری برای سرزنش کردن دوست قدیمیش استفاده کنه.
«باشه، بریم سر اصل مطلب. در مورد گان...»
جوون خوشقیافه با سختی آب دهنش رو قورت داد و ادامه داد:
«...اون خیلی خطرناکه. هرچیزیام که اطرافشه خطرناکه. من نمیخوام تو توی این ماجرا درگیر بشی.»
«نقش من برای تو چیه دقیقا؟ این حرفهات، حرفای یه دوست قدیمی از روی خیرخواهیه یا حسودی؟»
آیارا به چشمهای شفاف و گرد طرف مقابل خیره شد؛ انگار میخواست از نگاهش بفهمه واقعاً توی دلش چه میگذره.
نارین یه نفس عمیق کشید.
«...حالا که مستقیم پرسیدی، بهت میگم: تو که از اول هم همجنسگرا نبودی. حتی اگه اون آدم با جذابیتش تونسته باشه تورو رام خودش کنه، بالاخره وقتی ازت سیر بشه، بدون ذرهای فکر و تردید ولت میکنه و میره. اگه هنوز میخوای با خیال راحت و حالخوش زندگی کنی، پیشنهاد میکنم... از آقای گان فاصله بگیری.»
معمار جوون دستهاش رو روی سینهاش ضربدری کرد و همچنان به همکلاسی قدیمیاش خیره موند..
همون لحظه پیشخدمت قهوههای یخ و کیک لیموییشون رو آورد.
برای مدتی سکوت کردن؛ تا اینکه یکی از اون دو نفر کمکم معذب و بیقرار شد.
بالاخره شروع به حرف زدن کرد:
«تو عاشقشی... و قراره بذاری اون ولت کنه و تا آخر عمرت با ناراحتی زندگی کنی...»
آیارا بهش نزدیکتر شد و با صدایی آروم گفت:
«...پس چرا اول این هشدار رو به خودت نمیدی؟»
دستهای ظریف نارین محکم توی هم گره خوردن، تا جایی که رگهاش بیرون زد.
حتی بدون اینکه آیارا این حرف رو بهش بگه، خودش هم میدونست. همینطوری خوب بود!
نارین با لبهایی که از شدت لرزش میلرزیدن، به زور کلمات رو بیرون داد:
«برای همینه که من توی این وضعیت گیر کردم! دیگه راه برگشتی نیست، ولی راهی برای جلو رفتن هم ندارم. فقط باید منتظر روزی بمونم که ولم کنه... گان دِ گاسترو خیلی آدم بیرحمیه..»
با اینکه آیارا این رو از قبل میدونست، باز هم نتونست برای نارین دلسوزی نکنه؛ چون از کمبود اعتمادبهنفس نارین باخبر بود و میدونست به همین خاطر میترسه...
میترسه یه آدم جذابتر از راه برسه و توجه اون مرد رو ازش بگیره.
«اگه میتونستم برگردم به اولین روزی که همدیگه رو دیدیم، میذاشتم اون رولزرویس رد بشه و اصلاً ازش چیزی نمیخواستم. ولی امروز دیگه دیر شده. حتی اگه نخوام درگیرش بشم، اون باز هم یه راهی پیدا میکنه که توی زندگی من دخالت کنه..»
معمار جوان قهوهی یخش رو برداشت و یه جرعهی دیگه خورد تا کمی از استرسش کم بشه..
«تو گان رو بهتر از من میشناسی. بهم بگو، باید چی کار کنم؟»
«مالِ اون باش...»
نارین دوباره به چشمهای گرد و متعجب آیارا نگاه کرد؛ این بار با نگاهی مصمم..
«...هرچی بیشتر خودتو دستنیافتنیتر نشون بدی، بیشتر تحریکش میکنی که دنبالت بیاد و بیشتر به چالش کشیده میشه..»
آیارا طوری خندید که انگار خندهدارترین جوک عمرش رو شنیده، اما بعد حالت صورتش جدی شد و با جدیت گفت:
«نمیدونم رابطه با همجنس دقیقاً چه شکلیه، ولی برای یه مرد معمولی اینکه با یه مرد دیگه رابطهی جنسی داشته باشه، مسئلهی خیلی بزرگیه. این غرور و عزتنفسیه که تمام عمرم داشتم و مطلقاً نمیتونم ازش بگذرم!»
با عصبانیت یه اسکناس هزار باتی روی میز کوبید و از صندلی بلند شد..
