HeartBound/chp-03

HeartBound/chp-03

𝖯𝖾𝗋𝗍𝗁𝖲𝖺𝗇𝗍𝖺
chapter03


آقای اونگ‌آرت، رئیس شرکت «سینگا کانستراکشن»، با کت‌وشلوار کامل توی لابی یه هتل لوکس تو پاتایا ایستاده بود و منتظر کسی بود. برای صدمین بار نگاهی به ساعت مچی‌ش انداخت و از منشی‌ش خواست دوباره به اون دوتا جغله دردسرسازش زنگ بزنه..

صبح که به پاتایا رسیده بودن، آت گفته بود خودش میره دنبال داداش‌کوچیکش که تو یه ریزورت دیگه اقامت داشت. و حالا از ظهر هم گذشته بود و مراسم اعلام نتایج مناقصه داشت شروع میشد، اما هنوز هیچ‌کدومشون پیداشون نبود..

«هیچ‌کدوم جواب تلفن رو نمیدن، قربان.»

«بی‌خیالشون. بریم سر کارمون. وگرنه دِ گاسترو فکر می‌کنه داریم بی‌احترامی می‌کنیم»

اونگ‌آرت همین که خواست برگرده، صدای آشنایی شنید:

«بابا، صبر کن!»

آتاکورن تقریباً با دویدن خودش رو به پدرش رسوند و نفس‌نفس‌زنان جلوش وایساد. بعد برگشت و با اخم به داداش‌کوچیکش نگاه کرد که خیلی خونسرد و آروم پشت سرش راه می‌اومد.

آیارا شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

«آت گم شده بود، به من گیر نده. بخدا جی‌پی‌اسم هم روشن بود!»

آتاکورن با حرص جواب داد:

«خب کی بهت گفت توی یه اتاقک دو ستاره که ته یه کوچه‌ی پرت و دورافتاده‌ست قایم بشی؟ حتی با جی‌پی‌اس ماهواره‌ای هم پیدات نمی‌کردم!»


قبل از اینکه دعوای داداشیشون بالا بگیره، پدرشون وارد شد:

«بسه دیگه! دعوا نکنید، سرم رفت. بریم داخل..»

یهو چشمش به لباس پسر کوچیکش افتاد..

«آی، این پروژه یه پروژه‌ی چند میلیارد باتیه! چرا کت‌وشلوار درست‌وحسابی با کراوات نپوشیدی؟»

آتاکورن با کلافگی سرش رو تکون داد..

«بهش گفتم، بابا. این معمار فشن‌بازِ برگشته از آمریکا از هیچی راضی نیست. اینو نمی‌پوشه، اونو نمی‌پوشه... در حالی که همه‌شون لباسای کمد خودمن!»

آیارا نگاهی به شلوار قهوه‌ای روشن با ته‌رنگ طلایی‌اش انداخت که کاملاً اندازه‌ی پاهای بلند و کشیده‌اش دوخته شده بود، بعد به کت چهارخونه‌ی کوچیکش نگاه کرد و سرش رو بالا آورد..

«قشنگه بابا. دیگه پوشیدن کت‌وشلوار رسمی با کراوات و پاپیون خیلی از مود افتاده..»


اونگ‌آرت نفس عمیقی کشید. واقعاً نمی‌دونست چطور باید این پسر رو تربیت کنه و یادش بده مثل یه آدم حسابی رفتار کنه. اگه روزی قرار بود مدیریت شرکت رو به دست بگیره، واقعا کارمندها و شرکای تجاری‌ش میتونستن به همچین آدمی اعتماد کنن؟

«واقعا دیگه حوصله ندارم چیزی بهت بگم. راه بیوفتید، دیر کردیم...»


بعد به پشت هر دو پسر خوش‌قیافه‌اش زد و اونا رو به سمت داخل هتل، جایی که مراسم تو سالن اصلی برگزار می‌شد، هل داد..

اما همین که به ورودی سالن رسیدن، آیارا با چشم‌های گردشده از تعجب به تابلوی بزرگی که جلوی در بود، خیره شد..

آروم سرش رو به سمت داداشش چرخوند و با صدایی ضعیف و درمونده پرسید:

«هی آت... این حروف طلایی چی‌چی میگن؟»

ابروهای پرپشت آتاکورن بالا رفت..

«منظورت چیه؟ "دِ گاسترو گروپ" دیگه.. همون پروژه‌ی مجتمع مسکونی وسط شهر که دیشب فرستادم برات اصلاحش کنی، مال همین شرکته..

"چی؟!"

یعنی تموم شبی که بیدار مونده بود و روی اصلاح نقشه‌ها کار کرده بود... برای پروژه‌ی همون رئیس مغرور و ازخودراضی بوده؟!

آیارا دلش می‌خواست همون‌جا سرش رو بکوبه به دیوار، و کارشو ول کنه..