«اگه نمیگفتی عاشق آقای گانی، فکر میکردم داری سعی میکنی منو وارد دنیای تجارت کنی. ممنون بابت نصیحت خوبت. خداحافظ...»
این رو گفت و بلافاصله برگشت و از اونجا دور شد؛ قبل از اینکه صدای بم و آرام دوست قدیمیش رو که دنبالش صدا میزد، بشنوه.
«جدی بودم آی! اگه میخوای این ماجرا رو تموم کنی، باید غرورت رو بذاری کنار..»
آیارا برای لحظهای مکث کرد، اما تصمیم گرفت بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه، به راه رفتن ادامه بده.
رگهای شقیقهش تند میزد و انگار هر لحظه ممکن بود از فشار منفجر بشه.
برای یه لحظه کوتاه با خودش فکر کرد شاید روش نارین درست باشه.
اگه کوتاه میاومد، فقط بدنش رو از دست میداد، نه قلبش رو..
اما اگه رابطهشون بیشتر از این جلو میرفت، نهتنها خودش آسیب میدید، بلکه ممکن بود حتی قلبش هم اسیر جذابیت غیرقابلمقاومت اون رئیس جوون مافیا بشه!
آیارا از شدت کلافگی با لگد به کف سیمانی پارکینگ زد.
باورش نمیشد.
حتماً باید یه راهحل بهتر وجود میداشت!
------
همون روز، سه تفنگدار به شکل غیرمنتظرهای دور هم جمع شدن؛ به لطف آیارا که هنوز هم داشت بیمسئولیتی میکرد و حاضر نبود بره سر کار توی شرکت.
چه حیف!
برخلاف دو تا دوستش که هر دو شغل ثابت داشتن و از جلسهی کاری حسابی خسته شده بودن، آیارا توی بار هتل لوکس نشسته بود و با نگاهی خالی به مرد جوون خوشقیافهای خیره شده بود که پشت سر هم لیوانهای مشروب میخورد.
نتیپات با خستگی شقیقههاش رو مالید، بعد نگاهی به خبرنگار جوون انداخت و سرش رو تکون داد؛ یعنی سؤالهایی که توی ذهنشون بود رو بپرسه..
تاناووت لیوان ویسکی و نوشابهش رو به لبهاش نزدیک کرد و یه جرعه نوشید تا گلوش رو صاف کنه، بعد گفت:
«...هی، مشکلی داری..؟ چیشده؟»
چشمهای آیارا که بهخاطر الکل تار و شیرین شده بود، برای لحظهای به کسی که سؤال رو پرسیده بود نگاه کردن..
آیارا به پشتی صندلی تکیه داد، آرنجهاش رو روی میز کوچیک گذاشت و بعد با لحنی شیطنتآمیز و انگار دلخور گفت:
«یعنی اگه مشکلی نداشته باشم، نمیتونم شما دوتا رو دعوت کنم یه نوشیدنی با هم بخوریم؟»
«منظورم این نبود. فقط امروز خیلی غیرعادی عصبی و کلافه به نظر میرسیدی. اومدی و از همون اول فقط داشتی پشت سر هم مشروب میخوردی. نگران شدیم.»
مرد جوونِ خوشچهره این رو گفت و خیلی ماهرانه لحنش رو به سمت آشتی و دلجویی برد؛ درست مثل یه خبرنگار باتجربه..
آیارا انگار تازه فهمیده بود که نسبت به بهترین دوستش بیمنطق رفتار کرده، دستهاش رو به نشونهی عذرخواهی بالا آورد و یه آه طولانی کشید.
موهای بههمریختهای که روی صورتش ریخته بود رو کنار زد و پرسید:
«بین من و نارین، کدوممون بیشتر شبیه دختراست؟»
وکیل جوون و جدی با شنیدن اسم همکلاسی دوران دبیرستانش که ناگهان وسط بحث آورده شده بود، اخم کرد.
«نگرانیهات مربوط به نارینه، مگه نه؟ از دوستای قدیمی چندتا خبر بد دربارهش شنیدم..»
چون وکیل بود، شغلش ایجاب میکرد توی حرف زدن خیلی محتاط باشه؛ برای همین نمیتونست بیدلیل دربارهی کسی بدگویی کنه..
«فعلاً به هیچ چیز دیگهای فکر نکن. اول فقط به سؤال من جواب بده..»