داشت از شدت حرص خودشو میخورد که یهو حس کرد یه جفت چشم مشکوک دارن نگاش میکنن..

«نـ... نه، هیچی.. فقط همینجوری پرسیدم. تلفظ اسمش یکم یجوریه..»

معمار جوون من‌من‌کنان جواب داد و همون لحظه از رفتار عجولانه و بی‌فکر دیشبش پشیمون شد.

ولی خب خیلی دیر شده بود..

دیشب جلوی همه حسابی اون رئیس بزرگ رو تحقیر کرده بود. اگه امروز شرکت پدرش برنده‌ی مناقصه نمیشد، اصلاً واسش عجیب نبود.

------

نماینده‌ شرکت‌های مختلف داخل سالن اصلی، که برای پذیرایی کوکتل آماده شده بود، جمع شده بودن. صدای به‌هم خوردن لیوانای شراب و گفت‌وگوی مدیرا و تاجرا همه‌جا پیچیده بود. از بیرون همه با لبخند با هم حرف می‌زدن، اما ته دلشون خوب می‌دونستن که امروز همه رقیب همن و برای گرفتن یه پروژه‌ی بزرگ اومدن.


آتاکورن، آیارا رو این طرف و اون طرف می‌برد و اون رو به آدم‌های مختلف معرفی می‌کرد. از اون طرف، پدرشون به اتاق کنفرانس کوچک‌تری دعوت شده بود تا همراه نماینده‌ شرکت‌های دیگه نتیجه‌ی مناقصه رو بشنوه.

آیارا هم فقط با لبخندی مصنوعی وایساده بود؛ اون‌قدر سرپا مونده بود که پاهاش درد گرفته بود. تا اینکه کم‌کم نماینده‌ شرکت‌های مختلف رو دید که یکی‌یکی از اتاق جلسه بیرون می‌اومدن، در حالی که با ناامیدی سر تکون می‌دادن..


آیارا با آرنجش آروم به داداشش زد:

«...پس بابا کو؟»

آتاکورن هم آروم، طوری که بقیه نشنون، گفت:

«یه کم صبر کن. از قیافه‌هاشون معلومه خبرای خوبی برای ما هست..»


آخرین نفری که از اتاق جلسه بیرون اومد، چهره‌ای بود که برای آیارا کاملاً آشنا بود...

آقای تانت، منشی مورد اعتماد گان دِ گاسترو..

آیارا خشکش زد...

با استرس و اضطراب این طرف و اون طرف رو نگاه می‌کرد و دنبال راه فرار می‌گشت، اما دیگه وقتی نبود..

تانت درست مقابل دو داداش، خانواده‌ی سینگامخا، وایساد و گفت:

«آقای اونگ‌آرت از هر دوی شما دعوت کرده به اتاق کنفرانس بیاید..»

اون طوری رفتار کرد که انگار اصلاً متوجه حضور آیارا، دشمن دیروز رئیسش، نشده بود.


همین که تانت برگشت و دور شد، آتاکورن مشتش رو از خوشحالی گره کرد و بی‌صدا گفت:

«آره! بردیم!»

بعد با هیجان روی شونه‌ی داداشش زد..

«بیا، پروژه مال ما شدهههه..»

«هان؟!»

آیارا از تعجب خشکش زده بود. باورش نمی‌شد همه‌چیز به این راحتی پیش رفته باشه..

قطره‌های عرق روی پیشونی‌ش نشست..

یه حس بد مدام توی دلش می‌گفت این ماجرا بی‌ربط به دشمنی شخصی گان با اون نیست..

با عجله گفت:

«داداش آت... جیش دارم اسهال شدم! تو برو، من الان میام..»

اما هنوز یه قدمم برنداشته بود که دست بلند آتاکورن از پشت یقه لباسش رو گرفت و همون‌جا نگهش داشت..

«فکرشم نکن الان بهونه دستشویی بیاری! اول باید بریم بابا رو ببینیم!»

همینو که گفت، سریع دست داداش کوچیکش رو گرفت و تقریباً کشون‌کشون بردش داخل اتاق..


درِ اتاق که باز شد، آیارا با دیدن کسی که بالای میز بیضی‌شکل نشسته بود، خشکش زد. پدرش که کنار اون مرد مشغول صحبت کاری بود، برگشت و با یه لبخند تا بناگوش باز نگاشون کرد. معلوم بود این قرارداد قراره سود حسابی برای شرکت داشته باشه..

«آت، نونگ‌آی(نو آی)، بیاید اینجا با آقای گان آشنا بشید.»

«ا... اوه، آی...»!!!


چشمای معمار جوون از تعجب گرد شد و ناخودآگاه نگاش روی صورت خوش‌قیافه و تیزِ رقیبش افتاد. فقط همون لبخند خیلی کمرنگی که گوشهٔ لب‌های همیشه بی‌احساس گان نشست، کافی بود تا از شدت خجالت دلش بخواد همون‌جا زمین باز شه بره توش..