آیارا با صدایی که از مستی کمی کشدار و نامفهوم شده بود گفت و بعد دوباره سوالش رو تکرار کرد:
«بین من و نارین، کدوممون بیشتر شبیه دختراست؟»
تاناووت که به نظر میرسید یه چیزهایی بیشتر از نتیپات میدونه، کمکم تکههای پازل رو کنار هم گذاشت.
از همون وقتی که دوست معمارش ازش خواسته بود دربارهی گذشتهی نارین و رئیس بزرگ، گان دِ گاسترو، تحقیق کنه، توی سکوت به ماجرا مشکوک شده بود.
اما چیزی میدونست که نمیتونست فاشش کنه.
تازه...
کسی که نارین رو به فرزندی گرفته بود، خودِ آقای گان بود.
و چیزی که الان بیشتر از همه ذهنش رو درگیر کرده بود این بود که چرا آیارا خودش رو درگیر دو نفری کرده بود که ظاهراً هیچ شباهتی بهش نداشتن؛ آدمهایی از یه دنیای کاملاً متفاوت؟
«هیچکدومتون واقعاً شبیه زنها نیستین. فقط ویژگیهای ظاهری شما نسبت به یه مرد معمولی زیادی ظریفه..»
خبرنگار جوون با لحنی خنثی جواب داد.
اما راستش رو بخوای، این دو مرد جوانِ خوشقیافه از نظر ظاهری تفاوت زیادی با هم داشتن.
نارین لاغر و قدبلند بود، حدود ۱۷۰ سانتیمتر قد داشت و پوستش روشن و صاف، شبیه چینیها بود. در کنار صورت کوچیک و ظریفش و لب و بینی کوچکش، خیلی راحت میتونست دل بقیه رو به دست بیاره.
اما دوستش، همون کسی که مثل حلقهی گل شناور بود، داستانش کاملاً فرق داشت..
قدبلند و باریکاندام بود، تقریباً ۱۸۰ سانتیمتر قد داشت. عضلات خوشفرمش که نتیجه مراقبت دقیق و وسواسگونه از بدنش بود، حتی زیر لباس هم کاملاً مشخص بود.
پوست آفتابخورده و گلگونش بهش ظاهری شاد میداد و صورت بیضیشکلش، که بین مردها ویژگی نسبتاً نادری بود، باعث میشد تعجبی نداشته باشه که همه، حتی افراد همجنس خودش، جذبش بشن.
هرچی اون لبهای خوشفرم حرفهای نیشدارتر و آزاردهندهتری بیرون میریختن، بیشتر غریزهی اولیهی اون مرد رو تحریک میکردن و میلش برای درهم کوبیدن طرف مقابل و برنده شدن، شعلهورتر میکردن.
تاناووت با تأسف سرش رو تکون داد و به سرنوشت پرپیچوخم دوست صمیمیش فکر کرد؛ دوستی که همیشه مجبور بود از همون مسیر خطرناک دوری کنه.
«اگه داری اینو میپرسی، و منم درست متوجه شده باشم، این قضیه یه ربطی به آقای گان دِ گاسترو داره، مگه نه؟»
آیارا با کلافگی پوفی کرد و آرزو کرد کاش اون خبرنگار باهوش یکم کمتر باهوش میبود!
آخه کی دلش میخواست همچین داستان خجالتآوری رو برای یکی تعریف کنه؟
«تقصیر خودم بود.»
این رو گفت و قیافهاش طوری درهمریخته و درمونده شد که انگار یه قربانیه که داره شهادت میده.
همین باعث شد وکیل جوون بیاختیار از دهنش بپره:
«تو.. اون آقای گان یا هرچی اسمشه نکنه بهت دست درازی کرده؟!»
نه ، قضیه خیلی فراتر از یه دستدرازی ساده بود؛ رفیقاش نمیدونستن، اون حتی بوسیده بودش!
چه به خاطر تأثیر شدید مشروب خارجی بود و چه به دلیل چیز دیگهای، گونههای آیارا حسابی سرخ شده بودن.
همین موضوع فقط باور اون دو مرد جوون رو محکمتر کرد.
«لعنتی، عوضی تو...»
تاناووت، که سالها توی حوزهی اخبار اقتصادی کار کرده بود، زیر لب نالهای کرد.
شایعه دربارهی این غول تجارت کم نبود. اگه اونها هنوز خودشون رو «ببر» میدونستن، گان دِ گاسترو احتمالاً یه ببر دندونخنجری با نیشهای بلند بود.