"بابا... چرا باید این‌جوری آبرومو ببری؟!"


آتاکورن جلو رفت و دستش رو برای دست دادن دراز کرد..

«سلام آقای گان.. خوشحالم که دوباره فرصت همکاری باهاتون پیش اومده..»

رئیس لاتینی هم برای احترام از جاش بلند شد و با لبخند دستش رو فشرد..

«منم همین‌طور.»

آقای اونگ‌آرت سریع پسر کوچیکش رو هُل داد جلو و گفت:

«آقای گان، این پسر کوچیکمه. تازه معماریش رو از آمریکا تموم کرده..»

گان نگاهی به صورت صاف و زیبای آیارا انداخت که پر از اضطراب و احتیاط بود و توی دلش خنده‌ش گرفت. تموم حالت تهاجمیش رو کنار گذاشت و جوری سلام کرد انگار تا حالا اصلاً همدیگه رو ندیده بودن..

«سلام، نونگ‌ آی..»

«اسمم آیاراست!»

پسری که چند سال خارج درس خونده بود، با لحن تندی جواب داد و باعث شد پدرش سریع وسط حرفش بپره..

با خنده‌ای که برای جمع کردن اوضاع بود گفت:

«مامانش از بچگی بهش میگه نونگ‌آی، برای همین همهٔ تو خونه هم عادت کردن. خود منم گاهی یادم میره و همین صداش می‌کنم. لطفاً به دل نگیرید، آقای گان..»

«اشکالی نداره... اتفاقاً خوشم اومده..»


همین که جمله‌اش تموم شد، برق خاصی توی چشمای سبز-قهوه‌ایش نشست؛ نگاهی که باعث شد هر سه مرد خانوادهٔ سینگامخا یه لرز ریز به تنشون بیوفته.

آقای اونگ‌آرت برای اینکه فضا رو عوض کنه گفت:

«ا... اون کسی که نقشه رو بازطراحی کرد، همین پسرمه..»

اما این حرف فقط اوضاع رو بدتر کرد.


«همین الان بابا با آقای گان درباره پروژه کاندوی سوخومویت صحبت کرده. ایشونم از طرح جدید خیلی خوشش اومده و می‌خواد برای طراحی ویلای شخصیش، به‌صورت استثنایی تو رو استخدام کنه.»

«چی؟ بابا!! من همچین کاری نمی‌کنم!»


پدرش یواشکی لبه کت پسر کوچیکش رو کشید؛ چون داشت صداش بالا می‌رفت. بعد خم شد و آروم توی گوشش گفت:

«فقط یه خونه تفریحیه. یه هفته‌ای می‌تونی طرحش رو بکشی. نمیخواد این‌قدر سخت بگیری که..»

آیارا با شنیدن این حرف اخماش بیشتر تو هم رفت و با قیافه‌ای ناراضی برگشت سمت گان دِ گاسترو. دندوناش رو روی هم فشار داد و با لحنی که کاملاً بوی تهدید می‌داد، رو به اون گفت...

«من تازه فارغ‌التحصیل شدم، تجربه‌ی زیادی ندارم و حتی مجوز طراحی معماری توی تایلند رو هم ندارم. فکر نمی‌کنم صلاحیت طراحی یه اقامتگاه شخصی برای میلیاردر بزرگی مثل شما رو داشته باشم..»


گان دِ گاسترو بدون اینکه ذره‌ای تحت تأثیر طعنه‌ی آیارا قرار بگیره، لبخند کمرنگی زد..

«مشکلی نیست. شرکت شما می‌تونه هر کسی رو که مجوز داره برای تأیید نهایی نقشه‌ها معرفی کنه. چیزی که من رو جذب کرده، خلاقیت نسل جوونه و اصلاحاتی که روی طراحی اون کاندو انجام دادی، ثابت کردی فقط ظاهر خوشگل نیست که اهمیت داره.»

آیارا با چشم‌های گرد و دهن باز خیره مونده بود. اصلاً انتظار چنین جواب نیش‌داری رو نداشت..

«فکر می‌کنی من فقط یه آدم خوشگلِ بی‌مغزم؟»

گان خیلی خونسرد درجواب پرسید:

«یعنی بنظر خودت نیستی؟»

«باشه! قبول می‌کنم. فقط یه خونه‌ست، مگه چی میشه؟»


بالاخره این آدم زودجوش افتاد توی تله..

گان حتی صبر نکرد تا قرارداد رسمی بسته بشه. دست باریک آیارا رو گرفت و محکم فشرد.

«قول دادی، آیارا..»

با اینکه خودش هم می‌دونست اشتباه کرده، اما غرورش اجازه نمی‌داد زیر قولش بزنه..

«...من هیچ‌وقت زیر حرفم نمی‌زنم..»

رئیس دِ گاسترو گروپ آروم خندید؛ رضایت تو صداش کاملاً مشخص بود. بعد دستش رو ول کرد و رو به دو مردی که با گیجی صحنه رو نگاه می‌کردن گفت:

«خوبه. امیدوارم تموم پروژه‌هایی که با هم همکاری میکنیم، موفقیت‌آمیز پیش بره..»


آقای اونگ‌آرت سریع به‌عنوان صاحب شرکت جواب داد:

«حتماً آقای گان ما تموم تلاشمون رو برای شما می‌کنیم، از جمله پسر کوچیکم. ممنون که به این جوون بی‌تجربه فرصت دادید توانایی‌هاش رو نشون بده..»

گان دِ گاسترو فقط سر تکون داد و حتی برنگشت به معمار جوونی که تازه تبدیل به کارمندش شده بود نگاه کنه.

بعد تانت، منشی همیشگیش، عذرخواهی کرد و اون رو برای جلسه‌ی کاری دیگه‌ای همراهی کرد.

-------

سه نفر باقی‌مونده همون‌جا وایساده بودن و یهو هرسه‌شون نفس راحتی کشیدن.

آتاکورن با اینکه بارها این مرد رو دیده بود، باز هم نتونست جلوی غر زدنش رو بگیره:

«بابا، با اینکه چند بار باهاش ملاقات کردم، هنوز هم به این هاله‌ی سنگینش عادت نکردم. آدم واقعاً کنارش نفس بند میاد.»

اونگ‌آرت گفت:

«این همون شخصیت یه رهبر تو سطح جهانیه. اگه آقای گان دوباره به جایگاه اصلی خودش برگرده...

بعد درباره‌ی آینده گفت:

«وقتی که رئیس دِ گاسترو گروپ تو آرژانتین بشه، اون موقع واقعاً ترسناک تر میشه..»

آیارا اخم کرد. از حرف‌های بابا و داداشش چیزی نمی‌فهمید..

«مگه الان رئیس نیست؟»

آقای اونگ‌آرت قرارداد رو از کیفش بیرون آورد و جلوی پسر کوچیکش گرفت..

«رئیس دِ گاسترو گروپه، اما این شعبه‌ایه که کل منطقه‌ی آسیا رو مدیریت می‌کنه. اسم رسمی شرکت رو نگاه کن.»

بعد به نام شریک تجاری اشاره کرد که داخل پرانتز نوشته شده بود:

«Asia...»

«پایگاه اصلی‌شون فعلاً توی تایلنده چون برای تجارت راحت‌تره. شنیدم مادر آقای گان تایلندی بوده، برای همین تابعیت دوگانه داره..»


پسر کوچیک خانوادهٔ سینگامخا لب‌هاشو محکم به هم فشرد و از اینکه با کسی با همچین پیشینهٔ قدرتمندی درافتاده بود، بیشتر از قبل احساس بدی پیدا کرد.

در حالی که بابا و داداشش مشغول صحبت دربارهٔ پروژه‌ای بودن که تازه برنده شده بودن، آیارا رفت اون طرف سالن تا به دوست خبرنگارش زنگ بزنه؛ همون دوستی که دیگه خیلی بیشتر از حد طولش داده بود..

اما از اون طرف فقط صدای پیام خودکار می‌اومد که می‌گفت „در حال حاضر امکان برقراری تماس با این شماره وجود نداره.„

«لعنتی!»

آیارا با عصبانیت صفحهٔ گوشی رو خاموش کرد و زیر لب غر زد:

«ووتِ بدبخت! ووت! رفیقت اینجا داره از سر تا پا بلعیده می‌شد، اون‌وقت هنوز نیومدی کمکش کنی!»

---------

عصر، آیارا با حالتی گرفته و بی‌حوصله خودش رو به بار کنار استخر هتل رسوند تا منتظر بابا و داداشش بمونه؛ اون دوتا هنوز مشغول مذاکرهٔ کاری با آدم‌های هم‌صنف خودشون بودن.


روی صندلی کنار استخر لم داد، یه آبجوی خنک سفارش داد و جرعه‌جرعه نوشید.

روبه‌روش منظره زن‌های تایلندی و خارجی با لباس شنا بود که زیر نور نارنجی-قرمز غروب آفتاب، منظره خیلی دل‌چسبی ساخته بودن.

چشم‌های کشیده و زیبای آیارا ریز شد و به دوردست خیره موند، تا اینکه یهو چهره‌ای آشنا به چشمش خورد.

آیارا ناخودآگاه صاف نشست و سعی کرد واضح ببینه. اون پسر لاغراندام برخلاف اولین باری که دیده بودش، این بار یه پولوشرت و شلوار سه‌ربع پوشیده بود و عینک آفتابی بزرگی هم صورت روشنش رو پوشونده بود؛ اما آیارا با این حال فوراً شناختش..

«...پشمم چه تصادف عجیبی..»


نارین تنها روی بالکن اتاقش نشسته بود؛ بالکنی که مشرف به استخر بود. قهوه می‌خورد و مجلهٔ مدی رو ورق می‌زد. انگار دنبال کاری می‌گشت که وقتش رو بگذرونه.