مرد دیگهای که تازه خودش رو جمعوجور کرده بود، سریع با قیافهای جدی حرف زد؛ همون حالت جدیای که از یه وکیل انتظار میره، مخصوصاً وکیلی که توی دادگاه شکست رو نمیشناسه:
«...نگران نباش. مطمئنم میتونم مجبورش کنم تاوان آسیبی که بهت زده رو بده. فقط کافیه اطلاعات رو صادقانه و کامل بهم بگی.»
«وای خدایااا! شما دوتا چه فکرایی میکنین؟!»
آیارا با صدای بلند داد زد تا بتونه صداش رو از صدای بلند میکسر بار بالاتر ببره.
«من تازه تصادف کردم و اتفاقاً نارین رو هم توی اون ماشین دیدم..»
دستش رو توی موهاش کشید و موهای بههمریختهش رو حتی شلختهتر کرد. لبهاش رو محکم به هم فشرد، انگار چیزی آزارش میداد که هنوز نتونسته بود به زبون بیاره.
جوونی که خارج از کشور درس خونده بود، یه بطری مشروب برداشت، توی لیوانش ریخت و همهش رو یهنفس سر کشید.
تلخی مشروب روی زبونش و سوزشی که توی گلوش پخش شد، بهش جرئت داد تا احساس واقعیاش رو برای نزدیکترین دوستش اعتراف کنه..
«من فقط از طرز نگاه کردنش به خودم خوشم نمیاد. مخصوصاً وقتی همونجوری نگام میکنه که به نارین نگاه میکنه... اون موقع دیگه بیشتر ازش بدم میاد.»
نتیپات و تاناووت نگاهی به هم انداختن؛ یه تفاهم خاموش بینشون شکل گرفت که معلوم میکرد قضیه اونقدرها هم که آیارا ادعا میکرد ساده نیست.
فعلاً نمیتونستن دخالت کنن یا با حرف کشیدن ازش اعتراف بگیرن.
تنها کاری که از دستشون برمیاومد، صبر کردن بود...
صبر کنن تا دوست خوشگلشون خودش بیاد و ازشون کمک بخواد.
-----
خلاصه، اون شب دو تفنگدار مجبور شدن تفنگدار سوم رو تماشا کنن که برای برگردوندن غرور مردونهش، با دخترها لاس میزد؛ بعد هم قبل از اینکه بار تعطیل بشه، ناپدید شدن و رفتن یه اتاق توی هتل گرفتن.
متأسفانه، لحظهی پرشور آیارا با اون رابطهی واننایتش چندان طول نکشید و آخرشم خداحافظی خاصی نکردن.
معمار فقط بالاتنهی لختش رو نشون داد، و خودش رو توی لحاف پیچید و بعد...
با خستگی برای دختری که با حرص و عصبانیت از اتاق بیرون زد، دست تکون داد.
هرچقدر دختر شماره تلفنش رو میخواست، خماری مشروب سردرد وحشتناکی انداخته بود به جونش که آیارا حتی اصلاً جوابش رو نداد.
تقریباً تا وقتی خورشید درست بالای سرش قرار گرفت بیحرکت بود، آخرش بالاخره غلت زد و به پشت خوابید، بعد خودش رو کشونکشون به حموم رسوند تا کثیفی و عرق تنش رو بشوره.
به سینه و شونههاش که پر از خراش شده بود نگاه کرد و یه لبخند رضایتمند زد.
با اینکه اون رئیس مغرور باعث شده بود یکم به گرایشش شک کنه، ولی حالا خوشحال بود که گرایشش مثل سابقه و اتفاقی نیوفتاده.
آیارا چارهای نداشت جز اینکه همون لباسهای چروکشدهی شب قبل رو بپوشه؛ لباسهایی که نتیجه احساسات شدید شب گذشته بودن.
بعد در حالی که سوت میزد، رفت پایین تا تسویهحساب کنه.
اما متأسفانه ترجیح داد اول توی لابی یه قهوهی دارک سفارش بده تا خماریش رو برطرف کنه.
اگه فقط میتونست پنج دقیقه به عقب برگرده، قطعا با عجله میرفت خونه تا از روبهرو شدن اینطوری با دشمنی که نمیخواست حتی سایهشو ببینه، جلوگیری کنه..
درِ شیشهای اتوماتیک ورودی باز شد و چند مرد با کتوشلوارهای مشکی وارد شدن.