آیارا با خودش فکر کرد این فرصت خوبیه تا بعد از سال‌ها یه گفت‌وگوی درست‌وحسابی با همکلاسی سابق دبیرستانش داشته باشه.

همین که به سمتش راه افتاد، گوشی موبایلش زنگ خورد.

معمار جوون گوشی رو از جیبش درآورد و به اسم روی صفحه نگاه کرد؛ همون کسی بود که منتظر تماسش بود. دیگه طاقتش طاق شده بود..

«الو، ووت! چرا این‌قدر طولش دادی؟ فکر کردم یه جایی مردی و جنازه‌ت هم مفقود‌الاثر شدی!»

ووت با خنده جواب داد:

«آروم باش، مستر آی. تو خیلی یهویی یه مأموریت این‌قدر عجیب انداختی گردن من که حتی وقت نکردم درست‌وحسابی توضیح بدم. ...جلسه داشتم. همین که تموم شد، سریع زنگ زدم بهت..»

آیارا مستقیم رفت سر اصل مطلب تا وقت تلف نکنه، در حالی که نگاهش همچنان روی نارین، که پشت میز بالکن نشسته بود، ثابت مونده بود..

«از تحقیقاتی که بهت گفتم چی فهمیدی؟»

خبرنگار جوان با لحنی نمایشی ناله کرد:

«یه کار فوق‌العاده سخت انداختی گردن من...»


بعد شروع کرد به توضیح دادن:

«گان دِ گاسترو پسر رئیس گروه دِ گاستروئه؛ همون گروهی که دفتر مرکزی‌شون تو آرژانتینه. یه شرکت فوق‌العاده پولداره که سرمایه‌گذاری اصلیش تو حوزهٔ املاک و تجارته. در کنارش هم کارشون اینه که به شرکت‌های بزرگِ گرفتار مشکلات مالی و کمبود نقدینگی کمک می‌کنن. بعد یهویی از یه جایی سر و کله‌شون پیدا می‌شه و یه راهی برای به‌دست آوردن سهام عمدهٔ اون شرکت‌ها پیدا می‌کنن، کنترلشون رو به دست می‌گیرن و بعد با سودهای هنگفت می‌فروشنشون. خلاصه بخوام بگم... عملاً یه جور سندیکای مافیایی‌ان..»


«یه لحظه صبر کن.»

آیارا حرفش رو قطع کرد..

«این چیزا رو که می‌تونستم از اینترنت پیدا کنم یا از بابام بپرسم، مگه نه؟»

ووت زد زیر خنده.

«ولی بابات نباید از این یکی خبر داشته باشه.»

آیارا اخم کرد.

بعد ووت ادامه داد:

«مادر گان، که یه زن تایلندیه، یکی از آخرین همسرهای گادفادرِ گروه دِ گاسترو بوده..»

«معشوقه...»

پسر جوونی که سال‌ها خارج از کشور درس خونده بود، این کلمه رو خیلی آروم‌تر زیر لب تکرار کرد.


«با اینکه گان پسرِ همسر دومشه، ولی توانایی‌هاش واقعاً فوق‌العاده‌ست؛ تقریباً درست مثل پدرش. برای همین هم مدیریت شرکت‌های زیرمجموعه تو منطقهٔ آسیا رو به‌تنهایی سپردن دست خودش. واقعاً عزیزکرده‌ست و قراره رئیس آینده شرکت اصلی بشه؛ چیزی که همه خواهر و برادرهاش از حسادت دارن می‌ترکن.»

«حقشه! فقط شنیدن این چیزا هم آدمو حسود می‌کنه.. آخه چه جور آدمیه که تو همه‌چی کامله؟ معلومه هر کسی دلش می‌خواد با همچین آدمی وارد رابطه بشه..»

«ولی همسرش احتمالاً این‌طور فکر نمی‌کنه، چون الان دارن مراحل طلاقشون رو طی می‌کنن..»

«ازدواج کرده؟!»

آیارا پشماش ریخت و دستش رو جلوی دهنش گرفت..

نکنه این رفتارهای لاس‌زنانه و این‌که انقدر راحت با زن و مرد گرم می‌گیره، کلاً از ویژگی‌های میلیاردرهاست؟!


«چرا این‌قدر بهت برخورد، آی؟»

آیارا از سوال دوست تیزبینش جا خورد و سریع دنبال یه بهونه گشت..

«نه بابا، ما اصلاً همدیگه رو نمی‌شناسیم. چرا باید این‌قدر برام مهم باشه؟»

«والا من که چیزی نمی‌دونم. ولی چرا ازم خواستی در موردش تحقیق کنم؟ نکنه عکسشو تو روزنامه دیدی و یهویی تو نگاه اول عاشقش شدی؟!»

ووت زد زیر خنده و اصلاً به قیافهٔ پوکر طرف اون‌ور خط توجهی نکرد.


«من دیدمش که با نارین بود..»

همین که اسم همکلاسی سابق دبیرستانش اومد وسط، اون پسر همیشه سرخوش یهو ساکت و جدی شد..

«...حالا که حرف نارین شد، قضیه یه کم پیچیده‌ست.»

«واسه چی؟»

آیارا اینو گفت و در حالی که یواشکی نارین رو تعقیب می‌کرد و حواسش بود که لو نره. نارین نگاهی به ساعتش انداخت و بعد بی‌سروصدا از جاش بلند شد و راه افتاد.


ووت ادامه داد:

«مادر نارین شدیداً بیمار بود و هزینه زیادی برای درمانش لازم داشت. همین باعث شد نارین دانشگاه رو ول کنه..»

«ولی روزی که دیدمش گفت برای آقای گان کار می‌کنه. یه شرکت در سطح جهانی واقعاً کسی رو استخدام می‌کنه که حتی مدرک لیسانسش رو هم نگرفته؟»

«برای همینه که گفتم قضیه پیچیده‌ست...»

صدای ووت کمی سنگین شد.

«کار، کاره... ولی این یه جور کار دیگه‌ست..»

«هی ووت، این‌قدر کشش نده. داری وقتمو تلف می‌کنی قشنگ بگو دیگه..»

«شنیدم نارین تو یه کلاب سطح بالا کار می‌کنه که فقط آدم‌های پولدار عضوشن. اصطلاح «فرزند رئیس» به گوشت خورده؟»

آیارا لحظه‌ای مکث کرد.

«یعنی... خودش رو می‌فروشه؟»

قدم‌هاش وقتی که داشت دنبال اون پسر لاغراندام میرفت، کمی کند شد..

«اصلاً چرا یکی باید برای پول تا این حد پیش بره؟»

«ببخشیدا نونگ آی، بعضی وقتا آدما دلایل خودشونو دارن. نمی‌تونی با معیارهای خودت درباره زندگی بقیه قضاوت کنی..»


آیارا یه لحظه‌ سکوت کرد.. نتونست جلوی احساس گناهش رو بگیره؛ یادش افتاد که قبلاً خودش از اونایی بود که بقیه رو تشویق می‌کرد دنبال نارین برن، چون به نظرش این راحت‌ترین راه برای «به دست آوردنش» بود..

«اِم... من فقط...»

نتونست جمله‌ش رو کامل کنه. یه بغض سنگین توی گلوش گیر کرده بود..

همون لحظه، آدمی که جلوش راه می‌رفت، یهو ناپدید شد و سوار یه بی‌ام‌و با شیشه‌های کاملاً دودی شد.


«هی ووت، بعداً باهات حرف می‌زنم..»

آیارا حرفش رو قطع کرد و با عجله دنبال راهی می‌گشت که بتونه به تعقیبش ادامه بده، بدون اینکه اصلاً آخرین هشدار دوست صمیمیش رو بشنوه...

«من خوب می‌شناسمت، آی، ولی بذار یه چیزی رو بهت هشدار بدم؛ وارد این قضیه نشو و با گان هم هیچ کاری نداشته باش. کسی که برای رسیدن به قله، بقیه رو زیر پا میذاره، فقط یه آدم خطرناک و سمی نیست؛ اطرافش هم پر از خطره..»


آیارا با اضطراب به چپ و راست نگاه می‌کرد و می‌ترسید ماشین مشکی از جلوی چشمش دور بشه. خوشبختانه همون موقع چشمش به دستیار آت افتاد که اون هم برای مراسم امروز اومده بود..

سریع صداش زد:

«آقای دیرِک!»

بعد با عجله خودش رو بهش رسوند..

«یه کار خیلی فوری دارم. میشه ماشینتون رو قرض بگیرم؟ زود برش می‌گردونم.»

مرد وقتی دید داداش کوچیکه و خوش‌قیافه رئیسش اینجوری داره التماس میکنه، دلش نرم شد و بدون معطلی کلید ماشین رو بهش داد؛ حتی بهش گفت ماشین رو کجا پارک کرده..


آیارا با سرعت خودش رو به پارکینگ هتل رسوند و از فاصله دور دکمه ریموت رو زد..

چراغ‌های یه ماشین ژاپنی معمولی در جواب چشمک زد..

سریع سوار شد و راه افتاد.

خوشبختانه هنوز بی‌ام‌و رو می‌دید که سر چهارراه پشت چراغ قرمز توقف کرده بود. آیارا هم زرنگی به خرج داد و وانمود کرد می‌خواد توی لاین کناری، درست پشت سر اون ماشین پارک کنه.

با خیال راحت نفسش رو بیرون داد؛ بالاخره بهشون رسیده بود.

اما یهو خشکش زد وقتی فهمید...

«من اصلاً چرا دنبال این راه افتادم؟!»