اونها توی حالت امنیتی ایستادن و افراد متفرقه رو از اطراف دور نگه داشتن.
یهو هیکل بلند و باابهت یه تاجر میلیاردر وارد شد؛ مردی که یه جوون خوشقیافه هم همراهش بود.
آیارا با دیدن اون صحنه قهوه توی گلوش پرید و وقتی تصادفی با یه جفت چشم تیز و نافذ برخورد کرد، چشمهاش از تعجب گرد شد...
کلاً یادش رفته بود این هتل مال کدوم شرکته!
گان درست وسط لابی، روی یه مبل نشسته بود و جوری جا گرفته بود که هیچ راه فراری برای آیارا باقی نمیذاشت.
گان دِ گاسترو بدون ذرهای مکث جلو اومد تا درست کنار جایی که آیارا نشسته ایستاد.
نگاهش روی لباسهای غیرعادی چروکشدهی آیارا چرخید؛ لباسهایی که تضاد شدیدی با ظاهر همیشه مرتبش داشتن، و بعد روی صورت کمی خستهش ثابت موند.
حدس زدنِ اینکه چرا این ساعت از روز توی یه هتل لوکس نشسته بود، اصلاً سخت نبود.
وضعش طوری نبود که تازه رسیده باشه...
بلکه از دیشب اصلاً به خونه برنگشته بود.
رئیس جوون مافیایی خودش متوجه نبود، اما ابروهای پهن و تیرهش به هم گره خورده بود؛ انگار بهشدت ناراضی و کلافه بود.
«سلام، آی..»
یه لرزش عجیب و غیرقابلتوضیح از ستون فقرات پسر جوون رد شد. حس میکرد صدایی که از اون لبهای پهن و خوشفرم بیرون میاومد، خیلی غیرعادی بم و گرفته بود.
نمیدونست باید چی جواب بده، برای همین وانمود کرد که همچنان مشغول جرعهجرعه خوردن قهوهی خوشعطرشه..
«ظهر بخیر، آقای...»
آیارا با شیطنت نگاهی به هیکل ظریف نارین انداخت و گفت:
«...یکم زیادی داری از دوست قدیمی من کار میکشی، نه؟ اونم وسط روز روشن؟»
این حرفهای طعنهآمیز و نیشدار، یه لبخند سرد روی صورت خوشقیافهی مرد نیمهلاتین نشوند.
گان به گردن رنگپریدهی آیارا نزدیکتر شد؛ جایی که ردهای کمرنگ ناخن روی پوستش دیده میشد، بعد با صدایی خشدار گفت:
«اووه... بوی یه زن رو میدی..»
آیارا کمی سرش رو بالا آورد تا اینکه نوک بینیاش به بینی طرف مقابل برخورد کرد..
لبخند زد و چشمهای باریکش به شکل شیطنتآمیزی جمع شد..
«من و اون تموم شب حسابی خوش گذروندیم..»
انگار آتیشی توی چشمهای سبز-قهوهای گان شعله کشید..
«داری منو به چالش میکشی؟»
«از کی تا حالا انقدر برام مهم شدی که مجبور باشم همچین کاری کنم؟»
جوثنی که خارج از کشور درس خونده بود، آروم خندید؛ کسی نمیدونست چه عرق از پشتش داره سرازیر میشه..
گان دِ گاسترو با ملایمت شقیقهی اون جوون لوسننر رو بوسید و در جواب چالشی که بهش داده شده بود، کنار گوشش زمزمه کرد:
«پس میبینیم آخرش کدوممون برنده میشه.»
همهچیز اونقدر سریع اتفاق افتاد که آیارا فقط مات و مبهوت همونجا خشکش زد..
قبل از اینکه حتی بتونه خودش رو جمعوجور کنه، مقصر ماجرا همراه با محافظهاش از اونجا دور شده بود.
آیارا آروم دستش رو بالا آورد و جایی رو که گان بوسیده بود، آروم لمس کرد.
صورت درخشانش بیاختیار از خجالت سرخ شده بود.
حس میکرد چشم همهی آدمهای اطراف بهش دوخته شده.
از شدت خجالت دلش میخواست زمین دهن باز کنه و قورتش بده.
سریع صورتحساب رو خواست و بعد پا به فرار گذاشت؛ دیگه حتی نمیتونست توی صورت هیچکس نگاه کنه.
End of part⁵
((آیارا جان اگه گان رو نمیخوای میشه بدیش به من؟ 🙂👈🏻👉🏻))