اگه نارین و گان فقط می‌خواستن برای تنوع برن یه هتل دیگه چی؟

آیارا داشت دوباره به خاطر عجول بودن و تصمیم‌های لحظه‌ای خودش حرص می‌خورد.

ولی خب... مگه همون تصویری که از اون دوتا توی استخر دیده بود، خودش به‌اندازه کافی ثابت نمی‌کرد که حرف‌هایی که ووت بهش زده، یه چیزهایی پشتش هست؟


چراغ چهارراه سبز شد و بی‌ام‌و راه افتاد، اما ماشین ژاپنی آیارا همچنان سر جاش مونده بود. انگار عمیقاً تو فکر فرو رفته بود که برگرده یا دنبالشون بره..

البته این دودلی حتی یه ثانیه هم طول نکشید؛ چون ماشین پشت سرش شروع کرد به بوق زدن و غرغر کردن و آیارا مجبور شد بالاخره دنده رو بذاره و راه بیفته دنبال بی‌ام‌و..

و بی‌ام‌و مشکی با سرعت به مسیرش ادامه داد تا اینکه وارد شهرک صنعتی رایون شد. بعد راهنما زد و پیچید توی یه جاده خاکی و ناهموار که هنوز آسفالت نشده بود و ظاهراً منتظر تعمیرات بود..

آیارا هم که با فاصله مطمئن پشت سرش حرکت می‌کرد یکم سرعتش رو کم کرد تا تابلوی بزرگی رو قبل از ورودی بخونه..

روی تابلو نوشته بود „این محدوده محل ساخت یه انبار بزرگه„


همین که آیارا می‌خواست وارد جاده بشه، یه موتورسیکلت بزرگ و قدرتمند با سرعت از کنارش رد شد..

چون جاده صاف و مستقیم بود، آیارا می‌تونست همه‌چیز رو واضح ببینه..

موتورسوار کلاه ایمنی‌ای به سر داشت که کاملاً صورتش رو پوشونده بود. بعد دستش رو داخل کت چرمی‌ش برد و چیزی بیرون کشید.

یه شیء تیره‌رنگ به اندازه کف دست، مستقیم جلوی چشم‌های معمار جوون برق زد..

اسلحه!!!!!


«لعنتی!!!»

آیارا ناخودآگاه فریاد زد و از شوک خشکش زد..

اما قبل از اینکه حتی فرصت فکر کردن پیدا کنه، پای راستش رو محکم روی پدال گاز کوبید و ماشین ژاپنی با سرعت به سمت موتورسیکلت رفت؛ درست همون لحظه‌ای که موتورسوار داشت خودش رو به بی‌ام‌و می‌رسوند..

آیارا بدون اینکه اصلا بفهمه داره چیکار می‌کنه، فرمون رو ناگهانی چرخوند و محکم به پشت موتورسیکلت کوبید..

موتورسیکلت از مسیر منحرف شد و به سمت یه زمین متروکه و پر از علف‌های بلند و خودرو رها شد..


آیارا با شدت ترمز گرفت و سرش محکم به جلو پرت شد.. خوشبختانه ماشین فقط کمی چرخید و آخرش متوقف شد.

وقتی ماشین بالاخره تو جای امنی وایساد، پسر کوچیک خونواده سینگامخا از شدت خستگی روی فرمون خم شد..

قلبش چنان توی سینه می‌کوبید که انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بزنه و دستاش که محکم فرمون رو گرفته بودن، می‌لرزیدن.

«باورم نمیشه من همچین کاری کردم!»


اما آیارا هنوز فرصت نکرده بود بفهمه دقیقاً چه اتفاقی افتاده که چند صدای شلیک پشت سر هم داخل فضا پیچید..

بعد صدای کوبیده شدن چیزی به شیشهٔ سمت راننده بلند شد..

بیرون ماشین...

جسم بلند و تنومند رئیس بخش آسیایی گروه دِ گاسترو خم شده بود و تموم شیشه رو پوشونده بود.

چهرهٔ خوش‌تراش و جدی گان، حالتی از اضطراب و تنشی رو نشون میداد که آیارا تا اون لحظه هرگز روی صورتش ندیده بود.

«همین الان از ماشین بیا بیرون!»

صدای عمیق و مقتدر گان مثل غرش توی فضا پیچید؛ لحنش اون‌قدر دستوری بود که جای هیچ بحثی نمی‌ذاشت..

پسر جوون هراسان فوراً تایید کرد. دستش رو جلو برد تا قفل در رو باز کنه، اما هنوز فرصت نکرده بود در رو باز کنه که در با شدت از بیرون کشیده شد و باز شد!

گان دِ گاسترو بازوی لاغر آیارا رو گرفت و با قدرت کشیدش بیرون، طوری که بدنش از زمین بلند شد.

در حالی که هنوز داخل ماشین بودن، رئیس جوون آیارا رو دوباره به پایین خوابوند و با پا درِ نیمه‌باز رو کامل باز کرد و ازش به‌عنوان یه سپر موقت استفاده کرد.

معمار جوون که توی عمرش هیچ‌وقت تو همچین موقعیت خطرناکی قرار نگرفته بود، سریع دستش رو بالا آورد تا از سرش محافظت کنه.

همون لحظه صدای برخورد گلوله با درِ ماشین بلند شد و کل در از شدت ضربه لرزید..

آیارا با قلبی که داشت از سینه‌اش بیرون میزد، به خرده‌شیشه‌هایی که کف ماشین پخش شده بودن خیره شد و بعد گوشه صورت تیز و جدی گان رو دید؛ فقط خط فک قدرتمندش رو می‌تونست ببینه که از شدت فشار محکم به هم قفل شده بود.

گان از فرصت استفاده کرد. کت‌وشلوارش رو بالا زد، یه تپانچهٔ اتوماتیک از غلافش بیرون کشید و بی‌وقفه شروع به شلیک کرد.

آیارا با ترس آب دهنش رو قورت داد..

«یعنی این رئیس مغرور واقعاً همون رئیس مافیاییه که تصور می‌کردم؟!»


یهو با تعجب از جا پرید؛ یه دست بزرگ دور کمرش حلقه شد و کمکش کرد روی پاهاش بایسته، انگار گان از قبل می‌دونست هر لحظه ممکنه زانوهاش دیگه توان نگه داشتنش رو نداشته باشن..

«زود باش بدو!»


آیارا با دست‌وپاچلفتی و هول‌هولکی می‌دوید و سعی می‌کرد از گلوله‌هایی که از بالای سرش رد می‌شدن جاخالی بده..

اما همین که از پشت ماشین بیرون اومدن و پا روی جاده باز گذاشتن، به هدف‌های کاملاً آشکاری تبدیل شدن..

همون لحظه که فرصت مناسبی پیش اومد، یکی از افراد مسلح با کت چرمی و کلاه کاسکتی که کل صورتش رو پوشونده بود، از بین بوته‌های کنار جاده بیرون پرید..

در برابر این حمله ناگهانی، گان بدون حتی یه لحظه مکث، آیارا رو محکم به سینه خودش کشید و با بدنش از اون محافظت کرد؛ و پشتش رو سپر آیارا کرد.

صدای شلیک گلوله توی هوا پیچید و گلوله از کنار گوششون رد شد.

آیارا از ترس چشم‌هاش رو محکم بست و ناخودآگاه به آغوش محکم گان چنگ زد؛ انگار وسط اون جهنم، تنها جای امن دنیا همون بغل بود.


«جناب رئیس، لطفاً اینور عجله کنید!»

صدای تانت از پشت درخت کنار جاده بلند شد. اون پشت تنه درخت سنگر گرفته بود و هم‌زمان با مهارت، شلیک می‌کرد تا برای رئیسش مسیر فرار باز کنه؛ مهارتی که اصلاً به کسی که معمولاً پشت میز کار می‌کنه نمی‌خورد.


آیارا هنوز فرصت نکرده بود بفهمه دقیقاً چه اتفاقی داره می‌افته که گان دوباره مچ دستش رو گرفت.

بعد با تمام سرعت به سمت بی‌ام‌و دوید؛ همون ماشینی که هنوز موتورش روشن بود و آماده حرکت..

و در آخرین لحظه، درست قبل از اینکه گان، آیارا رو داخل ماشینِ سوراخ‌سوراخ‌شده از گلوله هل بده، نگاهش با نگاه نارین تلاقی کرد؛ نارینی که پشت سر تانت چمباتمه زده بود و با نگرانی به او خیره شده بود...

نتونست منظور اون چشم‌های گرد و گشاد رو بفهمه و راستش اصلاً هم حال و حوصله‌ی فکر کردن بهش رو نداشت..


چند لحظه بعد، گان پشت فرمون نشست و پاشو روی گاز گذاشت؛ ماشین هم همون لحظه با سرعت از جا کنده شد.

معمار جوون برگشت تا اوضاع رو بررسی کنه و دید مرد مسلح تقلا می‌کنه خودش رو به موتور واژگون‌شده برسونه. اما همون موقع منشی، که حدس می‌زد بادیگاردش هم باشه، جلوش رو گرفت و چند تیر شلیک کرد تا حمله رو متوقف کنه. وقتی بی‌ام‌و از پیچ رد شد، همه‌چیز از جلوی چشمشون ناپدید شد..

بالاخره تونست به خودش مسلط بشه و حتی یادش رفت قرار بود سر آدم کنار دستش داد بزنه؛ برای همین یهو یه انفجار حسابی از احساساتش بیرون ریخت و جیغ زد و هرچی فشار و تنش توی دلش جمع شده بود رو سرش خالی کرد...


End of chapter⁰³

((اجازه بدید من واسه گان از همین الان بمیرم))

Report Page